پاداش و برکات زيارت حضرت علي بن موسي الرضا
پاداش و برکات زيارت حضرت علي بن موسي الرضا
برای ورود به هر بخش کلیک کنید .
پاداش و برکات زيارت حضرت علي بن موسي الرضا
برای ورود به هر بخش کلیک کنید .
برکات قبر مطهر امام رضا
1 - مرحوم صدوق، در کتاب عيون، با سند خود، از حسين بن عبدالله طائي نقل نموده که گويد: شنيدم از محمد بن عمر نوقاني که ميگفت: شب تاريکي در نوقان در اتاق فوقاني خوابيده بودم. ناگهان از خواب بيدار شدم و به طرف قبر مطهر امام رضا عليهالسلام که در سناباد بود نظر کردم پس ديدم نوري از آن قبر ساطع است به گونهاي که آن محل همانند روز روشن است. در آن زمان من در امامت آن حضرت شک داشتم. پس مادرم که از مخالفين اهل بيت عليهمالسلام و از اهل تسنن بود به من گفت: تو را چه ميشود؟
گفتم: اي مادر! نور بلندي را از محل شهادت علي بن موسيالرضا عليهالسلام ميبينم سپس مادر خود را نيز بالا بردم تا اين که او نيز آن نور را ديد و تعجب نمود و شروع به حمد خداوند کرد اما مانند من ايمان به صاحب آن مشهد پيدا نکرد.
پس من به طرف آن مشهد رفتم و ديدم در حرم آن حضرت بسته است [پيش خود] گفتم: خدايا، اگر امامت حضرت رضا عليهالسلام حق است در حرم او را بر من بگشا و چون در را فشار دادم باز شد. پس پيش خود گفتم: شايد بسته نبوده است پس به دست خود در را بستم و يقين کردم که ديگر بدون کليد باز نخواهد شد.
باز گفتم: خدايا، اگر امامت حضرت رضا عليهالسلام حق است اين در را بر من بگشا و چون فشار دادم آن در باز شد و من وارد شدم و آن حضرت را زيارت کردم و نماز خواندم و امامت آن حضرت را باور نمودم و از آن پس هميشه شبهاي جمعه از نوقان به زيارت آن حضرت ميروم.
2 - در همان کتاب، از حسين بن عبدالله طائي نقل شده که گويد: شنيدم که ابومنصور بن عبدالرزاق به حاکم توس ميگفت: آيا خداوند به تو فرزندي داده است؟ حاکم گفت: خير، پس ابومنصور به او گفت: براي چه زيارت حضرت رضا عليهالسلام نميروي و در آن مشهد از خدا نميخواهي که فرزندي به تو بدهد؟! سپس گفت: من در آن جا حوايجي را از خداوند طلب نمودهام و خداوند به من عطا فرموده است.
پس من بعد از مدتي آن حاکم را ديدم و به من گفت: من به زيارت آن مشهد رفتم و از خداوند خواستم که فرزندي به من عطا فرمايد و خداوند فرزندي پسري به من عطا نمود. پس من اين خبر را به ابومنصور دادم و او از خشنودي مرا انعام و احسان نمود.
مرحوم صدوق در پايان خبر فوق ميگويد: من از امير رکن الدولة خواستم که اجازهي زيارت حضرت امام رضا عليهالسلام را به من بدهد. پس او در سال 352 هجري به من اجازه زيارت داد و چون من خواستم براي زيارت حرکت کنم مرا خواست و گفت: آن مشهد محل مبارکي است و من آن را زيارت نمودهام و حوايج خود را در آن جا از خداوند خواستهام و بر آورده شده است پس تو از دعا و زيارت براي من کوتاهي مکن چرا که دعا در آن مشهد مستجاب خواهد بود. من نيز ضمانت نمودم که براي او زيارت و دعا کنم و چنين کردم و چون بازگشتم و بر رکن الدوله وارد شدم به من گفت: آيا براي ما دعا و زيارت نمودي؟
گفتم: آري، گفت: احسنت! من يقين دارم که دعا در آن مشهد مستجاب خواهد بود.
3 - شيخ صدوق عليه الرحمة، در همان کتاب، از ابونصر احمد بن حسين ضبي (نصبي) [مطلبي] نقل مينمايد و دربارهي او ميگويد: من کسي را دشمنتر از او نسبت به اهل بيت پيامبرصلي الله عليه و اله نديده بودم، به گونهاي که او چون ميخواست صلوات فرستد ميگفت: «اللهم صل علي محمد فردا»؛ يعني: خدايا، فقط درود و سلام خود را بر محمد فرست و از صلوات بر آل آن حضرت امتناع مينمود.
ابونصر ميگويد: در يکي از خيابانهاي نيشابور [بازارهاي نيشابور] از فراء ابوبکر حمامي که از اصحاب و راويان حديث بود شنيدم که ميگفت: امانتي از مردم نزدمن بود و من آن را در جايي دفن نمودم و محل آن را فراموش کردم و متحير ماندم و چون مدتي گذشت صاحب آن امانت آمد و آن را از من طلب نمود و مرا متهم نمود و من متحير و پريشان بودم تا اين که ديدم عدهاي از مردم عازم زيارت حضرت رضا عليهالسلام هستند پس من نيز با آنان حرکت نمودم و آن بزرگوار را زيارت کردم و از خدا خواستم که محل دفن آن وديعه را به ياد من بياورد.
پس در همان مشهد به خواب رفتم و شخصي نزد من آمد و گفت: تو آن امانت را در فلان محل دفن نمودهاي پس من به وطن بازگشتم و به صاحب امانت گفتم که امانت شما در فلان محل مدفون است و خود باور نداشتم که چنين چيزي صحيح باشد پس صاحب امانت به آن محل رفت و آن محل را حفر نمود و امانت خود را با مهري که بر آن زده بود يافت و پس از آن هميشه اين قصه را براي مردم نقل ميکرد و آنان را به زيارت امام عليهالسلام تشويق مينمود.
4 - شيخ صدوق عليه الرحمة، در همان کتاب،از ابوجعفر محمد بن ابيالقاسم هروي نقل نموده که گويد: از ابوالحسن علي بن حسن فهستاني شنيدم که گفت: من در «مرو الرود» بودم و ديدم مردي از راه رسيده بود و زيارت و نماز خود را در آن مشهد خوانده بود و زايري جز او در آن حرم نبود پس او از خادم آن قبر مطهر که ميخواست او را بيرون کند و درها را ببندد خواهش نمود که درها را ببندد و او را که از راه دور به زيارت آمده بود در آن مشهد رها کند تا نماز بخواند.
پس خادم او را رها ميکند و درها را ميبندد و او مشغول نماز ميشود تا اين که خسته و ناتوان ميگردد پس سر خودرا بر زانو ميگذارد تا ساعتي استراحت نمايد و چون سر خود را بر ميدارد ميبيند مقابل او بر ديوار حرم نوشته است:
من سره ان يري قبرا بروتيه
يفرج الله عمن زاره کربه
فليات ذا القبر ان الله اسکنه
سلالة من نبي الله منتجبه
اين زاير ميگويد: من برخاستم و تا سحر مشغول نماز شدم تا اين که باز خسته شدم و سر بر زانو نهادم و استراحت نمودم و چون سر از زانو برداشتم آن دو شعر را بر ديوار نديدم در حالي که وقتي آن دو بيت را مشاهده کردم مثل اين بود که تازه آنها را نوشته باشند. پس صبح شد و درها گشوده گرديد و من خارج شدم.
5 - در همان کتاب، از علي بن احمد بصري معدل نقل شده که گويد: يکي از صالحين در خواب رسول خدا صلي الله عليه و اله را ملاقات نمود و عرض کرد: يا رسول الله من کدام يک از فرزندان شما را زيارت کنم؟ رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: «بعضي از فرزندان من چون نزد من آمدند مسموم شده بودند و بعضي از آنان که نزد من آمدند کشته و مقتول شده بودند.» اين مرد صالح ميگويد: عرض کردم: يارسول الله! با دور بودن قبر آنان از يکديگر کدام يک از آنان را زيارت کنم؟
رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: «آن که به تو نزديکتر است را زيارت کن و آن را که در سرزمين غربت مدفون است زيارت کن.» گفتم: يا رسول الله! [حضرت] رضا عليهالسلام را ميفرماييد؟ رسول خداصلي الله عليه و اله فرمود: «صلي الله عليه، صلي الله عليه، صلي الله عليه.»
6 - در همان کتاب، از ابوعمرو و محمد بن عبدالله حکمي، حاکم نوقان نقل شده که گويند: دو نفر از ري (تهران) نامهاي از سلطان ري براي امير بخارا ميبردند و وارد نوقان شدند. يکي از آنان اهل ري بود و ديگري اهل قم. شخص قمي بر مذهب نصب و دشمني با اهل بيت عليهمالسلام بود که در گذشته در قم رايج بوده است و شخص رازي بر مذهب تشيع بوده و چون به نيشابور رسيدند مرد رازي به آن مرد قمي گفت:
ميخواهي اول حضرت رضا عليهالسلام را زيارت کنيم و سپس به بخارا برويم؟ مرد قمي گفت: سلطان ما را به بخارا فرستاده و تا رسالت خود را انجام ندهيم نبايد کار ديگري انجام دهيم. پس آنها به طرف بخارا حرکت نمودند و پس از بازگشت چون به توس رسيدند مرد رازي باز گفت: آيا ميخواهي به زيارت حضرت رضا عليهالسلام برويم؟ آن مرد قمي ناصبي گفت:
من از قم با عقيدهي مرجئه (خوارج) خارج گرديدم و نميخواهم چون به آن شهر باز ميگردم رافضي باشم. پس مرد رازي شيعي بار و وسايل خود را به آن مرد قمي داد و خود سوار بر الاغي شد و به زيارت حضرت رضا عليهالسلام مشرف گرديد و چون شب شد به خدام حرم آن حضرت گفت: امشب مرا در اين حرم واگذاريد و کليدها را به من بدهيد.
مرد رازي ميگويد: آنان کليدها را به من دادند و من درها را بستم و پس از زيارت آنچه ميتوانستم در بالاي سر مبارک نماز خواندم و سپس قرآن را از اول آن قرائت نمودم و هر چه از قرآن ميخواندم ميشنيدم که ديگري نيز با من ميخواند. پس قرائت خود را رها کردم و اطراف حرم را جستجو نمودم و کسي را نيافتم. تا اين که باز آمدم و شروع به قرائت نمودم و هر چه ميخواندم صداي شخص ديگري را نيز ميشنيدم که همان آيات را ميخواند پس لحظهاي سکوت نمودم و گوش کردم ناگهان شنيدم که صداي تلاوت از قبر مطهر امام عليهالسلام ميآيد و چون به آخر سورهي مريم رسيدم و آيهي (يوم نحشر المتقين الي الرحمن وفدا و نسوق المجرمين الي جهنم وردا) را قرائت نمودم صداي قرآن را از قبر شنيدم که مي خواند: (يوم يحشر المتقون الي الرحمن وفدا و يساق المجرمون الي جهنم وردا) تا اين که قرآن را تمام نمودم و آن صدا نيز خاتمه يافت.
و من چون صبح شد به نوقان بازگشتم و آن قرائت را براي قراء آن ديار خواندم آنها گفتند: اين قرائت از جهت لفظ و معنا صحيح است لکن ما کسي را نديدهام که اين آيه را اين چنين قرائت نمايد. سپس به ري (تهران) بازگشتم و به بعضي از قراء گفتم: آيا شما شنيدهايد که اين آيه را چنين قرائت نموده باشند؟
پس يکي از آنان گفت: تو اين قرائت را از کجا به دست آوردهاي؟ گفتم: براي من چيزي رخ داده است که نياز به معرفت آن پيدا نمودهام. پس او گفت: اين قرائت طبق روايت اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و اله است و سپس از من خواست که علت سؤال از اين آيه را به او بگويم. پس من قصهي خود را براي او گفتم و اين قرائت براي من به اين طريق ثابت شد.
7 - در همان کتاب، از ابونصر مؤذن نيشابوري نقل شده که گويد: براي من بيماري سختي رخ داد که در اثر آن زبانم سنگين شد و قدرت سخن گفتن نداشتم. پس با خود انديشيدم که به زيارت حضرت رضا عليهالسلام بروم و نزد قبر آن بزرگوار دعا کنم و او را واسطه نمايم تا خداوند مرا شفا دهد و زبانم باز گردد.
بدين منظور بر الاغي سوار شدم و به زيارت آن امام عليهالسلام رفتم و پس از زيارت در بالاي سر مبارک آن حضرت دو رکعت نماز خواندم و در سجده در حال دعا و تضرع الي الله بودم و از خداوند ميخواستم که به حق صاحب آن قبر شريف مرا شفا بخشد و زبانم باز شود پس در همان سجده به خواب رفتم و در خواب ديدم که قبر امام عليهالسلام گشوده شد و مرد کامل و گندمگوني از آن خارج گرديد و چون نزد من آمد فرمود:
«اي ابانصر! لا اله الا الله» پس من اشاره کردم که چگونه بگويم در حالي که زبانم بسته است؟ او فريادي بر من زد و فرمود: «مگر قدرت خدا را منکر هستي؟ بگو لااله الاالله!» پس زبانم باز شد و گفتم: «لا اله الا الله» و به طرف خانهي خود باز گشتم و پياپي ميگفتم: «لا اله الا الله» و پس از آن زبانم بسته نشد.
8 - در همان کتاب،از حاکم رازي نقل شده که گويد: ابوجعفر عتبي مرا نزد ابومنصور عبدالرازق فرستاد و چون روز پنجشنبه رسيد از او اجازه خواستم که به زيارت حضرت رضا عليهالسلام بروم پس او به من گفت: بشنو تا قصهي خود را نسبت به صاحب اين مشهد براي تو بگويم.
سپس گفت: من در ايام جواني بر اهل اين مشهد سختگيري ميکردم و زوار او را در بين راه نگه ميداشتم و لباسها و اموال و پوششهاي آنان را ميگرفتم تا اين که روزي براي صيد بيرون رفتم و حيوان شکاري خود (فهد) را به دنبال آهويي فرستادم پس آن حيوان شکاري آن آهو را دنبال کرد تا اين که آن آهو به کنار اين مشهد رسيد (و به آن پناهنده شد) و آن حيوان شکاري مقابل او ايستاد و جلو نرفت پس او را تحريص کرديم که نزديک برود و شکار را بگيرد و او نزديک شکار نميرفت و هنگاميکه آهو از آن مقام جدا ميشد حيوان شکاري به طرف او ميرفت و چون به ديوار آن مشهد پناهنده ميشد او باز ميگشت پس آن آهو وارد يکي از حجرههاي آن مشهد شد و من داخل رواق شدم و به ابونصر گفتم: آهو کجا رفت؟ او گفت: من او را نديدم پس من داخل آن حجره شدم و آثار مانند فضله و بول مشاهده کردم اما او را پيدا نکردم.
پس نذر کردم که ديگر زوار آن مشهد را اذيت نکنم و آنان را مورد احسان خود قرار دهم و هر وقت مشکلي براي من رخ ميدهد به اين مشهد پناه ميبرم و پس از زيارت آن امام عليهالسلام حاجت خود را از خداوند ميخواهم و خداوند به من عطا ميفرمايد.
سپس ميگويد: [نزد آن قبر مطهر] از خداوند خواستم که فرزند پسري به من عطا فرمايد و او فرزندي به من عطا نمود تا اين که بالغ گرديد و کشته شد. پس باز در آن مشهد از خداوند فرزند پسر ديگري خواستم و خداوند به من عطا نمود.
آن گاه ميگويد: چيزي را در آن مشهد از خداوند نخواستم جز آن که خدا به من عطا نمود. سپس ميافزايد اين آثاري است که من تاکنون از اين مشهد ديدهام. سلام بر ساکن آن باد.
9 - در همان کتاب، از ابوعلي عامر بن عبدالله، حاکم مرو رود که از روات حديث ميباشد نقل شده که گويد: زماني که من قبر حضرت رضا عليهالسلام را در توس زيارت نمودم مردي ترک زبان را ديدم که داخل حرم آن حضرت شده بود و در بالاي سر مبارک ايستاده بود و گريه ميکرد و به زبان ترکي ميگفت:
«خدايا،اگر فرزند من زنده است مرا به او برسان و اگر از دنيا رفته است مرا از احوال او آگاه نما.» ابوعلي ميگويد: من چون به زبان ترکي آشنا بودم به او گفتم: تو را چه ميشود و مشکل تو چيست؟ مرد ترک گفت: فرزندي داشتم که در جنگ اسحاق آباد ناپديد گرديد و اطلاعي از او ندارم و او را مادري است که پياپي گريه ميکند و من در اين جا براي او دعا ميکنم چون شنيدهام که دعا در اين مشهد مستجاب است.
ابوعلي ميگويد: من به حال او رقت نمودم و دست او را گرفتم و از حرم خارج نمودم تا به خانهي خود ببرم و ميهمان من باشد و چون از آن محل خارج شديم ناگهان جوان بلند قامت و با خط و خالي را ديديم که مرقعه و چپيهاي بر رويش بود و چون مرد ترکي او را ديد پريد و با او معانقه نمود و گريان شد و همديگر را شناختند و من فهميدم که آن جوان فرزند اوست که براي او نزد قبر امام عليهالسلام دعا ميکرد پس من به آن جوان گفتم:
تو چگونه اينجا آمدي؟ آن جوان گفت: من بعد از جنگ اسحاق، در طبرستان واقع شدم و مردي از ديلم مرا تربيت نمود و چون بزرگ شدم به جستجوي پدر و مادر خود آمدم و خبري از آنان نداشتم تا اين که با عدهاي همراه شدم و آنان مرا به اين جا آوردند. آن مرد ترک سپس گفت: براي من از اين مشهد آثاري ظاهر شده است که به حقانيت [و امامت] صاحب آن يقين پيدا کردهام و سوگند ياد نمودهام که تا زنده هستم از اين مشهد جدا نشوم.
اشعار دعبل خزاعي نزد علي بن موسي الرضا
مرحوم صدوق، در کتاب عيون، از عبدالسلام هروي نقل نموده که گويد:
دعبل خزاعي در شهر مرو خدمت حضرت رضا عليهالسلام رسيد و عرضه داشت: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و اله! من دربارهي شما قصيدهاي گفتهام و سوگند ياد نمودهام که براي احدي قبل از شما نخوانم. حضرت رضا عليهالسلام فرمود: «قصيده خود را بخوان!» دعبل گفت:
مدارس آيات خلت من تلاوة
و منزل وحي مقفر العرصات
يعني: مکتبهاي تعليم قرآن از تلاوت خالي مانده است و منازل وحي [يعني خانههاي علم و دانش] مانند بيابان بي سکنه است. [اين شعر اشاره به محدوديت خاندان نبوت است براي تعليم معارف اسلامي] و هنگاميکه دعبل در اشعار خود به اين شعر رسيد:
اري فيئهم في غيرهم متقسما
و ايديهم من فيئهم صفرات
يعني: من ميبينم که اموال خاندان نبوت که همان خمس ذوي القرباي پيامبر صلي الله عليه و اله است بين ديگران تقسيم ميشود و دستهاي آنان از اموالي خود خالي است. حضرت رضا عليهالسلام گريان شد و فرمود: «راست گفتي، اي دعبل خزاعي!» و چون دعبل گفت:
اذا و تروا مدوا الي واتريهم
اکفا عن الاوتار منقبضات
حضرت رضا عليهالسلام دستهاي خود را زير و رو نمود و فرمود: «آري، به خدا سوگند، دستهاي ما بسته است [و چيزي از دنيا در اختيار ما نيست].» و چون دعبل گفت:
لقد خفت في الدنيا و ايام سعيها
و اني لارجوا الأ من بعد وفاتي
يعني: من در دوران عمر خود در هراس و ترس [از دشمنان اهل بيت عليهالسلام] به سر بردم و اميدوارم که بعد از مردن [به برکت محبت و ولايت اهل بيت عليهمالسلام] در امن و آرامش باشم حضرت رضا عليهالسلام فرمود: «خدا تو را از وحشت قيامت ايمن دارد.» و وقتي گفت:
و قبر ببغداد لنفس زکية
تضمنها الرحمان في الغرفات
يعني: اي فاطمه! قبري از قبور فرزندان شما در بغداد است که جايگاه صاحب آن در بهشت ميباشد. [و مقصود او قبر موسي بن جعفر عليهالسلام بود].
حضرت رضا عليهالسلام فرمود: «ميخواهي من به اين قسمت قصيدهي تو دو بيت اضافه کنم و قصيدهي تو با اين دو بيت تکميل شود؟» دعبل گفت: آري، اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و اله!پس حضرت رضا عليهالسلام فرمود:
«و قبر بطوس يا لها من مصيبة
توقد في الأ حشاء بالحرقات
الي الحشر حتي يبعث الله قائما
يفرج عنا الهم و الکربات»
يعني: اي فاطمه! قبري از قبور فرزندان شما نيز در توس ميباشد که درون صاحب آن قبر به وسيلهي سم آتش گرفته است صاحب آن قبر تا قيامت [و يا تا ظهور حضرت مهدي عليهالسلام] اندوهها و بلاها را از ما برطرف خواهد نمود.
پس دعبل گفت: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و اله! اين قبري که از فرزندان فاطمه عليهاالسلام در توس است قبر کيست؟ حضرت رضا عليهالسلام فرمود: «آن قبر قبر من خواهد بود و چيزي نخواهد گذشت که توس محل رفت و آمد شيعيان و زوار من خواهد گرديد. پس آگاه باشيد که هر کس قبر مرا در آن شهر غربت زيارت کند آمرزيده خواهد شد و در قيامت نيز هم نشين من خواهد بود.»
همين که اشعار دعبل به پايان رسيد حضرت رضا عليهالسلام به او فرمود: بنشين و سپس خود داخل اتاق رفت و پس از لحظاتي خادم آن حضرت يکصد دينار از سکههايي که به نام آن حضرت مسکوک شده بود را آورده و گفت: امام و مولاي من ميفرمايد: «اينها را براي نفقه خود قرار ده»
دعبل ميگويد: من گفتم: به خدا سوگند، براي مال دنيا نيامدم و اين قصيده را نيز به طمع اين که چيزي به من داده شود نگفتم. سپس دعبل کيسهي پول را برگرداند و خواهش کرد که براي تبرک و افتخار تکهاي از لباسهاي آن حضرت را به او بدهند.
حضرت رضا عليهالسلام آن کيسه را همراه عبايي از خز براي او باز فرستاد و به خادم خودفرمود: «به دعبل بگو که کيسهي پول را باز مگردان، چرا که در آينده به آن نياز خواهي داشت.» دعبل آن کيسه پول و جبهي خز را گرفت و همراه قافله اي از مرو خارج گرديد و چون قافله به «ميان قوهان» [شايد مقصود قوچان باشد] رسيد
راهزنان و دزدان قافله را به سرقت بردند و دست و پاي اهل قافله و از جمله دعبل را بستند و خواستند اموال قافله را بين خود تقسيم نمايند. در اين هنگام يکي از راهزنان به اين شعر از قصيدهي دعبل تمثل جست:
اري فيئهم في غيرهم متقسما
و ايديهم من فيئهم صفرات
چون دعبل شعر خود را شنيد از آن شخص پرسيد: اين شعر از کيست؟ آن مرد گفت: از يکي از قبيلهي خزاعه به نام دعبل است دعبل گفت: دعبل من هستم و اين بيت از قصيدهاي است که من سرودهام. پس آن مرد نزد رييس خود که بالاي تپهاي مشغول نماز بود رفت و او را مطلع ساخت. پس رييس راهزنان نزد دعبل آمد و گفت: تو دعبل هستي؟ دعبل گفت: آري. گفت:قصيدهي خود را بخوان. و چون دعبل قصيدهي خود راخواند دستور داد دعبل و همهي اهل قافله را آزاد نمودند و اموال آنان را به احترام دعبل باز گرداندند.
دعبل سپس به قم عزيمت کرد. اهل قم از او خواستند که قصيده خود را براي آنان بخواند. دعبل از آنان خواست تا در مسجد جامع جمع شوند و سپس بالاي منبر رفت و قصيدهي خود را قرائت نمود و مردم قم مالهاي فراواني به او دادند و چون خبر جبهاي که حضرت رضاعليهالسلام به او داده بود به آنان رسيد از او خواستند که آن را به هزار دينار به آنان بفروشد و چون دعبل نپذيرفت گفتند: تکهاي از آن را به همان هزار دينار به ما بفروش. دعبل نپذيرفت و از قم خارج گرديد. ولي بعضي از جوانان قم بين راه جبه را از او گرفتند.
پس دعبل به قم بازگشت و چون جبه خود را طلب نمود آن جوانان از
[ صفحه 353]
برگرداندان آن امتناع نمودند و به حرف علما و شيوخ خود هم توجه نکردند و گفتند راهي براي برگرداندن آن نيست جز اين که پول آن را که هزار دينار است بگيري و چون دعبل از گرفتن جبه نااميد شد گفت: تکهاي از آن را به من بدهيد. آنان تکهاي از آن را به او دادند و بقيه را به هزار دينار خريدند.
و چون دعبل به وطن خود بازگشت دزدها منزل او را غارت کرده بودند پس آن يکصد ديناري که به نام حضرت رضا عليهالسلام مسکوک شده بود و امام عليهالسلام به او صله فرموده بود هر دينار آن را به يکصد درهم فروخت و مالک ده هزار درهم گرديد و سپس به ياد سخن آن حضرت افتاد که فرموده بود: به اين يکصد دينار نيازمند خواهي شد.
مرحوم صدوق سپس ميگويد: دعبل کنيزي داشت که بسيار مورد علاقهي او بود. چشمان آن کنيز بيماري سختي پيدا کرده بود و چون اطبا را نزد او جمع نمود گفتند: براي چشم راست او کاري نميتوان کرد و از بين رفته است اما چشم چپ او را معالجه ميکنيم. دعبل [از اين امر] بسيار پريشان و اندوهناک گرديد. تا اين که به ياد جبهي حضرت رضا عليهالسلام افتاد پس آن جبه را بر چشمان او ماليد و دستمالي بر آن بست، چون صبح شد به برکت آن جبه چشمان آن کنيز بهتر از قبل بهبودي يافت.
مرحوم صدوق عليه الرحمة سپس ميافزايد: دعبل خزاعي اشعاري نيز دربارهي حضرت مهدي عليهالسلام در حضور امام رضا عليهالسلام خوانده که ما آن اشعار را نيز در پي ميآوريم.
2 - در همان کتاب، از عبدالسلام هروي نقل شده که گويد: از دعبل خزاعي شنيدم که ميگفت: چون قصيدهي خود را با مطلع
مدارس آيات خلت من تلاوة
و منزل وحي مقفر العرصات
براي حضرت رضا عليهالسلام خواندم و به اين ابيات رسيدم:
خروج امام لا محالة خارج
يقوم علي اسم الله و البرکات
يميز فينا کل حق و باطل
و يجزي علي النعماء و النقمات
يعني: امامي از شما خانواده با نام خدا و برکات قيام خواهد نمود و حق و باطل را از يکديگر جدا خواهد کرد و پاداش خوبيها و بديها را خواهد داد.
حضرت رضا عليه السلام به شدت گريه کرد وسپس سر مبارک خود را بالا نمود و به من فرمود:
«اي دعبل خزاعي! اين دو بيت را جبرئيل امين بر زبان تو جاري نمود. آيا ميداني آن امام کيست و در چه زماني قيام خواهد نمود؟» دعبل ميگويد: گفتم: اي مولاي من! اين را نميدانم اماشنيدهام که امامياز شما خانواده قيام خواهد نمود و زمين را از فساد پاکيزه و از عدل و داد پر خواهد نمود. حضرت رضا عليهالسلام فرمود:
«اي دعبل! امام بعد از من، فرزندم محمد (جواد الائمة) است و پس از محمد، فرزند او، علي (هادي) و پس از علي، فرزند او، حسن (عسکري) و پس از حسن، فرزند او، حجت قائم است که مردم در انتظار او خواهند بود و چون ظهور نمايد کسي از فرمان او تخلف نخواهد کرد و اگر از عمر دنيا يک روز باقي مانده باشد خداوند آن يک روز را به قدري طولاني خواهد نمود تا او قيام نمايد و زمين را پر از عدل و داد کند بعد از آن که پر از ظلم و ستم شده باشد و اما تاريخ قيام او را کسي نميداند و توقيت و تعيين آن حرام است.»
سپس فرمود: «پدرم، از پدران خود، از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل نمود که فرمود: به رسول خداصلي الله عليه و اله گفته شد: قائم از ذريهي شما در چه زماني قيام خواهد نمود؟ رسول خداصلي الله عليه و اله فرمود: مثل او مثل قيامت است که جز خداوند کسي از آن آگاه نيست.»
پيام امام رضا به شيعيان به وسيله حضرت عبدالعظيم
شيخ مفيد رضوان الله عليه در کتاب اختصاص خويش، پيام جامع، آموزنده و جالبي را از حضرت رضا عليهالسلام آورده است که آن بزرگوار آن پيام را، به وسيله حضرت عبدالعظيم حسني عليهالسلام به شيعيان و دوستداران اهل بيت عليهمالسلام فرستادهاند.
متن پيام آن بزرگوار اين است:
«يا عبدالعظيم! ابلغ عني اوليائي السلام و قل لهم ان لا تجعلوا للشيطان علي انفسهم سبيلا و مرهم بالصدق في الحديث و اداء الامانه و مرهم بالسکوت و ترک الجدال فيما لا يعنيهم و اقبال بعضهم بعضا و المزاورة فان ذلک قربة الي و لا يشغلوا انفسهم بتمزيق بعضهم بعضا فاني آليت علي نفسي انه من فعل ذلک و اسخط وليا من اوليائي دعوت الله ليعذبه في الدنيا اشد العذاب و کان في الاخرة من الخاسرين و عرفهم ان الله قد غفر لمحسنهم و تجاوز عن مسيئهم الا من اشرک به او آذي وليا من اوليائي او اضمر له بسوء فان الله لا يغفر له حتي يرجع عن ذلک فان رجع و الا نزع روح الايمان عن قلبه و خرج عن ولايتي و لم يکن له نصيب في ولايتنا اعوذ بالله من ذلک.»
ترجمه: سلام مرا به دوستدارانم برسان و به آنان بگو: در دلهاي خويش براي شيطان راهي نگشايند و آنان را به راستگويي در گفتار و اداي امانت و سکوت و ترک درگيري و جدال در کارهاي بيهوده و بي فايده فراخوان و به صله رحم و رفت و آمد و رابطه گرم و دوستانه با يکديگر دعوت کن، چرا که اين کار باعث تقرب به من (و ديگر اولياي خدا) ميباشد.
دوستان ما نبايد فرصتهاي گرانبهاي زندگي و وقت ارزشمند خود را به دشمني با يکديگر تلف کنند من با خود عهد کردهام که هر کس مرتکب اين گونه امور شود و يکي از دوستان و رهروانم را به خشم آورد و به او آسيب رساند از خدا بخواهم که او را به سختترين کيفر دنيوي مجازات کند و در آخرت نيز از زيانکاران خواهند بود.
به دوستان ما توجه ده که خدا نيکو کرداران آنان را مورد بخشايش خويش قرار داده و بدکاران آنان را جز آنهايي که بدو شرک ورزند و يا يکي از دوستان ما را برنجانندو يا در دل نسبت به آنان کينه بپرورند، مورد عفو قرار خواهد داد امااز آن سه گروه نخواهد گذشت و آنان را مورد بخشايش خويش قرار نخواهد داد جز اينکه از نيت خود باز گردند و اگر از اين انديشه و عمل زشت خويش باز گردند، مورد آمرزش خواهند بود اما اگر همچنان باقي باشند، خداوند روح ايمان را از دل آنان خارج ساخته و از ولايت و دوستي ما اهل بيت نيز بي بهره خواهند بود و من از اين لغزشها به خدا پناه ميبرم. (اختصاص ص 247 بحار ج 230 / 71)
تفاوت معجزه و سحر و امثال آن
1 - بعضي از بزرگان گفتهاند: معجزه آن است که همراه تحدي (يعني اثبات نبوت و امامت) باشد و آن چيزي است که ديگران از انجام آن عاجز هستند و صاحب معجزه ميتواند به اذن خداوند هر عملي که به عنوان نشانهي پيامبري و امامت از او خواستند انجام دهد چنان که از پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله خواستند که درخت از جاي خود حرکت کند و نزد آن حضرت بيايد و به پيامبري او گواهي دهد و يا گفتند بايد مردهاي را زنده کني و يا از وسط کوه شتر زنده خارج نمايي و يا سنگ ريزه باذن خدا در دست تو به پيامبريات شهادت بدهد و....
و پيامبر اکرم اسلام صلي الله عليه و اله هر چه را خواسته بودند باذن خداوند انجام داد در حالي که خصم (دشمن) از انجام آن عاجز بود. معجزه از اين نظر با سحر و امثال آن متفاوت است زيرا ساحر و مرتاض و امثال آنان نميتوانند هر چه را که مردم از آنان بخواهند انجام دهند بلکه کاري را انجام ميدهند که بر انجام آن توانايي داشته باشند.
2 - تفاوت ديگر اين است که تأثير سحر و امثال آن در همان مجلس و افراد آن مجلس است که براي آنان انجام شده و براي ديگران که در خارج آن مجلس باشند آن تأثير را ندارد. گاهي ساحر نامهاي حاضرين در مجلس خود را مينويسد و سحر را براي آنان انجام ميدهد و اگر شخص ديگري بخواهد به آن مجلس وارد شود او را راه نميدهد و اگر آن شخص بتواند وارد آن مجلس شود تأثير سحر را احساس نخواهد کرد.
در حالي که معجزه اين گونه نيست، زيرا اگر پيامبر خدا صلي الله عليه و اله کوري را شفا دهد اثر بينايي او را همهي مردم ميبينند. سخن خداوند دربارهي حضرت موسي عليهالسلام به همين معنا اشاره دارد (و نزع يده فاذا هي بيضاء للناضرين)؛ يعني حضرت موسي عليهالسلام دست خود را از گريبان خارج نمود و نوري از آن ساطع گرديد که همهي مردم آن را مشاهده کردند.
3 - تفاوت ديگر معجزه و سحر و امثال آن اين است که معجزه فقط با ارادهي و خواست پيامبر يا امام عليهالسلام انجام ميشود و نياز به وسيلهي ديگري که ساحران کاهنان و مرتاضان انجام ميدهند ندارد و به اذن خداوند و با يک نگاه و اراده و امر و نهي انجام ميگيرد، بر خلاف سحر و امثال آن که بدون اسباب معين انجام نميشود بلکه اگر يکي از دهها اسباب آن انجام نشود سحر و امثال آن تأثيري نخواهد داشت.
4 - تفاوت ديگر اين است که ممکن است براي ساحر و امثال آن رقيب معارض قويتري پيدا شود و عمل ساحر را باطل و کار او را بي اثر نمايد، در حالي که معجزه چنين نيست و هيچ کس قدرت و توانايي بي اثر کردن آن را ندارد.
5 - تفاوت ديگر معجزه و سحر اين است که آنچه را صاحب معجزه ميگويد مطابق عقل سليم است و مدعاي او را عقلا تأييد ميکنند و آييني که براي مردم معرفي ميکند نيز برخلاف عقل و فطرت مردم نيست، مثلا اجازهي ظلم و ستم و دروغ و خيانت و امثال آن را به مردم نميدهد، او نميگويد بياييد گوسالهاي را که ساختهي دست بشر است بپرستيد چرا که گوساله - گرچه برخلاف عادت سخن بگويد - قابل پرستش نيست. هر چند ممکن است عدهاي فريب بخورند و گفتهي سامري را تصديق کنند و به جاي پرستش خداي رب العالمين گوسالهاي را بپرستند.
بنابراين همان گونه که بعضي از بزرگان فرمودهاند - هر عمل خلاف عادت دليل بر صدق مدعي آن نميشود جز آن که عقل سليم بر صدق آن حکم کند. پس اگر يک نفر صوفي و امثال آن، عمل خلاف عادت انجام دهد دليل بر صدق و راستگويي او نيست و نبايد کسي فريب او را بخورد.
6 - تفاوت ديگر بين معجزه و سحر و امثال آن اين است که صاحب معجزه داراي نشانهها و اعمال و اخلاق پسنديده است و چيزي که مورد تنفر و دوري مردم از او باشد در اعمال و اخلاق او ديده نميشود، او داراي حسب و نسب و اخلاق حميده و صفات نيک، مانند صدق و درستي و وفا و امانت و زهد و رفق و محبت و سخاوت و علم و حلم و کمالات ديگر است و از دروغ و پستي و طمع و دلبستگي به دنيا و امثال آن دور است و پيروان او نيز افراد دانا و صاحب کمال و ارزش ميباشند؛ بر خلاف اهل سحر و کهانت و شعبده و تسخير و رياضتهاي باطله که غالبا آثار دنيا طلبي و فريب و دروغ و حب دنيا و خيانت از آنان و پيروانشان ديده ميشود و تنها مردمان پست و احمق و نادان آنان را تاييد مينمايند.
7 - صاحب کتاب کرامات رضويه ميگويد: فرق بين معجزه و سحر اين است که در سحر و امثال آن واقعيت و حقيقتي نيست بلکه صورتي خالي از حقيقت است، بر خلاف معجزه که همراه با حقيقت است. ساحر با سحر خود قطعهي چوب و يا ريسماني را در مقابل چشمان مردم به صورت اژدها و مار و امثال آن به نظر ميآورد و يا قطرهي آبي را چون دريا جلوه ميدهد و حال آن که در واقع اژدها و مار و دريايي وجود ندارد اما معجزه اين چنين نيست و صاحب معجزه اگر درخت خشکي را سر سبز و زنده نمايد آن درخت واقعا زنده و سر سبز ميشود
و اگر ميوه دار باشد سالها ميوه ميدهد از اين رو وقتي خطاب الهي براي سرکوبي فرعون و فرعونيان به حضرت موسي علي نبينا و آله و عليهالسلام رسيد و خدا به موسي عليهالسلام فرمود: (و الق ما في يمينک تلقف ما صنعوا) [يعني آنچه را در دست راست داري [يعني عصار] بينداز تا ببلعد آنچه را که ساحران به جاي آوردهاند حضرت موسي با امر الهي عصاي خود را افکند و فورا به قدرت پروردگار تبديل به اژدهاي عظيمي شد و تمام اسباب ساحران را از چوب و ريسمان بلعيد و نابود ساخت و برنگردانيد. هنگامي که اين امر عجيب پيش آمد تمام ساحران فهميدند اين کار کاري خدايي است و داراي حقيقت است و لذا ايمان آوردند و لکن ساحران با علمي که داشتند چوب و ريسمان را مار و اژدها وانمود کردند و در حقيقت مار و اژدهايي در کار نبود لکن عصاي حضرت موسي حقيقتا اژدها شد و تمامي را بلعيد و سپس به صورت اوليهي خو در آمد.
امام هشتم شيعيان حضرت ابيالحسن الرضا ارواحنا فداه بزرگتر و بالاتر از اين معجزه را در مجلس با عظمت مأمون لعين اظهار فرمود و جمع کثيري ديدند که يد قدرت الهي به خاطر حجت خود عرض را به جوهر تبديل کرد و دو صورت شير که بر پرده بودند و به دو شير مهيب درنده تبديل شدند و حميد بن مهران گستاخ را چنان که گذشت دريدند و به زندگي کثيف را خاتمه دادند.
فضيلت بقعه و حرم مطهر امام رضا
علامه مجلسي رحمه الله در کتاب شريف بحار الانوار در فضيلت و شرافت بقعهي مبارکه و حرم مطهر حضرت رضا عليهالسلام ميگويد:
بدان که اخبار زيادي در فضيلت آن سرزمين و بقعهي مبارکهي آن حضرت وارد شده است و از جمله آنها روايتي است که شيخ طوسي رحمه الله در بخش زيارات کتاب تهذيب خود نقل نموده است که حضرت رضا عليهالسلام فرمود: «همانا در سرزمين خراسان بقعهاي قرار دارد که در آينده محل نزول ملائکه خواهد شد و تا قيامت ملائکه در آن نزول [و صعود] خواهند داشت.»
به آن حضرت گفته شد: آن بقعه در کجاي سرزمين خراسان است؟ امام عليهالسلام فرمود:«در توس خواهد بود.» سپس فرمود: «به خدا سوگند، آن بقعه باغستاني از باغستانهاي بهشت ميباشد.»
از امام صادق عليهالسلام نقل شده که فرمود: «چهار نقطه از زمين در ايام توفان نوح عليهالسلام از استيلاي آب به درگاه خداوند ناله و ضجه زدند و خداوند آنها را از غرق شدن نجات داد و آنها عبارتند از: بيت المعمور که خداوند آن را به آسمان برد، و نجف و کربلا و توس.»
در کتاب وافي نقل شده که ضجه و نالهي آنها به درگاه خداوند به جهت اين بود که کسي بر روي آنها خدا را عبادت و پرستش نميکرد پس خداوند آنها را مدفن اولياي خود قرار داد.
صاحب کتاب وافي سپس ميگويد: نخستين بنايي که در توس به دست اسکندر ذوالقرنين صاحب سد بنا شد سناباد بود و تا زمان توس باقي ماند.
صاحب کتاب معجم البلدان ميگويد: توس يکي از شهرهاي خراسان است که فاصلهي آن تا نيشابور حدود ده فرسخ است و مشتمل بر دو شهر ميباشد که در زمان خلافت عثمان فتح گرديده است و قبر علي بن موسيالرضا عليهالسلام و قبر هارون در آن سرزمين است.
مسعر بن مهلهل ميگويد: توس داراي چهار شهر؛ دو شهر بزرگ و دو شهر کوچک ميباشد و آثار تاريخي و اسلامي زيبايي در آن موجود است؛ چنانکه خانهي حميد بن قحطبه که مساحت آن يک ميل در يک ميل است (هر سه ميل يک فرسخ است) در آن جا ميباشد و در بعضي از باغهاي اين خانه قبر علي بن موسيالرضا عليهالسلام و قبر هارونالرشيد [عليه اللعنه] قرار دارد.
سپس ميگويد: حميد بن قحطبه از طرف هارون والي توس بود و در سناباد براي خود ساختماني بنا کرد که چون به صيد رود در آن جا ساکن شود و او همان کسي است که در يک شب به دستور هارون شصت نفر از سادات و ذريهي رسول خدا صلي الله عليه و اله را کشت؛ چنان که مرحوم صدوق در کتاب عيون ذکر نموده است.
علامه مجلسي رحمه الله سپس ميگويد: ظاهر اين است که اصل بناي قبهي مبارکه و منورهي حضرت رضا عليهالسلام در زمان حيات آن حضرت مشهور به بقعهي هارونيه بوده است؛ چنان که صدوق در کتاب عيون نقل نموده و گويد: حضرت رضا عليهالسلام چون وارد خراسان گرديد به خانهي حميد بن قحطبه داخل شد و سپس به قبهي هارونيه رفت و [و فرمود: در آيندهي نزديک قبر من در اين جا قرار خواهند گرفت].
همچنين حسن بن جهم ميگويد: روزي وارد مجلس مأمون شدم و ديدم علي بن موسيالرضا عليهالسلام نزد مأمون است و فقها و اهل کلام نزد او اجتماع نمودهاند. حسن بن جهم سپس سؤالات مأمون و سؤالات مردم از آن حضرت و پاسخ امام عليهالسلام را ذکر ميکند و ميگويد:
پس از آن که امام عليهالسلام به منزل خود بازگشت من نزد آن حضرت رفتم و گفتم: اي فرزند رسول خدا! الحمد الله خداوند نظر مأمون را به شما جلب نموده که او به شما اين چنين احترام و تجليل مينمايد و سخنان شما را ميپذيرد.
پس حضرت رضا عليهالسلام فرمود: «اي پسر جهم! فريب مخور که او به من احترام ميکند و سخنان مرا گوش ميدهد؛ همانا او در آينده مرا مسموم خواهد نمود و نسبت به من جز يک ستمگر نخواهد بود و اين چيزي است که پدران من از رسول خدا صلي الله عليه و اله به من خبر دادهاند و تو بايد تا من زنده هستم اين را کتمان کني و به کسي نگويي.»
حسن بن جهم ميگويد: من طبق دستور امام عليهالسلام اين خبر را پنهان داشتم تا اين که حضرت رضا عليهالسلام [توسط مأمون] در توس مسموم گرديد و از دنيا رحلت نمود.
علامه مجلسي عليه الرحمه سپس ميگويد: در کتاب فردوس الاخبار، از بعضي از تواريخ نقل شده که فرزند سلطان سنجر يا يکي از وزراي او به تب دق مبتلا گرديده بود و اطباء گفته بودند که او بايد به تفرج و تفريح و صيد برود و چون به صيد و تفرج مشغول شد روزي با غلامان و اطرافيان خود براي صيد خارج گرديد ناگهان آهويي را ديد که از مقابل او فرار کرد. پس با اسب خود در طلب آن آهو رفت و چون با کوشش فراوان خود را به آن رساند. آن آهو به قبر امام رضا عليهالسلام پناهنده شد.
پس فرزند پادشاه به آن مقام رفيع و مأمن امن رسيد که البته هر کس وارد آن شود [همانند حرم امن الهي] ايمن خواهد بود و چون خواست که اسب خود را به طرف آن صيد حرکت دهد اسب او به آن حرم امن نزديک نشد و فرزند پادشاه و همراهان متحير و شگفت زده شدند پس فرزند پادشاه دستور داد همهي همراهانش از اسبهاي خود پايين بيايند و سپس همگي با پاي برهنه و کمال ادب به طرف مرقد شريف آن امام عليهالسلام رفتند و فرزند پادشاه خو را بر روي آن قبر شريف انداخت و با گريه و تضرع از خدا خواست که به برکت صاحب آن قبر شريف او را شفا بخشد و سپس شفا پيدا کرد و همگان با شادي و سرور نزد پادشاه آمدند.
لکن فرزند پادشاه از قبر مطهر امام عليهالسلام جدا نشد و به پادشاه خبر دادند که او از کنار آن قبر جدا نميشود تا بناها بيايند و قبهاي مجلل بر آن بنا کنند و شهري اطراف آن بنا شود که براي هميشه باقي باشد و چون اين خبر به سلطان رسيد سجدهي شکر نمود و همان وقت دستور داد معمارها و بناها بروند و بقعه و قبهاي بر آن بنا کنند و شهري ايجاد نمايند و حصاري اطراف آن قرار دهند.
معجزات و کرامات بقعه مبارکه رضوي
مؤلف گويد: برکات و معجزات صاحب آن بقعهي مبارکه بي شمار است و ما به علت اعتماد به فرمودههاي علماي گذشته، مانند صدوق و مجلسي و امثال آنان مختصري از آنها را که در آن زمانها واقع شده بود نقل نموديم و در زمان ما نيز از اين آثار و برکات زياد ديده شده که شمهاي از آنها را نيز براي روشن شدن دلهاي شيعيان ذکر ميکنيم ولي لازم است پيش از آن که دربارهي برکات و آثار قبهي مبارکه علي بن موسيالرضا عليهالسلام و معجزات و کرامات آن حضرت مطلبي بيان شود تفاوت ميان معجزه و کرامت آن حضرت مطلبي بيان شود تفاوت ميان معجزه و کرامت و سحر و خوارق عادات که از بعضي از مرتاضين ديده ميشود روشن گردد تا شبههاي براي خوانندگان محترم به وجود نيايد.
علامه بزرگوار مرحوم ملا احمد، معروف به مقدس اردبيلي، در کتاب حديقة الشيعة ميفرمايد: از نظر معتزله معجزات و کرامات مخصوص پيامبران است و از نظر متقدمين شيعه مخصوص پيامبران و اوصياي آنان ميباشد. بيشتر قدماي شيعه و معتزله ميان معجزه و کرامت تفاوتي قايل نيستند ولي به نظر بسياري از اشاعره و متأخرين شيعه معجزه امر خارق العاده است که همراه با ادعاي نبوت و پيامبري و يا امامت ميباشد لکن کرامت مقرون به ادعاي پيامبري و امامت نيست. علماي اماميه - چنان که از تأليفات آنان استفاده ميشود - کليهي خوارق عاداتي که از پيامبر خدا صلي الله عليه و اله و اوصياي آن حضرت صادر شده است - چه در مقام تحدي او ثبات مقام نبوت و امامت و چه در غير مقام تحدي - معجزه ناميدهاند.
بعضي گفتهاند معجزه و کرامت اگر از پيامبر و وصي او باشد انجام آن در اختيار اوست؛ اگر او اراده کند به اذن خداوند انجام ميشود و اگر اراده نکند انجام نميشود لکن کراماتي که از اشخاص برجسته در اثر زهد و عبادت و صفاي دل... حاصل ميشود غالبا انجام آن در اختيار آنان نيست و اگر دربارهي کسي دعايي کنند و يا نفريني نمايند ممکن است مستجاب شود و ممکن است مستجاب نشود.
معجزه ممکن است محدود به زمان باشد و تنها براي اهل همان زمان معجزه باشد و ممکن است امري دائم و باقي باشد و در تمام اعصار و زمانهاي مردم از آن استفاده کنند، مانند خبرهاي غيبيهاي که از پيامبر اسلام صلي الله عليه و اله و اهل بيت پيامبر عليهمالسلام صادر شده و يا قوانين و احکامي که به زبان آنان جاري گرديده و پس از گذشتن قرنها اسرار آنها بر مردم آشکار شده است و نيز همانند قرآن مجيد که معجزهي باقيه پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله است و براي هيچ پيامبري معجزهاي باقي نمانده است جز پيامبر اکرم اسلام صلي الله عليه و اله اعجاز قرآن نيز فقط از ناحيهي فصاحت و بلاغت آن نيست بلکه از جهات مختلفي است که در جاي بيان شده است.
قصه ي دعبل در وقت مرگ
مرحوم صدوق، در کتاب عيون،از داوود بکري نقل کرده که گويد: از علي بن دعبل خزاعي شنيدم ميگفت: پدرم دعبل را در وقت مرگ ديدم، در حالي که رنگ چهرهي او سياه گرديد و زبان او گره خورد و بسته شد تا جايي که نزديک بود من از مذهب او دست بردارم [و از تشيع کناره گيري کنم]. بعد از سه روز او را در خواب ديدم که لباس سفيدي در تن داشت و کلاه سفيدي بر سر او بود به او گفتم:
اي پدر! خدا با تو چه کرد؟ پدرم گفت: اي عزيزم! اين که ديدي در وقت مرگ رنگ من سياه وزبان من بسته شد به علت شرب خمر (شراب خواري) من در دنيا بود و اين چنين بودم تا رسول خدا صلي الله عليه و اله را ملاقات نمودم در حالي که لباس سفيدي بر تن و کلاه (عمامه) سفيدي بر سر داشت پس به من فرمود: «دعبل تو هستي؟» گفتم:«آري، يا رسول الله! فرمود: «اشعار خود را دربارهي فرزندان من بخوان.» و چون گفتم:
الا اضحک الله سن الدهر ان ضحکت
و آل احمد مظلمون قد قهروا
مشردون نفوا عن عقر دارهم
کانهم قد جنوا ما ليس يغتفر
يعني: روزهگار را خنده مباد در حالي که آل پيامبر صلي الله عليه و اله مظلوم و از خانه و کاشانهي خود آواره گرديدند؛ آن چنان که خطاي آنان قابل بخشش نبود!
پس رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: «احسنت» و سپس از من شفاعت نمود و لباس خود را به من عطا فرمود. پدرم سپس به لباس خود اشاره نمود و گفت: اين همان لباسي است که پيامبر خدا صلي الله عليه و اله به من عطا نموده است.