بررسی اوضاع فرهنگی و سیاسی عصر امام رضا

بررسی اوضاع فرهنگی و سیاسی عصر امام رضا

خداوند، پیامبران و امامان صلوات الله علیهم را توفیق داده و از گنجینه‏ی دانش و حکمت خود به آنان حکمت و دانشی می‏بخشد که به دیگران نداده است؛ پس دانش آنان، از مقوله و نوع دانش دیگر مردم عصرشان نیست. 

از سخنان علی بن موسی الرضا علیه‏السلام 

(عیون اخبار الرضا علیه‏السلام، 42:1) 

 

پیامبر عالیقدر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به وسیله‏ی دستورات و تعالیم جامع و حیات بخش قرآن و آداب و سنن جاویدان خویش، یک تمدن و تعالی جهانی و همه جانبه را پی ریزی کرد، به خصوص در ده سال آخر عمر خود که در مدینه اقامت نمود و میدان باز و وسیعی برای اجرای این برنامه عالی الهی یافت، پیشرفت و موقعیتی نصیبش گردید که نظیرش، در جهان برای هیچ فرد یا گروه اصلاح طلبی اتفاق نیفتاده است. از همه جالب‏تر آن که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تمام قسمت‏های گوناگون مربوط به فرد و اجتماع و فرهنگ و اقتصاد و اخلاق و سیاست و... همه را به موازات یکدیگر تعلیم می‏داد و اجراء می‏کرد و پیش می‏برد. 

اما زمامداران و خلفای بعدی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که حکومت و قدرت اسلامی را به دست گرفتند، در هر دوره‏ای خواسته‏های خود را بیشتر مورد توجه خود قرار داده، در پیشبرد آن کوشیدند. 

 

مثلا خلیفه اول و دوم و سوم و همچنین خلفای بنی‏امیه به موضوع کشورگشایی بیشتر اهمیت داده و سعی می‏کردند بر حجم و مساحت مملکت اسلامی بیفزایند و لذا مسلمین در عصر بنی‏امیه از نظر فتوحات به اوج ترقی رسیدند و دین اسلام قسمت اعظم جهان را گرفت، بدون اینکه به روح معنویت اسلام توجه شود. 

زمانی که دوران سلطنت بنی‏امیه سپری شد و بنی‏عباس روی کار آمدند، عباسیان به فتوحات و جهانگیری کمتر توجه کردند و بر عکس به توسعه‏ی فنون خیلی همت گماشتند، بدون اینکه به سرچشمه‏ی علوم نبوی، یعنی اهل بیت علیهم‏السلام رجوع کنند. 

خلفای بنی‏عباس به جای دمشق که پایتخت بنی‏امیه بود، بغداد را پایتخت خود قرار دادند. رفته رفته این شهر، شهرت جهانی کسب نمود. 

 

 


 

دیگر مقالات مرتبط با این پست :

 

علوم واقعی و استثنایی

علوم واقعی و استثنایی

حضرت رضا علیه‏السلام پیشوای پاک و امامی است که دوست و دشمن، به فضل و برتری او اعتراف نموده و عظمت و کمالات او را ستوده‏اند. 

امام صادق و کاظم علیهماالسلام، آن حضرت را عالم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم خوانده‏اند. [1] .

مأمون با آن که اعلم خلفای عباسی بود، خود را در برابر او یک شاگرد کوچک شمرده، حقایق علمی را از آن حضرت می‏آموخت. 

بدون تردید، اکثر اطلاعات علمی و مذهبی مأمون در اثر بهره‏ها و استفاده‏هایی بوده که از مجالست و معاشرت با حضرت رضا علیه‏السلام کسب کرده است، زیرا امکان نداشت، مأمون در مجلسی با آن حضرت بنشیند و از محضرش بهره کافی نبرد. 

به همین جهت - در کمال نفاق و دورویی - می‏گفت: 

خدا مرا بعد از تو باقی نگذارد ای ابوالحسن! به خدا قسم، دانش صحیح و واقعی نزد هیچ کس، به جز خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم یافت نمی‏شود. حقا که علوم پدرانت، به تو رسیده است. [2] .

امام رضا علیه‏السلام در تمام علوم، از همه دانشمندان عصر خود بالاتر بود [3]  و به همه زبان‏ها کاملا آشنا بود، [4]  با آن که مدرسه نرفته، دانشگاه بغداد و جندی شاپور و استاد و معلمی را ندیده بود. 

البته این امور، دیگران را سخت به حیرت و تعجب فرو می‏برد، لیکن برای ما گروه روشن و اصیل شیعه که آن حضرت را به دلیل عقلی و نص معتبر، امام و جانشین پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می‏شناسیم و به طور کلی امام را، دارای منصبی الهی و معصوم و اعلم و افضل و اکمل زمان خود و وارث علوم انبیاء و اوصیاء و مؤید به روح القدس... می‏دانیم، هیچ اعجاب و حیرت ندارد، چون نزد ما امام علیه‏السلام از طرف خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم  دارای این امتیازات است. و کسانی که فاقد این علائم و امتیازات‏اند، امام و پیشوا و حجت خدا و جانشین پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و واجب الاطاعه نمی‏باشند. 

پیغمبران و امامان، از نظر علم و دانش با دیگران فرق ندارد. آنها به دلیل ارتباط مستقیم با علم نامحدود و استفاده از وحی در جمیع علوم و فنون، استاد می‏گردند و هیچ نیازی به معلم و استاد ندارند، اما دیگران باید رنج تحصیل را بر خود هموار کرده، با سعی و کوشش، مدت‏ها مدرسه و دانشگاه رفته، علم و دانش را از استاد فرا گیرند. 

در نتیجه چون علوم انبیاء و امامان، از منبع دانش الهی سرچشمه می‏گیرد، صحیح و واقعیت دار و غیر قابل تغییر است. اما علوم انسان‏های عادی چون از افکار ناقص و محدود بشر تراوش می‏کند، تغییر و بطلان می‏پذیرد، و نقص و اشتباه در آن یافت می‏شود. 

پی نوشته ها :

[1] اثبات الهداة 28:6.

[2] عیون اخبار الرضا علیه‏السلام 202:2، باب 46.

[3] مناقب 360:4، انوار البهیه /198.

[4] عیون 228:2 باب 55 حدیث 3.

رساله‏ی طلایی

 رساله‏ی طلایی

مأمون، در نیشابور، یک مجلس باشکوه علمی تشکیل داد. این مجلس مانند سایر مجالسی که برای مناظرات دینی برقرار می‏گردید نبود. 

مأمون این مجلس را از گروه فلاسفه و پزشکان نامی ترتیب داده بود، تا درباره‏ی اختلاف طبایع و مزاج‏ها و بهداشت و طب گفتگو کنند. 

اعضای این جلسه عبارت بودند از: مأمون، یوحنا پسر ماسویه، جبرئیل پسر بختیشوع دو پزشک نامی سلطنتی، صالح پسر سلهمه فیلسوف هندی و دانشمندان دیگر. 

در زمینه طب و بهداشت سخنانی گفته شد. مأمون درباره اینکه خداوند، چگونه این بدن را با این طبایع مختلف چهارگانه: سوداء، صفراء، بلغم و خون، آفریده و غذاهای سودمد و زیانبخش برای انسان کدام است؟ با افراد آن جمع بسیار سخن گفت. از آغاز مجلس، حضرت رضا علیه‏السلام پیوسته ساکت بود و سخنی اظهار نمی‏کرد. 

مأمون پرسید: ای اباالحسن، شما در این زمینه چه می‏فرمایید؟ 

و با این پرسش، سکوت آن حضرت را درهم شکست. در این هنگام، امام رضا علیه‏السلام فرمود: 

من در این زمینه مطالبی دارم که واقعیت آن به وسیله تجربه برایم روشن گشته، علاوه بر مطالبی که از ائمه گذشته (صلوات الله علیهم) به من رسیده است، دانستن این مطالب بر همه لازم است و نباید آن را ترک کرد، من آنها را برایت جمع آوری می‏کنم. 

مجلس به پایان رسید و مأمون به سوی مرو شتافت و امام رضا علیه‏السلام مدتی در نیشابور ماند. 

مأمون پس از مدتی، به آن حضرت نامه نوشت و آنچه را که وعده کرده بود از او خواست. 

امام رضا علیه‏السلام رساله‏ای در موضوع طب، به همراه پاسخ نامه، برای مأمون فرستاد که بعدا به رساله ذهبیه، شهرت گرفت. 

سند این رساله به حسن بن جمهور قمی که از مدینه تا مرو ملازم رکاب حضرت رضا علیه‏السلام بوده می‏رسد. این سند مشهور است و علماء از جمله علامه مجلسی آن را نقل کرده‏اند. [1] .

و در کتابخانه عسکری در سامراء یک نسخه خطی از این رساله موجود است که به روایت ابومحمد حسن بن محمد نوفلی، از پدرش که از خواص و نزدیکان امام رضا علیه‏السلام و در سفر خراسان همراه آن حضرت بوده نقل کرده و جریان این مجلس را شرح داده و در پایان از ابوالحسن علی بن محمد نوفلی، نقل می‏کند که چون این رساله به مأمون که آن روز در بلخ بود رسید، آن را گرفت و خواند و خیلی خوشحال شد و دستور داد آن را با آب طلا نوشتند و نامش را رساله مذهبه (طلایی) نهاد و نسخه‏ای از آن را به فرزندان و اولیاء و عموزادگانش داد. [2] .

اینها قطره‏ای بود از اقیانوس دانش و فضیلت آن حضرت که به عنوان نمونه ذکر شد. 

پی نوشته ها :

[1] کتاب طب الرضا علیه‏السلام گردآورنده دکتر صاحب زینی، تحقیق از علامه سید مرتضی عسکری.

علامه مجلسی در مقدمه‏ی بحار (ج 1) می‏نویسد: کتاب طب الرضا علیه‏السلام از کتاب‏های معروف است و شیخ منتجب‏الدین در فهرست خود آورده که سید فضل الله راوندی بر این کتاب شرحی نوشته و آن را «ترجمة العلوی للطلب الرضوی» نامیده است. 

و ابن شهرآشوب در معالم العلماء در ترجمه حسن بن جمهور قمی گفته: کتاب الملاحم و الفتن و نیز رساله‏ی ذهبیه در طب از حضرت رضا علیه‏السلام از آثار اوست. 

شیخ طوسی در فهرست مانند این عبارت را آورده و سند آن را ذکر نموده است. 

علامه مجلسی در جلد چهاردهم بحار، چاپ کمپانی «السماء و العالم» تمام رساله و سند آن را نقل کرده است.

[2] طب الرضا علیه‏السلام.

پاسخ به هیجده هزار مسأله

پاسخ به هیجده هزار مسأله

شرح و تفصیل علوم و معارفی که از مولا علی بن موسی الرضا علیه‏السلام به جا مانده است، خود به کتاب بزرگ جداگانه‏ای نیاز دارد. و همین قدر می‏توان گفت: 

در دورانی که علوم و فنون یونان و هند و... به ممالک اسلامی راه یافت، آن حضرت امامت داشت. و اگر آن حضرت در تمام علوم و فنون، سرآمد مردم زمان نبود، به هیچ وجه مورد توجه مأمون، خلیفه‏ی عباسی قرار نمی‏گرفت. مأمون با سؤالات و اشکالات مختلف علمی، به زعم خود، آن حضرت را آزمایش می‏کرد، اما همیشه پاسخی کافی برای خود دریافت می‏نمود. 

ابراهیم بن عباس گوید: 

من هیچ گاه ندیدم چیزی از آن حضرت سؤال شود که آن را نداند. [1] .

محمد یقطینی گوید: زمانی که مردم درباره‏ی امامت حضرت رضا علیه‏السلام اختلاف نمودند، من مسائلی را که از آن حضرت سؤال شده بود و به آنها پاسخ گفته بود، جمع آوری کردم. شماره آنها به هیجده هزار مسأله رسید. [2] .

 

پی نوشته ها :

[1] مناقب این شهر آشوب 350:4.

[2] مناقب 351:4.

گفتگوی امام رضا با یک زندیق

گفتگوی امام رضا با یک زندیق

محمد بن عبدالله خراسانی، خادم آن حضرت می‏گوید: 

هنگامی که گروهی در محضر امام هشتم علیه‏السلام نشسته بودند، زندیقی بر آن حضرت وارد شد. امام علیه‏السلام به او فرمود: 

بگو ببینم اگر بر فرض گفتار و عقیده شما حقیقت داشته باشد - (و خدا و دین و قیامت و بهشت و دوزخی در کار نباشد) - در صورتی که ما یقین داریم گفتار شما فاسد و بی‏اساس است - آیا ما و شما با هم برابر و مساوی و یکسان نیستیم؟ و آیا نماز و روزه و زکات و ایمان، به حالمان زیانی خواهد داشت؟ 

آن مرد زندیق چون پاسخی نداشت، سکوت کرد.

امام علیه‏السلام ادامه داد: و اگر اعتقاد و گفتار ما واقعا درست باشد، (و خدا و پیغمبر و دین و معاد، حق باشد) - در صورتی که واقعیت دارد - آیا شما بیچاره و هلاک نگشته و ما رستگار نمی‏شویم؟ 

زندیق پاسخ داد: خدایت بیامرزد، به من بگو، خدا چگونه است؟ و کجاست؟ 

امام صلوات الله علیه فرمود: وای بر تو، راه غلطی رفته‏ای. او بود، در حالی که مکانی نبود و مکان از او هستی یافت، و او بود، در حالی که چگونگی و حالتی نبود، و کیفیت و چگونگی را او به وجود آورد. 

او به مکان و چگونگی شناخته نمی‏گردد و با حواس ظاهری درک نمی‏شود و با چیزی قیاس نمی‏گردد. 

زندیق گفت: پس اوچیزی نیست، زیرا به وسیله‏ی هیچ یک از حواس پنجگانه‏ی ما درک نمی‏شود؟

امام علیه‏السلام پاسخ داد: وای بر تو، چون تو نمی‏توانی با حواس خویش او را درک نمایی، ربوبیت او را انکار می‏کنی؟ در صورتی که چون ذات مقدس او به حواس ما نمی‏آید، به یقین در می‏یابیم که او پروردگار ما است و چیزی است غیر از سایر موجودات.

زندیق پرسید: خدا کی و چه وقت بوده؟ 

امام علیه‏السلام فرمود: به من بگو، چه زمانی بوده که خدا نباشد، تا به تو بگویم خدا کی بوده است. 

زندیق گفت: دلیل بر این کلام چیست؟ 

امام صلوات الله علیه در جواب فرمود: من با یک نظر دقیق به بدن خود می‏بینم که حتی توانایی آن را ندارم که به عرض و طول بدنم افزوده یا از آن چیزی بکاهم. و نیز قدرت ندارم مضرات و ناملایمات را از خود دفع کنم و منافع را به سوی خویش جلب نمایم، از اینجا دانستم بدن من سازنده‏ای دارد، و به خدایی وی اعتراف نمودم. 

به علاوه می‏بینم به واسطه‏ی قدرت بی‏انتهای او، این سپهر نیلگون با نظمی دقیق می‏گردد و ابرها ایجاد می‏شوند، بادها به حرکت در می‏آیند، خورشید و ماه و ستارگان با نظام معینی بر مدار خود سیر می‏نمایند، و غیر اینها از نشانه‏های شگفت انگیز استوار، که نشانه‏ی هستی آفریدگار توانای خویش‏اند. 

آری، با دیدن این نشانه‏های روشن، به وجود آفریننده‏ای پی بردم که آنها را روی میزان کامل صحیحی، اندازه گیری کرده و بدانها هستی بخشیده است. 

زندیق گفت: پس چرا از حواس ما پوشیده و پنهان است؟ 

امام صلوات الله علیه فرمود: این پرده به واسطه‏ی گناهان و نواقصی که دامنگیر بشر گردیده، روی قلبش را پوشیده، و اما بر خدا هیچ چیزی در اوقات شب و روز مخفی نمی‏باشد. 

زندیق پرسید: چرا به خشم نمی‏آید؟ 

امام علیه‏السلام پاسخ داد: به جهت فرق و امتیازی که میان او و آفریدگانش هست. سپس او بزرگتر از آن است که به چشم دیده شود، یا به وهم درآید، یا در خرد بگنجد. 

زندیق گفت: پس حد و اندازه او را برایم تعریف کن! 

امام علیه‏السلام فرمود: او حدی ندارد. 

زندیق پرسید: چرا؟ 

امام علیه‏السلام فرمود: چون هر موجود محدودی، به حد خود پایان پذیرفته، متناهی می‏گردد. و هر گاه در موجودی احتمال محدودیت پیدا گشت، احتمال افزایش نیز در او می‏رود. و هر گاه احتمال افزایش در او راه یافت، احتمال نقص در وی پدید می‏آید. 

پس او نامحدود است. و زیاده و نقص در او راه ندارد، و به وهم نمی‏آید. 

زندیق ادامه داد: پس این سخن چه معنی دارد که می‏گویید: او لطیف و سمیع و بصیر و علیم و حکیم است؟ 

مگر ممکن است موجودی بدون گوش، شنوا، و بدون چشم، بینا، و بدون عمل با دستها، لطیف، و بدون خلقت حکیم باشد؟ 

امام رضا صلوات الله علیه فرمود: لطیف نزد ما در حد قبول صنع او شناخته می‏شود. آیا ندیده‏ای وقتی که شخص با ملایمت چیزی را می‏گیرد، می‏گویند: فلانی چقدر لطیف است؟ 

پس چگونه آفریدگار بزرگ، که مخلوقات لطیف و بزرگ را آفریده، و روح را بر پیکر حیوان سوار کرده، و شکل و صورت هر فرد از یک جنس را از فرد دیگرش متفاوت گردانیده، که با هم شباهت ندارند، لطیف و بزرگ نامیده نشود؟ 

پس در ترکیب و صورت هر آفریده‏ای از جانب آفریننده‏ی لطیف و خبیر، لطفی ظاهر و آشکار است. 

سپس ما به درختان و میوه‏های لذیذ و پاکیزه‏اش - چه خوردنی و چه غیر خوردنی - که نگاه می‏کنیم، می‏گوییم: آفریدگار ما لطیف است. 

اما نه چون لطفی که مخلوقات در صنع خویش، از خود ابراز می‏دارند. 

و چون می‏بینیم خداوند صداهای کوچکترین تا بزرگترین مخلوقات را - از عرش گرفته تا زمین، چه در خشکی و چه در آب - می‏شنود و زبان‏ها و لهجه‏های گوناگون آنها بر او پوشیده نیست، می‏گوییم: او «سمیع» (شنوا) است، اما نه به وسیله‏ی گوش. 

و چون حتی اثر پای مورچه‏ی سیاه را روی سنگ سخت سیاه در شب تاریک می‏بیند، و در شب ظلمانی، حرکت مورچه و منافع و مضرات و اثر آمیزش و جوجه و نسل آن را مشاهده می‏کند، می‏گوییم: او «بصیر» (بینا) است اما نه مانند بینایی آفریدگان خود. [1]  و همین گونه این مرد کافر با آن حضرت بحث و گفتگو کرد، تا شبهاتش برطرف گردید، و به دست حضرتش مسلمان گشت. [2] .

پی نوشته ها :

[1] در بحث خداشناسی علم کلام، حکمت الهی ثابت شده که خداوند جسم نیست و زمان و مکان و عوارض و حالات که از آثار جسم می‏باشد در او نیست. 

علم و قادر و حی است و مرید و مدرک‏

هم سمیع است و بصیر و متکلم، صادق‏

 

نه مرکب بود و جسم و نه مرئی نه محل‏

بی‏شریک است و معانی تو غنی دان خالق‏

بدین جهت آفریدگار علم و قدرت و حیات و اراده و ادراک و شنوایی و بینایی و تکلم و راستی و سایر صفات جمال را دارا است. اما او مانند سایر اشیاء جسم و مرکب نیست که پیکر و دست و پا و چشم و گوش و دل و مغز و حواس ظاهری و باطنی داشته باشد، بلکه این وجود کامل واجب بدون دست و پا قدرت دارد، و بدون گوش و چشم و دل و مغز و حواس، می‏بیند و می‏شنود و علم دارد و همه چیر را درک می‏کند و هیچ چیزی را فراموش نمی‏کند... برای توضیح بیشتر به کتاب «آفریدگار» بخش خداشناسی ترجمه اینجانب مراجعه شود.

[2] عیون اخبار الرضا علیه‏السلام 131:1، بحارالانوار (چاپ جدید 3).

فروغ دانش امام رضا

فروغ دانش امام رضا

حضرت امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا علیه‏السلام در دوران امامت و رهبری خویش، سرچشمه‏های آب حیات علوم الهی را به سوی مردم جاری ساخت. حضرتش در موضوعات مختلف مورد نیاز مردم، از قبیل توحید و خداشناسی، قضا و قدر، جبر و تفویض، پیامبر شناسی و امام شناسی، فقه و اصول فقه، تفسیر و اخلاق، طب و بهداشت، بیان علل و اسرار احکام دینی و سایر رشته‏ها، به جهان اسلام فوائد بی‏شماری رساند. 

پویندگان کیمیای دانش، از دور و نزدیک به حضور پر فیضش شتافته، پروانه‏وار اطراف شمع وجودش گرد آمده، مسائل مشکل خود را، از آن حضرت پرسیده، پاسخ کافی دریافت می‏داشتند و از آب زلال علومش سیراب می‏شدند. 

مأمون، علماء و فقهاء و متکلمین اسلام و سایر ادیان را برای بحث و مناظره جمع می‏کرد و در موضوعات مختلف مزبور، آنان را به مناظره و احتجاج با آن حضرت وا می‏داشت، لیکن هر دانشمند توانا و سخنور گویایی که با حضرتش روبرو می‏گردید، خود را ذره‏ای در برابر آفتاب جهانتاب و قطره‏ای در مقابل دریای بی‏کران او می‏دید. 

هر کس به کتاب نفیس و ارزنده‏ی «عیون اخبار الرضا»، چشمه‏های گوارای اخبار و احادیث حضرت رضا علیه‏السلام، تألیف دانشمند جلیل و گرانمایه، محدث اعظم، شیخ صدوق (مشهور به ابن‏بابویه متوفای سال 381 هجری) مراجعه کند و خود را به سرچشمه‏های معارف رضوی نزدیک نماید، حقیقت این گفتار، چون آفتاب برایش آشکار خواهد گشت. 

به عنوان نمونه، کلماتی چند، از سخنان جوامع و پرمعنی آن حضرت را زینت بخش این اوراق می‏گردانیم. 

پاسخی کوتاه و جامع

 پاسخی کوتاه و جامع

احمد بن محمد بن ابی‏نصر می‏گوید: عده‏ای از سرزمین ماوراء النهر به محضر امام رضا علیه‏السلام شرفیاب گردیده، عرضه داشتند: ما (از راه دور) آمده‏ایم که سه مسأله را از شما سؤال کنیم که اگر به مسائل ما پاسخ دادی، می‏فهمیم که عالم (امام) هستی. 

امام علیه‏السلام فرمود: بپرسید. 

گفتند: ما را آگاه گردان تا بدانیم: 

1 - خدا کجاست؟ 

2 - و چگونه است؟ 

3 - و تکیه و اعتمادش بر چیست؟ 

امام علیه‏السلام فرمود: خداوند، مکان و کیفیت و چگونگی را آفریده است. پس او که خالق و آفریننده‏ی مکان و حالت است (فوق مکان و چگونگی بوده) از ازل مکان و چگونگی نداشته و ندارد. و چون دارای قدرتی نامتناهی است، اعتماد او بر ذات خویش است و بس. 

زمانی که در پاسخ مسائل مهم خداشناسی، این عبارت کوتاه و در عین حال جامع و پر معنی را شنیدند، بدون تأمل گفتند: 

ما گواهی می‏دهیم که تو واقعا امام و عالمی.[1] .

 

پی نوشته ها :

[1] عیون اخبار الرضا علیه‏السلام 117:1.

انگیزه‏های مأمون از توسعه‏ی فرهنگ

انگیزه‏های مأمون از توسعه‏ی فرهنگ

درباره‏ی علوم و معارف و علاقه و اشتیاقی که مأمون به ترویج علم و اهل علم ابراز می‏داشت، باید دید چه علل و انگیزه‏هایی، مأمون را بر این کار واداشته است؟ 

به طور کلی می‏توان علوم را به دو دسته تقسیم کرد: 1 - علوم الهی 2 - علوم بشری.

قسم اول، شامل: علم عقاید حقه، فقه، تفسیر، اخلاق، و حدیث می‏باشد. 

قسم دوم، علم فلسفه، حکمت، فیزیک، شیمی، هیأت، طب، جغرافی، هندسه، ریاضی لغت، ادبیات، تاریخ، هنر، و امثال آن را دربردارد. 

مأمون، از همه علوم و صنایع حتی از موسیقی و خوانندگی (که در شرع مقدس اسلام حرام است و نام علم و صنعت نمی‏توان روی آن گذاشت) بدون استثناء استقبال می‏کرد و همه علما، فقها، ادباء، متکلمین، جاعلین حدیث، شعراء، پزشکان و مترجمین را مورد توجه قرار می‏دارد. 

عواملی که مأمون را بر ترویج و نشر این علوم واداشت، از این قرار است: 

1 - آمادگی محیط: 

عصری که مأمون در آن حکومت می‏کرد، مسلمانان از نظر علوم پیشرفتهایی حاصل نموده، در هر یک از این رشته‏ها آراء و عقاید مختلف و به دنبال آن مکتب‏های گوناگونی پدید آورده بودند. 

در فقه پنج مکتب: 

1 - مکتب جامع و بلند پایه و اصیل جعفری 

2 - مکتب مالکی 

3 - مکتب اهل رأی و قیاس به نام حنفی 

4 - مکتب جامع بین اجتهاد و رأی و قیاس به نام مکتب شافعی 

5 - مکتب متکی بر احادیث عامه، و تقریبا دور از اجتهاد مالک و قیاس ابوحنیفه به نام مکتب حنبلی [1] .

اگر چه عامه، مذاهب و مکاتب دیگری هم داشته‏اند. [2] .

در اصول عقاید، سه مکتب: 

1 - مکتب سخت بنیان و شکست ناپذیر شیعه 

2 - مکتب معتزله 

3 - مکتب جمهور عامه 

در سایر رشته‏های تفسیر و لغت و نحو، اختلاف آراء، وجود داشته است.

همه‏ی مسلمین به خصوص دانشجویان شاداب و جوان از این علوم استقبال می‏کردند. در غفلت از علم کامل الهی که در اختیار امام معصوم علیه‏السلام بود، بازار این دانش‏های اصطلاحی رونق فراوانی یافته بود، و همه خواهان توسعه بیشتر این گونه مراکز و مجامع علمی بوده، در تحقیق و تکامل این مصطلحات سرگرم کننده که تنها نتیجه‏ی آن اتلاف عمر و خسران آخرت بود، جدیت داشتند. 

در چنین وضع و شرایط، مأمون سیاسی کار، برای آن که محبوبیتی کسب نماید و به وسیله خوشنود ساختن دانشمندان دنیا طلب برای خود در قلوب عوام جایی باز کند، به تقاضای محیط پاسخ داد و اسباب و وسائل پیشرفت ایشان را فراهم ساخت، پس او این کار را، برای کسب قدرت بیشتر و سلطنت طولانی‏تر انجام می‏داد، نه از روی دوستی و محبت واقعی به علم و اهل علم. 

2 - ایجاد محدودیت بیشتر: 

در آن زمان دانشمندان در اجتماع موقعیت و محبوبیت بزرگی داشتند. مأمون که این جهت را به خوبی می‏دانست و از قدرت آنها می‏ترسید، دانشمندان معروف و صاحب نفوذ را به سوی پایتخت دعوت کرد و در ظاهر، احترام شایانی از آنها نموده حقوق و هدایایی به آنان داد و مجالس و برنامه‏هایی برایشان مقرر ساخت. ولی در واقع چون از نفوذ اجتماعی و معنوی این دانشمندان بیمناک بود، خواست از راه دوستی آنان را به خود نزدیک سازد و آنها را تحت نظر و مراقبت دقیق نگاه دارد و نگذارد در گوشه و کنار اندیشه، مخالفت نمایند و مانند مالک و ابوحنیفه برای قیام علیه دستگاه خلافت فتوا دهند. پس مأمون این کار را از روی شیطنت و نیرنگ، برای محدود ساختن دانشمندان و جلوگیری از خطرات احتمالی آنان، انجام داده است. 

3 - ایجاد اختلافات داخلی: 

بعضی گفته‏اند: مأمون به واسطه خوبی که دید و در عالم خواب با ارسطو گفتگو کرد، به کتب فلاسفه یونان خصوصا ارطو علاقه‏مند گشت [3]  و دستور داد به هر قیمتی که ممکن است، آن کتب را به عربی ترجمه نمایند و در نشر و تعلیم آن بکوشند. لیکن نمی‏شود باور کرد یک خواب عادی منشاء آن همه زحمات و مخارج گزاف در راه نقل و ترجمه گردیده باشد. 

به عقیده‏ی ما این خلیفه‏ی سیاستمدار، با وارد کردن علوم بیگانه خصوصا فلسفه، خواست در میان علماء و فقهاء و متکلمین اسلامی، اختلاف ایجاد کند و باب مناظره و اختلاف را بر ایشان بگشاید و نیروهای زنده و متشکل آنان را در گورستان اختلاف و تفرقه و نزاع مدفون گرداند. 

زیرا فلسفه علمی است که باب تردید و تشکیک و مخالفت و گستاخی را به روی مردم باز می‏کند و اکثر مکتب‏ها و مذهب‏ها از همین رهگذر پدید می‏آید، چنانکه پدید آمد. و به همین علت، در مسأله‏ی صفات خدا، اختلاف پدید آمد. گروهی صفات خدا را غیر ذات، و قائم به ذات، و گروهی صفات حق را عین ذات او دانستند. [4]  و نیز در مسأله‏ی حادث یا قدیم بودن قرآن (که از فروع مسأله‏ی صفات خدا است) امامیه و معتزله، کلام الله مجید را حادث دانستند، ولی عامه آن را قدیم شمردند. 

زمامدار صقلیه (جزیره سیسیل) جریان نامه‏ی مأمون و تقاضای ارسال کتب علمی و فلسفی به سوی بغداد را برای رجال و بزرگان کشور شرح داد و از آنها نظریه خواست. 

مطران اکبر (بزرگترین روحانی مسیحیان) در پاسخ او گفت: این کتب فلسفی را برای مأمون بفرست، به خدا قسم این علوم، میان هیچ امت و ملتی داخل نگشته، مگر آن که اوضاع و امور آنان را فاسد و تباه گردانیده است. 

حاکم مسیحی نیز پند بزرگترین شخصیت کلیسا (مطران) را گوش داد و گفتارش را به کار بست و از کتب فلسفی، هر چه بود به بغداد ارسال داشت. [5] .

وقتی انسان وضع دانشمندان و علمای دینی در زمان خلافت خلفای عباسی (از منصور به بعد) خصوصا دوره مأمون را مطالعه کند و نابسامانی‏ها و اختلافات شدید این دسته را بنگرد، به این نکته پی می‏برد که: 

مهمترین انگیزه‏ی مأمون از نقل علوم یونانی به عربی، ایجاد سر و صدا و اختلاف در میان این طبقه بوده است تا علماء و دانشمندان یعنی طبقه‏ی روشن و بصیر جامعه را به اباطیل مشغول سازد، و فرصتی برایشان باقی نماند که درباره‏ی مهمترین رکن دین، بلکه روح شریعت که ولایت و امامت ائمه‏ی اطهار علیهم‏السلام است، بیندیشند. 

4 - مبارزه‏ی منفی با مکتب ائمه علیهم‏السلام: 

پس از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در فضل و دانش و شرافت، امیرالمؤمنین و فرزندان معصومش تا امام زمان علیهم‏السلام، از دیگران برتری داشته و دارند. 

شیعه، طبق مدارک زنده و محکمی، ائمه‏ی طاهرین علیهم‏السلام را وارث علوم پیغمبران علیهم‏السلام و دارای علم غیب و شهود و صاحب مقام عصمت و معجزه و کرامت و کامل‏ترین انسانهای عصر خود و امام و رهبر، در امور دنیوی و اخروی شناخته، و غیر از آنها، رهبر و پیشوایی برای خود نمی‏شناسند. 

سررشته‏ی همه‏ی علوم ومعارف اسلامی به امیرالمؤمنین علیه‏السلام و اولاد پاک آن حضرت باز می‏گردد. به یقین، اگر این دوازده امام بر حق، فرصت به دست می‏آورند، اسلام عزیز و قرآن کریم را - چنان که هست - معرفی می‏کردند، و نقشه‏ی سعادتمندانه‏ی این دین جهانی را، در سراسر جهان پیاده نموده، جمیع ساکنین روی زمین را شیفته و دلباخته‏ی اسلام می‏ساختند و اسلام دین توحید را با اصول و فروع یکنواخت و جامعی که دارد، تنها قانون و برنامه بشریت گردانیده، ریشه‏ی همه اختلافات و تعصبات و دشمنی‏ها و قومیت‏ها و ملیت‏های ناشایسته را از بیخ می‏بریدند، همانطور که علی علیه‏السلام در آن فرصت بسیار محدود و امام باقر و صادق علیهماالسلام در آن مدت کوتاه، جهان را از پرتو علوم و معارف خود روشن ساختند و تربیت شدگان مکتبشان، معلم و آموزگار اهل جهان گشتند. 

به عنوان نمونه، هشام بن حکم، یکی از تربیت شدگان مکتب وحی است، که در محضر امام صادق علیه‏السلام، به چنان بصیرتی الهی دست یافت، که تمام بزرگان و متکلمین زمان در برابر او خاضع بودند، و حتی هارون الرشید، با کمال قدرتی که داشت، زبان او را برای حکومت خود، از صد هزار شمشیر خطرناک‏تر می‏دانست. [6] .

و یونس بن عبدالرحمن یکی از شاگردان مکتب امام کاظم و امام رضا علیهماالسلام به غیر از رشته‏ی فقه و حدیث، چندین کتاب در رد مخالفین شیعه، تألیف کرده است. [7] .

مأمون خواست با مکتب شیعه و تعالیم زنده و درخشانش مبارزه کند، اما به این نتیجه رسید که مبارزه‏ی مستقیم، نتیجه‏ی معکوس دارد، زیرا پیش از او، خلفایی که به زور متوسل شدند و به شیعه و رهبران شیعه ظلم و ستم کردند، نتیجه‏ای نگرفتند، بلکه بر محبوبیت آنان افزودند، چرا که شیعه، تسلیم باطل و زور نمی‏شود، و حریت و آزادگی خود را در برابر زر و زور از دست نمی‏دهد. 

بدین جهت مأمون مبارزه مثبت را به منفی تبدیل کرد و با ترجمه‏ی کتب قدماء به عربی و نشر و تبلیغ و رسمیت بخشیدنش، خواست افکار مردم را از علوم فقه و حدیث و تفسیر و... به سوی این فرضیه‏های کهنه و پوسیده برگرداند، تا آثار تابنده‏ی رهبران الهی و معصوم و ستارگان فروزان مکتب جعفری از قبیل هشام بن حکم و زراره و محمد بن مسلم و یونس بن عبدالرحمن و... را به دست فراموشی بسپارد، در حالی که اینان، علوم و معارف الهی را از سرچشمه‏ی آن گرفته، نتیجه زحمات خود را به صورت صدها کتاب و اصل معتبر، درآورده بودند. 

مأمون برای همین منظور، با سوء استفاده از کلمه‏ی معنوی و الهی و پربار «حکمت» و تحریف معنای آن، کتابخانه و فرهنگستان بیت‏الحکمه را در بغداد تأسیس می‏کند و مترجمین و نویسندگان بسیاری را برای نقل و ترجمه در آن استخدام می‏نماید و حقوق و امکانات کافی در اختیارشان می‏گذارد. 

 

پی نوشته ها :

[1] مراجعه شود به تاریخ تمدن اسلام 104:3 تا 106.

[2] محدث جلیل، شیخ یوسف بحرانی می‏گوید: این مذاهب چهارگانه عامه در عصرهای پسین، نزدیک سال 600 هجری، شهرت و رسمیت یافتند، و گرنه مذاهب آنها در عصر ائمه‏ی طاهرین، از فراوانی و کثرت اختلاف به شمار نمی‏آید. چنانچه عده‏ای از دانشمندان عامه و امامیه این معنی را گوشزد کرده‏اند و ما نیز در چندین مورد از کتب و رساله‏های خود آن را ثابت و روشن ساخته‏ایم. حدائق چاپ جدید نجف 16:3.

مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی نیز در این موضوع، رساله‏ای بسیار ارزشمند به نام «تاریخ الاجتهاد» نگاشته، و با دلائل تاریخی نشان می‏دهد که انحصار مذاهب عامه به چهار مذهب، ریشه‏ای سیاسی دارد، نه به دلیل برتری علمی این مکاتب بر دیگر مکاتب فقهی عامه.

[3] ابن ابی‏اصیبعة از یحیی بن عدی نقل کرده که مأمون گفت: 

من در عالم خواب مردی را دیدم در جای خودم بر کرسی نشسته، و بزرگی و هیبت او مرا گرفت! پرسیدم این کیست؟ کسی به من گفت: او ارسطو است. با خود گفتم باید از این حکیم چیزی بپرسم. به او گفتم: 

نیکی چیست؟ 

گفت: آنچه خردها آن را نیکو شمارند. 

پرسیدم: پس از آن؟

گفت: آنچه دین و شریعت آن را نیک بداند.

گفتم: سپس؟ 

گفت: آنچه جمهور و اکثریت آن را نیک شمارد. 

گفتم: سپس؟ 

گفت: دیگر سپس ندارد. عصرالمأمون 377:1.

[4] محاضرات 207:2.

[5] عصر المأمون 375:1.

[6] مراجعه شود به کتاب «هشام بن حکم»، نوشته‏ی مرحوم سید احمد صفایی، چاپ دانشگاه تهران.

[7] رجال کشی :470.