پسندیده آسمان و زمین

به نام خداوند بخشنده و مهربان

پسندیده آسمان و زمین

سلام بر تو ای امام غریب ، سلام و صد سلام و درود بر تو که زائران کویت زائران درویش است.

سلام بر آن آقا و سروری که چون به زیارتش روی ، در روز تنهایی شفاعتش تو را بهره و نصیبی است .

ای آقای غریب ، چه غریبانه در این دیار به زهر جفا و سم ستم شهادتی مظلومانه داشتی .

ای رضا شده به قضای الهی ، ای کسی که ملقب به رضایی .

مولایی که پسندیده آسمان و زمینی ، همه انبیا و اولیاء پسندیده خدا و رسولند ، اما تو پسندیده دوستان و هم دشمنانی .

اهل ایران ترا فوج فوج زائرند ، چرا که از دیار خود مدینه دور ماندی .

ای تسلیم و رضا شده به قضای الهی به خاطر رضای الهی ، تو تسلیم ولیعهدی مامون شدی تا اسلام و ایمانی پا برجا بسازی.

ای شفاعت کننده زائران درویش ، چو به کویت رسم آنگاه از خود بی خود شوم و جز اشک و آه در توشه سفرم چیزی نیست کُِه نثارم سازم.

ای ثام الحجج چه زیبا مناظره با جاثلیق کردی و مامون از بیان فسیح و بلیغت در ابهام ماند.

او همیشه مناظرات پی در پی قرار می داد تا تو در یکی بمانی ولی آقا و مولایم شما هیچ گاه در نماندی ، شما اهل بیت از سلاله عطرت و پاکی ، علم و دانش و تقوا ، شهره ای عالم گیرید.

ای امام و پیشوایی که پناه آهویی بر جای مانده در بیابان ، شعاع مهربانیت و رحیم بودنت حیوانی را در بر گرفت ، ای آقای من عبای مهربانیت ما را هم در بر گیرد .

ای هشتمین ستاره منظومه هستی ولایت در کسرت علم ، مردم داری و عبادت و زهد و رسیدگی به مستمندان زبانزد خاص و عام بودی.

ساده زیستی تو و علم به قرآن ، عطا و بزرگواریت و همنشینی با زیر دستان و رعایت حالشان سرمشق درس و تکلیف ماست .

امیدوارم منش و خلق و آدابت ، قطره ای از دریایت نوشته لوح قلب ما شود.

مولای من تو خود گفتی که دوست هر فردی عقل او و دشمنش نادانی اوست .

آقای ما ، ما را کمک کن که از عقل بهره جوییم و از نادانی رویگردان شویم.

سرور و امام ما ، ای راوی حدیث عشق و جلوه گر راه بندگی ، تو خود فرمودی که خداوند دشمن دارد قیل و قال را ، ضایع کردن مال را و کثرت سوال را ، قیل و قال ، مراء و جدال ، مذموم است که در روایات نهی شده از آن ، پس مولای ما مددی تا از این صفت مذموم بر حذر باشیم.

ای حدیث گوی فرموده حق تعالی می دانم که این کلام پر ارزش و گرانبها را جاری فرمودی ، هرکه راضی شد ار حق تعالی به روزی کم حق تعالی راضی شود از او به عمل کم.

پس این امام و راهبر، ای هشتمین اختر تابناک، ای درخشنده نگین خراسان دعایمان کن که قانع باشیم و فرمانبردار از حق تعالی و طمع و حرص بر افزونی نورزیم.

 

                                     رهنمود یافته از کتاب منتهی الآمال

                                     نوشته: نثر ادبی توسط وجیهه حکمت اندیش

هشتمین خورشید مهر آیین

پیکر نحیف غم، روبه روى سقاخانه «از اشک جارى»، لحظه اى از سوختن باز نمى ایستد. چین هاى ماتم، بر جبین مسجد «بالاسر» و چهره محزون «گوهرشاد» در همسایگى سوز، همه و همه حکایت از فراق خورشید دارند.

امروز، عمارت بلند آوازه توس، غربت است و بر بالاى این بناى شهیر، کبوترى نیست که نالان نباشد. بر بالاى این بناى غریب، آسمان نیز به اشک ریزى ابرها تن داده است. مشهد، شعرهاى «دعبل» را به همراه دارد که هم صدا با رشته هاى روشن باران مى گرید. محفلى از مرثیه است و حرم، با تن پوشى از رنگ هاى عزلت، هم زبان غزل هاى اندوه زاست.

در «بست»ها، جز مقام پرپر عاشقى، تصویر دیگرى چشم ها را پر نمى کند.

در قاب امروز، توس را مى بینیم که زهر، چونان تیغ وحشى بر اندامش وارد آمده است.

عصیان آشکار انگور است و به داغ نشاندن سینه چاکان مسیر رأفت. اُف بر این دنیا که حبّه هاى زهرآلود را کنار امام روشنى ها آورد! آه، اى رقت خراسانى تبار؛ اى توس سر کرده با عشق!

اى انگورهاى نرفته از خاطر!

همراه با زائران بصیرت

سوزان ترین فریاد از جانب دل هاى سوخته عشاق و از سمت زائران درد و امید است که با حنجره بى رمق «صحن»، در این سوگ هم آوا شده اند تا دل بستگى ها به تکثیر برسد. زائران بصیرت، از فرسنگ هاى دور آمده اند تا از نزدیک، فروغ زیباى بهشت را به تماشا بنشینند و دل را در حرم نور، به خلعت توبه آراسته کنند.

اى دل، تو هم بیا به زیارتِ فرشته هاى اشکى که به پابوسِ کفشدارى هاى متبرک آمده اند!

بیا و ببین که چگونه بغض هاى ملتمسِ زائران، در رکعات «بالاسر» فرو مى چکد.

ببین چگونه از هر «السلام علیک»، شعله هاى اشتیاق برخاسته است.

اى دل، بیا به درگاه صبح جاودان سلام کن و بر هشتمین خورشیدِ مهر آیین، درود بفرست.

محمدکاظم بدرالدین

کعبه دلهای دلدادگان

کعبه دلهای دلدادگان


سلام بر تو اى ولى ّ خدا، و اى فرزند ولى ّ خدا.
سلام بر تو اى حجّت خدا، و اى فرزند حجّت خدا.
سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو اى امام هدایت و اى ریسمان استوار.
گواهى مى دهم كه براى خدا و براى پیامبر خدا خیرخواهى كردى
... و امانتى كه بر دوش داشتى گذاردى .
خداوند تو را از جانب اسلام و اسلامیان برترین سزا دهد.
پدر و مادرم به فداى تو باد!
اینك بر درگاه تو آمده ام،
در حالى كه زایرم،
حق تو را مى شناسم،
دوستداران تو را دوست دارم، و دشمنان تو را دشمنم؛
مرا در نزد پروردگار خویش شفیع باش.
اینجا عرش خداست،
جایى كه قلب امامى در آن بر خاك نهاده است،
و از این روى فرشتگان در این حریمند و بال خوشامد در زیر گامهاى زایران این مرقد مى گسترانند.
اینجا «مشهد» است و مشهد یعنى جایگاه حضور.
اینجا «مشهد» و «میقات» دیدار و نقطه آغاز و پایان سفرى كه فراتر از هزار حج است.
اینجا «روضه اى » از بهشت است و در جاى جایش نهر معنا جارى ،
تا هر كه از رسیدگان به این نهر است غرفه غرفه از آن برگیرد و تشنگى برگشاید.
اینجا «دارالشفاى » دلدادگانى است كه بیمار عشق و دلدادگى حضرت حقّند و از دو دردِ سرگشتگى و ره یافتگى مى نالند!
اینجا شكوه واژه پرمعناى «زیارت» است، و زیارت را چنین توان تعریف كرد:
آن هنگام كه آیینه دل در پس غبار سراى نیستى صفاى خویش از كف مى دهد،
آن هنگام كه جان تشنه از دورى آبى رو به سستى مى رود،
آن هنگام كه دیده از نگریستن به سراب هستى نماى دنیا خسته مى شود،
آن هنگام كه بالهاى روح بلندى خواه انسان از سنگینى اندیشه هاى پوچ و وسوسه هاى شیطانى توان پرواز را مى بازد،
و آن هنگام كه درد غربت و دورى از نیستان هستى درون این جداى افتاده را مى آزارد و نفیر از آن برمى آورد...
... یك سلام و یك دیدار آن آیینه را دیگربار مى شوید،
... جان تشنه را سیراب مى كند،
... دیده را روشنایى مى بخشد،
... بالهاى ناتوان را توان پریدن باز مى دهد
... و درد غربت و دورافتادگى را آرام مى سازد.
این حكایت «زیارت» و رمز و راز «دیدار» است،
دیدار با امامى كه او را هماره زنده و همیشه امام مى دانیم،
پاسخ او راـاگر كه گوش جان را توان شنیدن باشدـمى شنویم
... و مرهم درد خویش را در لقاى او مى یابیم.
زیارت نماد بیعت ماندار و پیمان استوار امام و امت است و در این بیعت تفاوتى نیست
كه دست در كف پرمیمنت رسول خدا صلّى الله علیه و آله نهاده باشى ،
در صف سپاهیان صفین ایستاده باشى ،
دل در اندوه تلخ سكوت حسنى نهاده باشى ،
در گرماى نیمروز نینوا و براى یارى امام و پیروزمندانه ترین پیكار دست از جان خویش شسته باشى ،
جان را در برابر تابش آفتاب زندگى ساز معنویت سجّاد علیه السّلام نهاده باشى ،
در مكتب باقر علیه السّلام درس شیعه بودنى راستین را آموخته باشى ،
در مدرسه فراگستر صادق علیه السّلام بر توشه دانش خویش افزوده باشى ،
در پس دیدارهاى ستم نهاد زندانهاى هارونى براى دیدار با پیكر امامى كه بر دوش مزدبگیران خلافت بیرون مى آید لحظه شمرده باشى ،
... و یا آرام آرام،
... با دلى آكنده از عشق،
... و با دستانى شسته از هر چه ریا و تظاهر است...
... به سوى آستانه هشتمین امام گام برداشته و دستى به ادب بر سینه و یا دستى دیگر به دریوزگى بر پنجره ضریح او نهاده باشى .
همه یكى است؛ همه بیعت است، همه امام شناسى است، و همه به جاى گزاردن شرط خداشناسى است كه شناخت خدا بى شناخت امام و باور داشتن خدا بدون باور داشتن امام ناشدنى است.
چنین است كه زیارت معنا مى یابد و چنین است كه زیارت حقیقت خویش را آشكار مى سازد و سحر معنویت خود را برجاى مى گذارد.
اگر با چنین باورداشتى به زیارت هشتمین امام علیه السّلام روى كنى شایسته آن وعده اى كه پیامبر فرمود: «خداى بهشت را براى زایر فرزندم واجب كند و پیكر او بر دوزخ حرام سازد.»
اگر با چنین نگاهى به دیدار امام غریب روى آن بشارت خویش را فراروى دارى كه: «خداوند گناهان زایر او را بیامرزد.»
اگر زیارت را با چنین روحى به جاى آورى ، سزامند شفاعت او در آن سراى شوى كه او خود فرمود: «هر كه از اولیاى من مرا زیارت كند و حق مرا بشناسد در قیامت براى او شفاعت مى كنم.»
و اگر زیارت حرم را به عشق ساكن آن خانه به دور از هر ریا و تظاهر انجام دهى ، تو را سزد كه دل در این وعده آن امام گشاده دست و پرسخا نهى كه فرمود: «هر كه مرا در این خانه دور زیارت كند در روز قیامت در سه جاى او را فریاد رسم و از سختى و وحشت برهانم:
آن هنگام كه نامه هاى عمل را از این سو به آن سو مى برند،
آن هنگام كه باید بر صراط بگذرند
و آن هنگام كه ترازوى عدالت را برپا دارند.»
چنین وعده اى هیچ ناباورى و پرسش انگیزى ندارد؛ چه اگر به حقیقت زیارت او را به جاى گزارى یك دیدار، سحرى جاویدان بر جاى نهد و یك درود بدرود با هر بدى و نافرمانى شود؛ و اگر چنین نمى یابیم نه در صحّت آن روایت و آن وعده خدشه است، بلكه در تحقّق مفهوم «زیارت» تردید است.
زیارت حضور در حرم است، نه حضور پیكر، كه حضور روان و ناگزیر حضور تن نیز به همراهش.
بیایید.......
... همه ناپاكیها از تن و جان بزداییم،
... تن به جامه سفید طهارت و توبه بیاراییم،
... وضوى معرفت گیریم،
... عطر خوش بیعت با امام بر سر و صورت جان ریزیم
... با اراده و گامهاى استوار به سوى درگاه او پیش رویم
... و آنجا پس از یك دیدار افسون او شویم
... و آنگاه جان در آن جاى نهیم
و سپس با دستانى پر، و براى دادن فرصت بیعت به دیگران،
............. تن شسته و افسون شده را به بیرون كشانیم.

قطعه ای از بهشت

از دور بوی او را حس میکنم بوی کسی که عاشق معشوق بود بوی کسی که شهید خداست بوی کسی که غریب آشناست بوی کسی که با دردهای دل من آشناست .

آری اینجا مشهدالرضاست قطعه ای از بهشت محل رفت و آمد فرشتگان مقصد کبوتران.

 گنبد طلایی و نورانیش را می بینم گنبدی که این طلایی و نورانیت را از وجود خورشید دلها گرفته است.

آری اینجا مشهد است دریاییست که در اعماق معنویت مرواریدی گرانبها در وجود صدف حرم جا داده است و این زائران عاشق چون غواصانی هستند که آمده اند جرئه ای از معنویت را صید کنند و از گوهر معنوی صدف بهره ببرند و آنها خسته دلانی هستند که آمده اند کوله بار سنگین گناهانشان را سبک کنند و با کوله باری از عشق و ایمان و معرفت و معنویت ره به سوی نور برند .

 چشمانم را میبندم و به سان کبوتران حرم روحم را به پرواز در می آورم و دل به طواف حرم حبیب معشوق می سپارم .

 آری اینجا حج فقراست.

آری اینجا مشهد است.


                 
                       السلام علیک یاعلی بن موسی الرضا المرتضی

بوى رضا

بوى رضا


ماه در حوض بزرگ كاشى است آب، آیـیـنـه مـهـتـاب شـده مـاه مـهمان قشنگ حوض است حـوض بـیـچاره دلش آب شده چـشـم من منتظر خورشید است پـیـك خـورشید، سپیده پیداست از حـرم بـانـگ اذان مـى آید آه! ایـن مـنظره خیلى زیباست! كـفـتـرى از سر گنبد برخاست بـق بـقـو كرد و به پرواز آمد هـمـرهـش مـرغ نگاه من هم رفـت و یـك بـار دگر باز آمد مـرغ بـى تـاب نگـاهم اكنون بـر سـر گـنبـد پـاگ آقاست چـشـمـهـایـم به دلم مى گوید راسـتـى گـنبـد آقـا زیباست! از حرم، از در و دیوار، این جا بـوى جـانـبخـش دعا مى آید مـثـل بـوى خوش گلها در باغ هـمـه جـا بـوى رضا مى آید

على اصغر نصرتى

سؤال همیشه

سؤال همیشه

سؤال همیشه
گلدسته ات
كهكشانى است
كه سیاهى شهر را تكذیب مى كند
پیرامون تو همه چیز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ایوانت
و این سؤال همیشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهایى كه پیش پاى تو باز مى شوند...

آرش شفاهی