مأمون در اندیشه‏ ی نگهداری خلافت خود

مأمون در اندیشه‏ ی نگهداری خلافت خود

پس از آنکه امین برادر مأمون، به دست سپاه مأمون (در سال 198) کشته شد، مأمون در خراسان، بدون رقیب به عنوان هفتمین خلیفه عباسی بر مسند خلافت نشست و زمام امور کشور پهناور اسلامی را که در آن عصر بزرگترین کشور جهان بود، به دست گرفت. 

ارکان حکومت خودکامه‏ی مأمون، از جهاتی متزلزل بود، و مأمون در مورد دوام حکومتش، نگرانی شدید داشت، زیرا: 

1 - از یک سو علویان و طرفدارانشان که از حکومت عباسیان، دلی پریشان و پررنج داشتند، هرگز حکومت او را تأیید نمی‏کردند، بلکه در هر فرصتی در هر منطقه، پرچم مخالفت بر ضد او برمی‏افراشتند. 

2 - از سوی دیگر عباسیان و طرفدارانشان دل خوشی از مأمون نداشتند، زیرا او برادرش امین را کشت، و سر بریده‏ی امین را به عنوان نمایش قدرت بر روی چوب نصب کرد، این کار موجب رنجش عباسیان شد، زیرا عباسیان، امین را ولیعهد رسمی و مشروع هارون می‏دانستند، و امین پسر زبیده که بانوی برجسته‏ی عباسی بود را به مأمون پسر مراجل بانویی که اصلا ایرانی و کنیز بود نمی‏فروختند. 

3 - از سوی سوم، اعراب که به تعصب به عربیت و برتری نژاد عرب، معتقد بودند، هرگز حاضر نبودند حکومت مأمون را بپذیرند، زیرا می‏دیدند ارتباط او با ایرانیان، بیشتر است، مربی و معلم او، فضل بن سهل ایرانی است و دو پست حساس کشور (فرماندهی نظامی و نخست‏وزیری) را به دست گرفته است، و همچنین مشاور مخصوصش یحیی بن اکثم خراسانی است و.... 

4 - از سوی چهارم ایرانیان و خراسانیان به طور فطری طرفدار و دوستدار خاندان رسالت بودند و به علویان تمایل داشتند، از این رو مأمون که یک نفر عباسی و رو در روی خاندان رسالت قرار داشت، نمی‏توانست در میان آنها پایگاه عقیدتی و مردمی داشته باشد، و به آنها اعتماد کند، با توجه به اینکه پدرش هارون، قاتل حضرت امام کاظم علیه‏السلام بود. 

5 - از سوی پنجم شیعیان جهان در هر کجا بودند، ولایت و رهبری غیر امامان علیه‏السلام را حکومت طاغوتی می‏دانستند، و به طور جزم معتقد به حکومت حاکمان بر حق که همان امامان معصوم علیهم‏السلام باشند بودند. 

این امور و امور دیگر موجب شد که مأمون در مورد دوام حکومت خود نگران شد و چاره‏ای جز این ندید که در این مورد، هرچه زودتر اقدام جدی کند و با ارائه یک طریق منطقی و مقبول، به علاج واقعه، قبل از وقوعش بپردازد. 

بهترین راهی که به نظرش رسید این بود که حضرت رضا علیه‏السلام را که در ایران و در میان علویان و... پایگاه مردمی استوار و محکمی داشت، از مدینه به خراسان دعوت کند، و خلافت و یا ولایت‏عهدی را به او بسپارد، و با این طریق از خطرهای جدی پیشگیری نماید. 

گرچه در ظاهر، چنین وانمود شد که مأمون شیعه حقیقی است و براستی می‏خواهد که امام رضا علیه‏السلام بر مسند خلافت بنشیند و به حق حکومت نماید [1]  ولی حوادث بعد بروشنی ثابت کرد که مأمون برای حفظ قدرت خود، این کار را کرد، و می‏خواست وجود حضرت رضا علیه‏السلام را پلی برای مقاصد شوم خود قرار دهد، و با این ترفند و نیرنگ، چند صباحی بیشتر حکومت نماید، اما اینکه چرا حضرت رضا علیه‏السلام دعوت او را پذیرفت، علل آن در صفحات بعد، روشن خواهد شد. 

پی نوشته ها :

[1] در دعوت مأمون از امام رضا (ع) سخن از خلافت و ولایتعهدی نیست، بلکه این موضوع، بعد از ورود حضرت رضا (ع) به خراسان مطرح شده است.

خلیفه ‏ی نو و سیاست جدید

خلیفه‏ ی نو و سیاست جدید

پس از هارون، پسرش محمد امین روی کار آمد. دوران خلافت امین با اضطرابات مشکلاتی همراه بود که از ناحیه‏ی جنگ قدرت میان دو برادر (امین و مأمون، ناشی می‏گردید، تا آن که لشکر مأمون، بغداد را محاصره کرد. و پس از مدت‏ها محاصره، سر از بدن امین جدا نموده برای مأمون به خراسان فرستاد. 

مأمون از روز بیست و پنجم محرم سال 198 که برادرش کشته شد، بر کرسی خلافت استقرار یافت و حدود 20 سال سلطنت کرد. وی، از سال 194 که از حکومت مرکزی بغداد سرپیچی نمود و برادرش را از خلافت خلع کرد، تا 204 هجری، قریب ده سال شهر مرو را پایتخت خویش گردانید. [1] .

مأمون در زیرکی و کاردانی از دیگر خلفای عباسی بالاتر بود و وزراء و مشاورین خود را از افرادی دانا و مآل اندیش ایرانی، مانند فضل و حسن پسران سهل انتخاب کرد. 

مأمون، از ناحیه‏ی مادر ایرانی بود و تحت تربیت مربیان و معلمانی مثل جعفر برمکی و فضل بن سهل ایرانی، پرورش یافت. به همین دلیل، ایرانیان بیشتر به وی رو آوردند، و او نیز با کمال امید و اطمینان از آنان استفاده کرد، و خراسان را بر سایر ولایات ترجیح داده و رجال دولت و سران لشکر و کابینه وزیران را از ایرانی‏ها، برگزید. 

مأمون به حسب ظاهر از مقام علم و دانش تجلیل می‏نمود و خود را دوستدار دانشمندان و اهل فضل به شمال می‏آورد. 

او حتی به جبرئیل بن بختیشوع مسیحی یکی از پزشکان مخصوص خود، بسیار محبت می‏ورزید. و در سالی که به مکه رفته بود، هنگام ادای فریضه‏ی حج، در حق جبریئل به قدری دعا کرد که بنی‏عباس که آنجا حاضر بودند او را سرزنش کرده گفتند: 

مولای ما، آیا درباره این کافر ذمی، این چنین دعا می‏کنی؟ 

مأمون پاسخ داد: 

آری جبرئیل ذمی است، ولی تندرستی من به دست او است و سلامتی من نیز به خیر و صلاح مسلمین می‏باشد! بنی‏عباس که این کلام را شنیدند سخن او را تصدیق کردند. [2] .

اما واقع مطلب آن است که مأمون از نظر هدف با پدر و جدش، هارون و منصور هیچ فرقی نداشته، و اکثر اعمال و رفتار و گفتار او صرف تظاهر و صورت سازی بوده است. 

مأمون، سیاست جدید و روش تازه‏ای اختیار کرد، سیاست‏های سخت و خشن پدر و نیاکانش را - به ظاهر - کمتر به کار برد، مخالفین یا کسانی را که در برابر قدرت و سلطنت خویش مضر می‏شناخت، از راه دوستی و نرمی و مسالمت با آنان کنار می‏آمد، و به طور مخفیانه - بدون واسطه یا با واسطه - آنها را مسموم می‏کرد و یا می‏کشت. 

مأمون - منافقانه، گاهی اوقات - اظهار محبت به خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می‏نمود، با ذریه و فرزندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم - چون هارون و منصور - آشکارا دشمنی نکرد، آنها را زیر ستونهای ساختمان نگذاشت، میان سرو پیکرشان جدایی نیفکند، بلکه در کمال دورویی و نفاق، به آنها احترام می‏گذاشت. رئیس و بزرگ این خاندان، حضرت رضا علیه‏السلام را به اجبار، به مرو خواند و با اصرار و زور، او را ولیعهد خویش گردانید. وی، در سال 218 فدک فاطمه زهرا علیهاالسلام را به بعضی از سادات حسنی برگردانید، [3]  تا از شورش علیه حکومت دست بردارند. 

تا زمانی که در خراسان بود، همانطور که قبلا گفته شد، دانشمندان و علمای یونان و مصر و هند را در قصر خود جمع می‏کرد و پیوسته مجالسی از علمای مذاهب و ادیان تشکیل می‏داد و مسائل اصلی و فرعی، مذهبی و عقلی در آن طرح گردیده، مورد بحث و گفتگو قرار می‏گرفت، تا همه به این بحث‏های فرعی سرگرم شوند، و از اصل اسلام که امامت و ولایت است غافل گردند. وی خود در این مجالس، شرکت می‏جست. در بغداد نیز، کاخ وی، مرکز اجتماع علماء و دانشمندان بود و به ترجمه و نقل کتب یونانی و فارسی و عبری و هندی و مصری و لاتینی پرداخت. 

مأمون در سیاست ماکیاولی خیلی کامل بود. ظاهری فریبنده داشت و برای رسیدن به مقصود، آسان‏ترین راه را انتخاب می‏کرد، و هیچ عملی را برای خدا و خالصانه انجام نمی‏داد. 

هنگامی که قدرت و حکومت را به دست گرفت، فضل بن سهل وزیر، به او سفارش نمود که از خود، منافقانه زهد و تقوی اظهار نماید. [4] .

فضل با این عبارت، درس کلی و جامعی در موضوع سیاست به مأمون آموخت. از میان اعمال و کردارهای مأمون یکی علاقه و توجه او به علوم و معارف، و دیگر تفویض ولایتعهدی به علی بن موسی الرضا علیه‏السلام از همه بیشتر، نظر مورخین و نویسندگان را جلب نموده است.ما به خواست پروردگار توانا ثابت می‏کنیم که مأمون در هیچیک از این دو کار، دارای حسن نیت و قصد خالص نبوده است. 

 

 پی نوشته ها :

[1] تاریخ یعقوبی 172:2 و 188.

[2] تاریخ تمدن اسلام 211:5.

[3] تاریخ یعقوبی 203:2.

[4] تاریخ تمدن اسلام 261:4.

چگونگی دعوت مأمون از حضرت رضا

 چگونگی دعوت مأمون از حضرت رضا

مأمون برای آوردن حضرت رضا علیه‏السلام از مدینه به خراسان، نامه‏ها و پیامهای دعوت بسیار، برای آن حضرت فرستاد، امام علیه‏السلام این دعوتها را رد می‏کرد، ولی مأمون با اصرار و پافشاری بسیار، امام رضا علیه‏السلام را ناگزیر کرد که به خراسان حرکت کند. 

عالم بزرگ شیخ صدوق می‏نویسد: «امام رضا علیه‏السلام با مطرح کردن عذرهای بسیار، جواب رد می‏داد، سرانجام دریافت که مأمون دست بردار نیست، ناگزیر به سوی خراسان حرکت کرد و در این هنگام امام جواد علیه‏السلام هفت سال داشت.» [1] .

قابل توجه اینکه: مأمون در این نامه، از حضرت خواسته بود که از راه جبل (کرمانشاه و همدان و قم) نیاید، بلکه از راه بصره و اهواز و فارس بیاید. [2] .

گروهی به فرماندهی «رجاء بن ابی‏ضحاک» (یا جلودی) مأمور آوردن حضرت رضا علیه‏السلام با همراهانش از آل ابیطالب بودند، که آن حضرت را از راه بصره و اهواز و فارس بیاورند. 

علامه سید محسن امین در شرح این مطلب می‏نویسد: «کسانی که می‏خواهند از عراق به خراسان بروند، دو راه وجود داشت: 

1 - راه بصره، اهواز (خوزستان)، فارس (شیراز و نواحی آن)  و نیشابور. 

2 - راه دیگر از طریق شهرهای کوهستانی است، یعنی کرمانشاه، همدان، قم و.... 

منظور مأمون این بود که حضرت رضا علیه‏السلام از راه کوفه و شهرهای کوهستانی و قم نیاید، زیرا شیعیان، در این نواحی بسیار بودند، مأمون ترس آن را داشت که مبادا شیعیان در محور آن حضرت اجتماع کنند و بر ضد حکومت شورش نمایند. [3] .

حضرت رضا علیه‏السلام با همراهان وارد خراسان شده، و روانه پایتخت مأمون، شهر «مرو» شدند، مأمون و اطرافیان، استقبال گرمی از امام رضا علیه‏السلام نمودند و با تجلیل و احترام فراوان به آن حضرت و همراهانش خیر مقدم گفتند، برای حضرت رضا علیه‏السلام خانه‏ی جداگانه‏ای را تعیین نموده، و آن حضرت را به آنجا وارد نمودند. [4]

پی نوشته ها :

[1] عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 149 - اصول کافی، ج 2، ص 488 ت و 489.

[2] همان مدرک.

[3] اعیان الشیعه، ج 2، ص 18 - بنابراین آنچه را که از مرحوم سید بن طاووس (وفات یافته 693 ه. ق) در کتاب فرحة الغری نقل شده که امام رضا (ع) از طریق بلاد جبل و قم به سوی خراسان حرکت کرد و در قم مورد استقبال مردم قرار گرفت و... (فرحة الغری، ص 105) با روایت فوق سازگار نیست، و با توجه به اینکه مرحوم صدوق (وفات شده سال 381 ه. ق) به زمان امامان علیهم‏السلام نزدیکتر بوده و او در عیون اخبار الرضا، از آمدن آن حضرت به قم سخنی نگفته، اعتبار قول شیخ صدوق (ره) در این ماجرا تقدم دارد.

[4] کشف الغمه، ج 3، ص 101 - اعیان الشیعه، ج 2، ص 18.

مذاکرات مأمون با حضرت رضا و مسأله‏ ی ولایتعهدی

مذاکرات مأمون با حضرت رضا و مسأله‏ ی ولایتعهدی

هنگامی که امام رضا علیه‏السلام وارد «مرو» شد و مورد استقبال مأمون و همراهان قرار گرفت، در خانه‏ی مخصوصی که برای امام علیه‏السلام آماده شده بود وارد گردید و پس از چند روز استراحت و رفع خستگی راه، مذاکرات مأمون و حضرت رضا علیه‏السلام شروع شد، در اینجا نظر شما را به حدیثی که بیانگر خلاصه‏ی این مذاکرات است جلب می‏کنیم: 

اباصلت هروی می‏گوید: مذاکرات مأمون با حضرت چنین شروع و ادامه یافت: 

مأمون: ای پسر رسول خدا! علم، کمال، پارسایی و تقوا و عبادت تو را بخوبی شناخته‏ام، نظرم به اینجا رسیده که شما از من سزاوارتر به مقام رهبری هستید. 

امام رضا: به بندگی خدا افتخار می‏کنم، و به وسیله‏ی زهد از دنیا امید نجات از گزند دنیا را دارم، و به وسیله‏ی تقوا و پروا از گناهان، به رستگاری و وصول به نعمتهای الهی امیدوارم، و در پرتو تواضع در دنیا، آرزوی مقام ارجمند در پیشگاه خداوند دارم. 

مأمون: من تصمیم گرفته‏ام خودم را از مقام خلافت و رهبری عزل کنم و آن را بر عهده‏ی شما بگذارم. 

امام رضا: اگر این مقام از آن تو است، خداوند آن را برای تو قرار داده، بنابراین برای تو روا نیست لباسی را که خداوند آن را برای قامت تو دوخته، از قامتت بیرون آوری و به دیگری بسپاری، و اگر خلافت از آن تو نیست، برای تو روا نیست چیزی را که از آن تو نیست به من واگذار کنی. 

مأمون: ای پسر پیامبر! حتما باید این مقام را بپذیری! 

امام رضا: لست افعل ذلک طایعا ابدا: 

«هرگز این کار را از روی اختیار انجام نمی‏دهم.» 

مأمون، مکرر با امام در این مورد گفتگو می‏کرد و می‏کوشید که امام رضا علیه‏السلام مقام خلافت را بپذیرد، مطابق بعضی از روایات این مذاکرات حدود دو ماه به طول انجامید، امام همچنان درخواست مأمون را رد می‏کرد. [1] .

سرانجام مأمون از اینکه امام، مقام رهبری را بپذیرد، مأیوس گردید، در این هنگام به امام عرض کرد: «اکنون که مقام خلافت را نمی‏پذیری، و بیعت من از تو در مورد رهبری را دوست نداری، بنابراین ولیعهد من باش، تا بعد از من زمام امور رهبری را به دست گیری. 

 

امام رضا: سوگند به خدا پدرم از پدرانش، از امیرمؤمنان علیه‏السلام نقل کردند که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد من فرمود: «من قبل از تو در حالی که به زهر مسموم شده‏ام مظلومانه کشته می‏شوم، فرشتگان آسمان و زمین برای (مظلومیت) من می‏گریند، و در سرزمین غربت در کنار قبر هارون به خاک سپرده می‏شوم.» 

مأمون با شنیدن این سخن گریه کرد و سپس گفت: «ای پسر پیامبر! با زنده بودن من چه کسی تو را می‏کشد یا قدرت اسائه‏ی‏ادب نسبت به تو دارد؟!!» 

امام رضا: اگر خدا بخواهد قاتل خودم را معرفی می‏کنم. 

مأمون: ای پسر پیامبر! تو با این سخنت می‏خواهی، خود را سبک (و راحت) کنی و مقام (خلافت و ولیعهدی) را از خود دور سازی، تا مردم بگویند: علی بن موسی الرضا در دنیا زاهد است!! 

امام رضا: سوگند به خدا از آن هنگام که خدا مرا آفریده دروغ نگفته‏ام، و زهد را برای دنیا ننموده‏ام، و من می‏دانم که مقصود تو (از این ترفند و نیرنگ) چیست؟ 

مأمون مقصود من چیست؟ 

امام رضا: اگر راست بگویم در امان هستم. 

مأمون: آری در امان هستی. 

امام رضا: مقصود تو این است که مردم بگویند: «علی بن موسی الرضا علیه‏السلام در دنیا زهد ننمود، بلکه دنیا در او زهد نمود (او دنیا را رها نکرد بلکه دنیا او را رها کرد) [2]  آیا نمی‏بینید که به طمع خلافت، مقام ولایتعهدی را پذیرفت.» 

وقتی که مأمون سخن صریح و قاطع امام رضا علیه‏السلام را شنید، خشمگین شد و به امام گفت: «تو همواره با من برخورد ناپسند می‏کنی، و از خشونت و جلالت من خود را در امان می‏یابی، به خدا سوگند یاد می‏کنم که اگر ولایتعهدی را نپذیری، تو را بر آن مجبور سازم، اگر آن را بر عهده گرفتی که هیچ، وگرنه گردنت را می‏زنم.» 

امام رضا: خداوند مرا نهی کرده که خودم را با دست خودم به هلاکت بیفکنم، اگر پای اجبار و قتل در کار است، آنچه بخواهی انجام بده؛ 

و انا اقبل ذلک علی انی لا اولی احدا و لا اعزل احدا، و لا انقض رسما، و لا سنة، و اکون فی الامر من بعید مشیرا: 

«و من ولایتعهدی را می‏پذیرم مشروط بر اینکه: هیچ کس را نصب و عزل نکنم، و رسم و سنتی را جابجا ننمایم، بلکه دورادور نظارت و اشاره نمایم.» 

مأمون، پیشنهاد و شرایط امام رضا علیه‏السلام را پذیرفت، و آن حضرت را در حالی که از قبول ولایتعهدی ناراضی بود، ولیعهد خود قرار داد. [3] .

علامه اربلی در کتاب کشف الغمه، ماجرای مذاکرات مأمون با امام رضا علیه‏السلام را چنین بیان می‏کند: مأمون با فضل بن سهل (وزیر کشور و رئیس ارتش) با حضرت رضا علیه‏السلام خلوت کردند، در آنجا هیچ کس جز این سه نفر نبود، مأمون به امام عرض کرد: «می‏خواهم زمام مسلمانان را به دست تو دهم، و خود را از این مقام عزل کرده و آن را بر عهده‏ی تو بگذارم.» امام رضا علیه‏السلام در پاسخ فرمود: «خدا را خدا را! ای رئیس مؤمنان! من قدرت این کار را ندارم.» 

مأمون گفت: مقام ولایتعهدی را به تو می‏سپارم، امام فرمود: «مرا از این کار نیز معاف بدار.» 

مأمون در حالی که حضرت را تهدید می‏کرد گفت: حتما باید بپذیری، عمر بن خطاب در مورد شورای شش نفری که برای رهبری تشکیل داد، جدت امیرمؤمنان علی علیه‏السلام در میان آنها بود، عمر شرط کرد که هر کس مخالفت کند، گردنش زده شود، بنابراین هیچ راهی نیست جز اینکه ولایتعهدی را بپذیری. 

در این هنگام امام فرمود: «من ولایتعهدی را می‏پذیرم مشروط بر اینکه: 1 - امر و نهی نکنم 2 - فتوا ندهم 3 - قضاوت نکنم 4 - عزل و نصب نکنم 5 - امور و سنتها را جابجا ننمایم.» 

مأمون پیشنهاد امام را پذیرفت. [4] .

نتیجه اینکه: ولایتعهدی حضرت رضا علیه‏السلام - آن هم پس از اجبار - فقط اسمی بی‏مسمی، و مشروط بر کناره‏گیری از سیاستهای مأمون بود، مأمون با ترفندهای خود می‏خواست به خیال خود آن حضرت را بفریبد، و ارکان متزلزل حکومت خود را در پرتو وجود امام علیه‏السلام استوار سازد، ولی امام علیه‏السلام هوشمندانه خود را از چنگال او نجات داد، و به مردم فهماند که از رژیم سیاسی حکومت مأمون، کاملا جدا است، و هیچ‏گونه دخالتی ندارد، و این رابطه‏ی اجباری ظاهری هم - همان‏گونه که قبلا ذکر شد - برای احقاق حق و ابطال باطل، و دفاع از حقوق مستضعفین براساس رعایت «اهم و مهم» است. [5] .

 

 پی نوشته ها :

[1] بحار، ج 49، ص 134.

[2] اشاره به اینکه: امام رضا علیه‏السلام به طرف دنیا رفت، و پایگاه مردمی خود را از دست داد.

[3] عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 139 - وسائل الشیعه، ج 12، ص 146 و 147.

[4] کشف الغمه، ج 3، ص 102 - نظیر این مطلب در اصول کافی، ج 1، ص 489.

[5] رونوشت عهدنامه، و امضای امام رضا (ع) در پشت آن و امضای شهود دیگر، در کتاب اعیان الشیعه، ج 2، ص 20 و 21 آمده است.

مجلس بیعت با امام، به عنوان ولایتعهدی

مجلس بیعت با امام، به عنوان ولایتعهدی

مأمون تصمیم گرفت با حضور رجال و شخصیتها و دیگران، مجلسی تشکیل دهد و در آن مجلس رسما با حضرت رضا علیه‏السلام به عنوان ولایتعهدی بیعت نماید، فضل بن سهل که رئیس لشگری و کشوری بود و برادرش حسن بن سهل که او نیز از رجال کشور بود را به حضور طلبید و تصمیم خود را به آنها گفت، حسن بن سهل، این کار را بزرگ شمرد و به مأمون گفت: «با این کار، خلافت از خاندان شما بیرون خواهد رفت.» [1] .

مأمون گفت: من با خدا عهد کرده‏ام که اگر بر برادرم امین پیروز شدم، خلافت را به برترین انسانها از خاندان ابوطالب بسپارم، و من در روی زمین کسی را برتر از حضرت رضا علیه‏السلام نمی‏شناسم. 

وقتی که فضل بن سهل و حسن بن سهل، پافشاری و تصمیم قاطع مأمون را دریافتند، دیگر از سخن گفتن خودداری نمودند، آنگاه مأمون آن دو را نزد حضرت رضا علیه‏السلام فرستادند تا او را برای مجلس بیعت آماده سازند. 

آنها نزد امام آمدند و در این مورد گفتگو کردند، امام از پذیرفتن آن خودداری می‏کرد، آنها اصرار کردند، تا اینکه آن حضرت ناگزیر پذیرفت، آنها نزد مأمون آمده و پذیرش حضرت را گزارش دادند، مأمون خوشحال شد، و روز پنجشنبه پنجم ماه رمضان سال 201 ه. ق به عنوان روز بیعت، اعلام گردید. [2] .

شخصیتها، رجال، قضات، بزرگان و... در آن مجلس شرکت کردند، مأمون فرمان داد که حاضران لباس سبز (که شعار علویان بود) بپوشند و لباس سیاه را که شعار عباسیان بود از تن بیرون آوردند. 

مأمون در آن مجلس نشست و برای حضرت رضا علیه‏السلام تشک و پشتی بزرگ گذاشتند، به طوری که به پشتی و فرش مأمون متصل می‏شد، امام علیه‏السلام را با لباس سبز بر آن نشاندند، و عمامه نیز بر سر آن حضرت بود، و شمشیری حمایل داشت. 

در این هنگام مأمون به پسرش عباس فرمان داد که قبل از همه با آن حضرت بیعت کند، امام رضا علیه‏السلام خود را برای بیعت آماده کرد، دستش را بالا گرفت به طوری که پشت دست به طرف آن بزرگوار، و کف آن به روی مردم بود، مأمون به امام عرض کرد: دست خود را برای بیعت باز کن (و زیر بگیر) حضرت فرمود: «همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله این‏گونه بیعت می‏کرد.» آنگاه همه‏ی حاضران بیعت کردند، و دست امام همچنان بالای دستها بود. [3] .

در این وقت سخنرانان و شاعران با ذکر فضایل حضرت رضا علیه‏السلام مجلس را گرم کردند و پرچمها را بر بالای سر آن حضرت به اهتزاز درآوردند، مأمون ابوعباد را (که ظاهرا خزینه‏دار بود) طلبید، او حاضر شد و یکایک اهل مجلس را صدا می‏زد و به آنها جایزه می‏داد. 

در پایان، مأمون از حضرت رضا علیه‏السلام خواست برای مردم خطبه بخواند، آن حضرت خطبه‏ی بسیار کوتاهی خواند پس از حمد و ثنای الهی فرمود: 

ان لنا علیکم حقا برسول الله، و لکم علینا حقا به، فاذا انتم ادیتم الینا ذلک، وجب علینا الحق لکم: 

در این وقت سخنرانان و شاعران با ذکر فضایل حضرت رضا علیه‏السلام مجلس را گرم کردند و پرچمها را بر بالای سر آن حضرت به اهتزاز در آوردند، مأمون ابوعباد را (که ظاهرا خزینه دار بود) طلبید، او حاضر شد و یکایک اهل مجلس را صدا می‏زد و به آنها جایزه می‏داد. 

در پایان، مأمون از حضرت رضا علیه‏السلام خواست برای مردم خطبه بخواند، آن حضرت خطبه‏ی بسیار کوتاهی خواند پس از حمد و ثنای الهی فرمود: 

ان لنا علیکم حقا برسول الله، و لکم علینا حقا به، فاذا انتم ادیتم الینا ذلک، وجب علینا الحق لکم: 

«همانا از برای ما بر شما حقی است به واسطه‏ی رسول خدا صلی الله علیه و آله، و از برای شما بر ما حقی است، هرگاه حق ما را به ما دادید، بر ما نیز مراعات حق شما لازم است.» [4] .

سپس مأمون فرمان داد سکه‏های پول را به نام امام رضا علیه‏السلام مهر زدند، و به اسحاق بن موسی (برادر حضرت رضا علیه‏السلام) امر کرد تا با دختر عمویش، دختر اسحاق بن امام صادق علیه‏السلام ازدواج کند، و نیز دستور داد در آن سال اسحاق بن موسی سرپرست امور حاجیان گردد. [5] .

احمد بن محمد بن سعید (فرماندار مدینه) در آن سال در مدینه برفراز منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله خطبه خواند، و در آن خطبه اعلام کرد که علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهم‏السلام ولیعهد مسلمانان شد، و این شعر را نیز خواند: 

 

ستة آباء هم ماهم‏

افضل من یشرب صوب الغمام‏

 

«اینها (پدران امام رضا تا حضرت علی) شش تن از پدران حضرت رضا علیه‏السلام هستند، که برترین کسانی که از آب باران نوشیده‏اند، می‏باشند. [6] .

شاعران، بخصوص دعبل خزاعی، و ابونواس، اشعاری سرودند و خواندند و جایزه گرفتند. 

از عجایبی که نشان‏دهنده‏ی پایگاه تنگاتنگ امام رضا علیه‏السلام در میان مردم است اینکه: دعبل خزاعی اشعار «مدارس آیات» را در محضر امام رضا علیه‏السلام خواند، امام انعام سرشاری به او داد، او چیزی از لباس امام را به عنوان تبرک از آن حضرت تقاضا کرد، امام جامه مبارک خود را به او داد، دعبل به قصد وطن خود از خراسان بیرون آمد در مسیر راه به قم رسید، مردم قم آن لباس را به هزار دینار (هزار سکه طلا) از دعبل خریدند، او حاضر به این معامله نشد، وقتی که دعبل از قم خارج گردید، مردم قم بیرون آمدند و سر راه او را بستند، و آن لباس را با زور از او گرفتند، او به قم بازگشت و با مردم مذاکره کرد، سرانجام مردم قم، قطعه‏ای از آن لباس را به هزار دینار (هزار سکه طلا) از او خریداری نمودند. [7] .

 

 پی نوشته ها :

[1] این دو برادر، میانه‏ی خوبی با امام رضا (ع) نداشتند، چرا که دست‏پرورده‏ی برمکیان بودند، و تا می‏توانستند بر ضد آن حضرت اقدام می‏نمودند.

[2] به نوشته‏ی بعضی؛ این مجلس در روز دهم ماه رمضان سال 201 برگزار شد، نخستین کسی که با امام (ع) بیعت کرد، عباس پسر مأمون بود، بعد از او فضل بن سهل، سپس یحیی بن اکثم مفتی دربار، و بعد از او عبدالله بن طاهر، فرمانده‏ی لشگر، و سپس عموم بزرگان و رجال بنی‏عباس که حاضر بودند، بیعت کردند (زندگانی پیشوای هشتم، نوشته سید علی محقق، ص 82 و 87). 

روایت شده: مأموم بالای منبر رفت و گفت: «ای مردم! فرارسید بیعت با علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب (ع) سوگند به خدا اگر من این نامها را بر کر و گنگ بخوانم، به اذن خدا شفا می‏یابند.» (بحار، ج 49، ص 130).

[3] فرفع الرضا یده، فتلقی بظهرها وجه نفسه و ببطنها وجوههم (ترجمه ارشاد مفید، ج 2، ص 253) نگارنده با مطالعه این مطلب به یاد دست بلند کردن حضرت امام خمینی (قدس سره) و دست بلند کردن رهبر معظم انقلاب حضرت آیت‏الله خامنه‏ای (دام ظله) افتادم، که بیانگر یک نوع بیعت مردم با آنها است.

[4] این خطبه کوتاه نیز از ناخشنودی امام رضا (ع) از ولایتعهدی حکایت می‏کند.

[5] و دخترش ام‏حبیبه را به عقد ازدواج حضرت رضا (ع) درآورد، و دختر دیگر خود ام‏الفضل را همسر امام جواد (ع) نمود، و خودش با وساطت فضل بن سهل، با توران دختر حسن بن سهل ازدواج کرد و همه این امور در یک روز واقع شد (بحار، ج 49، ص 132) به روایت دیگر مجلس بیعت در روز 5 رمضان سال 201 رخ داد، و مأمون دخترش ام‏حبیب را در آغاز سال 202 یعنی حدود چهار ماه بعد از بیعت، به عقد ازدواج امام (ع) درآورد (بحار، ج 49، ص 221).

[6] اقتباس از ترجمه ارشال مفید، ج 2، ص 252 تا 254 - کشف الغمه، ج 3، ص 103 و 107.

[7] کشف الغمه، ج 3، ص 105.

نماز پرشکوه عید امام رضا که ناتمام رها شد

نماز پرشکوه عید امام رضا که ناتمام رها شد

پس از مجلس بیعت برای ولایتعهدی حضرت رضا علیه‏السلام که در روز 5 رمضان سال 203 رخ داد، (25 روز بعد) روز عید فطر فرارسید [1]  مأمون توسط شخصی، برای امام رضا علیه‏السلام پیام داد که برای نماز عید آماده شو، و آن را اقامه کن و خطبه‏ی آن را بخوان. 

امام رضا علیه‏السلام به مأمون پیام داد: «به شروطی که در مورد ولایتعهدی بین من و تو بود، آگاه هستی، بنابراین مرا از خواندن نماز عید و خطبه (که از شؤون حکومت است) معاف بدار.» 

مأمون: می‏خواهم با انجام این کار، احساسات مردم آرام گردد، و آنها فضایل و کمالات تو را بشناسند. 

حضرت رضا علیه‏السلام کرارا از مأمون خواست که مرا معاف بدار، ولی مأمون با اصرار و پافشاری، می‏گفت: «باید نماز عید را شما اقامه کنی!!» 

سرانجام حضرت رضا علیه‏السلام به مأمون پیغام داد که اگر بنا است من نماز را بخوانم، من مانند روش پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه‏السلام نماز را می‏خوانم (نه مانند روش خلفا). 

مأمون: «هرگونه می‏خواهی، بخوان.» آنگاه مأمون دستور داد تمام مردم صبح زود به در خانه‏ی امام رضا علیه‏السلام آمده و اجتماع کنند. 

یاسر خادم می‏گوید: سرداران و سپاهیان در خانه‏ی امام، و اطراف آن اجتماع کردند، مردم از بزرگ و کوچک و زن و مرد و کودک سر راه امام، صف کشیدند، عده‏ای در پشت‏بامها رفتند (شکوه ملکوتی خاصی همه جا را فراگرفت) هنگامی که خورشید طلوع کرد، امام رضا علیه‏السلام غسل نمود و عمامه‏ی سفیدی که از پنبه بود بر سر نهاد، یک سرش را روی سینه و سر دیگرش را میان دو شانه انداخت، و دامن به کمر زد، و به همه‏ی پیروانش دستور داد چنان کنند. 

سپس عصای پیکان‏داری را به دست گرفت و بیرون آمد، ما در پیشاپیش آن حضرت حرکت می‏کردیم، او پابرهنه بود، وقتی که حرکت کرد و سر به سوی آسمان بلند کرد و چهار بار تکبیر گفت (آنچنان تکبیرهای آن حضرت پرجذبه و ملکوتی بود که) ما گمان کردیم آسمان و در و دیوار، همه با او هماهنگ و همنوا می‏گویند: الله اکبر... 

ارتشیان و کشوریان، با شکوه ویژه‏ای، صف در صف ایستاده بودند، امام رضا علیه‏السلام دم در خانه ایستاد و فرمود: 

الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر [الله اکبر] علی ما هدانا، الله اکبر علی ما رزقنا من بهیمة الانعام و الحمدلله علی ما ابلانا: [2] .

همه‏ی جمعیت، صدای خود را به این تکبیرها بلند کردند (آنچنان آوای ملکوتی تکبیر در فضای ملکوتی محضر امام، پیچید و اثربخش بود) که سراسر شهر «مرو» یکپارچه به گریه و شیون و فریاد تبدیل گردید، هنگامی که سردمداران و رؤسا، دیدند امام رضا علیه‏السلام با کمال سادگی و با پای برهنه از خانه بیرون آمده، از مرکبها پیاده شدند و پا برهنه گشتند و همراه امام حرکت نمودند، حضرت در هر قدمی می‏ایستاد و سه تکبیر می‏گفت، زمین و زمان با احساسات پرشوری در حالی که گویا اشک می‏ریزند، با غرش تکبیر، همنوا شده بودند. 

وضع آن صحنه‏ی عظیم ملکوتی را به مأمون گزارش دادند، فضل بن سهل ذوالریاستین (نخست‏وزیر و رئیس ارتش) در نزد مأمون بود، به مأمون گفت: 

«ای امیرمؤمنان! اگر امام رضا علیه‏السلام با این شکوه به مصلی برسد، مردم شیفته‏ی مقام او گردند (و آنگاه برای مقام شما خطرناک خواهد شد)، صلاح این است که از او بخواهی تا بازگردد.» 

مأمون، شخصی را نزد امام رضا علیه‏السلام فرستاد و توسط او درخواست بازگشت کرد. 

امام رضا علیه‏السلام بی‏درنگ کفش خود را طلبید و سوار بر مرکب شد و بازگشت. [3] .

شیخ مفید (ره) در ارشاد می‏نویسد: مأمون برای حضرت رضا علیه‏السلام چنین پیام داد: «ما تو را زحمت دادیم، و نمی‏خواهیم زحمت دیگری بر تو افزون گردد، کرم فرما و بازگرد، و باید همان پیش‏نمازی که (قبلا) با آنها اقامه‏ی نماز می‏کرد، نماز را اقامه کند.» امام علیه‏السلام بازگشت، سر و صدا و فریاد و اختلاف مردم بلند شد و در آن روز، نماز عید بدرستی انجام نشد. [4] .

پی نوشته ها :

[1] الائمة الاثنی عشر (هاشم معروف)، ص 394.

[2] از جمله آخر این تکبیرات برمی‏آید که امام برای نماز عید قربان حرکت می‏کرده است!.

[3] اصول کافی، ج 1، ص 489 و 490.

[4] ترجمه ارشاد مفید، ج 2، ص 257.

پاسخ امام رضا به پرسشهای اعتراض ‏آمیز

پاسخ امام رضا به پرسشهای اعتراض ‏آمیز

همان‏گونه که قبلا یادآوری شد، هرگز امام رضا علیه‏السلام به پذیرش ولایتعهدی راضی نبود، بلکه بر اثر تهدید مأمون، به آن مجبور گردید. 

ناخشنودی آن حضرت در حدی بود که می‏گفت: «خدایا اگر نجات من از آنچه در آن هستم به وسیله‏ی مرگ است، همین لحظه مرگ مرا برسان، آن حضرت همواره محزون و غمگین بود تا از دنیا رفت.» [1] .

پس از ولایتعهدی ظاهری آن حضرت، عده‏ای به صورت سؤال و بعضی به صورت اعتراض، از آن حضرت پرسیدند: که چرا ولایتعهدی مأمون را پذیرفته است؟ آن بزرگوار در پاسخ آنها گاهی می‏فرمود: 

«عزیز مصر، مشرک بود، حضرت یوسف پیامبر خدا بود، یوسف از عزیز مصر درخواست کرد که او را رئیس دارایی کشور کند، در صورتی که مأمون مسلمان است و من نیز وصی هستم.» 

زمانی می‏فرمود: «خدا می‏داند که مرا بین قبول و قتل مجبور ساختند، قبول را بر قتل ترجیح دادم، آیا یوسف علیه‏السلام پیامبر خدا نبود، او هنگام ضرورت رئیس دارایی کشور مصر گردید، اضطرار و اجبار مرا بر آن واداشت.» [2] .

و در عبارتی فرمود: 

علی انی ما دخلت فی هذا الامر الا دخول خارج منه، فالی الله المشتکی، و هو المستعان: 

«به علاوه من بر مسأله‏ی ولایتعهدی وارد نشدم مگر همچون کسی که در عین ورود، بیرون از آن هستم (یعنی هیچ‏گونه دخالتی ندارم، بلکه فقط نامی از ولایتعهدی است) به سوی خدا شکایتم را می‏برم، و او است محور یاری‏طلبان.» 

شخص دیگری به امام رضا علیه‏السلام عرض کرد: چه چیز موجب شد که ولایتعهدی مأمون را پذیرفتی؟ امام علیه‏السلام در پاسخ فرمود: «همان چیزی که موجب شد جدم امیرمؤمنان علی علیه‏السلام به شورای (شش نفری عمر بن خطاب) وارد گردید.» 

از این پاسخها چند مطلب زیر به دست می‏آید: 

1 - امام رضا علیه‏السلام از پذیرش ولایتعهدی ناراضی بود. 

2 - آن حضرت برای قبول آن، مجبور گردید. 

3 - ولایتعهدی آن حضرت، ظاهری و اسم بی‏مسمی بود. 

4 - ولایتعهدی او همچون ورود یوسف در دستگاه طاغوتی فراعنه مصر، برای احقاق حق و دفاع از حقوق مستضعفین، از روی ضرورت بود. 

5 - ولایتعهدی آن حضرت، همچون ورود امیرمؤمنان علی علیه‏السلام در شورای شش نفری عمر، از روی اجبار و اتمام حجت بود. 

اینک در اینجا برای توضیح بیشتر به چند نمونه، شامل بیانات فرهنگ‏ساز آن حضرت، و موضعگیری سیاسی او، و مناظرات او اشاره می‏کنیم، تا به آنچه گفته شد پی ببریم: 

 

>پاسخهای امام رضا به سؤالات مأمون

>فریب ظاهرسازی مأمون را نخور

>مناظره‏ی امام رضا با یکی از منکران خدا

پاسخهای امام رضا به سؤالات مأمون

به دستور مأمون، مجلسی از فقها و فیلسوفان، فرقه‏های مختلف، در حضور امام رضا علیه‏السلام تشکیل شد، و خود مأمون نیز در مجلس شرکت نمود. 

در این مجلس، یکی از علما از امام پرسید: «مقام امامت برای مدعی آن، از چه راه ثابت می‏شود؟» 

امام: «با تصریح پیامبر صلی الله علیه و آله و دلایل، ثابت می‏گردد.» 

عالم: «دلالت بر صدق امامت چیست؟» 

امام: «در علم و استجابت دعای او.» 

عالم: «شما چگونه از حوادث خبر می‏دهید؟» 

امام: «براساس عهدی که بین ما و رسول خدا صلی الله علیه و آله وجود دارد.» 

عالم: «شما از دلهای مردم چگونه خبر می‏دهید؟» 

امام: «آیا سخن پیامبر صلی الله علیه و آله به شما نرسیده است که فرمود: 

اتقوا فراسة المؤمن فانه ینظر بنور الله: 

«مراقب فراست و تیزهوشی مؤمن باشید چرا که او به کمک نور خدا می‏نگرد.» 

عالم: «آری این سخن به ما رسیده است.» 

امام: «هیچ مؤمنی نیست مگر اینکه دارای هوش تیز و سرعت انتقال است، و با نور خدا به اندازه‏ی ایمان و بصیرت و شناختش، به اشیاء می‏نگرد، و خداوند در وجود امامان، آنچه را که در میان همه‏ی مؤمنان پخش کرده، جمع نموده است (یعنی همه‏ی فضایل و فراست مؤمنان، در وجود ما موجود است) قرآن در آیه 75 سوره‏ی حجر می‏فرماید: 

ان فی ذلک لآیات للمتوسمین: 

«در این سرگذشت عبرت‏انگیز (عذاب قوم لوط) برای هوشیاران، نشانه‏هایی است.» 

نخستین کسی از بین هوشیاران، پیامبر صلی الله علیه و آله بود، سپس امیرمؤمنان علی علیه‏السلام و پس از آن، حسن علیه‏السلام، حسین علیه‏السلام و امامان و فرزندان حسین علیه‏السلام تا روز قیامت.» 

در این هنگام مأمون به امام رضا علیه‏السلام نگاه کرد و گفت: «ای ابوالحسن! بر بیان خود بیفزا، و بیشتر ما را بهره‏مند کن، و خصایص امامان را که خداوند عطا فرموده است برشمر!» 

امام: «خداوند ما را با وحی که از جانب اوست، تأیید می‏کند، آن روح، پاک و مقدس است، و از فرشتگان نیست، همراه هیچ کس از پیشینیان نبوده، فقط با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و با ما امامان است. آن روح، امامان را تأیید و موفق می‏سازد، و آن ستونی از نور بین ما و خدای بزرگ است.» 

مأمون: «به من خبر رسیده که گروهی در حق شما غلو (زیاده‏روی) می‏کنند، و مقام شما را از حد و مرز خود بالا می‏برند.» 

امام: پدرم از پدرانش تا رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردند که فرمود: 

«مرا زیادتر از شایستگیم، بالا نبرید، زیرا خداوند قبل از آنکه مرا به پیامبری بپذیرد، مرا به عنوان عبد (بنده) پذیرفت، خداوند می‏فرماید: 

ما کان لبشر ان یؤتیه الله الکتاب و الحکم و النبوة ثم یقول للناس کونوا عبادا لی من دون الله و لکن کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم تدرسون - و لا یأمرکم ان تتخذوا الملائکة و النبیین اربابا أیأمرکم بالکفر بعد اذا انتم مسلمون: 

«برای هیچ بشری سزاوار نیست که خداوند کتاب آسمانی و حکم و نبوت به او دهد، و سپس او به مردم بگوید غیر از خدا، مرا پرستش کنید، بلکه (سزاوار مقام او این است که بگوید) مردمی الهی باشید، به آن‏گونه که کتاب خدا را آموخته‏اید، و درس خوانده‏اید - و نه اینکه شما را دستور دهد که فرشتگان و پیامبران را پروردگار خود انتخاب کنید - آیا شما را به کفر دعوت می‏کند، پس از آنکه مسلمان شدید؟ (آل عمران / 80 / 79) 

امام رضا علیه‏السلام افزود: «امام علی علیه‏السلام فرمود: دو گروه در مورد من به هلاکت رسیدند، و من بی‏تقصیرم: دوست تندرو، و دشمن افراطی. 

و من در پیشگاه خدا از کسی که در حق ما زیاده‏روی کند، بیزاری می‏جویم، مانند بیزاری عیسی علیه‏السلام از مسیحیان افراطی که در قرآن (آیه 116 و 117 سوره‏ی مائده و 172 نساء و 75 مائده) آمده است. 

مأمون: «نظر شما درباره‏ی رجعت (بازگشت مردگان در دنیا) چیست؟» 

امام: «رجعت حق است، در میان امتهای پیشین بوده، و قرآن از رجعت سخن گفته است، و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «در این امت همه‏ی آنچه در امتهای قبل بود، بدون کم و کاست نیز هست، و وقتی که حضرت مهدی علیه‏السلام از فرزندانم، خروج و قیام کرد، عیسی از آسمان فرود می‏آید و در نماز به او اقتدا می‏کند اسلام در آغاز، غریب بوده، و در آینده نیز غریب خواهد شد، خوشا به حال غریبها.» 

شخصی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: «پس از آن چه خواهد شد؟» 

پیامبر صلی الله علیه و آله در پاسخ فرمود: «آنگاه حق به صاحبش برمی‏گردد.» 

مأمون: شما درباره‏ی تناسخ (انتقال روح مرده به زنده دیگر) چه می‏گویید؟ 

مأمون: «کسی که معتقد به تناسخ باشد به خدا کافر شده و بهشت و دوزخ را انکار کرده است.» 

مأمون: «شما درباره‏ی مسخ‏شدگان چه می‏گویید؟» 

امام: «آنها قومی بودند که خداوند بر آنها غضب کرد و به صورت (میمون و خوک) مسخ نمود، و پس از سه روز مردند، و نسلی از آنها بجای نماند. 

آنچه در دنیا از میمون و خوک و... وجود دارد که نام مسخ‏شده، بر آنها نهاده‏اند، مانند سایر حیوانات حرام‏گوشت هستند.» 

مأمون: «ای ابوالحسن! خداوند مرا بعد از تو زنده نگذارد، سوگند به خدا علم صحیح، تنها در نزد تو و در نزد خاندان شما است، و علوم پدرانت به نزد تو منتهی شده است، خداوند از اسلام و مسلمانان، جزای نیکی به تو عنایت کند.» 

حسن بن جهم که یکی از حاضران در مجلس بود، می‏گوید: «در پایان مجلس، امام رضا علیه‏السلام برخاست و به خانه‏اش رفت، و من به دنبالش رفتم و در خانه‏اش به او عرض کردم: «ای پسر رسول خدا! شکر و سپاس خدا را که شایستگی شما بروز کرد، و مأمون احترام شایانی از شما نمود، و گفتار شما را پذیرفت.» 

امام فرمود: «ای پسر جهم! احترامهای مأمون شما را فریب ندهد، او بزودی با زهر مرا می‏کشد، و این سخن بین من و تو، محرمانه باشد، این عهدی است از رسول خدا به من، تا زنده‏ام آن را به هیچ کس نگو.» 

حسن بن جهم می‏گوید: «این موضوع را به هیچ کس نگفتم، تا آن موقع که آن حضرت را در طوس، مسموم کردند....» 

این یک نمونه از بیانات امام رضا علیه‏السلام در مجلس علما و بزرگان بود، که نقش بسزایی در استحکام مبانی فرهنگی شیعی داشت. [3] .

 فریب ظاهرسازی مأمون را نخور

روایت شده: علی بن محمد بن جهم می‏گوید: روزی به مجلس مأمون رفتم، حضرت رضا علیه‏السلام در آن مجلس بود، مأمون به او عرض کرد: «ای پسر رسول خدا! مگر شما نمی‏گویی که پیامبران علیهم‏السلام معصوم می‏باشند؟» 

امام رضا: آری، چنین می‏گوییم. 

مأمون: پس این سخن خداوند چه معنی دارد که می‏فرماید: 

و عصی آدم ربه فغوی: 

«آدم، نافرمانی پروردگارش را کرد و از رسیدن به مقصود بازماند.» (طه / 121) 

امام رضا علیه‏السلام، پاسخ او را داد. 

سپس مأمون از آیه‏ی دیگری پرسید، و امام رضا علیه‏السلام جوابش را داد، و مأمون همواره سؤال می‏کرد، و امام جواب می‏داد، تا اینکه: مأمون برای نماز برخاست، و دست محمد بن جعفر (عموی حضرت رضا علیه‏السلام) را که در مجلس حاضر بود گرفت، و گفت پسر برادرت [حضرت رضا علیه‏السلام] را چگونه دیدی؟ 

محمد بن جعفر علیه‏السلام جواب داد: «او مردی عالم است، و هرگز ندیدم که او برای کسب علم به نزد دانشمندی برود.» [یعنی علم او، علم خداداد است.] 

مأمون به او گفت: «همانا برادرزاده‏ات (حضرت رضا علیه‏السلام) از خاندان رسالت است، که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره‏ی آنها فرمود: «آگاه باشید همانا نیکان عترت من، و پاک‏سرشتان اهل‏بیت من، در کودکی بردبارترین مردم، و در بزرگی دانشمندترین انسانها هستند، به آنان چیزی نیاموزید، زیرا آنها از شما آگاهتر هستند، شما را از باب هدایت، خارج نمی‏سازند، و به باب گمراهی وارد نمی‏نمایند.» 

حضرت رضا علیه‏السلام به خانه‏ی خود، بازگشت، بامداد فردای آن روز، به حضور حضرت رضا علیه‏السلام رسیدم، و سخن مأمون و پاسخ عمویش محمد بن جعفر علیه‏السلام را برای آن حضرت، بازگو کردم، آن بزرگوار لبخندی زد و فرمود: یابن جهم لا یغرنک ما سمعته منه، فانه سیغتالنی، و الله ینتقم لی منه: 

«ای پسر جهم! سخنان مأمون تو را گول نزند، چرا که بزودی او مرا به طور ناگهانی و بی‏خبر می‏کشد و خداوند انتقام مرا از او خواهد گرفت.» [4] .

مناظره‏ی امام رضا با یکی از منکران خدا

یکی از منکران وجود خدا، نزد حضرت رضا علیه‏السلام آمد، گروهی در محضر آن حضرت بودند، امام به او فرمود: 

اگر حق با شما باشد - ولی چنین نیست - در این صورت ما و شما برابریم، و نماز و روزه و زکات و ایمان ما به ما زیان نخواهد رسانید، و اگر حق با ما باشد - چنانکه همین است - در این صورت ما رستگاریم و شما زیانکار و در هلاکت خواهید بود. 

منکر خدا: به من بفهمان که خدا چگونه است؟ و در کجاست؟ 

امام: وای بر تو، این راهی که می‏روی غلط است، خدا چگونگی را چگونه کرد، بدون آنکه او به چگونگی، توصیف شود، و او امکان را مکان کرد، بی‏آنکه خود دارای مکان باشد، بنابراین ذات پاک خدا با چگونگی و مکان، شناخته نمی‏شود و با هیچ یک از نیروی حس، درک نمی‏شود، و به هیچ چیزی تشبیه نمی‏گردد. 

منکر خدا: اگر خدا با هیچ یک از نیروهای حس، درک نمی‏شود، بنابراین او چیزی نیست. 

امام: وای بر تو، اینکه نیروهای حس تو از درک او عاجز هستند، او را انکار کردی، ولی ما در عین آنکه نیروهای حس ما از درک ذات پاک او، عاجز است، به او ایمان داریم، و یقین داریم که او پروردگار ما است، و به هیچ چیزی شباهت ندارد. 

منکر خدا: به من بگو خدا از چه زمانی بوده است؟ 

امام: به من خبر بده که خدا از چه زمانی نبوده است، تا من به تو خبر دهم که در چه زمانی بوده است. 

منکر خدا: دلیل بر وجود خدا چیست؟ 

امام: من وقتی که به پیکر خودم می‏نگرم، نمی‏توانم در طول و عرض آن چیزی بکاهم یا بیفزایم، زیانها و بدیهایش را از آن دور سازم، و سودش را به آن برسانم، از همین موضوع یقین کردم که این ساختمان، دارای سازنده‏ای است، از این رو به وجود صانع و سازنده اعتراف کردم، به علاوه گردش سیارات، پیدایش ابرها، وزیدن بادها و سیر خورشید، ماه و ستارگان و نشانه‏های شگفت‏انگیز و آشکار دیگر را که دیدم، دریافتم که این گردنده‏ها، گرداننده دارد، و این موجودات دارای سازنده و پردازنده می‏باشد. [5] .

پی نوشته ها :

[1] بحار، ج 49، ص 140.

[2] همان مدرک، ص 139 - وسائل الشیعه، ج 12، ص 146 و 147.

[3] عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 200 و 202.

[4] انوار البهیه، ص 342 و 343.

[5] اصول کافی، ج 1، ص 78.

ماجرای جنجالی نماز طلب باران

ماجرای جنجالی نماز طلب باران

پس از ماجرای ولایتعهدی امام رضا علیه‏السلام، مدتی باران نیامد بعضی از حاشیه‏نشینان مأمون که دلی ناپاک داشتند گفتند: «باران نیامدن به خاطر ولایتعهدی آن حضرت است.» این مطلب به گوش مأمون رسید، بسیار ناراحت شد، از حضرت رضا علیه‏السلام تقاضا کرد برای طلب باران دعا کند، حضرت رضا علیه‏السلام روز دوشنبه را برای دعای استسقاء تعیین کرد، و فرمود: شب رسول خدا صلی الله علیه و آله را در عالم خواب دیدم همراه امیرمؤمنان علی علیه‏السلام نزد من آمده و فرمود: «پسرم! تا روز دوشنبه صبر کن، سپس در آن روز از درگاه خدا طلب باران کن، خداوند باران می‏فرستد و مردم به عظمت مقام تو در پیشگاه خدا پی می‏برند.» 

روز دوشنبه فرارسید، آن حضرت به صحرا رفت مردم از خانه‏ها بیرون آمدند، امام رضا علیه‏السلام بر بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنا گفت: «خدایا! تو حق ما خاندان رسالت را بزرگ نمودی، مردم طبق فرمان تو، به ما متوسل شده‏اند، و امید به فضل، رحمت، احسان و نعمت تو دارند، باران سودمند و گسترده‏ی فراوان و بی‏ضرر بر آنها بفرست، ولی این باران را پس از بازگشت مردم به خانه‏های خود نازل کن.» 

روایت کننده می‏گوید: سوگند به خدا همان لحظه، حرکت ابرها در هوا شروع شد، و رعد و برق پدید آمد، و مردم به جنب و جوش افتادند که تا باران نیامده به خانه‏های خود برگردند، امام رضا علیه‏السلام به آنها فرمود: آرام باشید، این ابر مال شما نیست بلکه برای فلان منطقه است، آن ابر رفت و ابر دیگر با رعد و برق آمد، مردم خواستند حرکت کنند، امام فرمود: این ابر نیز مربوط به فلان منطقه است، به همین ترتیب ده بار ابر آمد و از فضای آنجا عبور کرد، و امام در هر بار به مردم می‏فرمود: «این ابر برای شما نیست.» 

هنگامی که یازدهمین ابر آمد، امام به مردم فرمود: این ابر را خداوند برای شما فرستاده است، در برابر فضل و کرم خدا، شکر کنید، و به سوی خانه‏ها و قرارگاههایتان بازگردید، که تا به خانه‏ها نرسیده‏اید باران نمی‏بارد، سپس آنچه که شایسته‏ی کرم خدا است باران می‏بارد، آنگاه امام از فراز منبر پایین آمد، و مردم به خانه‏های خود رفتند، در همان وقت باران شدید بارید به طوری که حوض‏ها و گودالها و نهرها پر از آب گردید، مردم با احساسات پاک می‏گفتند: 

«کرامتهای خدا بر فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله مبارک باد.» 

سپس امام رضا علیه‏السلام نزد جمعیت آمد و آنها را موعظه کرد، و به سپاسگزاری از درگاه خدا در برابر نعمتهایش فراخواند...[1] .

پی نوشته ها :

 [1] اقتباس از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 167 تا 170.