مجموعه سفرنامه امام رضا

مجموعه سفرنامه امام رضا برای دسترسی سریع به مطالب این بخش ...

 

سفرنامه امام رضا / برای ورود به هر قسمت كلیك كنید .

 

  1. از مدینه تا بصره
  2. وداع با رسول اكرم (ص)
  3.  تعیین جانشین و پیشوای شیعیان
  4. وداع با اهل بیت علیهم السلام
  5. آغاز سفر و ملاحظاتی درباره عزیمت امام (ع)
  6. به سوی بصره
  7. شرح منازل و مسافات مدینه تا بصره
  8. رود حضرت رضا(ع) به نباج
  9. بیعت طاهر ذو الیمینین با إمام رضا(ع) در بغداد
  10. ملاحظاتی درباره سفر حضرت به قم
  11. سیر منازل از نباج به بصره
  12. ورود حضرت به بصره
  13. از بصره تا سوق الاهواز
  14. سوق الاهواز
  15. ورود إمام رضا(ع) به اهواز
  16. رخدادهای اهواز
  17. نكاتی درباره اربق و اربك
  18. ملاحظاتی درباره عبور إمام رضا(ع) از شوشتر
  19. قدمگاه و یا مسجد علیّ بن موسی الرضا(ع)
  20. بقعه دیگر إمام رضا دیمی
  21. بقعه سوم إمام رضا(ع)
  22. بقعه شاخراسون (شاه خراسان) در دزفول
  23. بقعه شاخراسون (شاه خراسان) در شوشتر
  24. قدمگاه إمام رضا(ع)
  25. به سوی فارس
  26. راه ارجان به شیراز
  27. راه اهواز به فارس
  28. راه خوزستان به شیراز
  29. درباره ارجان (بهبهان)
  30. مسیر كنونی اهواز به شیراز
  31. بررسی راههای اهواز تا شیراز و مسیر حركت امام
  32. شیراز
  33. اصطخر
  34. ابركوه (ابرقوه)
  35. آثار تاریخی ابرقوه
  36. قدمگاه إمام علیّ بن موسی الرضا(ع) در ابرقوه
  37. راه شیراز به كثه (یزد)
  38. راه كنونی شیراز به یزد
  39. از یزد تا خراسان
  40. عبور إمام علیّ بن موسی الرضا(ع) از یزد
  41. بیابان میان فارس و خراسان
  42. راه كویر (از یزد به سوی خراسان)
  43. قدمگاه خرانق (مشهدك)
  44. ورود حضرت إمام رضا(ع) به بافران و نائین
  45. قدمگاههای شهر نائین
  46. ملاحظاتی درباره ورود حضرت رضا(ع) به نائین
  47. ورود حضرت به آهوان
  48. خراسان
  49. نیشابور
  50. دخل حصنی امن من عذابی
  51. ماجرای چشمه كهلان در نیشابور
  52. قدمگاه نیشابور
  53. ماجرای طبابت امام رضا(ع) در رباط سعد
  54. راه نیشابور به سرخس
  55. سرخس
  56. آثار تاریخی سرخس
  57. خروج إمام علی بن موسی الرضا(ع) از سرخس
  58. راه قدیمی سرخس به مرو
  59. مرو
  60. راه كنونی مشهد به سرخس و مرو
  61. ورود حضرت رضا(ع) به مرو
  62. طراح ولایتعهدی
  63. پیشنهاد خلافت
  64. مرإسم ولایتعهدی
  65. دست خط إمام بر عهدنامه ولایتعهدی
  66. دعای باران
  67. مخالفان ولایتعهدی
  68. برپایی نماز عید
  69. ملاحظاتی پیرامون ماهیّت ولایتعهدی و شهادت حضرت رضا
  70. بررسی چند موقعیت
  71. موقعیّت دوم: دوران تلاطم سیاسی و نیاز به عامل توان
  72. موقعیت سوم: ناكامی در هدف و بازگشت به مواضع نیاكان
  73. مشاهده همه مطالب :: سفرنامه امام رضا ::

 

 

بررسی چند موقعیت

بررسی چند موقعیت


بررسی چند موقعیت
موقعیّت اوّل: دوران بحران و طرح اندیشه اوّلیه ولایتعهدی (خلافت)
همچنان كه در بحث طراحی ولایتعهدی گفته شد، مأمون هنگامی تصمیم گرفت «خلافت مسلمین را به محلی كه خداوند قرار داده است، بازگرداند» كه خود در
( عیون اخبار الرضاعلیه السلام ، 2/صلی الله علیه واله 38؛ تاریخ بیهقی، 191/1. )
شرایطی كاملاً بحرانی قرار داشت. سپاه و لشكریان او رو به هزیمت گذاشته بودند و هرثمة بن اعین گریخته بود. مركز حكومت او؛ خراسان توسط صاحب السریر تهدید می شد و عیسی بن ماهان سردار سپاه محمّد بن امین به قصد دستگیری او عازم بود، تا وی را به بغداد نزد امین برد و مأمون در اندیشه پناهنده شدن به امیر كابل بود.
( كامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، 10/علیه السلام 21؛ اخبار الطوال، ص 441 - صلی الله علیه واله 43؛ تاریخ یعقوبی، 2/2 - 450؛ مروج الذهب، 391/2؛ عیون اخبار الرضاعلیه السلام ، 391/2؛ تاریخ بیهقی، 192/1؛ بحار الأنوار: 12/صلی الله علیه واله 12 - 124. )
مأمون در چنین وضعیتی تصمیم می گیرد، حكومت و خلافت را به جایگاه اصلی آن كه حق اولاد علیّ بن أبی طالب علیه السلام است باز گرداند. خاستگاه مأمون در این زمان بنابر اعتراف و اقرار خود كه «با نیّت پاك با خدای خود عهد كردم»، صادقانه به نظر می رسد.

بررسی چند موقعیت

موقعیّت دوم: دوران تلاطم سیاسی و نیاز به عامل توان


موقعیّت دوم: دوران تلاطم سیاسی و نیاز به عامل توازن و تعدیل
بعد از كشته شدن محمّد امین در محرم (صفر) سال 198 و بازگشت قدرت به مأمون، فضل بن سهل كه شاهد این اعتراف بوده است، عهد و نذری كه مأمون با خدای خود بسته بود، به او خاطر نشان می كند. این كه فضل بن سهل با چه انگیزه ای این عهد را یادآور می شود نیاز به بررسی جداگانه ای دارد، ولی بی شك همانگونه كه منابع خبر می دهند تمایل فضل بن سهل نسبت به انتقال خلافت از عباسیان به علویان قابل تأمّل است و فضل بن سهل عامل مهمّی در این تصمیم گیری به شمار می رود.
فضل بن سهل خواست كه خلافت را از عباسیان بگرداند و به علویان منتقل سازد و به مأمون گفت: در حضور من نذر كرده بودی و سوگند خورده بودی كه اگر خداوند حكومت را از برادرت به تو بازگرداند ولایتعهدی را به علویان بسپاری.
( تاریخ بیهقی، 192/1؛ بحار الأنوار: 134/12، عیون اخبار الرضاعلیه السلام ، 2/صلی الله علیه واله 38. )
بی شك مأمون رد این زمان در شرایط اولیه خود، یعنی در شرایطی كاملاً بحرانی كه با خدای خود عهد و پیمان بسته بود قرار نداشت، زیرا عامل تهدید كننده حیات و قدرت سیاسی او؛ محمّد امین از میان رفته بود، اگر چه سایر عوامل تهدیدكننده ای كه از قبل و یا همزمان با جنگ میان او و برادرش ظهور كرده بودند همچنان پابرجا بودند مانند خیزش علویان كه همچون آتش زیر خاكستر كانونهای قیام را در پهنه قلمرو غربی حكومت وی گرم می كرد با وجود این آیا در چنین شرایطی مأمون همچنان بر نیت پاك خود باقی مانده بود؟ آنچه از ظاهر رخدادها به دست می آید چنین است:
مأمون به طاهر و هرثمه نامه نوشت كه مؤتمن (ولیعهد سوم) را از ولایتعهدی خلع كنند و هر دو در ماه ربیع الأوّل سال 198 او را از ولایتعهدی خلع كردند.... ( كامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، 231/10. )
مأمون چون در خاندان بنی عباس و علویان غور كرد كسی سزاوارتر از علیّ بن موسی علیه السلام نیافت...
( تاریخ بیهقی، 190/1؛ عیون اخبار الرضاعلیه السلام ، 385/2؛ بحار الأنوار: 131/12. )
مأمون در پاسخ به فضل بن سهل می گوید: «این كار به صواب است.» و سپس تصمیم می گیرد آن عهد و پیمان را عملی كند. این یك بعد ماجرا است ابعاد دیگر این ماجرا را می توان از شرایطی كه مأمون بعد از پیروزی با آن روبرو شد دریافت. در سال 198 نصر بن سیّار، در نواحی حلب سر به شورش برداشت و سپاه طاهر را تا «رقه» وادار به عقب نشینی كرد. حسن هرشی با شعار «الرضا من آل محمّد» در عراق خروج كرد. ابن طباطبا در سال 199 در كوفه قیام كرد و أبو السرایا (سری بن منصور) كه از فرماندهان سپاه هرثمة بن اعین بود به او پیوست و دامنه این قیام بشدّت بالا گرفت به طوری كه سایر علویان به این نهضت پیوستند و سرانجام در ایالت بصره و اهواز زید بن موسی بن جعفرعلیه السلام ، در یمن إبراهیم بن موسی بن جعفرعلیه السلام ، در فارس إسماعیل بن موسی بن جعفر، در مكه حسن بن افطس و در مدائن محمّد بن سلیمان به قدرت رسیدند و دیری نپایید كه شهرهای دیگر نیز در امواج این خیزشها و شورشها سقوط كرد، مدینه (حجاز) به دست محمّد بن جعفر افتاد و أحمد بن عمر بن خطاب ربعی بر نصیبین و توابع آن چیره شد. در موصل سید بن انس، در میافارقین موسی بن مبارك یشكری، در ارمنستان عبد الملك بن حجاف سلمی، در آذربایجان محمّد بن رواد ارزی، در عراق عجم (ایالت جبال ایران) أبو دلف عجلی و...
( تاریخ یعقوبی، 2/2 - 0صلی الله علیه واله 4؛ كامل تاریخ اسلام و ایران، 242/10، 244، علیه السلام 24، 249، 2 - 250؛ تاریخ طبری (چاپ تهران)، 29/13صلی الله علیه واله 5، 38صلی الله علیه واله 3، 0صلی الله علیه واله صلی الله علیه واله 5 و (چاپ بیروت)، 123/5، علیه السلام 13؛ مروج الذهب، 2/2 - 401، 418، 441، 442؛ اخبار الطوال، 443 - 433؛ مقاتل الطالبیین، ص علیه السلام 49 - 5علیه السلام 4 و 541 - 501 و سایر قیام علویان، ص 4 - 493، علیه السلام 49، 501، 535؛ عمدة الطالب فی انساب آل أبی طالب (چاپ بمبئی)، ص 152، 205؛ سایر قیام علویان، ص 8 - علیه السلام 11؛ 4 - 203، صلی الله علیه واله 20، 243؛ جمهرة انساب العرب، ص 53، 85؛ مناقب آل أبی طالب (چاپ نجف)، 1/3علیه السلام 4؛ تاریخ بغداد، 115/2؛ الاعلام، 5/9علیه السلام و354/5. )
علویان تنها منبع خطر به شمار نمی آمدند، بلكه خاندان عباسی نیز عاملی تهدیدكننده بودند. عباسیان اختلاف دیرینه ای با مأمون داشتند و متعصّبان آنان هیچ گاه او را یك عباسی اصیل ندانسته بلكه او را تنها یك كنیززاده به حساب می آوردند. كشتن امین و چرخاندن سر او در شهر، كانونهای توطئه را در بغداد گرمتر كرد و خشم عباسیان متنفذی را كه در اطراف مادر امین (زبیده) گرد آمده بودند برانگیخت.
( مروج الذهب، 2/3 - 401، 404؛ تاریخ الخلفاء، ص 303؛ تاریخ یعقوبی، 2/2صلی الله علیه واله 1. )
این حوادث به همان اندازه كه از اعتبار بنی عباس می كاست بر مهر و علاقه مردم نسبت به خاندان علیّ بن أبی طالب علیه السلام می افزود، مأمون در برابر پایگاه عباسیان در بغداد، مرو را انتخاب كرده بود، اگر چه نژاد ایرانی مادرش پشتوانه ای برای او در مرو و خوارزم بود اما این امتیاز در برابر نیروی قدرتمندی كه در بغداد و سایر نواحی حكومت عباسی بر ضد او دسیسه چینی می كرد، چندان جدی به حساب نمی آمد. در چنین شرایطی مأمون بناچار حیات و بقای حكومت خود را تنها در حمایت از علویان دید، از این رو برخلاف میل عباسیان، ناگهان تغییر روش داده و بشدّت متمایل به علویان شد. اگر چه مأمون پایگاهی در میان علویان نداشت و آنها در قیام خود او را به چشم یك غاصب می نگریستند، اما مأمون كوشید تا با تغییر موضع و نشان دادن گرایش زیاد به علویان تعادل و توازن سیاسی خود را برای مدت زمانی هر چند كوتاه حفظ كند.
در چنین طوفانی كه مأمون در آن گرفتار بود، نزدیكی به علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام تنها راه نجات و یگانه روزن امید او بود، ولی این همسویی در چنین مرحله ای از زمان توأم با تمایل نبود. اگر چه مأمون قبلاً در توبه نامه خود با اندیشه ای پاك، در این باره با خدای خویش عهد و پیمان بسته بود، اما بی شك در این شرایط آن اندیشه دگرگون شده بود. بر این اساس عباراتی همچون: علاقه شدید مأمون به إمام باعث شد تا او را بر فرزندان و خویشان خود مقدّم دارد و ولیعهد خود قرار دهد، كه اربلی به نقل از ابن طاووس در كشف الغمة آورده و یا ابن جوزی در ( بحار الأنوار: 12/صلی الله علیه واله 28. )
تذكرة الخواص بیان داشته، سطحی و غیر محققانه است، چرا كه مأمون در شرایط اولیه، خلافت و حیات خود را در حال نابودی می دید. اما در شرایط نوین كه خلافت و حیات دوباره خود را به دست آورده بود بشدّت نیاز داشت آن را با چنگ و دندان حفظ كند و تنها پیشنهاد خلافت و سپردن ولایتعهدی به علیّ بن موسی علیه السلام این نیاز را برآورده می ساخت زیرا نزدیكی جستن به آن حضرت هم رقبای عباسی را از صحنه خارج می كرد و هم مدعیان علوی را خلغ سلاح می نمود.
( تاریخ روضة الصفا، 3/3 - 42، 8 - علیه السلام 4، 458. )
این موضوع را می توان از سخنان مأمون نیز دریافت. وی در پاسخ عدّه ای از مخالفان ولایتعهدی علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام كه او را از مخاطرات این امر آگاه می كردند و می گفتند: مبادا این شرافت و عظمت را از خاندان بنی عباس خارج كنی كه كاری بی سابقه در میان خلفا خواهد شد و اگر خلافت به خاندان علی علیه السلام منتقل شود خود و خانواده ات را نابود كرده ای می گوید: علیّ بن موسی به خاطر فاصله ای كه با ما داشت مردم را به سوی خود می خواند، او را ولیعهد خود كردم تا مردم را به جانب من دعوت كند و اقرار به خلافت و زمامداری ما نماید و...
( بحار الأنوار: 2/12 - 1علیه السلام 1. )

موقعیت سوم: ناكامی در هدف و بازگشت به مواضع نیاكان

موقعیت سوم: ناكامی در هدف و بازگشت به مواضع نیاكان


موقعیت سوم: ناكامی در هدف و بازگشت به مواضع نیاكان (شهادت إمام رضاعلیه السلام )
هدف مأمون از واگذاری ولایتعهدی به علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام كاملاً روشن بود. او علاوه بر مأیوس كردن دسیسه چینان بغداد كه سرگرم كودتایی بر ضد وی بودند، قیامهای علوی را آرام ساخت و إمام علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام را بلاگردان قرار داد تا خود را از مخاطرات دشمنانش مصون نگه دارد. ولایتعهدی علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام در شرایطی كه اقبال مردمی از بنی عباس فرورجال الكشّی: كرده بود و خود نیز آهنگ جدایی از پیكره خاندان عباسی نواخته بود بیش از یك عامل بازدارنده برای مأمون كارایی داشت. مأمون در زیر لوای اقتدار معنوی إمام به خود وحكومتش مشروعیت می بخشید. این اعتبار علاوه بر استحكام پایه های حكومت مأمون ضعف هویّتی او را كه ناشی از بی اصالتی خاندان مادری اش بود، جبران می كرد. آنچه منابع، درباره گرایش و اظهار علاقه مأمون به خاندان علیّ بن أبی طالب بیان كرده اند بدون در نظر داشتن موقعیتهایی كه مأمون در آن قرار داشت و بی توجه به نیازمندی او برای رسیدن به شرایط مطلوب، جویندگان حوادث این برهه از تاریخ سیاسی اسلام را دچار نوعی تناقض می كند. پرواضح است كه محور این تناقض را در پذیرش ولایتعهدی از سوی علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام نباید جست بلكه آن را باید در شخصیّت مأمون یافت او سیاستكاری مكار بود و خود را فرهیخته ای وانمود می كرد كه هدفی جز خدمت به خاندان علیّ بن أبی طالب و جبران ستمهایی كه نیاكانش بر این خاندان روا داشته اند ندارد.
( تذكرة الخواص به ضمیمه مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، ص 355؛ بحار الأنوار: 12/علیه السلام - صلی الله علیه واله 28. )
مسلماً، پرهیزكاری او در نوجوانی نسبت به امین و سایر خلفای سلفش و اوقاتی كه مأمون صرف فراگیری علوم می كرد و نیز سایر جنبه های فردی او كه نوعی تقدس و تعالی به او بخشیده بود از عواملی است كه این چهره مأمون را قوّت می بخشد و این خصلتها در تحلیل و بررسیهای تاریخی، مورّخان را به یك سونگری كشانده و آنها را از شناخت چهره واقعی مأمون بازداشته است. با انتخاب إمام علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام به ولایتعهدی، مأمون به اهداف عمده خود دست یافت. این عامل سوم اگر چه توانسته بود در كوتاه مدت رقبای عباسی را از صحنه خارج كند و مدعیان علوی را خلع سلاح نماید، اما خود شرایط دیگری را فراهم آورد كه عملاً مأمون را در ازای امتیازهای كوتاه مدت با شكست های اساسی روبرو ساخت. در واقع ولایتعهدی إمام علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام برای مأمون یك شمشیر دو دم بود كه دم آشكار آن در راستای اهداف مأمون قرار داشت (آن چنان كه او محاسبه كرده بود) اما دم پنهان آن در مسیری بود كه إمام علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام آن را هدایت و رهبری می كرد (بی آنكه إمام علیه السلام خواسته باشد با پذیرش ولایتعهدی این موضع را اتّخاذ كند، بلكه بعد از پذیرش تحمیلی ولایتعهدی، همچنانكه از قبل مواضع خود را درباره ولایتعهدی اعلام كرده بود، این سیاست را نیز بعداً ادامه داد). هدف إمام علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام همواره اثبات حقانیت ولایت و امامت خاندانش بود آن چنان كه در طول مسیر سفرش از مدینه به مرو شاهدش بودیم. حادثه نیشابور و حدیث سلسلة الذهب و همچنین دست نوشته و بیانیه افشاگرانه إمام در پشت عهدنامه ولایتعهدی از جمله صریحترین مواضعی است كه امام علیه السلام اتّخاذ كرد. اهداف إمام نه تنها شاهرگ حیاتی مأمون را می زد، بلكه ریشه های بنیادین حیات سیاسی حكومتی بنی عباس را یك جا قطع می كرد.
پرواضح است كه مخالفت عباسیان متعصّب بیجا نبود، آنها یا از سر تعصّبی كه داشتند و یا براساس تحلیلهای حساب شده به این واقعیت پی برده بودند كه ولایتعهدی إمام علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام یك خطر كاملاً جدّی است و حتی بعضی از آنها تا پای جان برای اثبات این واقعیت با مأمون جدال كردند و بی جهت نبود كه خاندان عباسی برای حفظ بقای خود با إبراهیم بن مهدی دست بیعت دادند و گروهی نیز در دارالخلافه مأمون با ابزار اعتراض و مخالفت كوشیدند مأمون را از این خطر آگاه كنند. مأمون در موقعیتی قرار داشت كه این تهدید را علی رغم كیاستش احساس نمی كرد، چرا كه او دم پنهان شمشیری را كه به دست گرفته بود نمی دید و بیشترین توجه او در آن زمان به دم آشكار آن معطوف شده بود و با همه قوا قصد داشت بر پیكره عباسیان بغداد كه همواره او را حقیر می شمردند زخم بزند و عقده های روحی و روانی خود را التیام بخشد و از سویی خود را از آسیب علویان در امان نگاه دارد. این عوامل یعنی انتقام و ایمنی به گونه ای كام او را شیرین ساخته بود كه تلخی و سوزش زخمهای تیغ پنهان را احساس نمی كرد. اما هنگامی كه طعم آن شیرینی پایان پذیرفت جلوه های تلخی تیغ پنهان، ظاهر شد و مأمون دریافت كه ولایتعهدی عملاً نه تنها سپری بلاگیر نبوده، بلكه عاملی برای نفوذ شخصیّت علمی و معنوی إمام علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام در جامعه و حتی در میان مخالفان مذهبی و سایر ادیان و فرق اسلامی در مناظراتی كه عمدتاً از سوی مأمون برگزار می گردد ( عیون اخبار الرضا7، 448/2 - 427، 476/7؛ بحار الأنوار: 260/12 - 236؛ الارشاد، 251/2؛ منتهی الآمال، ص 326، 341 - 329؛ حدیقة الشیعة، ص 653. )
تبدیل شده است، تا جایی كه این نفوذ در میان پیكره حكومت او نیز به چشم می خورد. از سوی دیگر مأمون با ولایتعهدی إمام علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام پلهای پشت سر خود را ویران كرد و زمانی كه از حوادث بغداد آگاه شد و دانست كه سیاستهای جاه طلبانه فضل بن سهل و برادرش كه از بغداد تصویری آرام و مطیع ترسیم كرده بودند، دروغین است چاره ای جز بازگشت از مواضع اولیّه برای خود ندید، اما لازم بود این بازگشت تدریجی باشد، چرا كه او می خواست همان طور كه در آغاز بتدریج علَم گرایش به علویان را بالا برده بود، آن را به تدریج پایین آورد.
بنابراین، ابتدا فضل بن سهل را در حمام سرخس تیغ زد و از بیم افشای سیاست خود نسبت به فضل بن سهل و برادرش كه منشأ قدرت سیاسی و نظامی بودند مجریان طرح قتل فضل بن سهل را كه به قول طبری چهار تن از عاملان و خدم و حشم خود او بودند، گردن زد.
( تاریخ طبری، 11/علیه السلام 102؛ مناقب آل أبی طالب، 8/3علیه السلام 4؛ اثبات الوصیة، ص علیه السلام 20؛ تجارب الامم، صلی الله علیه واله /443. )
شرایط روحی مأمون بی شك در این زمان به یك شكست خورده ای می ماند كه می پنداشت فاتحانه از میدان بازگشته است و در افق آرزوهایش سرأبی یافته بود كه وسعت قلمرو غربی حكومتش و در پشت سرش سایه هولناكی از اقتدار علویان كه هم اینك خراسان (ایران) را پایگاه خود قرار داده بودند. او عمیقاً دریافته بود كه تاكنون بر روی طنابی بازی می كرده كه یك سرش در خراسان و سر دیگرش در بغداد گره خورده بود و برای رسیدن به هر كدام باید دیگری را قطع كند. بریدن از بغداد (عبّاسیان) او را به سمت علویان می كشاند؛ كسانی كه هیچ گاه مشروعیت او را پذیرا نبودند، به خصوص زمانی كه خود نیز بناچار لب به اعتراف و حقانیت خاندان علی علیه السلام گشوده بود.
در این شرایط مأمون بغداد را انتخاب كرد. او برای بازگشت از موضع گذشته خود، باید مانعی را كه بر سر روابطش با بغداد ایجاد كرده بود از میان بردارد و آن ماجرای ولایتعهدی علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام بود.
در این كار هیچ چاره ای جز توسّل به شیوه نیاكان خود نداشت، او با طرح توطئه قتل پنهانی إمام طی یك حادثه ای بظاهر طبیعی، إمام را به شهادت رساند. طرّاحی ماجرای شهادت امام علیه السلام به گونه ای ماهرانه بود كه حتی تا امروز بسیاری از مورّخان برای پیدا كردن ردّ پای او ناموفق مانده اند. مأمون با شركت در مرإسم تشییع جنازه آن حضرت و مجالس سوگواری كه خود ترتیب داده بود بسیاری از سوءظنهای ( تاریخ یعقوبی، 1/2علیه السلام 4. )
احتمالی را خنثی كرد. این اقدامات، آغاز راه تازه ای بود كه مأمون بعد از شهادت إمام رضاعلیه السلام در آن گام می زد، وی سرانجام آخرین حلقه اتّصالش به علویان را كه لباس سبز بود گشود و با بیرون كردن آن از تن برای همیشه لباس سیاه پوشید.
( كامل تاریخ اسلام و ایران، 303/10. )

دعای باران

دعای باران


دعای باران
علیّ بن محمّد بن سیّار روایت می كند هنگام ولایتعهدی حضرت رضاعلیه السلام مدتی باران نبارید. گروهی از اطرافیان مأمون كه مخالف حضرت رضاعلیه السلام بودند، این موضوع را با ولایتعهدی حضرت پیوند داده به مأمون گفتند ا زمان ورود علیّ بن موسی به مرو و ولیعهد شدنش خداوند باران را از ما قطع كرده است. مأمون از ا ین سخن ناراحت شد و از آن حضرت خواست تا از خداوند طلب نزول باران رحمت ند. حضرت رضاعلیه السلام در روز دو شنبه به سوی صحرا حركت كرد و مردم نیز از خانه های خود بیرون آمدند و حضرت بعد از حمد و سپاس خداوند فرمود: بار خدایا تو، ما اهل بیت را بزرگ داشتی و ما را مورد احترام عموم قرار دادی، آنان به ما توسّل می جویند و از طریق ما فضل و رحمت تو را طلب می كنند و در انتظار نعمت و احسان تو هستند، خداوندا اكنون باران رحمت خود را بر این مردم نازل و آنها را از نعمت خود بهره مند گردان، باران خود را هنگامی كه مردم به خانه های خود بازگشتند فرو فرست.
علیّ بن محمّد بن سیّار در ادامه روایت خود می افزاید: سوگند به خدایی كه محمّدصلی الله علیه واله را براستی برانگیخت، پس از دعای آن حضرت بادها وزیدن گرفت و ابرها به هم پیوست و رعد و برق پدید آمد و مردم مانند افرادی كه از باران فرار می كنند از جای برخاستند و به سوی خانه های خود روان شدند... و هنگامی كه جمعیت به خانه های خود رسیدند باران شروع شد.
( اخبار و آثار إمام رضاعلیه السلام ، ص 5 - 143؛ مناقب اهل بیت:، 5/2 - 194. )

مخالفان ولایتعهدی

مخالفان ولایتعهدی


مخالفان ولایتعهدی
عباسیان با نگرانی ماجرای ولایتعهدی را تعقیب می كردند، مخالفان سیاسی مأمون در بغداد، در همان سال كه خبر واگذاری ولایتعهدی به علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام منتشر شد، دست بیعت به سوی منصور بن مهدی، عموی مأمون دراز كردند. اما منصور، بیعت آنها را واگذاشت و فرمانداری بغداد را عهده دار شد. ( كامل تاریخ اسلام و ایران، 10/علیه السلام صلی الله علیه واله 2. )
عبّاسیان گرد إبراهیم بن مهدی را گرفتند و با وی بیعت كردند تا مبادا بعد از مأمون خلافت از خاندان آنان خارج شود. آنها إبراهیم بن مهدی را، امیر المؤمنین، خلیفه و ولیعهد خواندند.
( ر.ك، همان، 8/10 - علیه السلام صلی الله علیه واله 2؛ تاریخ طبری، 139/5، و (ترجمه فارسی) 0/12صلی الله علیه واله صلی الله علیه واله 5؛ مروج الذهب، 441/2؛ تاریخ فخری، ص 301؛ تجارب السلف، ص 158. )
تنها عبّاسیان بغداد نبودند كه با ولایتعهدی علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام مخالفت می روزیدند، بلكه این نارضایتی در میان نزدیكان مأمون و عبّاسیانی كه دست وی را هنگام بیعت به گرمی فشرده بودند نیز رواج داشت. سرشناسترین این گروه اخیر، عیسی بن یزید جلودی، علیّ بن أبی عمران و أبو یونس بودند كه تا پای جان ( الارشاد، 250/2؛ مقاتل الطالبیین، ص 523؛ روضة الواعظین، ص 9صلی الله علیه واله 3. )
دست از مخالفت برنداشتند و به گفته شیخ صدوق در جلسه ای كه مأمون آنها را برای بیعت با علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام فرا خواند، آنها یكی پس از دیگری امتناع كردند و مأمون دستور داد آنها را گردن زنند. علاوه بر عباسیان از میان شیعیان نیز ( عیون اخبار الرضاعلیه السلام ، 389/2؛ كامل تاریخ اسلام و ایران، 10/صلی الله علیه واله 30. )
افرادی با ماجرای ولایتعهدی به مخالفت برخاسته از حضرت رضاعلیه السلام در این باره توضیح می خواستند، و آن حضرت با ادلّه كافی آنها را نسبت به حقایق و ماهیّت ولایتعهدی و اكراه و اجباری كه وی در پذیرش آن داشت آگاه می كرد. راوندی در الخرائج والجرائح گزارشی از مخالفان حضرت رضاعلیه السلام كه قصد كشتن ایشان را داشتند ارائه می دهد كه این موضوع خود نشانگر آن است كه در عصر امام علیه السلام نیز ماجرای ولایتعهدی سؤال انگیز و مسأله دار بوده است.
صاحب خرائج به نقل از محمّد بن زید می نویسد: در خدمت حضرت رضاعلیه السلام بودم زمانی كه ولیعهد مأمون بود. مردی از خوارج كه كاردی مسموم در دست داشت وارد شد او به دوستان خود گفته بود نزد كسی می روم كه مدعی است پسر پیغمبر است و ولیعهد مأمون شده، ببینم چه دلیل برای كار خود دارد. اگر دلیل قانع كننده ای داشت قبول می كنم و گرنه مردم را از دستش آسوده می نمایم. هنگامی كه او وارد شد، حضرت رضاعلیه السلام به او فرمود: جواب سؤالت را می دهم مشروط بر این كه یك شرط را بپذیری، گفت چه شرطی را ؟ فرمود: به شرط این كه اگر جوابت را دادم و قانع شدی كاردی را كه در آستین پنهان كرده ای بشكنی و دور بیندازی. آن مرد متحیّر ماند و كارد را خارج كرد و دسته اش را شكست. آن گاه پرسید چرا ولایتعهدی این ستمگر را پذیرفتی با این كه آنها را كافر می دانی؟ و تو پسر پیامبری، چه چیزی تو را بر این كار واداشته است؟
إمام فرمود: بگو ببینم آیا اینها در نظر تو كافرند، یا عزیز مصر و ا طرافیانش، مگر اینها به وحدانیت خدا قایل نیستند، با اینكه آنها نه خدا را می شناختند و نه موحّد بودند، یوسف هم خود و هم پدرش پیامبر بودند، ولی به عزیز مصر كه كافر بود گفت: مرا وزیر دارایی خود قرار ده كه مردی وارد و امین هستم و با فرعونها نشست و برخاست می كرد. من از اولاد پیامبرم، مرا به این كار مجبور كردند و به زور وادار كردند، چرا كه مرا نمی پسندی و از من خوشت نمی آید. گفت: ایرادی بر شما نیست و من گواهی می دهم كه تو پسر پیامبری و راست می گویی.
( بحار الأنوار: 12/علیه السلام - صلی الله علیه واله 4؛ عیون اخبار الرضاعلیه السلام ، 9/2علیه السلام 3. )

برپایی نماز عید

برپایی نماز عید


برپایی نماز عید
علیّ بن إبراهیم از یاسر خادم و ریان بن أبی صلت نقل می كند كه: پس از آن ( اصول كافی، 2/علیه السلام 40. )
كه مأمون حضرت را به ولایتعهدی منصوب كرد، چون عید پیش آمد مأمون كس به نزد آن حضرت فرستاد كه سوار شود و برای خواندن نماز عید و خطبه آن بیرون رود. حضرت برای مأمون پیام داد كه تو خود شروطی كه میان من و تو است در پذیرفتن ولیعهدی می دانی. (قرار بر این بود كه من از این گونه امور معاف باشم) مرا از نمازخواندن با مردم معذور دار. مأمون گفت جز این نیست كه می خواهم دلهای مردم در ولیعهدی شما مطمئن و محكم شود و هم بدین وسیله فضل و برتری تو را بشناسند. و پیوسته فرستادگان در این باره میان آن حضرت و مأمون بودند. حضرت پیغام داد، اگر مرا معذور داری دوست تر دارم و اگر معذورم نداری، من چنان كه رسول خداصلی الله علیه واله و امیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السلام (برای نماز عید) بیرون رفتند، بیرون خواهم رفت. مأمون گفت هر طور می خواهی برو و به سرلشكران، پرده داران و دیگر مردمان دستور داد كه بامداد برای نماز به در خانه حضرت رضاعلیه السلام بروند.
روای می گوید: مردم برای دیدار حضرت رضاعلیه السلام بر سر راهها و بالای بامها نشسته بودند و زنان و كودكان نیز همگی بیرون ریخته و چشم به راه آمدن آن حضرت بودند و همه سرلشكران و سربازان نیز به در خانه آن بزرگوار آمدند و سوار بر مركبهای خود ایستاده بودند تا این كه آفتاب زد. پس حضرت رضاعلیه السلام غسل كرد و جامه خویش پوشید و عمامه سفیدی از كتان بر سر بست و یك سر آن را به سینه و سر دیگر آن را میان دو شانه انداخت و كمی عطر نیز بزد. انگاه عصایی مخصوص به دست گرفت و به همراهان و موالیان خود فرمود شما نیز چنین كنید كه من كردم پس آنان (همان كردند كه حضرت دستور فرموده بود) و به همراه او آمدند و آن حضرت پای برهنه در حالی كه زیر جامه خود را تا نصف ساق پا بالا زده و دامن لباسهای دیگر را به كمر زده بود به راه افتاد. اندكی بعد سر به سوی آسمان بلند كرد و تكبیر گفت. و همراهان و موالیان او نیز تكبیر گفتند، سپس به راه افتاد تا به در خانه ( اصول كافی، 408/2. )
رسید. سربازان كه حضرت را بر آن حال و هیأت دیدند همگی از مركبها فرود آمده كفشهای خود را بیرون آوردند و خوشحالترین آنان در آن وقت كسی بود كه چاقویی همراه داشت كه بدان وسیله بند كفش خود را ببرد و پابرهنه شود، پس حضرت علیه السلام تكبیر گفت و مردم نیز با او تكبیر گفتند (و چنان صدایی از تكبیر مردم بلند شد) كه گویا آسمان و در دیوار با او تكبیر می گفتند. مردم كه حضرت رضاعلیه السلام را با آن حال دیدند و صدای تكبیرش را شنیدند، چنان صداها را به گریه بلند كردند كه شهر مرو به لرزه درآمد، خبر به مأمون رسید، فضل بن سهل ذوالریاستین گفت، ای امیر المؤمنین اگر علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام با این وضع به مصلّی برود مردم شیفته او خواهند شد (و ممكن است بر ما بشورند و خون ما را بریزند) پس كسی را نزد او فرست كه بازگردد. مأمون كس فرستاد و گفت: ما شما را به زحمت و رنج انداختیم و ما خوش نداریم كه سختی و رنج و مشقتی به شما برسد شما بازگردید و هر كس كه همیشه با مردم نماز می خوانده اكنون نیز نماز عید را خواهد خواند. حضرت رضاعلیه السلام كفش خود را طلبیده و پوشیده، آن گاه سوار مركب شده و بازگشت و آن روز مردم پراكنده شدند و نماز عید مرتبی خوانده نشد.
( الارشاد، 2/علیه السلام - صلی الله علیه واله 25؛ بحار الأنوار: 123/12؛ روضة الواعظین، ص 3علیه السلام 3؛ مسند الإمام الرضاعلیه السلام ، 93/1؛ حدیقة الشیعة، ص صلی الله علیه واله - 55صلی الله علیه واله ؛ منتهی الآمال، ص علیه السلام - صلی الله علیه واله 32؛ اختیار معرفة الرجال، ص 491؛ رجال نجاشی، ص 315؛ تاریخ روضة الصفاء، 44/3؛ اثبات الوصیة، ص علیه السلام - صلی الله علیه واله 39؛ مناقب آل أبی طالب، 9/3 - 8علیه السلام 4. )

ملاحظاتی پیرامون ماهیّت ولایتعهدی و شهادت حضرت رضا

ملاحظاتی پیرامون ماهیّت ولایتعهدی و شهادت حضرت رضا


ملاحظاتی پیرامون ماهیّت ولایتعهدی و شهادت حضرت رضاعلیه السلام
ماهیّت ولایتعهدی إمام علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام موضوعی است كه كمتر مورد توجّه مورّخان و نویسندگان قرار گرفته است. بیشتر علاقه مورّخان به وقایع نگاری و شرح رخدادهای ماجرای ولایتعهدی معطوف شده است.
بحث و اظهارنظر پیرامون علل و شرایط پذیرش ولایتعهدی و فرجام آن (شهادت حضرت رضاعلیه السلام ) غالباً با نگاهی یك جانبه و با انگیزه ای واحد و بی توجه به سایر انگیزه ها، شرایط و موقعیّتهای مختلف دیده شده است.
این نوع نگرش در بررسیهای تاریخی، مورّخ را از رسیدن به حقایق نهفته در روح حوادث بازداشته و او را استنباطی سطحی و تك بعدی از حادثه ای چند جانبه، پیچیده و عمیق تنها می گذارد.
در رابطه با ماهیّت ولایتعهدی بطور كلی دو نوع نگرش در میان مورّخان و نویسندگان رواج دارد. عدّه ای خاستگاه مأمون را از طرح ولایتعهدی، كاملاً صادقانه یافته اند و به همین دلیل، شهادت إمام رضاعلیه السلام را نیز بدون دخالت مأمون و بدور از اراده او و یا آن را توطئه عبّاسیان متعصّب و مخالفان سیاسی إمام رضاعلیه السلام و مأمون می دانند و یا اصولاً آن را، مرگی طبیعی قلمداد می كنند. گروه دیگری خاستگاه مأمون را از مسأله ولایتعهدی، كاملاً مكارانه و سیاسی می پندارند و شهادت امم علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام را نیز توطئه از پیش طرّاحی شده ای می دانند كه مأمون با ماجرای ولایتعهدی از همان ابتدا آن را ترسیم كرده بود.
منشأ اختلاف میان مورّخان، با قطع نظر از گروهی كه با پیش فرضهای خوشبینانه و یا بدبینانه نسبت به مأمون خواسته اند از او چهره ای عظیم و تاریخی، حتی یك شیعی مخلص و بشدّت علاقمند به حضرت رضاعلیه السلام و خاندان رسالت ترسیم كنند و یا از او تصویری كاملاً سیاه و منفور بسازند، از آنجا ناشی می شود كه موقعیتهای ( ر.ك اشپولر، تاریخ ایران، 1/صلی الله علیه واله 9. )
مختلف و تحوّلات اوضاع و انگیزه های گوناگون را در بستر حوادث نادیده انگاشته اند. در این باره بیش از این سخن خواهیم گفت، امّا آنچه بطور كلّی می توان بیش از همه در زاویه دید مورّخان نسبت به ماجرای ولایتعهدی مؤثر دانست، ماجرای شهادت حضرت رضاعلیه السلام است كه معمولاً با قیاس ساده ای می توان آن را كشف كرد. غالب مورّخانی كه شهادت رضاعلیه السلام را دسیسه ای از سوی مأمون قلمداد كرده اند، طرح ماجرای ولایتعهدی را نیز توطئه ای حساب شده و زیركانه از سوی مأمون برای نابودی شخصیت سیاسی مذهبی امام علیه السلام و... قلمداد كرده اند. دسته دیگر طرح ولایتعهدی را خاستگاه واقعی مأمون می پندارند و معتقدند كه مأمون خالصانه قصد سپردن خلافت به حضرت رضاعلیه السلام را داشت و نوعاً ماجرای شهادت آن حضرت را از سوی مأمون كه با قصد واگذری خلافت در تناقض دیده اند، انكار كرده و آن را توطئه ای طراحی شده از سوی بنی عباس خشم آلود و یا مرگی طبیعی قلمداد ( روح الإسلام، ص صلی الله علیه واله 28. )
كرده اند. طبری و مسعودی علت وفات علیّ بن موسی علیه السلام را مرگ ناگهانی و به خاطر افراط در خوردن انگور می دانند.
( تاریخ طبری، 5/13علیه السلام صلی الله علیه واله 5 (چاپ بیروت)، 5صلی الله علیه واله 14؛ مروج الذهب، 442/2. )
یعقوبی نیز با كمی تردید بی آن كه مسموم شدن إمام علیه السلام را به مأمون و یا عمّال او نسبت دهد وفات حضرت را چنین توجیه می كند:
بیماری علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام بیش از سه روز نبود و گفته می شود علیّ بن هشام انار مسمومی به او خوراند و مأمون بر مرگ وی سخت بی تابی نشان داد. أبو الحسن بن أبی عباد در ادامه نقل می گوید: مأمون را دیدم كه قبایی سفید در برداشت و در تشییع جنازه رضا سر برهنه میان دو قایمه نعش، پیاده می رفت و می گفت: ای أبو الحسن پس از تو، به چه كسی دلخوش باشم و سه روز نزد قبرش اقامت گزید و هر روز قرص نان و مقداری نمك برای او می آوردند و خورارجال الكشّی: همان بود و در روز چهارم بازگشت.
( تاریخ یعقوبی، 1/2علیه السلام 4. )
حمد اللّه مستوفی ابن طقطقی و ابن حجر از جمله كسانی هستند كه تصریح می كنند إمام علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام را به فرمان مأمون زهر دادند و مسموم كردند. ( تاریخ گزیده، ص 205؛ تاریخ فخری، ص 301؛ تهذیب التهذیب (چاپ حیدرآباد)، 387/7. )
ابن اثیر با این كه یك مورّخ سنی مذهب است هر دو نقل را ذكر كرده است، در جایی می نویسد حضرت به خاطر افراط در خوردن انگور وفات كرد و در جایی دیگر به مسموم كردن او تصریح می كند.
( كامل تاریخ اسلام و ایران، 293/10. )
اربلی كه از مورّخان شیعی است در كشف الغمة فی معرفة الائمّة بطور كلی منكر مسموم شدن حضرت توسط مأمون می شود، منشأ استدلال وی نقلی است از علیّ بن طاووس به شرح ذیل:
از شخصی كه به او اعتماد دارم شنیدم كه سیّد رضی الدین علیّ بن طاووس رحمة اللّه علیه مخالف بود كه مأمون حضرت رضاعلیه السلام را مسموم كرده باشد، با این كه او بسیار مطالعه می كرد و این مطلب را زیاد بررسی و جستجو می نمود. از چیزهایی كه نظر سیّد را تقویت می كند همین است كه مأمون خیلی به إمام علاقه داشت و او را بر فرزندان و خویشان خود مقدّم داشته و برای ولایتعهدی انتخاب كرده بود... از آن گذشته ما قبول نداریم كه اگر سوزن در انگور فرو كنند، انگور مسموم می شود. علم طب نیز این مطلب را نمی پذیرد، خدا از همه چیز با اطلاع است.
( بحار الأنوار: 12/علیه السلام - صلی الله علیه واله 28. )
از میان تذكره نویسان معاصر كه متأسفانه بی هیچ گونه سند و مأخذی ماجرای ولایتعهدی و شهادت إمام علیّ بن موسی علیه السلام را تحلیل كرده، جواد فاضل است وی از جمله كسانی است كه عمیقاً معتقد است قصد مأمون از ولایتعهدی إمام كاملاً خالصانه بوده و بشدّت منكر دست داشتن مأمون در قتل إمام می شود و آن را به آل عباس نسبت می دهد و با ارائه ده دلیل كه گاه فاقد ارزش تاریخی است می كوشد مأمون را از این اتّهام مبرا كند. او در جایی می گوید:
وقتی ما از عبد اللّه بن مأمون یاد می كنیم نام یك شخصیت عظیم تاریخی را به زبان می آوریم... او كودك و یا دیوانه نبود كه یك روز پسر عمّ عالی مقام خود، امم علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام را به ولایتعهدی خویش برگزیند و روز دیگر مسمومش سازد... پس این اقدام از جانب مأمون جز از ارادت و محبّت شدید او نسبت به ا مام رضا مایه نمی گیرد و خیل عجیب است كه گفته شود مأمون در عین ارادت و محبّت نسبت به إمام رضا كمر به قتلش بسته و خون پاكش را بر خاك ریخته باشد... آیا معهذا سزاوار بود مردی مانند مأمون احمقانه شخصیت شریف و عزیز و در عین حال آرام و بی سرو صدایی (؟) مانند مأمون علیّ بن موسی الرضاعلیه السلام را جبراً به ولایتعهدی برگزیند و بعد خائنانه زهرش بدهد... مأمون دوستان و دشمنان خود را خوب می شناخت و می دانست كه اگر علویهای عربستان (؟) دسته جمعی بر ضدش نهضت كنند شخص علیّ بن موسی الرضا اهل این نهضتها نیست (!!!) خیلی بعید است كه مردی شیعی مذهب (مأمون) بدون هیچ علت و سبب إمام خود علیّ بن موسی الرضا را به قتل برساند و در این جنایت فظیع و فجیع هیچ هدف مادی و معنوی هم نداشته باشد... زهری كه به كام إمام ریخته شد در دانه های انگور دوانیده شده بود و گفته می شود كه فشرده انار را با زهر درآمیخته بودند. قاتل امام علیه السلام یعنی آن كس كه این جنایت را توطئه و اعمال كرد (؟) مسلماً از آل عبّاس بود. ولی بسیار بعید و حتی محال می نماید كه عبد اللّه مأمون مرتكب این جنایت عظیم شده باشد. (؟!)
( معصومین چهارده گانه، ص 1 - 130، 133، 138؛ ضحی الإسلام، 3/صلی الله علیه واله 29؛ نظریة الامامة، ص علیه السلام 38. )
نحوه شهادت إمام آن گونه كه مشهور است توسط مأمون طراحی شد. او ابتدا به إمام انگور داد و حضرت بر اثر آن مسموم و بیمار شد. برخی گفته اند خود مأمون نیز بیمار شد، اما بیماری او كوتاه بود، هنگامی كه إمام بر اثر خوردن انگور مسموم رنجور شد، مأمون، عبد اللّه بن بشیر را فرمان داد تا ناخنهای خود را بلند نگه دارد و پیش از آن كه به نزد إمام رود، مقداری موم كه زهرآلود بود به وی داد تا به دستانش بمالد آنگاه برای دیدار إمام نزد ایشان رفت. إمام در بستر بود و مأمون دستور داد سبدی انار آماده كردند و از عبد اللّه بن بشیر خواست تا انار را دانه كرده و با دستانش (كه زهرآلود شده بود) آن را بفشارد و سپس اصرار كرد كه إمام آن را بخورد... این ماجرا با اختلاف در منابع تاریخی، تذكره ها و كتابهای مناقب آمده است.
( عیون اخبار الرضاعلیه السلام ، 2/علیه السلام 48؛ تاریخ روضة الصفا، 48/3؛ حدیقة الشیعة، ص 58صلی الله علیه واله ؛ بحار الأنوار: 4/12صلی الله علیه واله 2، 5صلی الله علیه واله 2، علیه السلام صلی الله علیه واله 2، 8صلی الله علیه واله 2. )
به اعتقاد ما سهم عمده ای از این اختلافات بی توجهی مورّخان به تغییر شرایط و موقعیتهایی است كه انگیزه واگذاری ولایتعهدی را دچار ماهیّتها و خاستگاههای مختلف كرده است. طبیعی است كه هیچ گاه نمی توان با نظریه واحدی به ماجرایی متغیر نگریست. آیا خاستگاه مأمون از واگذاری خلافت و یا ولایتعهدی، كاملاً صادقانه بوده است؟ و یا كاملاً مكارانه طراحی شده است؟ و اگر چنین و یا چنان بوده، چرا و چگونه می توان برخوردها و مواضع مختلف مأمون را كه پاره ای از روی محبّت و علاقه هر چند در ظاهر، و پاره ای از سر تدبیر سیاسی، محافظه كارانه و منفعت طلبانه، و پاره ای از روی خشم و كینه تحلیل و یا توجیه كرد. برای پاسخ به این پرسش ابتدا باید شرایط و موقعیتهای مختلفی را كه مأمون تحت تأثیر آنها به حوادث می نگریسته، ارزیابی كنیم.