پاداش و برکات زيارت حضرت علي بن موسي‏ الرضا

پاداش و برکات زيارت حضرت علي بن موسي‏ الرضا

برای ورود به هر بخش کلیک کنید .

برکات قبر مطهر امام رضا

برکات قبر مطهر امام رضا

1 - مرحوم صدوق، در کتاب عيون، با سند خود، از حسين بن عبدالله طائي نقل نموده که گويد: شنيدم از محمد بن عمر نوقاني که مي‏گفت: شب تاريکي در نوقان در اتاق فوقاني خوابيده بودم. ناگهان از خواب بيدار شدم و به طرف قبر مطهر امام رضا عليه‏السلام که در سناباد بود نظر کردم پس ديدم نوري از آن قبر ساطع است به گونه‏اي که آن محل همانند روز روشن است. در آن زمان من در امامت آن حضرت شک داشتم. پس مادرم که از مخالفين اهل بيت عليهم‏السلام و از اهل تسنن بود به من گفت: تو را چه مي‏شود؟ 

گفتم: اي مادر! نور بلندي را از محل شهادت علي بن موسي‏الرضا عليه‏السلام مي‏بينم سپس مادر خود را نيز بالا بردم تا اين که او نيز آن نور را ديد و تعجب نمود و شروع به حمد خداوند کرد اما مانند من ايمان به صاحب آن مشهد پيدا نکرد. 

پس من به طرف آن مشهد رفتم و ديدم در حرم آن حضرت بسته است [پيش خود] گفتم: خدايا، اگر امامت حضرت رضا عليه‏السلام حق است در حرم او را بر من بگشا و چون در را فشار دادم باز شد. پس پيش خود گفتم: شايد بسته نبوده است پس به دست خود در را بستم و يقين کردم که ديگر بدون کليد باز نخواهد شد. 

باز گفتم: خدايا، اگر امامت حضرت رضا عليه‏السلام حق است اين در را بر من بگشا و چون فشار دادم آن در باز شد و من وارد شدم و آن حضرت را زيارت کردم و نماز خواندم و امامت آن حضرت را باور نمودم و از آن پس هميشه شب‏هاي جمعه از نوقان به زيارت آن حضرت مي‏روم. 

2 - در همان کتاب، از حسين بن عبدالله طائي نقل شده که گويد: شنيدم که ابومنصور بن عبدالرزاق به حاکم توس مي‏گفت: آيا خداوند به تو فرزندي داده است؟ حاکم گفت: خير، پس ابومنصور به او گفت: براي چه زيارت حضرت رضا عليه‏السلام نمي‏روي و در آن مشهد از خدا نمي‏خواهي که فرزندي به تو بدهد؟! سپس گفت: من در آن جا حوايجي را از خداوند طلب نموده‏ام و خداوند به من عطا فرموده است. 

پس من بعد از مدتي آن حاکم را ديدم و به من گفت: من به زيارت آن مشهد رفتم و از خداوند خواستم که فرزندي به من عطا فرمايد و خداوند فرزندي پسري به من عطا نمود. پس من اين خبر را به ابومنصور دادم و او از خشنودي مرا انعام و احسان نمود. 

مرحوم صدوق در پايان خبر فوق مي‏گويد: من از امير رکن الدولة خواستم که اجازه‏ي زيارت حضرت امام رضا عليه‏السلام را به من بدهد. پس او در سال 352 هجري به من اجازه زيارت داد و چون من خواستم براي زيارت حرکت کنم مرا خواست و گفت: آن مشهد محل مبارکي است و من آن را زيارت نموده‏ام و حوايج خود را در آن جا از خداوند خواسته‏ام و بر آورده شده است پس تو از دعا و زيارت براي من کوتاهي مکن چرا که دعا در آن مشهد مستجاب خواهد بود. من نيز ضمانت نمودم که براي او زيارت و دعا کنم و چنين کردم و چون بازگشتم و بر رکن الدوله وارد شدم به من گفت: آيا براي ما دعا و زيارت نمودي؟ 

گفتم: آري، گفت: احسنت! من يقين دارم که دعا در آن مشهد مستجاب خواهد بود. 

3 - شيخ صدوق عليه الرحمة، در همان کتاب، از ابونصر احمد بن حسين ضبي (نصبي) [مطلبي] نقل مي‏نمايد و درباره‏ي او مي‏گويد: من کسي را دشمن‏تر از او نسبت به اهل بيت پيامبرصلي الله عليه و اله نديده بودم، به گونه‏اي که او چون مي‏خواست صلوات فرستد مي‏گفت: «اللهم صل علي محمد فردا»؛ يعني: خدايا، فقط درود و سلام خود را بر محمد فرست و از صلوات بر آل آن حضرت امتناع مي‏نمود. 

ابونصر مي‏گويد: در يکي از خيابان‏هاي نيشابور [بازارهاي نيشابور] از فراء ابوبکر حمامي که از اصحاب و راويان حديث بود شنيدم که مي‏گفت: امانتي از مردم نزدمن بود و من آن را در جايي دفن نمودم و محل آن را فراموش کردم و متحير ماندم و چون مدتي گذشت صاحب آن امانت آمد و آن را از من طلب نمود و مرا متهم نمود و من متحير و پريشان بودم تا اين که ديدم عده‏اي از مردم عازم زيارت حضرت رضا عليه‏السلام هستند پس من نيز با آنان حرکت نمودم و آن بزرگوار را زيارت کردم و از خدا خواستم که محل دفن آن وديعه را به ياد من بياورد. 

پس در همان مشهد به خواب رفتم و شخصي نزد من آمد و گفت: تو آن امانت را در فلان محل دفن نموده‏اي پس من به وطن بازگشتم و به صاحب امانت گفتم که امانت شما در فلان محل مدفون است و خود باور نداشتم که چنين چيزي صحيح باشد پس صاحب امانت به آن محل رفت و آن محل را حفر نمود و امانت خود را با مهري که بر آن زده بود يافت و پس از آن هميشه اين قصه را براي مردم نقل مي‏کرد و آنان را به زيارت امام عليه‏السلام تشويق مي‏نمود. 

4 - شيخ صدوق عليه الرحمة، در همان کتاب،از ابوجعفر محمد بن ابي‏القاسم هروي نقل نموده که گويد: از ابوالحسن علي بن حسن فهستاني شنيدم که گفت: من در «مرو الرود» بودم و ديدم مردي از راه رسيده بود و زيارت و نماز خود را در آن مشهد خوانده بود و زايري جز او در آن حرم نبود پس او از خادم آن قبر مطهر که مي‏خواست او را بيرون کند و درها را ببندد خواهش نمود که درها را ببندد و او را که از راه دور به زيارت آمده بود در آن مشهد رها کند تا نماز بخواند. 

پس خادم او را رها مي‏کند و درها را مي‏بندد و او مشغول نماز مي‏شود تا اين که خسته و ناتوان مي‏گردد پس سر خودرا بر زانو مي‏گذارد تا ساعتي استراحت نمايد و چون سر خود را بر مي‏دارد مي‏بيند مقابل او بر ديوار حرم نوشته است: 

 

من سره ان يري قبرا بروتيه‏

يفرج الله عمن زاره کربه‏

 

فليات ذا القبر ان الله اسکنه‏

سلالة من نبي الله منتجبه‏

 

اين زاير مي‏گويد: من برخاستم و تا سحر مشغول نماز شدم تا اين که باز خسته شدم و سر بر زانو نهادم و استراحت نمودم و چون سر از زانو برداشتم آن دو شعر را بر ديوار نديدم در حالي که وقتي آن دو بيت را مشاهده کردم مثل اين بود که تازه آنها را نوشته باشند. پس صبح شد و درها گشوده گرديد و من خارج شدم. 

5 - در همان کتاب، از علي بن احمد بصري معدل نقل شده که گويد: يکي از صالحين در خواب رسول خدا صلي الله عليه و اله را ملاقات نمود و عرض کرد: يا رسول الله من کدام يک از فرزندان شما را زيارت کنم؟ رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: «بعضي از فرزندان من چون نزد من آمدند مسموم شده بودند و بعضي از آنان که نزد من آمدند کشته و مقتول شده بودند.» اين مرد صالح مي‏گويد: عرض کردم: يارسول الله! با دور بودن قبر آنان از يکديگر کدام يک از آنان را زيارت کنم؟ 

رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: «آن که به تو نزديک‏تر است را زيارت کن و آن را که در سرزمين غربت مدفون است زيارت کن.» گفتم: يا رسول الله! [حضرت] رضا عليه‏السلام را مي‏فرماييد؟ رسول خداصلي الله عليه و اله فرمود: «صلي الله عليه، صلي الله عليه، صلي الله عليه.» 

6 - در همان کتاب، از ابوعمرو و محمد بن عبدالله حکمي، حاکم نوقان نقل شده که گويند: دو نفر از ري (تهران) نامه‏اي از سلطان ري براي امير بخارا مي‏بردند و وارد نوقان شدند. يکي از آنان اهل ري بود و ديگري اهل قم. شخص قمي بر مذهب نصب و دشمني با اهل بيت عليهم‏السلام بود که در گذشته در قم رايج بوده است و شخص رازي بر مذهب تشيع بوده و چون به نيشابور رسيدند مرد رازي به آن مرد قمي گفت: 

مي‏خواهي اول حضرت رضا عليه‏السلام را زيارت کنيم و سپس به بخارا برويم؟ مرد قمي گفت: سلطان ما را به بخارا فرستاده و تا رسالت خود را انجام ندهيم نبايد کار ديگري انجام دهيم. پس آنها به طرف بخارا حرکت نمودند و پس از بازگشت چون به توس رسيدند مرد رازي باز گفت: آيا مي‏خواهي به زيارت حضرت رضا عليه‏السلام برويم؟ آن مرد قمي ناصبي گفت: 

من از قم با عقيده‏ي مرجئه (خوارج) خارج گرديدم و نمي‏خواهم چون به آن شهر باز مي‏گردم رافضي باشم. پس مرد رازي شيعي بار و وسايل خود را به آن مرد قمي داد و خود سوار بر الاغي شد و به زيارت حضرت رضا عليه‏السلام مشرف گرديد و چون شب شد به خدام حرم آن حضرت گفت: امشب مرا در اين حرم واگذاريد و کليدها را به من بدهيد. 

مرد رازي مي‏گويد: آنان کليدها را به من دادند و من درها را بستم و پس از زيارت آنچه مي‏توانستم در بالاي سر مبارک نماز خواندم و سپس قرآن را از اول آن قرائت نمودم و هر چه از قرآن مي‏خواندم مي‏شنيدم که ديگري نيز با من مي‏خواند. پس قرائت خود را رها کردم و اطراف حرم را جستجو نمودم و کسي را نيافتم. تا اين که باز آمدم و شروع به قرائت نمودم و هر چه مي‏خواندم صداي شخص ديگري را نيز مي‏شنيدم که همان آيات را مي‏خواند پس لحظه‏اي سکوت نمودم و گوش کردم ناگهان شنيدم که صداي تلاوت از قبر مطهر امام عليه‏السلام مي‏آيد و چون به آخر سوره‏ي مريم رسيدم و آيه‏ي (يوم نحشر المتقين الي الرحمن وفدا و نسوق المجرمين الي جهنم وردا) را قرائت نمودم صداي قرآن را از قبر شنيدم که مي خواند: (يوم يحشر المتقون الي الرحمن وفدا و يساق المجرمون الي جهنم وردا) تا اين که قرآن را تمام نمودم و آن صدا نيز خاتمه يافت. 

و من چون صبح شد به نوقان بازگشتم و آن قرائت را براي قراء آن ديار خواندم آنها گفتند: اين قرائت از جهت لفظ و معنا صحيح است لکن ما کسي را نديده‏ام که اين آيه را اين چنين قرائت نمايد. سپس به ري (تهران) بازگشتم و به بعضي از قراء گفتم: آيا شما شنيده‏ايد که اين آيه را چنين قرائت نموده باشند؟ 

پس يکي از آنان گفت: تو اين قرائت را از کجا به دست آورده‏اي؟ گفتم: براي من چيزي رخ داده است که نياز به معرفت آن پيدا نموده‏ام. پس او گفت: اين قرائت طبق روايت اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و اله است و سپس از من خواست که علت سؤال از اين آيه را به او بگويم. پس من قصه‏ي خود را براي او گفتم و اين قرائت براي من به اين طريق ثابت شد. 

7 - در همان کتاب، از ابونصر مؤذن نيشابوري نقل شده که گويد: براي من بيماري سختي رخ داد که در اثر آن زبانم سنگين شد و قدرت سخن گفتن نداشتم. پس با خود انديشيدم که به زيارت حضرت رضا عليه‏السلام بروم و نزد قبر آن بزرگوار دعا کنم و او را واسطه نمايم تا خداوند مرا شفا دهد و زبانم باز گردد. 

بدين منظور بر الاغي سوار شدم و به زيارت آن امام عليه‏السلام رفتم و پس از زيارت در بالاي سر مبارک آن حضرت دو رکعت نماز خواندم و در سجده در حال دعا و تضرع الي الله بودم و از خداوند مي‏خواستم که به حق صاحب آن قبر شريف مرا شفا بخشد و زبانم باز شود پس در همان سجده به خواب رفتم و در خواب ديدم که قبر امام عليه‏السلام گشوده شد و مرد کامل و گندمگوني از آن خارج گرديد و چون نزد من آمد فرمود: 

«اي ابانصر! لا اله الا الله» پس من اشاره کردم که چگونه بگويم در حالي که زبانم بسته است؟ او فريادي بر من زد و فرمود: «مگر قدرت خدا را منکر هستي؟ بگو لااله الاالله!» پس زبانم باز شد و گفتم: «لا اله الا الله» و به طرف خانه‏ي خود باز گشتم و پياپي مي‏گفتم: «لا اله الا الله» و پس از آن زبانم بسته نشد. 

8 - در همان کتاب،از حاکم رازي نقل شده که گويد: ابوجعفر عتبي مرا نزد ابومنصور عبدالرازق فرستاد و چون روز پنج‏شنبه رسيد از او اجازه خواستم که به زيارت حضرت رضا عليه‏السلام بروم پس او به من گفت: بشنو تا قصه‏ي خود را نسبت به صاحب اين مشهد براي تو بگويم. 

سپس گفت: من در ايام جواني بر اهل اين مشهد سخت‏گيري مي‏کردم و زوار او را در بين راه نگه مي‏داشتم و لباس‏ها و اموال و پوشش‏هاي آنان را مي‏گرفتم تا اين که روزي براي صيد بيرون رفتم و حيوان شکاري خود (فهد) را به دنبال آهويي فرستادم پس آن حيوان شکاري آن آهو را دنبال کرد تا اين که آن آهو به کنار اين مشهد رسيد (و به آن پناهنده شد) و آن حيوان شکاري مقابل او ايستاد و جلو نرفت پس او را تحريص کرديم که نزديک برود و شکار را بگيرد و او نزديک شکار نمي‏رفت و هنگامي‏که آهو از آن مقام جدا مي‏شد حيوان شکاري به طرف او مي‏رفت و چون به ديوار آن مشهد پناهنده مي‏شد او باز مي‏گشت پس آن آهو وارد يکي از حجره‏هاي آن مشهد شد و من داخل رواق شدم و به ابونصر گفتم: آهو کجا رفت؟ او گفت: من او را نديدم پس من داخل آن حجره شدم و آثار مانند فضله و بول مشاهده کردم اما او را پيدا نکردم. 

پس نذر کردم که ديگر زوار آن مشهد را اذيت نکنم و آنان را مورد احسان خود قرار دهم و هر وقت مشکلي براي من رخ مي‏دهد به اين مشهد پناه مي‏برم و پس از زيارت آن امام عليه‏السلام حاجت خود را از خداوند مي‏خواهم و خداوند به من عطا مي‏فرمايد. 

سپس مي‏گويد: [نزد آن قبر مطهر] از خداوند خواستم که فرزند پسري به من عطا فرمايد و او فرزندي به من عطا نمود تا اين که بالغ گرديد و کشته شد. پس باز در آن مشهد از خداوند فرزند پسر ديگري خواستم و خداوند به من عطا نمود. 

آن گاه مي‏گويد: چيزي را در آن مشهد از خداوند نخواستم جز آن که خدا به من عطا نمود. سپس مي‏افزايد اين آثاري است که من تاکنون از اين مشهد ديده‏ام. سلام بر ساکن آن باد. 

9 - در همان کتاب، از ابوعلي عامر بن عبدالله، حاکم مرو رود که از روات حديث مي‏باشد نقل شده که گويد: زماني که من قبر حضرت رضا عليه‏السلام را در توس زيارت نمودم مردي ترک زبان را ديدم که داخل حرم آن حضرت شده بود و در بالاي سر مبارک ايستاده بود و گريه مي‏کرد و به زبان ترکي مي‏گفت: 

«خدايا،اگر فرزند من زنده است مرا به او برسان و اگر از دنيا رفته است مرا از احوال او آگاه نما.» ابوعلي مي‏گويد: من چون به زبان ترکي آشنا بودم به او گفتم: تو را چه مي‏شود و مشکل تو چيست؟ مرد ترک گفت: فرزندي داشتم که در جنگ اسحاق آباد ناپديد گرديد و اطلاعي از او ندارم و او را مادري است که پياپي گريه مي‏کند و من در اين جا براي او دعا مي‏کنم چون شنيده‏ام که دعا در اين مشهد مستجاب است. 

ابوعلي مي‏گويد: من به حال او رقت نمودم و دست او را گرفتم و از حرم خارج نمودم تا به خانه‏ي خود ببرم و ميهمان من باشد و چون از آن محل خارج شديم ناگهان جوان بلند قامت و با خط و خالي را ديديم که مرقعه و چپيه‏اي بر رويش بود و چون مرد ترکي او را ديد پريد و با او معانقه نمود و گريان شد و همديگر را شناختند و من فهميدم که آن جوان فرزند اوست که براي او نزد قبر امام عليه‏السلام دعا مي‏کرد پس من به آن جوان گفتم: 

تو چگونه اينجا آمدي؟ آن جوان گفت: من بعد از جنگ اسحاق، در طبرستان واقع شدم و مردي از ديلم مرا تربيت نمود و چون بزرگ شدم به جستجوي پدر و مادر خود آمدم و خبري از آنان نداشتم تا اين که با عده‏اي همراه شدم و آنان مرا به اين جا آوردند. آن مرد ترک سپس گفت: براي من از اين مشهد آثاري ظاهر شده است که به حقانيت [و امامت] صاحب آن يقين پيدا کرده‏ام و سوگند ياد نموده‏ام که تا زنده هستم از اين مشهد جدا نشوم. 

اشعار دعبل خزاعي نزد علي بن موسي ‏الرضا

اشعار دعبل خزاعي نزد علي بن موسي ‏الرضا

مرحوم صدوق، در کتاب عيون، از عبدالسلام هروي نقل نموده که گويد: 

دعبل خزاعي در شهر مرو خدمت حضرت رضا عليه‏السلام رسيد و عرضه داشت: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و اله! من درباره‏ي شما قصيده‏اي گفته‏ام و سوگند ياد نموده‏ام که براي احدي قبل از شما نخوانم. حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: «قصيده خود را بخوان!» دعبل گفت: 

 

مدارس آيات خلت من تلاوة

و منزل وحي مقفر العرصات‏

 

يعني: مکتب‏هاي تعليم قرآن از تلاوت خالي مانده است و منازل وحي [يعني خانه‏هاي علم و دانش] مانند بيابان بي سکنه است. [اين شعر اشاره به محدوديت خاندان نبوت است براي تعليم معارف اسلامي] و هنگامي‏که دعبل در اشعار خود به اين شعر رسيد: 

 

اري فيئهم في غيرهم متقسما

و ايديهم من فيئهم صفرات‏

 

يعني: من مي‏بينم که اموال خاندان نبوت که همان خمس ذوي القرباي پيامبر صلي الله عليه و اله است بين ديگران تقسيم مي‏شود و دست‏هاي آنان از اموالي خود خالي است. حضرت رضا عليه‏السلام گريان شد و فرمود: «راست گفتي، اي دعبل خزاعي!» و چون دعبل گفت: 

 

اذا و تروا مدوا الي واتريهم‏

اکفا عن الاوتار منقبضات‏

 

حضرت رضا عليه‏السلام دست‏هاي خود را زير و رو نمود و فرمود: «آري، به خدا سوگند، دست‏هاي ما بسته است [و چيزي از دنيا در اختيار ما نيست].» و چون دعبل گفت: 

 

لقد خفت في الدنيا و ايام سعيها

و اني لارجوا الأ من بعد وفاتي‏

 

يعني: من در دوران عمر خود در هراس و ترس [از دشمنان اهل بيت عليه‏السلام] به سر بردم و اميدوارم که بعد از مردن [به برکت محبت و ولايت اهل بيت عليهم‏السلام] در امن و آرامش باشم حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: «خدا تو را از وحشت قيامت ايمن دارد.» و وقتي گفت: 

 

و قبر ببغداد لنفس زکية

تضمنها الرحمان في الغرفات‏

 

يعني: اي فاطمه! قبري از قبور فرزندان شما در بغداد است که جايگاه صاحب آن در بهشت مي‏باشد. [و مقصود او قبر موسي بن جعفر عليه‏السلام بود]. 

حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: «مي‏خواهي من به اين قسمت قصيده‏ي تو دو بيت اضافه کنم و قصيده‏ي تو با اين دو بيت تکميل شود؟» دعبل گفت: آري، اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و اله!پس حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: 

 

«و قبر بطوس يا لها من مصيبة

توقد في الأ حشاء بالحرقات‏

 

الي الحشر حتي يبعث الله قائما

يفرج عنا الهم و الکربات»

 

يعني: اي فاطمه! قبري از قبور فرزندان شما نيز در توس مي‏باشد که درون صاحب آن قبر به وسيله‏ي سم آتش گرفته است صاحب آن قبر تا قيامت [و يا تا ظهور حضرت مهدي عليه‏السلام] اندوه‏ها و بلاها را از ما برطرف خواهد نمود. 

پس دعبل گفت: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و اله! اين قبري که از فرزندان فاطمه عليهاالسلام در توس است قبر کيست؟ حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: «آن قبر قبر من خواهد بود و چيزي نخواهد گذشت که توس محل رفت و آمد شيعيان و زوار من خواهد گرديد. پس آگاه باشيد که هر کس قبر مرا در آن شهر غربت زيارت کند آمرزيده خواهد شد و در قيامت نيز هم نشين من خواهد بود.»  

همين که اشعار دعبل به پايان رسيد حضرت رضا عليه‏السلام به او فرمود: بنشين و سپس خود داخل اتاق رفت و پس از لحظاتي خادم آن حضرت يکصد دينار از سکه‏هايي که به نام آن حضرت مسکوک شده بود را آورده و گفت: امام و مولاي من مي‏فرمايد: «اينها را براي نفقه خود قرار ده» 

دعبل مي‏گويد: من گفتم: به خدا سوگند، براي مال دنيا نيامدم و اين قصيده را نيز به طمع اين که چيزي به من داده شود نگفتم. سپس دعبل کيسه‏ي پول را برگرداند و خواهش کرد که براي تبرک و افتخار تکه‏اي از لباس‏هاي آن حضرت را به او بدهند. 

حضرت رضا عليه‏السلام آن کيسه را همراه عبايي از خز براي او باز فرستاد و به خادم خودفرمود: «به دعبل بگو که کيسه‏ي پول را باز مگردان، چرا که در آينده به آن نياز خواهي داشت.» دعبل آن کيسه پول و جبه‏ي خز را گرفت و همراه قافله اي از مرو خارج گرديد و چون قافله به «ميان قوهان» [شايد مقصود قوچان باشد] رسيد 

راهزنان و دزدان قافله را به سرقت بردند و دست و پاي اهل قافله و از جمله دعبل را بستند و خواستند اموال قافله را بين خود تقسيم نمايند. در اين هنگام يکي از راهزنان به اين شعر از قصيده‏ي دعبل تمثل جست: 

 

اري فيئهم في غيرهم متقسما

و ايديهم من فيئهم صفرات‏

 

چون دعبل شعر خود را شنيد از آن شخص پرسيد: اين شعر از کيست؟ آن مرد گفت: از يکي از قبيله‏ي خزاعه به نام دعبل است دعبل گفت: دعبل من هستم و اين بيت از قصيده‏اي است که من سروده‏ام. پس آن مرد نزد رييس خود که بالاي تپه‏اي مشغول نماز بود رفت و او را مطلع ساخت. پس رييس راهزنان نزد دعبل آمد و گفت: تو دعبل هستي؟ دعبل گفت: آري. گفت:قصيده‏ي خود را بخوان. و چون دعبل قصيده‏ي خود راخواند دستور داد دعبل و همه‏ي اهل قافله را آزاد نمودند و اموال آنان را به احترام دعبل باز گرداندند. 

دعبل سپس به قم عزيمت کرد. اهل قم از او خواستند که قصيده خود را براي آنان بخواند. دعبل از آنان خواست تا در مسجد جامع جمع شوند و سپس بالاي منبر رفت و قصيده‏ي خود را قرائت نمود و مردم قم مال‏هاي فراواني به او دادند و چون خبر جبه‏اي که حضرت رضاعليه‏السلام به او داده بود به آنان رسيد از او خواستند که آن را به هزار دينار به آنان بفروشد و چون دعبل نپذيرفت گفتند: تکه‏اي از آن را به همان هزار دينار به ما بفروش. دعبل نپذيرفت و از قم خارج گرديد. ولي بعضي از جوانان قم بين راه جبه را از او گرفتند. 

پس دعبل به قم بازگشت و چون جبه خود را طلب نمود آن جوانان از 

 

[ صفحه 353]

 

برگرداندان آن امتناع نمودند و به حرف علما و شيوخ خود هم توجه نکردند و گفتند راهي براي برگرداندن آن نيست جز اين که پول آن را که هزار دينار است بگيري و چون دعبل از گرفتن جبه نااميد شد گفت: تکه‏اي از آن را به من بدهيد. آنان تکه‏اي از آن را به او دادند و بقيه را به هزار دينار خريدند. 

و چون دعبل به وطن خود بازگشت دزدها منزل او را غارت کرده بودند پس آن يکصد ديناري که به نام حضرت رضا عليه‏السلام مسکوک شده بود و امام عليه‏السلام به او صله فرموده بود هر دينار آن را به يکصد درهم فروخت و مالک ده هزار درهم گرديد و سپس به ياد سخن آن حضرت افتاد که فرموده بود: به اين يکصد دينار نيازمند خواهي شد. 

مرحوم صدوق سپس مي‏گويد: دعبل کنيزي داشت که بسيار مورد علاقه‏ي او بود. چشمان آن کنيز بيماري سختي پيدا کرده بود و چون اطبا را نزد او جمع نمود گفتند: براي چشم راست او کاري نمي‏توان کرد و از بين رفته است اما چشم چپ او را معالجه مي‏کنيم. دعبل [از اين امر] بسيار پريشان و اندوهناک گرديد. تا اين که به ياد جبه‏ي حضرت رضا عليه‏السلام افتاد پس آن جبه را بر چشمان او ماليد و دستمالي بر آن بست، چون صبح شد به برکت آن جبه چشمان آن کنيز بهتر از قبل بهبودي يافت. 

مرحوم صدوق عليه الرحمة سپس مي‏افزايد: دعبل خزاعي اشعاري نيز درباره‏ي حضرت مهدي عليه‏السلام در حضور امام رضا عليه‏السلام خوانده که ما آن اشعار را نيز در پي مي‏آوريم. 

2 - در همان کتاب، از عبدالسلام هروي نقل شده که گويد: از دعبل خزاعي شنيدم که مي‏گفت: چون قصيده‏ي خود را با مطلع 

 

مدارس آيات خلت من تلاوة

و منزل وحي مقفر العرصات

براي حضرت رضا عليه‏السلام خواندم و به اين ابيات رسيدم: 

 

خروج امام لا محالة خارج‏

يقوم علي اسم الله و البرکات‏

 

يميز فينا کل حق و باطل‏

و يجزي علي النعماء و النقمات‏

 

يعني: امامي از شما خانواده با نام خدا و برکات قيام خواهد نمود و حق و باطل را از يکديگر جدا خواهد کرد و پاداش خوبي‏ها و بدي‏ها را خواهد داد. 

حضرت رضا عليه ‏السلام به شدت گريه کرد وسپس سر مبارک خود را بالا نمود و به من فرمود: 

«اي دعبل خزاعي! اين دو بيت را جبرئيل امين بر زبان تو جاري نمود. آيا مي‏داني آن امام کيست و در چه زماني قيام خواهد نمود؟» دعبل مي‏گويد: گفتم: اي مولاي من! اين را نمي‏دانم اماشنيده‏ام که امامي‏از شما خانواده قيام خواهد نمود و زمين را از فساد پاکيزه و از عدل و داد پر خواهد نمود. حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: 

«اي دعبل! امام بعد از من، فرزندم محمد (جواد الائمة) است و پس از محمد، فرزند او، علي (هادي) و پس از علي، فرزند او، حسن (عسکري) و پس از حسن، فرزند او، حجت قائم است که مردم در انتظار او خواهند بود و چون ظهور نمايد کسي از فرمان او تخلف نخواهد کرد و اگر از عمر دنيا يک روز باقي مانده باشد خداوند آن يک روز را به قدري طولاني خواهد نمود تا او قيام نمايد و زمين را پر از عدل و داد کند بعد از آن که پر از ظلم و ستم شده باشد و اما تاريخ قيام او را کسي نمي‏داند و توقيت و تعيين آن حرام است.» 

سپس فرمود: «پدرم، از پدران خود، از اميرالمؤمنين عليه‏السلام نقل نمود که فرمود: به رسول خداصلي الله عليه و اله گفته شد: قائم از ذريه‏ي شما در چه زماني قيام خواهد نمود؟ رسول خداصلي الله عليه و اله فرمود: مثل او مثل قيامت است که جز خداوند کسي از آن آگاه نيست.» 

پيام امام رضا به شيعيان به وسيله حضرت عبدالعظيم

پيام امام رضا به شيعيان به وسيله حضرت عبدالعظيم

شيخ مفيد رضوان الله عليه در کتاب اختصاص خويش، پيام جامع، آموزنده و جالبي را از حضرت رضا عليه‏السلام آورده است که آن بزرگوار آن پيام را، به وسيله حضرت عبدالعظيم حسني عليه‏السلام به شيعيان و دوستداران اهل بيت عليهم‏السلام فرستاده‏اند. 

متن پيام آن بزرگوار اين است: 

«يا عبدالعظيم! ابلغ عني اوليائي السلام و قل لهم ان لا تجعلوا للشيطان علي انفسهم سبيلا و مرهم بالصدق في الحديث و اداء الامانه و مرهم بالسکوت و ترک الجدال فيما لا يعنيهم و اقبال بعضهم بعضا و المزاورة فان ذلک قربة الي و لا يشغلوا انفسهم بتمزيق بعضهم بعضا فاني آليت علي نفسي انه من فعل ذلک و اسخط وليا من اوليائي دعوت الله ليعذبه في الدنيا اشد العذاب و کان في الاخرة من الخاسرين و عرفهم ان الله قد غفر لمحسنهم و تجاوز عن مسيئهم الا من اشرک به او آذي وليا من اوليائي او اضمر له بسوء فان الله لا يغفر له حتي يرجع عن ذلک فان رجع و الا نزع روح الايمان عن قلبه و خرج عن ولايتي و لم يکن له نصيب في ولايتنا اعوذ بالله من ذلک.» 

ترجمه: سلام مرا به دوستدارانم برسان و به آنان بگو: در دلهاي خويش براي شيطان راهي نگشايند و آنان را به راستگويي در گفتار و اداي امانت و سکوت و ترک درگيري و جدال در کارهاي بيهوده و بي فايده فراخوان و به صله رحم و رفت و آمد و رابطه گرم و دوستانه با يکديگر دعوت کن، چرا که اين کار باعث تقرب به من (و ديگر اولياي خدا) مي‏باشد. 

دوستان ما نبايد فرصتهاي گرانبهاي زندگي و وقت ارزشمند خود را به دشمني با يکديگر تلف کنند من با خود عهد کرده‏ام که هر کس مرتکب اين گونه امور شود و يکي از دوستان و رهروانم را به خشم آورد و به او آسيب رساند از خدا بخواهم که او را به سخت‏ترين کيفر دنيوي مجازات کند و در آخرت نيز از زيانکاران خواهند بود. 

به دوستان ما توجه ده که خدا نيکو کرداران آنان را مورد بخشايش خويش قرار داده و بدکاران آنان را جز آنهايي که بدو شرک ورزند و يا يکي از دوستان ما را برنجانندو يا در دل نسبت به آنان کينه بپرورند، مورد عفو قرار خواهد داد امااز آن سه گروه نخواهد گذشت و آنان را مورد بخشايش خويش قرار نخواهد داد جز اينکه از نيت خود باز گردند و اگر از اين انديشه و عمل زشت خويش باز گردند، مورد آمرزش خواهند بود اما اگر همچنان باقي باشند، خداوند روح ايمان را از دل آنان خارج ساخته و از ولايت و دوستي ما اهل بيت نيز بي بهره خواهند بود و من از اين لغزشها به خدا پناه مي‏برم. (اختصاص ص 247 بحار ج 230 / 71)

تفاوت معجزه و سحر و امثال آن

تفاوت معجزه و سحر و امثال آن

1 - بعضي از بزرگان گفته‏اند: معجزه آن است که همراه تحدي (يعني اثبات نبوت و امامت) باشد و آن چيزي است که ديگران از انجام آن عاجز هستند و صاحب معجزه مي‏تواند به اذن خداوند هر عملي که به عنوان نشانه‏ي پيامبري و امامت از او خواستند انجام دهد چنان که از پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله خواستند که درخت از جاي خود حرکت کند و نزد آن حضرت بيايد و به پيامبري او گواهي دهد و يا گفتند بايد مرده‏اي را زنده کني و يا از وسط کوه شتر زنده خارج نمايي و يا سنگ ريزه باذن خدا در دست تو به پيامبري‏ات شهادت بدهد و.... 

و پيامبر اکرم اسلام صلي الله عليه و اله هر چه را خواسته بودند باذن خداوند انجام داد در حالي که خصم (دشمن) از انجام آن عاجز بود. معجزه از اين نظر با سحر و امثال آن متفاوت است زيرا ساحر و مرتاض و امثال آنان نمي‏توانند هر چه را که مردم از آنان بخواهند انجام دهند بلکه کاري را انجام مي‏دهند که بر انجام آن توانايي داشته باشند. 

2 - تفاوت ديگر اين است که تأثير سحر و امثال آن در همان مجلس و افراد آن مجلس است که براي آنان انجام شده و براي ديگران که در خارج آن مجلس باشند آن تأثير را ندارد. گاهي ساحر نام‏هاي حاضرين در مجلس خود را مي‏نويسد و سحر را براي آنان انجام مي‏دهد و اگر شخص ديگري بخواهد به آن مجلس وارد شود او را راه نمي‏دهد و اگر آن شخص بتواند وارد آن مجلس شود تأثير سحر را احساس نخواهد کرد. 

در حالي که معجزه اين گونه نيست، زيرا اگر پيامبر خدا صلي الله عليه و اله کوري را شفا دهد اثر بينايي او را همه‏ي مردم مي‏بينند. سخن خداوند درباره‏ي حضرت موسي عليه‏السلام به همين معنا اشاره دارد (و نزع يده فاذا هي بيضاء للناضرين)؛ يعني حضرت موسي عليه‏السلام دست خود را از گريبان خارج نمود و نوري از آن ساطع گرديد که همه‏ي مردم آن را مشاهده کردند. 

3 - تفاوت ديگر معجزه و سحر و امثال آن اين است که معجزه فقط با اراده‏ي و خواست پيامبر يا امام عليه‏السلام انجام مي‏شود و نياز به وسيله‏ي ديگري که ساحران کاهنان و مرتاضان انجام مي‏دهند ندارد و به اذن خداوند و با يک نگاه و اراده و امر و نهي انجام مي‏گيرد، بر خلاف سحر و امثال آن که بدون اسباب معين انجام نمي‏شود بلکه اگر يکي از ده‏ها اسباب آن انجام نشود سحر و امثال آن تأثيري نخواهد داشت. 

4 - تفاوت ديگر اين است که ممکن است براي ساحر و امثال آن رقيب معارض قوي‏تري پيدا شود و عمل ساحر را باطل و کار او را بي اثر نمايد، در حالي که معجزه چنين نيست و هيچ کس قدرت و توانايي بي اثر کردن آن را ندارد. 

5 - تفاوت ديگر معجزه و سحر اين است که آنچه را صاحب معجزه مي‏گويد مطابق عقل سليم است و مدعاي او را عقلا تأييد مي‏کنند و آييني که براي مردم معرفي مي‏کند نيز برخلاف عقل و فطرت مردم نيست، مثلا اجازه‏ي ظلم و ستم و دروغ و خيانت و امثال آن را به مردم نمي‏دهد، او نمي‏گويد بياييد گوساله‏اي را که ساخته‏ي دست بشر است بپرستيد چرا که گوساله - گرچه برخلاف عادت سخن بگويد - قابل پرستش نيست. هر چند ممکن است عده‏اي فريب بخورند و گفته‏ي سامري را تصديق کنند و به جاي پرستش خداي رب العالمين گوساله‏اي را بپرستند. 

بنابراين همان گونه که بعضي از بزرگان فرموده‏اند - هر عمل خلاف عادت دليل بر صدق مدعي آن نمي‏شود جز آن که عقل سليم بر صدق آن حکم کند. پس اگر يک نفر صوفي و امثال آن، عمل خلاف عادت انجام دهد دليل بر صدق و راستگويي او نيست و نبايد کسي فريب او را بخورد. 

6 - تفاوت ديگر بين معجزه و سحر و امثال آن اين است که صاحب معجزه داراي نشانه‏ها و اعمال و اخلاق پسنديده است و چيزي که مورد تنفر و دوري مردم از او باشد در اعمال و اخلاق او ديده نمي‏شود، او داراي حسب و نسب و اخلاق حميده و صفات نيک، مانند صدق و درستي و وفا و امانت و زهد و رفق و محبت و سخاوت و علم و حلم و کمالات ديگر است و از دروغ و پستي و طمع و دلبستگي به دنيا و امثال آن دور است و پيروان او نيز افراد دانا و صاحب کمال و ارزش مي‏باشند؛ بر خلاف اهل سحر و کهانت و شعبده و تسخير و رياضت‏هاي باطله که غالبا آثار دنيا طلبي و فريب و دروغ و حب دنيا و خيانت از آنان و پيروانشان ديده مي‏شود و تنها مردمان پست و احمق و نادان آنان را تاييد مي‏نمايند. 

7 - صاحب کتاب کرامات رضويه مي‏گويد: فرق بين معجزه و سحر اين است که در سحر و امثال آن واقعيت و حقيقتي نيست بلکه صورتي خالي از حقيقت است، بر خلاف معجزه که همراه با حقيقت است. ساحر با سحر خود قطعه‏ي چوب و يا ريسماني را در مقابل چشمان مردم به صورت اژدها و مار و امثال آن به نظر مي‏آورد و يا قطره‏ي آبي را چون دريا جلوه مي‏دهد و حال آن که در واقع اژدها و مار و دريايي وجود ندارد اما معجزه اين چنين نيست و صاحب معجزه اگر درخت خشکي را سر سبز و زنده نمايد آن درخت واقعا زنده و سر سبز مي‏شود 

و اگر ميوه دار باشد سالها ميوه مي‏دهد از اين رو وقتي خطاب الهي براي سرکوبي فرعون و فرعونيان به حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه‏السلام رسيد و خدا به موسي عليه‏السلام فرمود: (و الق ما في يمينک تلقف ما صنعوا) [يعني آنچه را در دست راست داري [يعني عصار] بينداز تا ببلعد آنچه را که ساحران به جاي آورده‏اند حضرت موسي با امر الهي عصاي خود را افکند و فورا به قدرت پروردگار تبديل به اژدهاي عظيمي شد و تمام اسباب ساحران را از چوب و ريسمان بلعيد و نابود ساخت و برنگردانيد. هنگامي که اين امر عجيب پيش آمد تمام ساحران فهميدند اين کار کاري خدايي است و داراي حقيقت است و لذا ايمان آوردند و لکن ساحران با علمي که داشتند چوب و ريسمان را مار و اژدها وانمود کردند و در حقيقت مار و اژدهايي در کار نبود لکن عصاي حضرت موسي حقيقتا اژدها شد و تمامي را بلعيد و سپس به صورت اوليه‏ي خو در آمد. 

امام هشتم شيعيان حضرت ابي‏الحسن الرضا ارواحنا فداه بزرگتر و بالاتر از اين معجزه را در مجلس با عظمت مأمون لعين اظهار فرمود و جمع کثيري ديدند که يد قدرت الهي به خاطر حجت خود عرض را به جوهر تبديل کرد و دو صورت شير که بر پرده بودند و به دو شير مهيب درنده تبديل شدند و حميد بن مهران گستاخ را چنان که گذشت دريدند و به زندگي کثيف را خاتمه دادند. 

فضيلت بقعه و حرم مطهر امام رضا

فضيلت بقعه و حرم مطهر امام رضا

علامه مجلسي رحمه الله در کتاب شريف بحار الانوار در فضيلت و شرافت بقعه‏ي مبارکه و حرم مطهر حضرت رضا عليه‏السلام مي‏گويد: 

بدان که اخبار زيادي در فضيلت آن سرزمين و بقعه‏ي مبارکه‏ي آن حضرت وارد شده است و از جمله آنها روايتي است که شيخ طوسي رحمه الله در بخش زيارات کتاب تهذيب خود نقل نموده است که حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: «همانا در سرزمين خراسان بقعه‏اي قرار دارد که در آينده محل نزول ملائکه خواهد شد و تا قيامت ملائکه در آن نزول [و صعود] خواهند داشت.» 

به آن حضرت گفته شد: آن بقعه در کجاي سرزمين خراسان است؟ امام عليه‏السلام فرمود:«در توس خواهد بود.» سپس فرمود: «به خدا سوگند، آن بقعه باغستاني از باغستان‏هاي بهشت مي‏باشد.» 

از امام صادق عليه‏السلام نقل شده که فرمود: «چهار نقطه از زمين در ايام توفان نوح عليه‏السلام از استيلاي آب به درگاه خداوند ناله و ضجه زدند و خداوند آنها را از غرق شدن نجات داد و آنها عبارتند از: بيت المعمور که خداوند آن را به آسمان برد، و نجف و کربلا و توس.» 

در کتاب وافي نقل شده که ضجه و ناله‏ي آنها به درگاه خداوند به جهت اين بود که کسي بر روي آنها خدا را عبادت و پرستش نمي‏کرد پس خداوند آنها را مدفن اولياي خود قرار داد. 

صاحب کتاب وافي سپس مي‏گويد: نخستين بنايي که در توس به دست اسکندر ذوالقرنين صاحب سد بنا شد سناباد بود و تا زمان توس باقي ماند. 

صاحب کتاب معجم البلدان مي‏گويد: توس يکي از شهرهاي خراسان است که فاصله‏ي آن تا نيشابور حدود ده فرسخ است و مشتمل بر دو شهر مي‏باشد که در زمان خلافت عثمان فتح گرديده است و قبر علي بن موسي‏الرضا عليه‏السلام و قبر هارون در آن سرزمين است. 

مسعر بن مهلهل مي‏گويد: توس داراي چهار شهر؛ دو شهر بزرگ و دو شهر کوچک مي‏باشد و آثار تاريخي و اسلامي زيبايي در آن موجود است؛ چنانکه خانه‏ي حميد بن قحطبه که مساحت آن يک ميل در يک ميل است (هر سه ميل يک فرسخ است) در آن جا مي‏باشد و در بعضي از باغ‏هاي اين خانه قبر علي بن موسي‏الرضا عليه‏السلام و قبر هارون‏الرشيد [عليه اللعنه] قرار دارد. 

سپس مي‏گويد: حميد بن قحطبه از طرف هارون والي توس بود و در سناباد براي خود ساختماني بنا کرد که چون به صيد رود در آن جا ساکن شود و او همان کسي است که در يک شب به دستور هارون شصت نفر از سادات و ذريه‏ي رسول خدا صلي الله عليه و اله را کشت؛ چنان که مرحوم صدوق در کتاب عيون ذکر نموده است. 

علامه مجلسي رحمه الله سپس مي‏گويد: ظاهر اين است که اصل بناي قبه‏ي مبارکه و منوره‏ي حضرت رضا عليه‏السلام در زمان حيات آن حضرت مشهور به بقعه‏ي هارونيه بوده است؛ چنان که صدوق در کتاب عيون نقل نموده و گويد: حضرت رضا عليه‏السلام چون وارد خراسان گرديد به خانه‏ي حميد بن قحطبه داخل شد و سپس به قبه‏ي هارونيه رفت و [و فرمود: در آينده‏ي نزديک قبر من در اين جا قرار خواهند گرفت]. 

همچنين حسن بن جهم مي‏گويد: روزي وارد مجلس مأمون شدم و ديدم علي بن موسي‏الرضا عليه‏السلام نزد مأمون است و فقها و اهل کلام نزد او اجتماع نموده‏اند. حسن بن جهم سپس سؤالات مأمون و سؤالات مردم از آن حضرت و پاسخ امام عليه‏السلام را ذکر مي‏کند و مي‏گويد: 

پس از آن که امام عليه‏السلام به منزل خود بازگشت من نزد آن حضرت رفتم و گفتم: اي فرزند رسول خدا! الحمد الله خداوند نظر مأمون را به شما جلب نموده که او به شما اين چنين احترام و تجليل مي‏نمايد و سخنان شما را مي‏پذيرد. 

پس حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: «اي پسر جهم! فريب مخور که او به من احترام مي‏کند و سخنان مرا گوش مي‏دهد؛ همانا او در آينده مرا مسموم خواهد نمود و نسبت به من جز يک ستمگر نخواهد بود و اين چيزي است که پدران من از رسول خدا صلي الله عليه و اله به من خبر داده‏اند و تو بايد تا من زنده هستم اين را کتمان کني و به کسي نگويي.» 

حسن بن جهم مي‏گويد: من طبق دستور امام عليه‏السلام اين خبر را پنهان داشتم تا اين که حضرت رضا عليه‏السلام [توسط مأمون] در توس مسموم گرديد و از دنيا رحلت نمود. 

علامه مجلسي عليه الرحمه سپس مي‏گويد: در کتاب فردوس الاخبار، از بعضي از تواريخ نقل شده که فرزند سلطان سنجر يا يکي از وزراي او به تب دق مبتلا گرديده بود و اطباء گفته بودند که او بايد به تفرج و تفريح و صيد برود و چون  به صيد و تفرج مشغول شد روزي با غلامان و اطرافيان خود براي صيد خارج گرديد ناگهان آهويي را ديد که از مقابل او فرار کرد. پس با اسب خود در طلب آن آهو رفت و چون با کوشش فراوان خود را به آن رساند. آن آهو به قبر امام رضا عليه‏السلام پناهنده شد. 

پس فرزند پادشاه به آن مقام رفيع و مأمن امن رسيد که البته هر کس وارد آن شود [همانند حرم امن الهي] ايمن خواهد بود و چون خواست که اسب خود را به طرف آن صيد حرکت دهد اسب او به آن حرم امن نزديک نشد و فرزند پادشاه و همراهان متحير و شگفت زده شدند پس فرزند پادشاه دستور داد همه‏ي همراهانش از اسب‏هاي خود پايين بيايند و سپس همگي با پاي برهنه و کمال ادب به طرف مرقد شريف آن امام عليه‏السلام رفتند و فرزند پادشاه خو را بر روي آن قبر شريف انداخت و با گريه و تضرع از خدا خواست که به برکت صاحب آن قبر شريف او را شفا بخشد و سپس شفا پيدا کرد و همگان با شادي و سرور نزد پادشاه آمدند. 

لکن فرزند پادشاه از قبر مطهر امام عليه‏السلام جدا نشد و به پادشاه خبر دادند که او از کنار آن قبر جدا نمي‏شود تا بناها بيايند و قبه‏اي مجلل بر آن بنا کنند و شهري اطراف آن بنا شود که براي هميشه باقي باشد و چون اين خبر به سلطان رسيد سجده‏ي شکر نمود و همان وقت دستور داد معمارها و بناها بروند و بقعه و قبه‏اي بر آن بنا کنند و شهري ايجاد نمايند و حصاري اطراف آن قرار دهند. 

معجزات و کرامات بقعه مبارکه رضوي

معجزات و کرامات بقعه مبارکه رضوي

مؤلف گويد: برکات و معجزات صاحب آن بقعه‏ي مبارکه بي شمار است و ما به علت اعتماد به فرموده‏هاي علماي گذشته، مانند صدوق و مجلسي و امثال آنان مختصري از آنها را که در آن زمان‏ها واقع شده بود نقل نموديم و در زمان ما نيز از اين آثار و برکات زياد ديده شده که شمه‏اي از آنها را نيز براي روشن شدن دل‏هاي شيعيان ذکر مي‏کنيم ولي لازم است پيش از آن که درباره‏ي برکات و آثار قبه‏ي مبارکه علي بن موسي‏الرضا عليه‏السلام و معجزات و کرامات آن حضرت مطلبي بيان شود تفاوت ميان معجزه و کرامت آن حضرت مطلبي بيان شود تفاوت ميان معجزه و کرامت و سحر و خوارق عادات که از بعضي از مرتاضين ديده مي‏شود روشن گردد تا شبهه‏اي براي خوانندگان محترم به وجود نيايد. 

علامه بزرگوار مرحوم ملا احمد، معروف به مقدس اردبيلي، در کتاب حديقة الشيعة مي‏فرمايد: از نظر معتزله معجزات و کرامات مخصوص پيامبران است و از نظر متقدمين شيعه مخصوص پيامبران و اوصياي آنان مي‏باشد. بيشتر قدماي شيعه و معتزله ميان معجزه و کرامت تفاوتي قايل نيستند ولي به نظر بسياري از اشاعره و متأخرين شيعه معجزه امر خارق العاده است که همراه با ادعاي نبوت و پيامبري و يا امامت مي‏باشد لکن کرامت مقرون به ادعاي پيامبري و امامت نيست. علماي اماميه - چنان که از تأليفات آنان استفاده مي‏شود - کليه‏ي خوارق عاداتي که از پيامبر خدا صلي الله عليه و اله و اوصياي آن حضرت صادر شده است - چه در مقام تحدي او ثبات مقام نبوت و امامت و چه در غير مقام تحدي - معجزه ناميده‏اند. 

بعضي گفته‏اند معجزه و کرامت اگر از پيامبر و وصي او باشد انجام آن در اختيار اوست؛ اگر او اراده کند به اذن خداوند انجام مي‏شود و اگر اراده نکند انجام نمي‏شود لکن کراماتي که از اشخاص برجسته در اثر زهد و عبادت و صفاي دل... حاصل مي‏شود غالبا انجام آن در اختيار آنان نيست و اگر درباره‏ي کسي دعايي کنند و يا نفريني نمايند ممکن است مستجاب شود و ممکن است مستجاب نشود. 

معجزه ممکن است محدود به زمان باشد و تنها براي اهل همان زمان معجزه باشد و ممکن است امري دائم و باقي باشد و در تمام اعصار و زمان‏هاي مردم از آن استفاده کنند، مانند خبرهاي غيبيه‏اي که از پيامبر اسلام صلي الله عليه و اله و اهل بيت پيامبر عليهم‏السلام صادر شده و يا قوانين و احکامي که به زبان آنان جاري گرديده و پس از گذشتن قرن‏ها اسرار آن‏ها بر مردم آشکار شده است و نيز همانند قرآن مجيد که معجزه‏ي باقيه پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله است و براي هيچ پيامبري معجزه‏اي باقي نمانده است جز پيامبر اکرم اسلام صلي الله عليه و اله اعجاز قرآن نيز فقط از ناحيه‏ي فصاحت و بلاغت آن نيست بلکه از جهات مختلفي است که در جاي بيان شده است.

قصه ‏ي دعبل در وقت مرگ

قصه ‏ي دعبل در وقت مرگ

مرحوم صدوق، در کتاب عيون،از داوود بکري نقل کرده که گويد: از علي بن دعبل خزاعي شنيدم مي‏گفت: پدرم دعبل را در وقت مرگ ديدم، در حالي که رنگ چهره‏ي او سياه گرديد و زبان او گره خورد و بسته شد تا جايي که نزديک بود من از مذهب او دست بردارم [و از تشيع کناره گيري کنم]. بعد از سه روز او را در خواب ديدم که لباس سفيدي در تن داشت و کلاه سفيدي بر سر او بود به او گفتم: 

اي پدر! خدا با تو چه کرد؟ پدرم گفت: اي عزيزم! اين که ديدي در وقت مرگ رنگ من سياه وزبان من بسته شد به علت شرب خمر (شراب خواري) من در دنيا بود و اين چنين بودم تا رسول خدا صلي الله عليه و اله را ملاقات نمودم در حالي که لباس سفيدي بر تن و کلاه (عمامه) سفيدي بر سر داشت پس به من فرمود: «دعبل تو هستي؟» گفتم:«آري، يا رسول الله! فرمود: «اشعار خود را درباره‏ي فرزندان من بخوان.» و چون گفتم: 

 

الا اضحک الله سن الدهر ان ضحکت‏

و آل احمد مظلمون قد قهروا

 

مشردون نفوا عن عقر دارهم‏

کانهم قد جنوا ما ليس يغتفر

 

يعني: روزه‏گار را خنده مباد در حالي که آل پيامبر صلي الله عليه و اله مظلوم و از خانه و کاشانه‏ي خود آواره گرديدند؛ آن چنان که خطاي آنان قابل بخشش نبود! 

پس رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: «احسنت» و سپس از من شفاعت نمود و لباس خود را به من عطا فرمود. پدرم سپس به لباس خود اشاره نمود و گفت: اين همان لباسي است که پيامبر خدا صلي الله عليه و اله به من عطا نموده است.