سلام به امام رئوف

 

 

سلام به اون آقا،که لقبش امام رئوفه

 

سلام به امام هشتم که مرد و نامرد،رفیق و نارفیق دوستش دارن؛

به خاطر همینم،رضا صداش می کنند

 

سلام به امام رضا که حتی آهو های صحرا و بیابون هم دوسش دارن.

 

سلام به امام رضا(علیه السلام)

 

خیلی فکر کردم که این چند سوالی که می خوام ازت بپرسم با چه حرفی

شروع کنم؛به هر جای مخم که سر زدم،دیدم نوشته یارضا(ع) به همین

خاطر یه چند تا سلام به آقا دادم تا هم زبون من باز بشه همدل شما روشن؛

بذارین خودمونی بگم؛

آی رفیق.....

اگه کسی که توی مردابه و می خواد بره یه جای خوب،اول باید از اون

مرداب،از اون کثیفی ها خودشو بیرون بکشه؛ اون لجن و کثافت ها رو

ازخودش دور کنه،بدنش رو تمیز کنه و......

داداش ببین؛لپ کلام کسی می تونه دنبال حال باشه که خودش با حال باشه......

باید دلشو  از گناه پاک کنه تا امام رضا بخرتش ؛ نه بخره،لااقل یه نگاه

 بهش بکنه که.......

بخدا یه دنیا؛حسرت و آرزوی یه اشاره ابرو از امام رضا رو دارن.

منم اگه امروز اسمم در نیومد نگم فلانی باعثش بود،باباجون یه ذره در بسته

دل رو باز کنم،ببینم که چی ریختم توش که نمی خرش؟!!!

بگذار که بگذریم که جاده طولانی است..................

از هر چه بگذریم امام رضا با صفاتره!

(فقط یه چیز دیگه: ...دیر نشه رفیق.........)

                   

                    عاشقیراعاشقیتلازماست

شاه کلید همه قفل ها

حرف دل با علی ابن موسی الرضا ...

 

چند لحظه بیشتر تا اذان صبح باقی نیست. صحن خلوته خلوت خلوت .

 

یه زائر تنها نجوا می كنه ، یكی دیگه هم یه گوشه نماز می خونه ، نسیم خنك همه فضای صحن را به هم وصل می كنه .

 

عطر نماز با ذكر و نجوا كه با هم مخلوط می شه ، یه صدایی صدای گریه ای ، نه ، ناله ای بلند می شه. همون جا نشسته ، سرش پایینه ، خودشه .

 

دل ، یه دل خسته ، یه دل شكسته ، غریب و تنها شروع می كنه به حرف زدن . صدای ناله اون توی صحن خلوت می پیچه .

 

( آره ، می دونم كه بین همه دل ها من از همه سیاه ترم ، پوسیده ترم ، از بی آبرویی خجالت می كشم سرم را بالا بگیرم . می دونم خیلی حقیرتر از اون هستم كه باهات حرف بزنم. جسارت كردم و اومدم پیشت . می دونم خیلی بزرگی ، مهربونی ، پر از رحمتی و به حرف های من گوش می دی. همین قدر برای من كافیه . دیگه داشتم خفه می شدم ، این تنها راهی بود كه داشتم . تو من را خوب می شناسی . واسه همین مطمئنم نمی تونم بهت دروغ بگم. یادته وقتی به دنیا اومدم چقدر قرمز و قشنگ بودم .

 

خدا بهم گفت : دل تو مال منه ، تو پاكی ، پر از نوری ، مطهری ، مقدسی . برو و همه را به یاد من بینداز . برو و مواظب عقل ، گوش ، چشم ، زبان و دست و ... باش . برونگهبان حرم باش . وقتی رفتم صدام زد و گفت : دل ! یادت نره ، وقتی بر می گردی باید پر از عشق باشی . فقط عشق .

 

من شاد بودم ، قرمز بودم ، به همه می گفتم دوستتون دارم . به همه می گفتم بفرمایید بیایید تو . روزها یك به یك برای من می گذشت . اما انگار خوشی ها دوام نداشت . یك روز یك دسته مهمان اومدند . نمی دونستم كی اند و چی اند . باهاشون دوست شدم . اون ها مریض بودند . اما من مواظبشون نبودم . با دست های كثیفشون روی دیوارام یادگاری می نوشتند . هر روز كه می گذشت مهمان ها سیاه تر و كثیف تر می شدند . مهمانی ها ادامه داشت . كم كم من هم مریض شدم . دور و برم پر شد از دلهای مریض . كاشكی می دونستم این مهمان ها از كجا می یان و چرا مریض اند . اصلاً نمی دونم چرا اومدند توی حریم من . توی حریم پاك خدا .

 

دل های سلیم بهم گفتند پرهیز كن . گفتم اشكال نداره ، خودم خوب می شم . حالم بدتر شد . بدی ها اومدند تو و در را پشت سر خودشون بستند . همه درها را بستند . قفلشون كردند . كلید اون را پیدا نكردم . یادته گفته بودی اگه نیكوكار باشم ، اگه همه را دوست داشته باشم ، اگه به كسی اخم نكنم ، خدا من را دوست داره . اما من یادم رفت . وای به حالم كه همه دل ها را از خودم رنجوندم .. وای به حال من كه خودم را اسیر كردم . هر روز سیاه تر می شدم ، ناخوش تر می شدم ، دردم می گرفت ، اما به فكر خودم نبودم ، به فكر هیچ كس دیگر هم نبودم .

 

یه شب خواب خدا را دیدم ، اومده بود سراغم . بهم گفت : دل! داری چیكار می كنی ؟ تو مال منی . من دوست دارم . كجا داری می ری ؟ مگه نمی خوای یه روز برگردی ؟ یه نگاه به خودت بنداز ، تو كه اینطوری نبودی . چرا به خودت سر نمی زنی ؟

 

از خواب بیدار شدم . گرفته شدم . دلم برای خودم سوخت . یاد قدیم ها افتادم . گفتم بر می گردم . اما دست و پام گیر بود . زنجیرم كرده بودند . قفل ها آهنی بود و سنگین . من كلید نداشتم . یاد دسته كلید افتادم . همون دسته كلید كه خدا گفته بود هروقت قفل شدی با كلیدهای اون قفل ها را با كن . اما من گمش كرده بودم ، من دسته كلیدهام را فروخته بودم . باید یه كاری می كردم . رفتم سراغ چشم . بهش گفتم : بسه دیگه ، دیگه نمی خوام باهات باشم . خواهش می كنم هر چیزی را نبین . بهم پوزخند زد و گفت : دل بیچاره! دیگه دیره . اون ها سیاهت كردند . بهت قفل زدند . حالام كه رهات كردند . دیگه دیر شده . تو تنها موندی!

 

بغض كردم . رفتم پیش گوش . صدام را نمی شنید . هر چی فریاد زدم نشنید . داد زدم : گوش بسه دیگه . نمی خوام بشنوم . بهم گفت : خیلی گوش خراش شدی . حرف نزن . عصبانی شدم .

 

رفتم پیش زبان . كر شدم ، یه لحظه استراحت نمی كرد. گفتم : زبون می شه ساكت باشی ؟ بسه دیگه ، چقدر دروغ می گی ، غیبت نكن ، جواب خدا را چی می خوای بدی ؟ بهم گفت : تو اگه بیل زنی ، زمین خودت را شخم بزن . یه نگاه به خودت بنداز . پر از كینه ای ، پر از نفاق ، بخیلی ، حسودی و ... . گفتم : بیهوده نگو ، مؤدب باش . گفت : من را نصیحت نكن ، افسار من دیگه دست تو نیست . درمانده شدم .

 

رفتم پیش دست . بهش گفتم : تو با من باش ، دزدی نكن ، خیر باش ، نیكی كن ، صدقه بده. گفت : بهت نمی یاد . من كار خوب بلد نیستم . گفتم : خدا دوستت داره ، بیا و برگرد ، بدی ها را بگذار كنار . گفت : من بد نیستم . هر كاری كردم ، من نبودم . تو بودی ، تو كردی .

 

كسی باهام نبود . ترك خوردم . شكستم . باهاشون قهر كردم . با خودم و خدا هم .

 

گفتم : خدا! اگه من را دوست داشتی اینجا نمی فرستادیم . سر راهم دوستای خوب می گذاشتی . منتظرم می موندی.

 

صدایی گفت : من بودم ، من گفتم . تو ندیدی ، تو نشنیدی ، تو نخواستی .

 

توجه نكردم . رفتم توی سطل پر از روغن سیاه ، پر از كثیفی ، پر از لجن . دیگه پیشه ام شده بود مردم آزاری . صبح به صبح می رفتم قفل و زنجیر برای خودم می خریدم و شب به شب می شمردمشون .

 

اما من تنها نبودم . كنار من و قلب های مریض ، اون دورترها قلب های دیگه ای هم بود ، قلب های قرمز و سالم ، قلب های پاك . اون ها را كه می دیدم حسودیم می شد . می خواستم اون ها هم مریض بشند . رفتم سراغشون ، بهشون سنگ زدم ، اذیتشون كردم ... اما اون ها بهم لبخند می زدند .

 

چی شنیدم ؟ اون ها گفتند : من را دوست دارند . مدت ها بود این حرف ها را نشنیده بودم . عشق ...

 

وای ، من با خودم چیكار كرده بودم ؟ چی بودم ، چی شدم ؟

 

می شنیدم خدا هم بهم می گفت : دل برگرد . روح پاك من برگرد . سفید برگرد . تو خوشبویی . رنگ ایمانی . برگرد .

 

زنگ زده بودم . گفتم : آخه چطوری ؟ با چه رویی ؟

 

قلب های سلیم بهم گفتند : تو دسته كلیدت را گم كردی اما شاه كلید كه هست . شاه كلید را بگیر و قفلت را باز كن . شاه كلید را كه گرفتم ، توش عكس یه گنبد بود ، یه گنبد زرد ، یه پنجره فولاد ، یه عالمه دخیل و یه صدا ...! كه می گفت : تو یه زائری! برو .

 

این شد كه بارم را بستم اومدم اینجا . شاه كلید من! امام مهربون من! می دونم كه صدام را می شنوی . خیلی شرمنده ام . نمی تونم سرم را بالا بگیرم . ببین چطور تنها شدم . من موندم با این قفل های سرد و آهنی . گفته بودی به همه یه جور نگاه می كنی . گفته بودی اگه دلت شكست ، گریه ات گرفت ، مطمئن باش من باهاتم . حالا خیلی آرومم . چون می دونم دیگه تنها نیستم . تو با منی . حرفام دیگه تموم شده . فقط ته حرفم می خوام بگم : بیا ، حساب من اینه . حالا تو را به خدا ، به حق همه دل های پاك ، ضامنم بشو . قول می دم دیگه شرمندتون نكنم . قول می دم دیگه هر كسی را وارد حرم امن خدا نكنم . قفلام كه باز بشه ، سیاهی های صورتم كه بره ، پاك كه شدم ، فقط می شم خونه عشق ...

 

امام من! رئوف من! كلید همه قفل های بسته من! اگه قفل پاهام را باز كنی تا آخر عمر غلامتم . )

 

توی همین حال و هوا بود كه دل خوابش برد . توی صحن دیگه هیچ كس نبود . فقط دل بود . دل مجروح .

 

شاه كلید اومد . همون امام رئوف . اومد همه قفل هاشو باز كرد . دستی به سر و روش كشید . پاك و تمیزش كرد . پیش خدا براش دعا كرد . خیلی دعا كرد .

 

صدای اذان توی صحن پیچید : الله اكبر ، الله اكبر.

 

دل یهو از خواب بیدار شد . سبك شده بود . خالی شده بود . دیگه قفلی به پاش نبود . صورتش پاك و پر از نور شده بود . از شادی گریه اش گرفت . یه نگاه به گنبد طلایی انداخت .

 

گفت : امام رضا! امام رضا! حقا كه شاه كلیدی . شاه كلید همه قفل ها . برای همه دل ها . قول می دم از این به بعد خیلی مواظب خودم باشم . قول می دم امانت دار خوبی باشم .

 

صدا اومد :اشهد ان محمداَ رسول الله ... دل ساكت شد . با تمام وجودش فریاد زد : درود باد بر پیامبر و خاندان پاك و مطهر او ...........

دلتنگی..!!!

 

امشــــب عجیــــب كرده دل من هـــوای تـــو گویـی رسـیده اسـت بـه گوشم صدای تو

 

بــی بــال و پــر؛ پریـده دلـم سـمت مشـهدت تـــا رو كنـــم تـــمام دلـــم را بـــرای تـــو

 

گویـــی طـــواف كرده دلـــم چـــون كبوتــری گرد ضـــریح و گنبــد و صـحن طلـای تـو

 

حتــــی كنــــار پنجــــره فولــــاد بســــته‌ام دل را دخیـــل مرقـــد مشـكل گشـای تـو

 

مثـــل تـــو؛ من غریبـــم و محتــاج یــك كلـام حرفــی بزن! رضــا شـده‌ام بـر رضـای تو

 

شــرقی تریــن ســتاره‌ی عزلـت نشـین؛ ببین! آهـــو و شـــانه؛ گشــته دلــم مبتلـای تـو

 

آقـــــا بـــــه جـــان مادرتـــان یـــك نظـــر كن شـــاید دوا شـــود غـــم ما از دعــای تـو

 

از دســـت ایـــن زمانها‌ی سرشـــار از گنــاه تنهـــا امیـــد بســـته‌ام بــر دســتهای تـو

 

ایــن یــك ســعادت اسـت، بـه تو تكیه میكنیم هــر چنــد گریــه را بـه شما هدیه میكنیم

 

از دســـــــــــــت نامروتــــــــــــی مردم زمان وا میكنیــم عقــده كنــارت بـه هـر زبـان

 

ماگر چـــه شـــیعه‌ایم ولـــی راه و رســممان گردیـــده همچـــو قــوم بــد آخــر الـزمان

 

من شــــــرم میكنــــــم كه بگویــــم ز دردمان از انقلــــاب رو شــــده در جنـــس مردمان

 

از بس كه دست و رویشان شفاف و صیقلی‌ست دیـــگر تفاوتـــی میـــان زن و مرد نیسـت

 

افسوس! بـــس كه كج ره افـــراط رفته‌انـــد حتـــی حجـــاب از ســـر زنهــا گرفته‌انـد

 

دیـــروزمان چـــه قـــدر فــراموش گشــته زود روزی كه مرد ســمبل غیــرت و جبهه بود

 

زن نیـــز مثـــل مرد بـــه تلاطــم فتــاده اســت از شــاهراه حجـب و حیـا گم فتـاده است

 

از بـــس كه در تـــمدن خـــودگر گرفتــه اســت گویــی حجـاب رابـه تمسـخر گرفته است

 

ایــــن كارمان شـــده كه فقـــط ادعـــا كنیــم هـر دم بـرای رجعت مهدی (عج) دعا كنیم

 

بــا ایـن هـمه فسـاد و گناهـی كه حاكم است حتــی دل امام زمان(عج)غرق ماتم است

 

یـــا (ثـــامن الحجج) مددی كن رهـــا شــویم دســتمانمان بگیــر كه تـا بـا خـدا شـویم

 

امشـــب بـــه یـــاد مشـــهدت دل را تكانده ام خــود را بــرای دیدنــت اینجـا كشـانده‌ام

 

امشـــب كه آســـمان دلــم پـر ز بـوی توسـت مولـا مدد كه دسـت نیازم به سوی توست

 

بهشت ایران مشهدالرضا

آروم آروم تو خیابون قدم میزنی اما عجله تو چشمات موج میزنه
انتهای خیابونو نگاه میکنی یک گنبد می‌بینی با دو تا گلدسته
چراغای حرم از دور به شب جلوه‌ای دو چندان بخشیده.

چراغای رنگارنگ در اطراف گنبد فراوونه.

دوست داری ساعتها نگاشون کنی اما با دیدن این صحنه پاهات قدرت میگیره و با همه توان به سمتش روونه میشی


با خودت فکر میکنی که هنگام وصل شدن چی بگی


چشمتو از گنبد بر نمیداری هر چه جلوتر میروی و نزدیکتر میشی اضطرابت بیشتر میشه


حالا دیگه روبه‌روی حرم ایستادی.

نگاه میکینی همون موقع دلت میشکنه و دوست داری آسمون چشماتو به بارون اشک مهمون کنی


قدمات ملایم شده و دیگر اون شتاب اولیه رو نداره آروم آروم پیش میری


صدای مناجات آروم به گوشت میرسه


انگار در حال قدم زدن تو عرش هستی


احساس میکنی که دنیا زیر پای توئه و داری از بالا زمینو نگاه میکنی


همه جا روشنه یک گنبد طلایی که نور ظاهریش مشهدو روشن کرده و نور واقعیش عالمو روبه روی توئه به سمتش قدم بر میداری گوشه‌ای میشینی و گنبد و گلدسته چراغونی شده رو نگاه میکنی


دل شکسته شکسته‌تر میشه


بغضت میشکنه


اشکی که ساعتهاست گوشه‌ی چشمت جا گرفته آروم آرام رو گونه‌هات میریزه و زبان قفل شده‌ت باز میشه


حتما خیلی حرفها با آقایت داری

 

واسه اون گنبد زرین، پشت کوههای خراسون
واسه اون صحن مطهر، تو غروب کنار ایوون
واسه کفترای معصوم که تو آسمون میگردن
واسه آدمای مغموم که میان دخیل می بندن
واسه اون هوای تازه، که پر از عطر گلابه
اگه دستم به ضریحت برسه واسم یه خوابه
واسه اون ساحت پاکی که درش همیشه بازه
واسه دستای نیازی که به سوی تو درازه
چقدر آرزو دارم لب حوض وضو بگیرم
یا که از تربت پاکت، مث یاسها بو بگیرم
واسه اون اوج شکفتن، تو عالم زیارت
واسه اون لحظه‌ای که آدم، میرسه به بی نهایت
دل من تنگه میدونی، تو که ماه آسمونی