برکات قبر مطهر امام رضا

برکات قبر مطهر امام رضا

1 - مرحوم صدوق، در کتاب عيون، با سند خود، از حسين بن عبدالله طائي نقل نموده که گويد: شنيدم از محمد بن عمر نوقاني که مي‏گفت: شب تاريکي در نوقان در اتاق فوقاني خوابيده بودم. ناگهان از خواب بيدار شدم و به طرف قبر مطهر امام رضا عليه‏السلام که در سناباد بود نظر کردم پس ديدم نوري از آن قبر ساطع است به گونه‏اي که آن محل همانند روز روشن است. در آن زمان من در امامت آن حضرت شک داشتم. پس مادرم که از مخالفين اهل بيت عليهم‏السلام و از اهل تسنن بود به من گفت: تو را چه مي‏شود؟ 

گفتم: اي مادر! نور بلندي را از محل شهادت علي بن موسي‏الرضا عليه‏السلام مي‏بينم سپس مادر خود را نيز بالا بردم تا اين که او نيز آن نور را ديد و تعجب نمود و شروع به حمد خداوند کرد اما مانند من ايمان به صاحب آن مشهد پيدا نکرد. 

پس من به طرف آن مشهد رفتم و ديدم در حرم آن حضرت بسته است [پيش خود] گفتم: خدايا، اگر امامت حضرت رضا عليه‏السلام حق است در حرم او را بر من بگشا و چون در را فشار دادم باز شد. پس پيش خود گفتم: شايد بسته نبوده است پس به دست خود در را بستم و يقين کردم که ديگر بدون کليد باز نخواهد شد. 

باز گفتم: خدايا، اگر امامت حضرت رضا عليه‏السلام حق است اين در را بر من بگشا و چون فشار دادم آن در باز شد و من وارد شدم و آن حضرت را زيارت کردم و نماز خواندم و امامت آن حضرت را باور نمودم و از آن پس هميشه شب‏هاي جمعه از نوقان به زيارت آن حضرت مي‏روم. 

2 - در همان کتاب، از حسين بن عبدالله طائي نقل شده که گويد: شنيدم که ابومنصور بن عبدالرزاق به حاکم توس مي‏گفت: آيا خداوند به تو فرزندي داده است؟ حاکم گفت: خير، پس ابومنصور به او گفت: براي چه زيارت حضرت رضا عليه‏السلام نمي‏روي و در آن مشهد از خدا نمي‏خواهي که فرزندي به تو بدهد؟! سپس گفت: من در آن جا حوايجي را از خداوند طلب نموده‏ام و خداوند به من عطا فرموده است. 

پس من بعد از مدتي آن حاکم را ديدم و به من گفت: من به زيارت آن مشهد رفتم و از خداوند خواستم که فرزندي به من عطا فرمايد و خداوند فرزندي پسري به من عطا نمود. پس من اين خبر را به ابومنصور دادم و او از خشنودي مرا انعام و احسان نمود. 

مرحوم صدوق در پايان خبر فوق مي‏گويد: من از امير رکن الدولة خواستم که اجازه‏ي زيارت حضرت امام رضا عليه‏السلام را به من بدهد. پس او در سال 352 هجري به من اجازه زيارت داد و چون من خواستم براي زيارت حرکت کنم مرا خواست و گفت: آن مشهد محل مبارکي است و من آن را زيارت نموده‏ام و حوايج خود را در آن جا از خداوند خواسته‏ام و بر آورده شده است پس تو از دعا و زيارت براي من کوتاهي مکن چرا که دعا در آن مشهد مستجاب خواهد بود. من نيز ضمانت نمودم که براي او زيارت و دعا کنم و چنين کردم و چون بازگشتم و بر رکن الدوله وارد شدم به من گفت: آيا براي ما دعا و زيارت نمودي؟ 

گفتم: آري، گفت: احسنت! من يقين دارم که دعا در آن مشهد مستجاب خواهد بود. 

3 - شيخ صدوق عليه الرحمة، در همان کتاب، از ابونصر احمد بن حسين ضبي (نصبي) [مطلبي] نقل مي‏نمايد و درباره‏ي او مي‏گويد: من کسي را دشمن‏تر از او نسبت به اهل بيت پيامبرصلي الله عليه و اله نديده بودم، به گونه‏اي که او چون مي‏خواست صلوات فرستد مي‏گفت: «اللهم صل علي محمد فردا»؛ يعني: خدايا، فقط درود و سلام خود را بر محمد فرست و از صلوات بر آل آن حضرت امتناع مي‏نمود. 

ابونصر مي‏گويد: در يکي از خيابان‏هاي نيشابور [بازارهاي نيشابور] از فراء ابوبکر حمامي که از اصحاب و راويان حديث بود شنيدم که مي‏گفت: امانتي از مردم نزدمن بود و من آن را در جايي دفن نمودم و محل آن را فراموش کردم و متحير ماندم و چون مدتي گذشت صاحب آن امانت آمد و آن را از من طلب نمود و مرا متهم نمود و من متحير و پريشان بودم تا اين که ديدم عده‏اي از مردم عازم زيارت حضرت رضا عليه‏السلام هستند پس من نيز با آنان حرکت نمودم و آن بزرگوار را زيارت کردم و از خدا خواستم که محل دفن آن وديعه را به ياد من بياورد. 

پس در همان مشهد به خواب رفتم و شخصي نزد من آمد و گفت: تو آن امانت را در فلان محل دفن نموده‏اي پس من به وطن بازگشتم و به صاحب امانت گفتم که امانت شما در فلان محل مدفون است و خود باور نداشتم که چنين چيزي صحيح باشد پس صاحب امانت به آن محل رفت و آن محل را حفر نمود و امانت خود را با مهري که بر آن زده بود يافت و پس از آن هميشه اين قصه را براي مردم نقل مي‏کرد و آنان را به زيارت امام عليه‏السلام تشويق مي‏نمود. 

4 - شيخ صدوق عليه الرحمة، در همان کتاب،از ابوجعفر محمد بن ابي‏القاسم هروي نقل نموده که گويد: از ابوالحسن علي بن حسن فهستاني شنيدم که گفت: من در «مرو الرود» بودم و ديدم مردي از راه رسيده بود و زيارت و نماز خود را در آن مشهد خوانده بود و زايري جز او در آن حرم نبود پس او از خادم آن قبر مطهر که مي‏خواست او را بيرون کند و درها را ببندد خواهش نمود که درها را ببندد و او را که از راه دور به زيارت آمده بود در آن مشهد رها کند تا نماز بخواند. 

پس خادم او را رها مي‏کند و درها را مي‏بندد و او مشغول نماز مي‏شود تا اين که خسته و ناتوان مي‏گردد پس سر خودرا بر زانو مي‏گذارد تا ساعتي استراحت نمايد و چون سر خود را بر مي‏دارد مي‏بيند مقابل او بر ديوار حرم نوشته است: 

 

من سره ان يري قبرا بروتيه‏

يفرج الله عمن زاره کربه‏

 

فليات ذا القبر ان الله اسکنه‏

سلالة من نبي الله منتجبه‏

 

اين زاير مي‏گويد: من برخاستم و تا سحر مشغول نماز شدم تا اين که باز خسته شدم و سر بر زانو نهادم و استراحت نمودم و چون سر از زانو برداشتم آن دو شعر را بر ديوار نديدم در حالي که وقتي آن دو بيت را مشاهده کردم مثل اين بود که تازه آنها را نوشته باشند. پس صبح شد و درها گشوده گرديد و من خارج شدم. 

5 - در همان کتاب، از علي بن احمد بصري معدل نقل شده که گويد: يکي از صالحين در خواب رسول خدا صلي الله عليه و اله را ملاقات نمود و عرض کرد: يا رسول الله من کدام يک از فرزندان شما را زيارت کنم؟ رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: «بعضي از فرزندان من چون نزد من آمدند مسموم شده بودند و بعضي از آنان که نزد من آمدند کشته و مقتول شده بودند.» اين مرد صالح مي‏گويد: عرض کردم: يارسول الله! با دور بودن قبر آنان از يکديگر کدام يک از آنان را زيارت کنم؟ 

رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: «آن که به تو نزديک‏تر است را زيارت کن و آن را که در سرزمين غربت مدفون است زيارت کن.» گفتم: يا رسول الله! [حضرت] رضا عليه‏السلام را مي‏فرماييد؟ رسول خداصلي الله عليه و اله فرمود: «صلي الله عليه، صلي الله عليه، صلي الله عليه.» 

6 - در همان کتاب، از ابوعمرو و محمد بن عبدالله حکمي، حاکم نوقان نقل شده که گويند: دو نفر از ري (تهران) نامه‏اي از سلطان ري براي امير بخارا مي‏بردند و وارد نوقان شدند. يکي از آنان اهل ري بود و ديگري اهل قم. شخص قمي بر مذهب نصب و دشمني با اهل بيت عليهم‏السلام بود که در گذشته در قم رايج بوده است و شخص رازي بر مذهب تشيع بوده و چون به نيشابور رسيدند مرد رازي به آن مرد قمي گفت: 

مي‏خواهي اول حضرت رضا عليه‏السلام را زيارت کنيم و سپس به بخارا برويم؟ مرد قمي گفت: سلطان ما را به بخارا فرستاده و تا رسالت خود را انجام ندهيم نبايد کار ديگري انجام دهيم. پس آنها به طرف بخارا حرکت نمودند و پس از بازگشت چون به توس رسيدند مرد رازي باز گفت: آيا مي‏خواهي به زيارت حضرت رضا عليه‏السلام برويم؟ آن مرد قمي ناصبي گفت: 

من از قم با عقيده‏ي مرجئه (خوارج) خارج گرديدم و نمي‏خواهم چون به آن شهر باز مي‏گردم رافضي باشم. پس مرد رازي شيعي بار و وسايل خود را به آن مرد قمي داد و خود سوار بر الاغي شد و به زيارت حضرت رضا عليه‏السلام مشرف گرديد و چون شب شد به خدام حرم آن حضرت گفت: امشب مرا در اين حرم واگذاريد و کليدها را به من بدهيد. 

مرد رازي مي‏گويد: آنان کليدها را به من دادند و من درها را بستم و پس از زيارت آنچه مي‏توانستم در بالاي سر مبارک نماز خواندم و سپس قرآن را از اول آن قرائت نمودم و هر چه از قرآن مي‏خواندم مي‏شنيدم که ديگري نيز با من مي‏خواند. پس قرائت خود را رها کردم و اطراف حرم را جستجو نمودم و کسي را نيافتم. تا اين که باز آمدم و شروع به قرائت نمودم و هر چه مي‏خواندم صداي شخص ديگري را نيز مي‏شنيدم که همان آيات را مي‏خواند پس لحظه‏اي سکوت نمودم و گوش کردم ناگهان شنيدم که صداي تلاوت از قبر مطهر امام عليه‏السلام مي‏آيد و چون به آخر سوره‏ي مريم رسيدم و آيه‏ي (يوم نحشر المتقين الي الرحمن وفدا و نسوق المجرمين الي جهنم وردا) را قرائت نمودم صداي قرآن را از قبر شنيدم که مي خواند: (يوم يحشر المتقون الي الرحمن وفدا و يساق المجرمون الي جهنم وردا) تا اين که قرآن را تمام نمودم و آن صدا نيز خاتمه يافت. 

و من چون صبح شد به نوقان بازگشتم و آن قرائت را براي قراء آن ديار خواندم آنها گفتند: اين قرائت از جهت لفظ و معنا صحيح است لکن ما کسي را نديده‏ام که اين آيه را اين چنين قرائت نمايد. سپس به ري (تهران) بازگشتم و به بعضي از قراء گفتم: آيا شما شنيده‏ايد که اين آيه را چنين قرائت نموده باشند؟ 

پس يکي از آنان گفت: تو اين قرائت را از کجا به دست آورده‏اي؟ گفتم: براي من چيزي رخ داده است که نياز به معرفت آن پيدا نموده‏ام. پس او گفت: اين قرائت طبق روايت اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و اله است و سپس از من خواست که علت سؤال از اين آيه را به او بگويم. پس من قصه‏ي خود را براي او گفتم و اين قرائت براي من به اين طريق ثابت شد. 

7 - در همان کتاب، از ابونصر مؤذن نيشابوري نقل شده که گويد: براي من بيماري سختي رخ داد که در اثر آن زبانم سنگين شد و قدرت سخن گفتن نداشتم. پس با خود انديشيدم که به زيارت حضرت رضا عليه‏السلام بروم و نزد قبر آن بزرگوار دعا کنم و او را واسطه نمايم تا خداوند مرا شفا دهد و زبانم باز گردد. 

بدين منظور بر الاغي سوار شدم و به زيارت آن امام عليه‏السلام رفتم و پس از زيارت در بالاي سر مبارک آن حضرت دو رکعت نماز خواندم و در سجده در حال دعا و تضرع الي الله بودم و از خداوند مي‏خواستم که به حق صاحب آن قبر شريف مرا شفا بخشد و زبانم باز شود پس در همان سجده به خواب رفتم و در خواب ديدم که قبر امام عليه‏السلام گشوده شد و مرد کامل و گندمگوني از آن خارج گرديد و چون نزد من آمد فرمود: 

«اي ابانصر! لا اله الا الله» پس من اشاره کردم که چگونه بگويم در حالي که زبانم بسته است؟ او فريادي بر من زد و فرمود: «مگر قدرت خدا را منکر هستي؟ بگو لااله الاالله!» پس زبانم باز شد و گفتم: «لا اله الا الله» و به طرف خانه‏ي خود باز گشتم و پياپي مي‏گفتم: «لا اله الا الله» و پس از آن زبانم بسته نشد. 

8 - در همان کتاب،از حاکم رازي نقل شده که گويد: ابوجعفر عتبي مرا نزد ابومنصور عبدالرازق فرستاد و چون روز پنج‏شنبه رسيد از او اجازه خواستم که به زيارت حضرت رضا عليه‏السلام بروم پس او به من گفت: بشنو تا قصه‏ي خود را نسبت به صاحب اين مشهد براي تو بگويم. 

سپس گفت: من در ايام جواني بر اهل اين مشهد سخت‏گيري مي‏کردم و زوار او را در بين راه نگه مي‏داشتم و لباس‏ها و اموال و پوشش‏هاي آنان را مي‏گرفتم تا اين که روزي براي صيد بيرون رفتم و حيوان شکاري خود (فهد) را به دنبال آهويي فرستادم پس آن حيوان شکاري آن آهو را دنبال کرد تا اين که آن آهو به کنار اين مشهد رسيد (و به آن پناهنده شد) و آن حيوان شکاري مقابل او ايستاد و جلو نرفت پس او را تحريص کرديم که نزديک برود و شکار را بگيرد و او نزديک شکار نمي‏رفت و هنگامي‏که آهو از آن مقام جدا مي‏شد حيوان شکاري به طرف او مي‏رفت و چون به ديوار آن مشهد پناهنده مي‏شد او باز مي‏گشت پس آن آهو وارد يکي از حجره‏هاي آن مشهد شد و من داخل رواق شدم و به ابونصر گفتم: آهو کجا رفت؟ او گفت: من او را نديدم پس من داخل آن حجره شدم و آثار مانند فضله و بول مشاهده کردم اما او را پيدا نکردم. 

پس نذر کردم که ديگر زوار آن مشهد را اذيت نکنم و آنان را مورد احسان خود قرار دهم و هر وقت مشکلي براي من رخ مي‏دهد به اين مشهد پناه مي‏برم و پس از زيارت آن امام عليه‏السلام حاجت خود را از خداوند مي‏خواهم و خداوند به من عطا مي‏فرمايد. 

سپس مي‏گويد: [نزد آن قبر مطهر] از خداوند خواستم که فرزند پسري به من عطا فرمايد و او فرزندي به من عطا نمود تا اين که بالغ گرديد و کشته شد. پس باز در آن مشهد از خداوند فرزند پسر ديگري خواستم و خداوند به من عطا نمود. 

آن گاه مي‏گويد: چيزي را در آن مشهد از خداوند نخواستم جز آن که خدا به من عطا نمود. سپس مي‏افزايد اين آثاري است که من تاکنون از اين مشهد ديده‏ام. سلام بر ساکن آن باد. 

9 - در همان کتاب، از ابوعلي عامر بن عبدالله، حاکم مرو رود که از روات حديث مي‏باشد نقل شده که گويد: زماني که من قبر حضرت رضا عليه‏السلام را در توس زيارت نمودم مردي ترک زبان را ديدم که داخل حرم آن حضرت شده بود و در بالاي سر مبارک ايستاده بود و گريه مي‏کرد و به زبان ترکي مي‏گفت: 

«خدايا،اگر فرزند من زنده است مرا به او برسان و اگر از دنيا رفته است مرا از احوال او آگاه نما.» ابوعلي مي‏گويد: من چون به زبان ترکي آشنا بودم به او گفتم: تو را چه مي‏شود و مشکل تو چيست؟ مرد ترک گفت: فرزندي داشتم که در جنگ اسحاق آباد ناپديد گرديد و اطلاعي از او ندارم و او را مادري است که پياپي گريه مي‏کند و من در اين جا براي او دعا مي‏کنم چون شنيده‏ام که دعا در اين مشهد مستجاب است. 

ابوعلي مي‏گويد: من به حال او رقت نمودم و دست او را گرفتم و از حرم خارج نمودم تا به خانه‏ي خود ببرم و ميهمان من باشد و چون از آن محل خارج شديم ناگهان جوان بلند قامت و با خط و خالي را ديديم که مرقعه و چپيه‏اي بر رويش بود و چون مرد ترکي او را ديد پريد و با او معانقه نمود و گريان شد و همديگر را شناختند و من فهميدم که آن جوان فرزند اوست که براي او نزد قبر امام عليه‏السلام دعا مي‏کرد پس من به آن جوان گفتم: 

تو چگونه اينجا آمدي؟ آن جوان گفت: من بعد از جنگ اسحاق، در طبرستان واقع شدم و مردي از ديلم مرا تربيت نمود و چون بزرگ شدم به جستجوي پدر و مادر خود آمدم و خبري از آنان نداشتم تا اين که با عده‏اي همراه شدم و آنان مرا به اين جا آوردند. آن مرد ترک سپس گفت: براي من از اين مشهد آثاري ظاهر شده است که به حقانيت [و امامت] صاحب آن يقين پيدا کرده‏ام و سوگند ياد نموده‏ام که تا زنده هستم از اين مشهد جدا نشوم. 

اشعار دعبل خزاعي نزد علي بن موسي ‏الرضا

اشعار دعبل خزاعي نزد علي بن موسي ‏الرضا

مرحوم صدوق، در کتاب عيون، از عبدالسلام هروي نقل نموده که گويد: 

دعبل خزاعي در شهر مرو خدمت حضرت رضا عليه‏السلام رسيد و عرضه داشت: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و اله! من درباره‏ي شما قصيده‏اي گفته‏ام و سوگند ياد نموده‏ام که براي احدي قبل از شما نخوانم. حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: «قصيده خود را بخوان!» دعبل گفت: 

 

مدارس آيات خلت من تلاوة

و منزل وحي مقفر العرصات‏

 

يعني: مکتب‏هاي تعليم قرآن از تلاوت خالي مانده است و منازل وحي [يعني خانه‏هاي علم و دانش] مانند بيابان بي سکنه است. [اين شعر اشاره به محدوديت خاندان نبوت است براي تعليم معارف اسلامي] و هنگامي‏که دعبل در اشعار خود به اين شعر رسيد: 

 

اري فيئهم في غيرهم متقسما

و ايديهم من فيئهم صفرات‏

 

يعني: من مي‏بينم که اموال خاندان نبوت که همان خمس ذوي القرباي پيامبر صلي الله عليه و اله است بين ديگران تقسيم مي‏شود و دست‏هاي آنان از اموالي خود خالي است. حضرت رضا عليه‏السلام گريان شد و فرمود: «راست گفتي، اي دعبل خزاعي!» و چون دعبل گفت: 

 

اذا و تروا مدوا الي واتريهم‏

اکفا عن الاوتار منقبضات‏

 

حضرت رضا عليه‏السلام دست‏هاي خود را زير و رو نمود و فرمود: «آري، به خدا سوگند، دست‏هاي ما بسته است [و چيزي از دنيا در اختيار ما نيست].» و چون دعبل گفت: 

 

لقد خفت في الدنيا و ايام سعيها

و اني لارجوا الأ من بعد وفاتي‏

 

يعني: من در دوران عمر خود در هراس و ترس [از دشمنان اهل بيت عليه‏السلام] به سر بردم و اميدوارم که بعد از مردن [به برکت محبت و ولايت اهل بيت عليهم‏السلام] در امن و آرامش باشم حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: «خدا تو را از وحشت قيامت ايمن دارد.» و وقتي گفت: 

 

و قبر ببغداد لنفس زکية

تضمنها الرحمان في الغرفات‏

 

يعني: اي فاطمه! قبري از قبور فرزندان شما در بغداد است که جايگاه صاحب آن در بهشت مي‏باشد. [و مقصود او قبر موسي بن جعفر عليه‏السلام بود]. 

حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: «مي‏خواهي من به اين قسمت قصيده‏ي تو دو بيت اضافه کنم و قصيده‏ي تو با اين دو بيت تکميل شود؟» دعبل گفت: آري، اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و اله!پس حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: 

 

«و قبر بطوس يا لها من مصيبة

توقد في الأ حشاء بالحرقات‏

 

الي الحشر حتي يبعث الله قائما

يفرج عنا الهم و الکربات»

 

يعني: اي فاطمه! قبري از قبور فرزندان شما نيز در توس مي‏باشد که درون صاحب آن قبر به وسيله‏ي سم آتش گرفته است صاحب آن قبر تا قيامت [و يا تا ظهور حضرت مهدي عليه‏السلام] اندوه‏ها و بلاها را از ما برطرف خواهد نمود. 

پس دعبل گفت: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و اله! اين قبري که از فرزندان فاطمه عليهاالسلام در توس است قبر کيست؟ حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: «آن قبر قبر من خواهد بود و چيزي نخواهد گذشت که توس محل رفت و آمد شيعيان و زوار من خواهد گرديد. پس آگاه باشيد که هر کس قبر مرا در آن شهر غربت زيارت کند آمرزيده خواهد شد و در قيامت نيز هم نشين من خواهد بود.»  

همين که اشعار دعبل به پايان رسيد حضرت رضا عليه‏السلام به او فرمود: بنشين و سپس خود داخل اتاق رفت و پس از لحظاتي خادم آن حضرت يکصد دينار از سکه‏هايي که به نام آن حضرت مسکوک شده بود را آورده و گفت: امام و مولاي من مي‏فرمايد: «اينها را براي نفقه خود قرار ده» 

دعبل مي‏گويد: من گفتم: به خدا سوگند، براي مال دنيا نيامدم و اين قصيده را نيز به طمع اين که چيزي به من داده شود نگفتم. سپس دعبل کيسه‏ي پول را برگرداند و خواهش کرد که براي تبرک و افتخار تکه‏اي از لباس‏هاي آن حضرت را به او بدهند. 

حضرت رضا عليه‏السلام آن کيسه را همراه عبايي از خز براي او باز فرستاد و به خادم خودفرمود: «به دعبل بگو که کيسه‏ي پول را باز مگردان، چرا که در آينده به آن نياز خواهي داشت.» دعبل آن کيسه پول و جبه‏ي خز را گرفت و همراه قافله اي از مرو خارج گرديد و چون قافله به «ميان قوهان» [شايد مقصود قوچان باشد] رسيد 

راهزنان و دزدان قافله را به سرقت بردند و دست و پاي اهل قافله و از جمله دعبل را بستند و خواستند اموال قافله را بين خود تقسيم نمايند. در اين هنگام يکي از راهزنان به اين شعر از قصيده‏ي دعبل تمثل جست: 

 

اري فيئهم في غيرهم متقسما

و ايديهم من فيئهم صفرات‏

 

چون دعبل شعر خود را شنيد از آن شخص پرسيد: اين شعر از کيست؟ آن مرد گفت: از يکي از قبيله‏ي خزاعه به نام دعبل است دعبل گفت: دعبل من هستم و اين بيت از قصيده‏اي است که من سروده‏ام. پس آن مرد نزد رييس خود که بالاي تپه‏اي مشغول نماز بود رفت و او را مطلع ساخت. پس رييس راهزنان نزد دعبل آمد و گفت: تو دعبل هستي؟ دعبل گفت: آري. گفت:قصيده‏ي خود را بخوان. و چون دعبل قصيده‏ي خود راخواند دستور داد دعبل و همه‏ي اهل قافله را آزاد نمودند و اموال آنان را به احترام دعبل باز گرداندند. 

دعبل سپس به قم عزيمت کرد. اهل قم از او خواستند که قصيده خود را براي آنان بخواند. دعبل از آنان خواست تا در مسجد جامع جمع شوند و سپس بالاي منبر رفت و قصيده‏ي خود را قرائت نمود و مردم قم مال‏هاي فراواني به او دادند و چون خبر جبه‏اي که حضرت رضاعليه‏السلام به او داده بود به آنان رسيد از او خواستند که آن را به هزار دينار به آنان بفروشد و چون دعبل نپذيرفت گفتند: تکه‏اي از آن را به همان هزار دينار به ما بفروش. دعبل نپذيرفت و از قم خارج گرديد. ولي بعضي از جوانان قم بين راه جبه را از او گرفتند. 

پس دعبل به قم بازگشت و چون جبه خود را طلب نمود آن جوانان از 

 

[ صفحه 353]

 

برگرداندان آن امتناع نمودند و به حرف علما و شيوخ خود هم توجه نکردند و گفتند راهي براي برگرداندن آن نيست جز اين که پول آن را که هزار دينار است بگيري و چون دعبل از گرفتن جبه نااميد شد گفت: تکه‏اي از آن را به من بدهيد. آنان تکه‏اي از آن را به او دادند و بقيه را به هزار دينار خريدند. 

و چون دعبل به وطن خود بازگشت دزدها منزل او را غارت کرده بودند پس آن يکصد ديناري که به نام حضرت رضا عليه‏السلام مسکوک شده بود و امام عليه‏السلام به او صله فرموده بود هر دينار آن را به يکصد درهم فروخت و مالک ده هزار درهم گرديد و سپس به ياد سخن آن حضرت افتاد که فرموده بود: به اين يکصد دينار نيازمند خواهي شد. 

مرحوم صدوق سپس مي‏گويد: دعبل کنيزي داشت که بسيار مورد علاقه‏ي او بود. چشمان آن کنيز بيماري سختي پيدا کرده بود و چون اطبا را نزد او جمع نمود گفتند: براي چشم راست او کاري نمي‏توان کرد و از بين رفته است اما چشم چپ او را معالجه مي‏کنيم. دعبل [از اين امر] بسيار پريشان و اندوهناک گرديد. تا اين که به ياد جبه‏ي حضرت رضا عليه‏السلام افتاد پس آن جبه را بر چشمان او ماليد و دستمالي بر آن بست، چون صبح شد به برکت آن جبه چشمان آن کنيز بهتر از قبل بهبودي يافت. 

مرحوم صدوق عليه الرحمة سپس مي‏افزايد: دعبل خزاعي اشعاري نيز درباره‏ي حضرت مهدي عليه‏السلام در حضور امام رضا عليه‏السلام خوانده که ما آن اشعار را نيز در پي مي‏آوريم. 

2 - در همان کتاب، از عبدالسلام هروي نقل شده که گويد: از دعبل خزاعي شنيدم که مي‏گفت: چون قصيده‏ي خود را با مطلع 

 

مدارس آيات خلت من تلاوة

و منزل وحي مقفر العرصات

براي حضرت رضا عليه‏السلام خواندم و به اين ابيات رسيدم: 

 

خروج امام لا محالة خارج‏

يقوم علي اسم الله و البرکات‏

 

يميز فينا کل حق و باطل‏

و يجزي علي النعماء و النقمات‏

 

يعني: امامي از شما خانواده با نام خدا و برکات قيام خواهد نمود و حق و باطل را از يکديگر جدا خواهد کرد و پاداش خوبي‏ها و بدي‏ها را خواهد داد. 

حضرت رضا عليه ‏السلام به شدت گريه کرد وسپس سر مبارک خود را بالا نمود و به من فرمود: 

«اي دعبل خزاعي! اين دو بيت را جبرئيل امين بر زبان تو جاري نمود. آيا مي‏داني آن امام کيست و در چه زماني قيام خواهد نمود؟» دعبل مي‏گويد: گفتم: اي مولاي من! اين را نمي‏دانم اماشنيده‏ام که امامي‏از شما خانواده قيام خواهد نمود و زمين را از فساد پاکيزه و از عدل و داد پر خواهد نمود. حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: 

«اي دعبل! امام بعد از من، فرزندم محمد (جواد الائمة) است و پس از محمد، فرزند او، علي (هادي) و پس از علي، فرزند او، حسن (عسکري) و پس از حسن، فرزند او، حجت قائم است که مردم در انتظار او خواهند بود و چون ظهور نمايد کسي از فرمان او تخلف نخواهد کرد و اگر از عمر دنيا يک روز باقي مانده باشد خداوند آن يک روز را به قدري طولاني خواهد نمود تا او قيام نمايد و زمين را پر از عدل و داد کند بعد از آن که پر از ظلم و ستم شده باشد و اما تاريخ قيام او را کسي نمي‏داند و توقيت و تعيين آن حرام است.» 

سپس فرمود: «پدرم، از پدران خود، از اميرالمؤمنين عليه‏السلام نقل نمود که فرمود: به رسول خداصلي الله عليه و اله گفته شد: قائم از ذريه‏ي شما در چه زماني قيام خواهد نمود؟ رسول خداصلي الله عليه و اله فرمود: مثل او مثل قيامت است که جز خداوند کسي از آن آگاه نيست.»