مناظرات و بحث هاي امام رضا

برای ورود به هر بخش کلیک کنید .

برای ورود به هر بخش کلیک کنید .
مناظره ي امام رضا درباره ي عترت و امت
باز اين بحث ديگري است که امام با دليل ثابت ميکند که خدا عترت طاهرهي پيامبر را برگزيده است. مناظره در حضور مأمون و گروهي از علماي عراق و خراسان اتفاق افتاد. مأمون از علما دربارهي معني اين آيه پرسيد: «ثم اورثنا الکتاب الذين اصطفينا من عبادنا» [1] علما گفتند: خداي عزوجل با اين آيه تمام امت را اراده کرده است.
مأمون گفت: اي ابوالحسن، تو چه ميگويي؟
پس امام رضا عليهالسلام فرمود: من مانند اينها نميگويم ولکن ميگويم خدا به اين آيه عترت طاهره را قصد کرده است.
مأمون گفت: و چگونه عترت را بدون امت قصد کرده است؟
پس حضرت رضا عليهالسلام فرمود: اگر او امت را اراده کرده بود همهي آنها در بهشت بودند به خاطر قول خداي متعال که ميفرمايد: «فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن الله ذلک هو الفضل الکبير» [2] سپس جمع کرد کل آنها را در بهشت، پس خداي عزوجل ميفرمايد: «جنات عدن يدخلونها يحلون فيها من اساور من ذهب» [3] پس وراثت براي عترت طاهره است نه براي غير آنها.
مأمون گفت: عترت طاهره کيستند؟
امام رضا عليهالسلام فرمود: کساني که خدا در کتابش آنان را توصيف کرده و گفته است: «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا» [4] و آنها کساني هستند که رسول خدا صلي الله عليه و آله دربارهشان فرموده است: «من در ميان شما دو چيز سنگين ميگذارم و اگر شما از آنها جدا نشويد هرگز گمراه نميشويد و آن دو، کتاب خدا و عترت مناند که هرگز از يکديگر جدا نخواهند شد تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. مواظب باشيد که رفتارتان با آنها در پيروي از من چگونه خواهد بود. اي مردم، سعي نکنيد به آنها چيزي بياموزيد زيرا آنان عالمتر از شما هستند.»
علما يکصدا گفتند: اي ابوالحسن، به ما بگو که آيا عترت همان آل هستند يا غير آل؟
امام رضا عليهالسلام فرمود: آنها آل هستند.
علما با امام مخالفت کردند، گفتند: از منابع موثق از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت شده است که فرمود: «امت من آل مناند.» و اصحاب او با خبري مشهور که نميشود آن را رد کرد، ميگويند آل محمد عليهمالسلام امت او هستند.
امام ثابت کرد که روايت جعلي و غير صحيح است، گفت: به من بگوييد که آيا صدقه بر آل حرام است؟
گفتند: بلي.
امام پرسيد: آيا صدقه بر امت حرام است؟
گفتند: خير.
امام در حالي که حجت را بر آنها تمام کرده بود، فورا جواب داد: اين است فرق بين آل و امت. واي بر شما! از چه مردمي پيروي ميکنيد؟ آيا ما بايد از تذکار با شما روي بگردانيم، يا شما همهي مردماني گزافهگو هستيد؟ آيا نميدانيد که وراثت ظاهرا مربوط است به آنهايي که برگزيده و هدايت شدند غير از بقيهي مردم؟
علما پرسيدند: اي ابوالحسن، از کجا ميگويي؟
امام شروع کرد که براي آنها برتري عترت طاهره را بخواند، فرمود: از اين کلام خدا: «و لقد ارسلنا نوحا و ابراهيم و جعلنا في ذريتهما النبوة و الکتاب فمنهم مهتد و کثير منهم فاسقون» [5] پس وراثت نبوت و کتاب منحصر به آنهايي است که هدايت شدند، نه فاسقين. آيا نميدانيد که نوح وقتي از خداي متعال درخواست کرد و گفت: «رب ان ابني من اهلي و ان وعدک الحق و انت احکم الحاکمين» [6] ، و اين بدان جهت بود که خدا به او قول داده بود که او و خاندانش را نجات دهد. بنابراين خداي تبارک و تعالي فرمود: «يا نوح انه ليس من اهلک انه عمل غير صالح فلا تسئلن ما ليس لک به علم اني اعظک ان تکون من الجاهلين» [7] (اي نوح، او از خانوادهي تو نيست، زيرا کار او کاري ناشايست است. پس، از چيزي که به آن آگاهي نداري سؤال نکن. من تو را اندرز ميدهم که از نادانان نباشي).
مأمون که از خشم و غضب منفجر شده بود گفت: آيا خدا عترت را بر بقيهي مردم ترجيح داده است؟
امام پاسخ داد: خداي عزوجل برتري عترت را بر ساير مردم در محکم کتابش آشکار کرده است.
مأمون پرسيد: در کجاي کتاب خداست؟
پس امام رضا عليهالسلام فرمود: در قول خداي متعال که ميفرمايد: «ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم» [8] (خدا آدم و نوح و آلابراهيم و آلعمران را بر عالميان برگزيد. آنان نسلي هستند که بعضي از بعض ديگر متولد شدهاند. و خدا شنوا و داناست). و در جاي ديگر خداي عزوجل ميفرمايد: «ام يحسدون الناس علي ما آتيهم الله من فضله فقد آتينا آل ابراهيم الکتاب و الحکمة و آتيناهم ملکا عظيما» [9] سپس بعد از اين، خدا مردم را مورد خطاب قرار ميدهد و ميگويد: «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم» [10] (اي کساني که ايمان آوردهايد، از خدا و رسول و اولي الامر از خودتان اطاعت کنيد). يعني کساني که خدا به آنها کتاب و حکمت به ارث داده و به خاطر اين دو، مورد حسادت واقع شدهاند. پس منظور از آيهي شريفهي «ام يحسدون الناس علي ما آتيهم الله من فضله فقد آتينا آل ابراهيم الکتاب و الحکمة و آتيناهم ملکا عظيما» اطاعت برگزيدگان پاک است. پس «ملک» در اينجا اطاعت است براي آنها.
علما پرسيدند: آيا خداي متعال کلمهي «برگزيدن» را در کتاب خود تفسير کرده است؟
امام پاسخ داد: او کلمهي «برگزيدگان» را در ظاهر جداي از باطن در دوازده جا و محل تفسير کرده است:
اول اين قول خداي متعال که ميفرمايد: «و انذر عشيرتک الاقربين» [11] (آگاه کن خويشاوندان نزديکت را و اقرباي وفادارت را) - «و رهطک المخلصين» در قرائت ابي بن کعب و نيز در مصحف عبدالله بن مسعود - و اين منزلتي رفيع و فضلي عظيم و شرفي عالي است زماني که خداي عزوجل قصد کرده است به وسيلهي آن آل را. اين يک آيه است.
آيهي دوم در رابطه با «برگزيدن» اين کلام خداست: «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا» [12] (همانا خدا ميخواهد رجس و پليدي را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاک و مطهر کند). هيچ کس نميتواند اين فضيلت را انکار کند مگر معاندي سرسخت و گمراه، چون اين فضيلتي است روشن.
آيهي سوم در رابطه با کلمهي «برگزيدن» وقتي است که خدا پاکان از خلقش را مشخص کرد و در آيهي ابتهال به پيامبرش دستور داد که به همراه آنان اقدام به مباهله کند. خداي متعال فرمود: يا محمد، «فمن حاجک فيه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علي الکاذبين» [13] (هر کس بعد از آنکه علم پيدا کردي اگر خواست با تو بحث کند، بگو بياييد فرزندانمانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را بخوانيم، سپس دست به دعا برداريم و نفرين خدا را بر دروغگويان طلب کنيم). بنابراين پيامبر صلي الله عليه و آله با خودش علي و حسن و حسين و فاطمه صلوات الله عليهم را آورد و قرينه قرار داد جان آنها را با جان خودش. آيا ميدانيد معني قول خداي متعال در «و انفسنا و انفسکم» چيست؟
علما گفتند: جان خودش را قصد کرده است.
امام رضا عليهالسلام فرمود: غلط گفتيد. همانا منظور، علي ابيطالب عليهالسلام بوده است و از چيزهايي که دلالت ميکند به آن، قول پيامبر است زماني که گفت: «بنو وليعه بايد برگردند يا مردي را به سوي ايشان ميفرستم مانند خودم»، يعني علي ابيطالب را، و به کلمهي «ابناء» حسن و حسين را قصد کرد و به «نساء» فاطمه عليهاالسلام را. اين خصوصيتي است که احدي جلوتر به آن نرسيده و فضلي است که به هيچ بشري داده نشده و شرفي است که هيچ مخلوقي به آن سبقت نگرفته است، زيرا نفس علي عليهالسلام را مانند نفس خودش قرار داده است. اين آيهي سوم.
اما چهارمين آيه اين است که پيامبر مردم را از مسجدش بيرون کرد غير از عترتش را، تا اينکه مردم در اين باره با او صحبت کردند، و عباس صحبت کرد و گفت: «اي پيامبر خدا، تو علي را رها کردي و ما را بيرون کردي از مسجد.» پيامبر فرمود: «من او را رها نکردم و من شما را بيرون نکردم ولکن خداي متعال او را واگذاشت و شما را بيرون کرد.» و در اين جمله، گفتهي روشن او به علي عليهالسلام است که فرمود: «منزلت تو نسبت به من مانند منزلت هارون است نسبت به موسي.»
علما پرسيدند: اين در کجاي قرآن است؟
امام پاسخ داد: آن در قرآن است.
آنها درخواست کردند: آن را براي ما بخوان.
پس امام اين کلام خداي متعال را براي آنان خواند: «و اوحينا الي موسي و اخيه ان تبوءا لقومکما بمصر بيوتا و اجعلوا بيوتکم قبلة» [14] اين آيه موقعيت هارون را نسبت به موسي ثبت ميکند و نيز موقعيت علي عليهالسلام را نسبت به پيامبر خدا صلي الله عليه و آله زماني که فرمود: «آگاه باشيد که اين مسجد حلال نيست براي جنبي مگر براي محمد (ص) و آل او.»
علما آگاهي از آن را انکار کردند و به امام گفتند: اين توضيح و تفسير وجود ندارد. آيا شما خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله چنين توضيح و تفسيري داريد؟
امام پاسخ داد: چه کسي آن را انکار ميکند و حال آن که رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «من شهر علمم و علي دروازهي آن است، پس هر که بخواهد وارد اين شهر شود بايد از دروازهي آن وارد شود.» پس در آنچه توضيح و شرح داديم نمونههايي از فضل و شرف علي عليهالسلام و تقدم او در اسلام و انتخاب الهي و پاکي هست که هيچ کس آنها را انکار نميکند مگر شخص لجوج. و حمد مخصوص خداي تبارک و تعالي است. اين چهارمين دليل.
اما پنجمين آيه، اين کلام خداي عزوجل است: «و آت ذا القربي حقه» [15] اين فضيلتي است که خداي متعال مخصوص آنان کرده و آنها را بر همهي امت برتري داده است. وقتي اين آيه نازل شد، پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «فاطمه را نزد من فراخوانيد.» فاطمه را فراخواندند و آن حضرت فرمود: «اي فاطمه.» گفت: «لبيک اي رسول خدا.» پس فرمود: «اين فدک است که با اسب و رکاب تصاحب نشده و لذا مخصوص من است و ديگر مسلمين سهمي در آن ندارند، و من آن را به تو بخشيدم طبق فرماني که خدا به من داده است. پس اين را براي خود و فرزندانت بگير.» اين دليل پنجم.
اما آيهي ششم، اين قول خداي متعال است که ميفرمايد: «قل لا اسئلکم عليه اجرا الا المودة في القربي» [16] (بگو - اي پيامبر - به مردم که من مزدي از شما نميخواهم مگر دوستي نزديکانم). اين خصيصهاي براي پيغمبر تا روز قيامت است و مخصوص براي اهل بيت است جداي از ديگران. از اين جهت است که خداي متعال حکايتي از پيامبرش نوح بيان ميکند: «و يا قوم لا اسئلکم عليه مالا ان اجري الا علي الله و ما انا بطارد الذين آمنوا انهم ملاقوا ربهم و لکني اريکم قوما تجهلون» [17] (گفت: اي قوم، من از شما مال و منال نميخواهم، مزد من با خداست، و من هرگز آن مردم با ايمان را از خود دور نميکنم، همانا آنان به شرف ملاقات حق ميرسند ولي به نظر من شما خود مردمي نادان هستيد). خداوند از هود نيز نقل ميکند که گفت: «يا قوم لا اسئلکم عليه اجرا ان اجري الا علي الذي فطرني افلا تعقلون» [18] (اي قوم، من مزدي از شما نميخواهم، مزد من با کسي است که مرا آفريده است. آيا تعقل نميکنيد؟). و گفت خداي متعال به پيامبرش محمد صلي الله عليه و آله که بگو اي محمد، «من مزدي از شما نميخواهم مگر دوستي نزديکانم.» خدا دوستي آنها را بر مردم فرض کرده چون ميدانست که آنها هرگز از دين خارج نميشوند و هرگز به گمراهي برنميگردند. دليل ديگر اين است که چه بسا انسان شخصي را دوست داشته باشد اما يکي از افراد خاندانش از او متنفر باشد. چون او دشمن آن شخص است، قلبش با او درست نيست. پس خداي عزوجل دوست دارد که در قلب پيامبر خدا صلي الله عليه و آله چيزي از مؤمنين نباشد، لذا دوستي خويشان و نزديکان رسول الله را بر آنها واجب کرد. پس کسي که پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و اهل بيتش را دوست بدارد، پيامبر خدا صلي الله عليه و آله نميتواند از او غضبناک باشد، و کسي که از پيامبر خدا و اهل بيتش غضبناک باشد بر پيامبر خدا فرض است که از او متنفر باشد، زيرا چنين کسي فريضهاي از فرايض الهي را ترک کرده است. پس چه فضيلت و شرافتي بهتر از دوست داشتن پيامبر خدا و اهل بيتش؟ وقتي که خداي متعال آيهي «قل لا اسئلکم عليه اجرا الا المودة في القربي» را نازل کرد، پيامبر صلي الله عليه و آله به پاخاست در بين اصحابش و حمد و ثناي الهي را به جا آورد و گفت: «اي مردم، خداي عزوجل فريضهاي را بر شما واجب کرده است. آن را انجام ميدهيد؟» هيچ کس پاسخ نداد. روز بعد او به پاخاست در ميان آنها و گفت مانند آنچه را که قبلا گفته بود اما هيچ کس پاسخي نداد. روز بعد او گفت: «خدا فريضهاي را براي شما فرستاده است، آيا آن را انجام ميدهيد؟» با وجود اين باز هم هيچ کس پاسخي نداد. بنابراين حضرت فرمود: «اي مردم، فريضه نه طلاست نه نقره نه خوراکي نه آشاميدني.» آنها گفتند: «حالا بگو آن چيست؟» حضرت اين آيه را براي آنها خواند. پاسخ دادند که اين مطلب را قبول دارند ولي بيشترشان به وعدهي خود عمل نکردند.
امام رضا عليهالسلام افزود: پدرم براي من از پدرانش به روايت موثق نقل کرد که حسين بن علي عليهالسلام فرمود: مهاجرين و انصار اطراف پيامبر خدا صلي الله عليه و آله جمع شدند و به او گفتند: «يا رسول الله، تو حق داري که براي خودت و نمايندگاني که به نزدت ميآيند خرج کني. اين اموال ماست، با خون ما در اختيار تو. خدا به تو جزا و پاداش دهد. به هر کس ميخواهي بده و آنچه ميخواهي نگهدار، بدون هيچ اعتراضي.» پس خداي متعال جبرئيل امين را فرستاد و گفت: «اي محمد، بگو من مزدي از شما نميخواهم مگر دوستي نزديکانم.» يعني نزديکان مرا بعد از من دوست بداريد. همه خارج شدند، منافقين گفتند: «پيامبر خدا قبول نکرد آنچه را ما پيشنهاد کريدم زيرا او ميخواست دوستي منسوبينش را بعد از خودش به ما تحميل کند. و اين چيزي است که او در جلسهاش جعل کرده است.» لذا خداي عزوجل اين آيه را نازل فرمود: «ام يقولون افتريه قل ان افتريته فلا تملکون لي من الله شيئا هو اعلم بما تفيضون فيه کفي به شهيدا بيني و بينکم و هو الغفور الرحيم» [19] در نتيجه پيامبر (ص) آنان را احضار نمود و پرسيد: «آيا اتفاقي افتاده است؟» آنها پاسخ دادند: «آري به خدا، يا رسول الله. بعضي از ما کلمات بدي گفتند و ما از آنها متنفريم.» پيامبر خدا صلي الله عليه و آله اين آيه را براي آنها خواند. آنان گريستند و گريستنشان سخت شد و خداي تبارک و تعالي اين آيه را نازل کرد: «و هو الذي يقبل التوبة عن عباده و يعفوا عن السيئات و يعلم ما تفعلون» [20] (و اوست آن که قبول ميکند توبه را از بندگانش، و از گناهان آنان درميگذرد و ميداند آنچه را که انجام ميدهيد). اين دليل ششم.
و اما آيهي هفتم، پس اين قول خداي متعال است که ميفرمايد: «ان الله و ملائکته يصلون علي النبي يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما» [21] (خدا و ملائکه بر پيامبر درود ميفرستد. اي کساني که ايمان آوردهايد، بر او درود بفرستيد و سلام کنيد و تسليم امرش باشيد). گفتند: «يا رسول الله، ما نحوهي سلام کردن بر تو را ميدانيم ولي چگونه بر تو درود بفرستيم؟» فرمود: «بگوييد: اللهم صل علي محمد و آل محمد کما صليت علي ابراهيم و علي آل ابراهيم انک حميد مجيد.»
آنگاه امام رضا عليهالسلام رو به سوي علما کرد و پرسيد: آيا بين شما مردم در اين امر خلافي هست؟
همگي يکصدا گفتند: نه.
به هر حال مأمون گفت: اين از آن چيزهايي است که اصلا خلافي در آن وجود ندارد و همهي امت با آن موافقاند ولي آيا در قرآن براي «آل» واضحتر از اين چيزي داريد؟
امام شروع کرد دلايل قطعي بيشتري راجع به فضايل اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله بياورد، گفت: به من بگوييد راجع به قول خداي متعال که ميفرمايد: «يس و القرآن الحکيم انک لمن المرسلين علي صراط مستقيم» [22] ، قصد او از گفتن «يس» کيست؟
علما همه گفتند: منظور او محمد صلي الله عليه و آله است و دربارهي آن هيچ شکي نيست.
امام رو کرد به حاضران و فرمود: خدا به محمد و آل محمد فضيلتي داده است که احدي به کنه وصف آن نميرسد، مگر آنکه خدا او را عاقل کرده باشد، به اين دليل که خداي متعال بر احدي جز انبيا صلوات الله عليهم سلام نکرده است. خداي متعال فرموده است: «سلام علي نوح في العالمين» [23] ، و فرموده است: «سلام علي ابراهيم» [24] ، و فرموده است: «سلام علي موسي و هارون» [25] و نگفته است: «سلام علي آل نوح»، و نگفته است: «سلام علي آل ابراهيم»، و نگفته است: «سلام علي آل موسي و هارون». و خداي عزوجل فرموده است: «سلام علي آل ياسين» [26] يعني آل محمد صلوات الله عليهم.
مأمون رو کرد به امام رضا عليهالسلام و گفت: من فهميدم که اين شرح و توضيح از منبع نبوت است.
سپس امام به دلايل خود ادامه داد و فرمود: اما آيهي هشتم اين کلام خداي متعال است: «و اعلموا انما غنمتم من شيء فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي» [27] (بدانيد وقتي غنيمتي از چيزي به شما رسيد همانا يک پنجم آن براي خدا و رسول و ذوي القربي است). پس قرينه قرار داده است سهم نزديکان پيامبر را به سهم خودش و به سهم رسول خدا صلي الله عليه و آله. پس اين يک وجه تمايز است بين آل و امت، زيرا خدا آنها را در يک مقام قرار داده است و مردم را در مقابل ديگر، و پسنديده است براي آنها آنچه را که براي خود پسنديده و آنها را به آن منحصر کرده است. او از خودش شروع کرده است، سپس از پيامبرش، بعد به خويشان نزديک در هر چيزي که براي او فرض شده از فيء و غنايم و غير ذلک از آن، همان چيزهايي را که براي خود پسنديده براي آنان نيز پسنديده است. او گفته و گفتهاش درست است: «بدانيد وقتي غنيمت از چيزي به دست آورديد، همانا براي خداست يک پنجم آن و براي رسول و نزديکان رسول.» اين تأکيد مؤکد است و فضيلتي براي آنها تا روز قيامت در کتاب خدا. «لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حکيم حميد» [28] (هرگز از پيش و پس اين کتاب، باطل بدان راه نيابد زيرا که از سوي خداي حکيم و پسنديده نازل شده است). اما اين کلام او که ميفرمايد: «و اليتامي و المساکين» [29] ، مسلما وقتي يتيمي يتيمان قطع شود در غنايم سهمي ندارند و براي آنان جايز نيست که آن را بگيرند. همين طور فقرا، وقتي فقرشان بر طرف شد، بهرهاي از غنيمت ندارند و گرفتن آن براي آنها حلال نيست. و اما سهم نزديکان پيامبر تا روز قيامت براي آنها برجاست، چه غني باشند چه فقير، زيرا کسي از خدا و پيامبر (ص) غنيتر نيست. خداوند يک سهم از غنايم را براي خودش و يک سهم براي پيامبرش تعيين کرده است؛ بنابراين او براي آنها پسنديده است آنچه را که براي خود و پيامبرش پسنديده است.
همچنين است غنايمي که بدون جنگ به دست آمده است (فيء) و در آن نيز او براي نزديکان پيامبر (ص) پذيرفته است آنچه را که براي خود و پيامبرش پذيرفته. او اجازه داده است به آنها که سهمي از غنايم داشته باشند. پس، از خودش آغاز کرده و بعد رسولش را ذکر نموده و سپس آنان را، و سهم آنها را با سهم خدا و رسولش مقارن قرار داده است.
و همچنين است در اطاعت، ميفرمايد: «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم» [30] (اي کساني که ايمان آوردهايد، اطاعت کنيد خدا را و اطاعت کنيد رسول و اولي الامر از خودتان را). پس اول از خودش شروع نموده سپس رسولش و بعد اهل بيت او را ذکر کرده است.
و همچنين است آيهي ولايت، ميفرمايد: «انما وليکم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوه و يؤتون الزکوة و هم راکعون» [31] (همانا ولي شما خدا و رسول او و آنهايي هستند که ايمان آوردهاند و در حال رکوع و زکات ميدهند.). پس طاعت آنها و طاعت رسول را قرين طاعت خودش کرده و نيز ولايتشان را با ولايت رسول مقرون به طاعت خودش قرار داده همان طور که سهم آنها را با سهم رسول مقرون به سهم خودش در غنيمت و فيء قرار داده است. پس پاک و منزه است خداي متعال، چه بزرگ است نعمت او بر اهل اين خانواده!
چون داستان صدقه پيش آمد، نفس خود و رسولش را و اهل بيت او را منزه از آن دانست. پس گفت: «انما الصدقات للفقراء و المساکين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم و في الرقاب و الغارمين و في سبيل الله و ابن السبيل فريضة من الله» [32] پس آيا تو چيزي را در اين آيه پيدا ميکني که سهمي براي خود يا پيامبرش يا ذوي القربي تعيين کرده باشد؟ براي اينکه او چون خودش را از صدقه منزه دانست و رسولش و اهل بيت او را منزه کرد، بلکه به آنها حرام نمود، زيرا صدقه بر محمد و آل محمد حرام است و اين آلودگي دست مردم است، براي آنان حلال نيست، براي اينکه آنها پاک و از پليدي و ناپاکي ايمن هستند، چون آنها را خداي تبارک و تعالي پاک گردانيد و برگزيد، و پسنديد براي آنها آنچه را که براي خود پسنديد و ناخوش داشت براي آنها آنچه را که براي خود ناخوش داشت.
و اما آيهي نهم، پس ما همان اهل ذکر هستيم که خدا در محکم کتابش فرموده است: «فسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون» [33] (پس ما اهل ذکر هستيم، بپرسيد اگر نميدانيد).
علما به اين جمله اعتراض کردند، گفتند: به خدا، منظور يهود و نصاري است.
امام نقطه نظرات آنها را رد کرد، فرمود: سبحان الله! آيا جايز است چنين چيزي؟ در اين صورت آنها ما را به پيروزي از دينشان دعوت خواهند کرد و خواهند گفت که دينشان از دين ما بهتر است.
مأمون رو به امام رضا عليهالسلام کرد و از او خواست که بيشتر توضيح دهد و گفت: آيا توضيح ديگري داري که خلاف اين را ثابت کند؟
امام پاسخ داد: بلي، «ذکر» پيامبر خداست و ما اهل بيت او هستيم. و اين در سورهي طلاق روشن است: «فاتقوا الله يا اولي الالباب الذين آمنوا قد انزل الله اليکم ذکرا رسولا يتلوا عليکم آيات الله مبينات» [34] پس «ذکر» رسول خدا صلي الله عليه و آله است و ما اهل بيت او هستيم. اين آيهي نهم.
اما دهمين آيه آن است که خدا در آيهي تحريم گفته است: «حرمت عليکم امهاتکم و بناتکم و اخواتکم» [35] (بر شما مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان حرام شد.)
امام علما را مورد خطاب قرار داد و فرمود: به من بگوييد اگر پيغمبر خدا زنده بود مجاز بود با دختر من يا دختر پسر من يا ساير دختراني که از نسل من هستند ازدواج کند؟
علما پاسخ دادند: نه.
امام دوباره از آنها سؤال کرد: به من بگوييد آيا او مجاز بود با يکي از دختران شما ازدواج کند؟
آنها پاسخ دادند: بلي.
امام فرمود: بنابراين من يکي از اهل بيت او هستم و شما از اهل بيت او (آل او) نيستيد. اگر شما از آل او ميبوديد دختران شما بر او حرام بود همچنان که دختران من بر او حرامند. دليلش هم اين است که ما متعلق به آل او هستيم در حالي که شما متعلق به امت او هستيد. اين يکي ديگر از تفاوتهاي بين آل و امت است، زيرا آل متعلق به اوست در صورتي که امت اگر از آل نباشد متعلق به او نيست. اين دهمين دليل.
اما دربارهي آيهي يازدهم، پس قول خداي متعال در سورهي مؤمن است دربارهي حکايتي از قول مردي از آل فرعون، که ميفرمايد: «و قال رجل مؤمن من آل فرعون يکتم ايمانه اتقتلون رجلا ان يقول ربي الله و قد جائکم بالبينات من ربکم» [36] آن مرد پسر دايي فرعون بود و خدا او را به فرعون نسبت ميدهد به دليل دودمانش، و او را به دليل دينش نسبت نداده است. و همچنين او منحصر کرده است ما را، زيرا ما از آل رسول الله صلي الله عليه و آله هستيم و دودمان ما متعلق به اوست، در حالي که او دينش را عموميت داده است. پس اين يکي ديگر از تفاوتهاي بين آل و امت است. اين آيهي يازدهم.
اما آيهي دوازدهم اين کلام خداي متعال است که ميفرمايد: «و امر اهلک بالصلوة و اصطبر عليها» [37] پس او منحصر کرد ما را به اين امتياز مخصوص هنگامي که از طريق پيامبرش به ما دستور داد همراه امت به اقامهي نماز، سپس آن را مخصوص ما گردانيد غير از امت. پس رسول خدا (ص) بعد از نزول اين آيه به در خانهي علي و فاطمه عليهماالسلام ميآمد هر روزي پنج بار موقع نماز به مدت نه ماه تمام، و ميفرمود: «الصلوة رحمکم الله» (نماز. خدا شما را رحمت کند)، و خدا احدي از ذراري انبيا را به مثل اين کرامت که به ما ارزاني داشت گرامي نداشت به آن، و ما را مخصوص آن گردانيد غير از جميع اهل بيت آنها. بنابراين اين فرق ديگري است بين آل و امت. حمد، مخصوص خداي عالميان است، و صلوات بر محمد پيامبرش باد.
پس مأمون و علما گفتند: خدا به شما اهل بيت پيامبر به نيابت از طرف اين امت پاداش بدهد پاداش نيکو، و ما شرح و بيان را در آنچه براي ما مشتبه شد پيدا نکرديم مگر در نزد شما.
با اين دليل، ما به پايان صحبت امام رضا عليهالسلام و بعضي از مناظرههايي که در بحثهاي علمي ارائه ميکرد و کوششهاي آن حضرت براي دفاع از اسلام ميرسيم.
پی نوشته ها :
[1] فاطر / 32.
[2] فاطر / 32.
[3] فاطر / 33.
[4] احزاب / 33.
[5] حديد / 26.
[6] هود / 45.
[7] هود / 46.
[8] آل عمران / 33 و 34.
[9] نساء / 54.
[10] نساء / 59.
[11] شعراء / 214.
[12] احزاب / 33.
[13] آلعمران / 61.
[14] يونس / 87.
[15] اسراء / 26.
[16] شوري / 23.
[17] هود / 29.
[18] هود / 51.
[19] احقاف / 8.
[20] شوري / 25.
[21] احزاب / 56.
[22] يس / 4 - 1.
[23] صافات / 79.
[24] صافات / 109.
[25] صافات / 120.
[26] صافات / 130.
[27] انفال / 41.
[28] فصلت / 42.
[29] انفال / 41.
[30] نساء / 59.
[31] مائده / 55.
[32] توبه / 60.
[33] نحل / 43.
[34] طلاق / 9 و 10.
[35] نساء / 23.
[36] مؤمن / 28.
[37] طه / 132.
پرسش هاي ابن سکيت
ابويوسف يعقوب بن اسحاق الدورقي معروف به ابنسکيت يکي از علماي بزرگ در زمان امام رضا عليهالسلام بود. او به نزد امام آمد و سؤالهاي چندي از آن حضرت کرد، از جمله پرسيد: چرا خدا موسي را با معجزهي عصا و يد بيضا، و عيسي را با معجزهي طب و شفاي بيماريها، و محمد را با معجزهي سخن و سخنوري فرستاد؟
امام دربارهي دلايل اين چيزها به او پاسخ داد، فرمود: خدا موسي را [با يد بيضا] فرستاد چون سحر بر افکار مردم آن زمان حکمفرما بود. بنابراين او براي آنها چيزي را از جانب خدا آورد که آنها هرگز نداشتند و نه ميتوانستند چيزي مانند آن بياورند. لذا موسي از سوي خداوند با معجزهي ابطال سحر که در قدرت اهل آن زمان عملي مانند آن نبود، حجت آورد.
و خدا عيسي را با دارو فرستاد در دوراني که مرضهاي کهنه و مزمن گسترش پيدا کرده بود و مردم نياز شديدي به شفا داشتند. بنابراين عيسي از جانب خدا چيزي آورد که آنها هرگز نداشتند، مانند مرده زنده کردن و کور و پيس را به اذن خدا شفا دادن، و اين دليلي عليه آنان بود.
و خدا محمد صلي الله عليه و آله را در زماني فرستاد که سخن و سخنوري بر افکار مردم حکمفرما بود. بنابراين آن حضرت براي آنها از جانب خدا چيزي آورد حاوي اخطارها و دستورهاي کامل که توانست اظهارات آنها را رد کند و بحث او تخلف آنها را ثابت کرد.
ابنسکيت علم امام را تحسين کرد و گفت: به خدا من هرگز کسي را مانند تو نديدهام. اکنون بگو امروزه حجت بر خلق چيست و کيست؟
امام پاسخ داد: دليل عقلي اين است که تو بيايي بداني که چه کسي دربارهي خدا درست ميگويد، آن را باور کني، و چه کسي به خدا دروغ مي بندد، آن را رد کني.
ابنسکيت اعلام کرد: به خدا اين پاسخ درست است [1] .
خدا عقل را آفريد و آن را براي انسان الگو قرار داد. عقل براي انسان رحمت است وقتي که از آن اطاعت کني، و ناراحتي است وقتي که از آن نافرماني کني. از طريق عقل ما ميتوانيم حق را از باطل، و درست را از نادرست تشخيص دهيم.
پی نوشته ها :
[1] الاحتجاج، ج 2، صص 225 - 224.
مناظره ي امام رضا با يک مرد
مردي که نامش را مورخان ذکر نکردهاند به نزد امام رضا عليهالسلام آمد. وقتي آن مرد نشست، رو کرد به امام و از او پرسيد: اي پسر رسول خدا، دليل حدوث عالم جهان چيست؟
امام پاسخ او را با دليلي قطعي داد: تو نبودي، بعد به وجود آمدي. پس ميداني که تو خودت را به وجود نياوردهاي و مثل تويي تو را خلق نکرده است.
مأمون استعداد امام را ستود
مأمون استعداد امام را ستود و گفت: اي پسر رسول خدا، تو سينهي مرا شفا بخشيدي و آنچه را که بر من پنهان بود توضيح دادي. خدا از طرف پيامبرانش و از طرف اسلام به تو پاداش نيک دهد.
مأمون جلسه را ترک کرد و دست محمد بن جعفر عموي امام رضا عليهالسلام را گرفت و از او پرسيد: برادرزادهات را چگونه ديدي؟
محمد بن جعفر تحسين خود را نسبت به امام نشان داد و گفت: او (امام رضا عليهالسلام) عالمي است که ما نظيرش را نديدهايم.
مأمون با اين واقعيت موافقت کرد و گفت: يقينا برادرزادهات از اهل بيت پيامبر است؛ کساني که پيامبر دربارهشان گفته است: «واقعا پرهيزکاران اهل بيتم و نيکان فرزندانم، کودکانشان عاقلترين مردم و بزرگانشان عالمترين مردمند. چيزي ياد آنها ندهيد زيرا آنان عالمتر از شما هستند. آنها شما را از راه هدايت خارج نميکنند و شما را به گمراهي نميکشند.»
پس علي بن محمد بن جهم روايت ميکند که حضرت رضا عليهالسلام به منزلش رفت. صبح روز بعد به منزلش رفتم و آنچه مأمون گفته بود و جواب عمويش محمد بن جعفر را برايش نقل کردم. پس امام عليهالسلام خنديد، آنگاه فرمود: اي ابنجهم، آنچه از او شنيدي تو را مغرور نکند، زيرا او مرا ميکشد و خداي متعال انتقام مرا از او ميگيرد [1] .
موضوع درست آن طوري بود که امام عليهالسلام پيش بيني کرده بود و اين بدان علت بود که مأمون دشمن او بود و نسبت به فضايل و علم فراواني که خدا به او عطا فرموده بود حسد ميورزيد. از اين رو مأمون بدترين جنايت را در تاريخ اسلام مرتکب شد آنگاه که غذاي امام را مسموم کرد و آن را به او داد تا بخورد و بدين ترتيب امام را که فرزند و نوهي پيامبر و منبع علم و دانش در روي زمين بود، شهيد کرد.
پی نوشته ها :
[1] عيون اخبار الرضا، ج 1، صص 204 - 195.
مناظره ي امام با علي بن محمد بن جهم
از جمله مناظرههاي امام با متکلمان و مردان دين، بين او و علي بن محمد ابن جهم اتفاق افتاد که از امام عليهالسلام پرسيد: آيا تو عصمت پيامبران را قبول داري؟
امام پاسخ داد: بلي.
او مخالف کرد با امام به استناد اين آيات، گفت: چه ميگويي دربارهي کلام خداي تبارک و تعالي که ميفرمايد: «و عصي آدم ربه فغوي» [1] ، و اين کلام خداي متعال که فرموده است: «و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه» [2] ، و کلام خداي متعال دربارهي يوسف عليهالسلام که ميفرمايد: «و لقد همت به و هم بها» [3] ، و قول خداي عزوجل دربارهي حضرت داوود که فرموده است: «و ظن داود انما فتناه» [4] ، و قول خداي متعال دربارهي پيغمبرش حضرت محمد صلي الله عليه و آله که ميفرمايد: «و تخفي في نفسک ما الله مبديه» [5] .
امام از علي بن محمد بن جهم به خاطر تفسير آيات بر طبق نقطه نظر خودش بدون علم به تفسير و توضيح آنها انتقاد کرد و براي او تفسيرشان را خواند و گفت: واي بر تو اي علي! از خدا بترس و فواحش را به انبيا نسبت نده و کتاب خدا را براي خودت تفسير نکن. خداي عزوجل فرموده است: «و ما يعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم» [6] امام شروع کرد به تفسير اين آيات، گفت: اما اين کلام خداي متعال دربارهي آدم: «و عصي آدم ربه فغوي». همانا خداي عزوجل آدم را به عنوان حجت خود در زمينش و خليفه در شهرهايش خلق کرد، و او را براي بهشت خلق نکرده بود، و معصيت آدم در بهشت بود نه در زمين، و عصمت در زمين لازم است تا اندازههاي امر خدا به پايان برسد. چون او به زمين هبوط کرد و او را حجت و خليفهي خودش قرار داد او را معصوم گردانيد طبق اين قول خداي متعال: «ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين» [7] .
اما راجع به اين کلام خداي متعال: «و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه». همانا معني «ظن» طلب يقين کردن است. او فهميد که خدا قصد ندارد روزي او را تنگ کند. آيا قول خداي متعال را نشنيدهاي که ميفرمايد: «و اما اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه» [8] ؟ يعني تنگ گرفت بر او روزيش را. اگر او گمان ميکرد که خدا بر او قادر نيست کافر شده بود.
و اما قول خداي متعال دربارهي يوسف: «و لقد همت به و هم بها». پس آن زن خواست مرتکب گناه شود در حالي که يوسف خواست اگر او مجبورش کند وي را بکشد. بنابراين خدا او را از قتل و زنا نجات داد. و اين است قول خداي متعال که فرمايد: «کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء» [9] يعني قتل و زنا.
امام رو کرد به علي بن محمد بن جهم و از او پرسيد: چه ميگفتند آنها دربارهي او قبل از تو؟
علي بن محمد بن جهم شروع کرد به خواندن براي امام آنچه را که براي او به ارث رسيده بود از تفسير آيه، گفت: آنها ميگويند همانا داوود عليهالسلام در محرابش نماز ميخواند، ابليس به صورت پرندهاي زيبا درآمد که زيباتر از آن در ميان پرندگان نبود. داوود نمازش را قطع کرد و بلند شد که پرنده را بگيرد، پس پرنده به سوي خانهاي پريد و روي پشت بام نشست. داوود هم از بام براي گرفتن او بالا رفت پرنده در خانه اوريا بن حنان نشست. داوود هم به دنبال پرنده بالا رفت. در اين هنگام زن اوريا مشغول غسل کردن بود، چون داوود به آن زن نظر کرد به او متمايل شد. و اوريا به يکي از جنگها رفته بود، داوود به يکي از يارانش نوشت که اوريا را در جلو تابوت بفرست، و او را به جلو تابوت فرستادند. اوريا بر مشرکين پيروز شد و اين بر داوود گران آمد. دوباره نوشت که او را در جلو تابوت قرار دهيد. پس اوريا در جلو تابوت قرار گرفت و کشته شد و داوود زن او را گرفت.
در اين روايت نسبت فحشا و منکر به يکي از پيامبران خداي متعال داده ميشود. بعلاوه روايت حاوي افسانهاي است که داوود پرنده را دنبال کرد. اما امام عليهالسلام اين روايت را رد کرد وقتي آن را شنيد و گفت: انا لله و انا اليه راجعون. شما به يکي از پيامبران خدا نسبت سستي در نمازش داديد تا اينکه به دنبال پرندهاي خارج شد، سپس نسبت فحشا و بعد قتل به او داديد.
ابن جهم از امام خواست که موضوع را براي او توضيح دهد، به امام گفت: يابن رسول الله، گناه داوود چه بود؟
امام دربارهي داستان واقعي داوود گفت: داوود فکر کرد که از همهي بندگان خدا آگاهتر است. بنابراين خداوند عزوجل براي او ملکي چند فرستاد و آنها از محراب او بالا رفتند و به او گفتند: «خصمان بغي بعضنا علي بعض فاحکم بيننا بالحق و لا تشطط و اهدنا الي سواء الصراط ان هذا اخي له تسع و تسعون نعجة و لي نعجة واحدة فقال اکفلنيها و عزني في الخطاب» [10] داوود عليهالسلام عجله کرد در تصميمگيري عليه مدعي عليه، گفت: يقينا او به تو ظلم کرده است در اينکه خواسته است گوسفند تو را به گوسفندان خود اضافه کند. و از مدعي طلب بينه نکرد و به مدعي عليه نگفت که تو چه ميگويي؟ پس اين يک خطاي صدور حکم در چهارچوب امر بود، و نبود آن طوري که تو فکر کردي. آيا نشنيدي قول خداي متعال که ميفرمايد: «يا داود انا جعلناک خليفة في الارض فاحکم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوي» [11] تا آخر آيه؟
ابنجهم از امام خواست که داستان داوود و اوريا را برايش بگويد و گفت: اي پسر پيامبر خدا، داستان داوود با اوريا چيست؟
امام عليهالسلام شروع کرد داستان داوود را براي او توضيح دهد، گفت: در زمان داوود يک زن بيوه بعد از مرگ شوهرش هرگز شوهر نميکرد. داوود عليهالسلام اولين مردي بود که خدا به او اجازه داد با بيوهاي که شوهرش کشته شده بود ازدواج کند. بر طبق اين دستور، او با زن اوريا بعد از کشته شدن اوريا ازدواج کرد و دوران انتظار و عدهاش سر آمد. اين بود که مردم تهمت زدند به داوود در کشتن اوريا.
و اما محمد صلي الله عليه و آله و قول خداي عزوجل: «و تخفي في نفسک ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احق ان تخشيه» [12] خداي متعال اسامي زنان پيغمبر در دنيا و زنانش در آخرت را به او اطلاع داد و اعلام داد و اعلام کرد که آنها «امالمؤمنين» هستند. و يکي از آنها زينب دختر جحش اسدي بود و او هنوز زن زيد بن حارثه بود. حضرت اسم او را نزد خودش پنهان ميکرد و آن را آشکار نميساخت، مبادا يکي از منافقين بگويد او دربارهي زني صحبت ميکند که در خانهي مردي است، و از گفتهي منافقين ميترسيد. پس خدا فرمود: «و تخشي الناس و الله احق ان تخشيه» يعني در نزد خودت. خداي عزوجل تزويج احدي از مخلوقاتش را به عهده نگرفت مگر تزويج حوا براي آدم عليهالسلام و زينب براي رسول خدا صلي الله عليه و آله (به قول او: «فلما قضي زيد منها و طرا زوجنا کها» [13] (و فاطمه براي علي عليهالسلام را.
وقتي علي بن محمد بن جهم اين سخنان شنيد، گريست و گفت: اي پسر رسول خدا، من توبه ميکنم به سوي خداي عزوجل از اينکه صحبتي دربارهي پيامبران خدا عليهمالسلام بکنم بعد از امروز، مگر به آنچه که تو تذکر دادي [14] .
اين بود بعضي از مناظرههايي که امام با سران فلاسفه و علماي مذاهب و اديان مختلف انجام داد. اين مناظرهها تسلط امام را بر آنها ثابت ميکند و اينکه آنها برتري آن حضرت را و ضعف خود را در برابر او پذيرفتند، زيرا امام عليه السلام علم زيادي داشت.
پی نوشته ها :
[1] طه / 121.
[2] انبياء / 87.
[3] يوسف / 24.
[4] ص / 24.
[5] احزاب / 37.
[6] آل عمران / 7.
[7] آل عمران / 33.
[8] فجر / 16.
[9] يوسف / 24.
[10] ص / 22 و 23.
[11] ص / 26.
[12] احزاب / 37.
[13] احزاب / 37.
[14] عيون اخبار الرضا، ج 1، صص 195 - 192.
سؤالات مأمون از امام رضا
مأمون براي امتحان بيشتر امام رضا عليهالسلام سؤالهايي را مطرح کرد. امام به اين سؤالات پاسخ داد که ذيلا به آنها اشاره ميشود:
سؤال 1: يابن رسول الله، مگر نگفتي که پيامبران معصومند؟
امام پاسخ داد: چرا.
پرسيد: پس معني قول خداي متعال که ميفرمايد «و عصي آدم ربه فغوي» [1] چيست؟
جواب سؤال 1: امام عليهالسلام گفت: خداي تبارک و تعالي به آدم فرمود: «اسکن انت و زوجک الجنه و کلا منها رغدا حيث شئتما و لا تقربا هذه الشجرة - و اشاره کرد به درخت گندم - فتکونا من الظالمين» [2] ، و خداوند به آنها نگفت از اين درخت نخوريد يا از نوع اين درخت. آنها نزديک آن درخت نشدند و از آن نخوردند، بلکه از غير آن درخت خوردند وقتي شيطان آنها را وسوسه کرد و گفت: خداي شما، شما را از خوردن از اين درخت منع نکرد مگر اينکه شما را از نزديک شدن به غير آن منع کرد. او شما را از خوردن آن منع نکرد مبادا شما دو ملک شويد يا اينکه هميشه جاودان باشيد. و براي آن دو قسها خورد. بيشتر مطمئن باشيد که من خالصانه به شما نصيحت ميکنم. آدم و حوا قبلا نديده بودن کسي ممکن است به طريق دروغ به خدا قسم بخورد. پس او باعث شد آنها شکست بخورند با فريب او، و آنها از آن درخت خوردند زيرا با قسم او به خدا، مطمئن بودند، و اينکه قبل از پيامبري آدم بود و اينکه يک گناه بزرگ نبود که به سبب آن سزاوار ورود به آتش شود، بلکه گناهي بود که ميتوانست بخشيده شود و پيامبران قبل از نزول وحي به آنها، ميشد مرتکب آن شوند. وقتي خدا آدم را برگزيد و پيامبر کرد، او معصوم شد و مجاز نبود مرتکب گناه شود، چه گناه کوچک يا گناه بزرگ. خداي عزوجل ميگويد: «و عصي آدم ربه فغوي ثم اجتباه ربه فتاب عليه و هدي» [3] ، و خداي عزوجل گفت: «ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين» [4] .
سؤال 2: مأمون پرسيد: پس معني اين آيه چيست که خداوند ميفرمايد: «فلما آتاهما صالحا جعلا له شرکاء في ما آتاهما» [5] ؟
پاسخ سؤال 2: امام فرمود: حوا براي آدم پانصد شکم زاييد پسر يا دختر، بنابراين آدم و حوا تعهد کردند به خداي متعال، و دعا کردند و گفتند: «لئن آتيتنا صالحا لنکونن من الشاکرين فلما آتاهما صالحا» [6] (اگر فرزند صالحي به ما بدهي، يقينا تو را شکر خواهيم کرد). وقتي خدا به آنها فرزندان خوبي داد که از هر گونه مريضي و عيبي بري بودند او به آنها دو نمونه پسر و دختر داد دو قسم را به خداي متعال نسبت دادند او را ياد ميکردند مشترکا براي آنچه خدا به آنها عطا کرده بود، اما آن فرزندان شکر نکردند او را آن گونه که پدرانشان شکر ميکردند. خداي عزوجل ميگويد: «فتعالي الله عما يشرکون» [7] .
سؤال 3: من گواهي ميدهم که تو فرزند رسول خدايي، به من بگو دربارهي ابراهيم قول خداي متعال را که ميفرمايد: «فلما جن عليه الليل راي کوکبا قال هذا ربي» [8] .
پاسخ سؤال 3: امام فرمود: همانا ابراهيم در جامعهاي زندگي ميکرد که سه نوع پرستش حکمفرما بود: پرستش زهره، پرستش ماه، و پرستش خورشيد. و اين زماني بود که از غار خارج شده بود جايي که مخفيگاهش بود. چون شب شد، او زهره را ديد و گفت: «اين خداي من است.» او خواست انکار کند (مثل يک نوع پرستش) و پرسيد (از همقطارانش دربارهي آن)، اما وقتي آن ستاره غروب کرد، گفت: «من دوست ندارم آنهايي را که غروب ميکنند.» براي اينکه غروب از صفات مخلوق است نه از صفات خالق. وقتي ماه را در حال درخشندگي ديد، گفت: «اين خداي من است.» او خواست انکار کند (مانند يک نوع پرستش) و (از همقطارانش راجع به او) پرسيد. اما وقتي ماه غروب کرد گفت: «اگر پروردگارم مرا هدايت نکند، گمراه خواهم شد.» منظورش اين بود که اگر پروردگارم هدايتم نميکرد گمراه شده بودم. وقتي صبح شد و خورشيد را درخشنده ديد، گفت: «اين خداي من است، اين بزرگتر از زهره و ماه است.» او براي انکار و اطلاع اين را گفت نه به اقرار و اخبار. وقتي خورشيد غروب کرد، او به آن سه گروه پرستندهي زهره و ماه و خورشيد گفت: «اي قوم، من از آنچه شما به آن شرک ميورزيد بيزارم. من روي آوردم به سوي آن کسي که آسمانها و زمين را پديد آورده است در حالي که مطيعم و از مشرکين نيستم.» به اتکاي آنچه که ابراهيم بسادگي گفت خواست آنها را به بياعتباري دينشان راهنمايي کند و براي آنها ثابت کند که پرستش سزاوار چيزهايي مانند زهره، ماه و خورشيد نيست، بلکه مخصوص آفريدگار و آفرينندهي آسمانها و زمين است. دلايلي که او به مردم خود اقامه کرد، الهام خدا و از دادههاي او بود، همان طوري که خدا ميفرمايد: «و تلک حجتنا آتيناها ابراهيم علي قومه» [9] .
سؤال 4: مأمون گفت: اي فرزند رسول خدا، چه قدر تو خوبي! به من بگو دربارهي اين قول ابراهيم وقتي که گفت: «رب ارني کيف تحيي الموتي قال او لم تؤمن قال بلي و لکن ليطمئن قلبي» [10] .
جواب سؤال 4: امام فرمود: خداي تبارک و تعالي به ابراهيم عليهالسلام وحي کرد که من تو را از بين بندگانم رفيق صميمي برگزيدم، اگر از من بخواهي مرده را زنده کنم جواب ميدهم. ابراهيم فکر کرد که خليل خداست، از اين رو گفت: «رب ارني کيف تحيي الموتي قال او لم تؤمن قال بلي و لکن ليطمئن قلبي». خدا گفت: «فخذ اربعة من الطير فصرهن اليک ثم اجعل علي کل جبل منهن جزء ثم ادعهن يأتينک سعيا و اعلم ان الله عزيز حکيم». پس ابراهيم عقاب و طاووس و اردک و خروس را گرفت و آنها را کشت و قطعه قطعه کرد و سپس آنها را مخلوط کرد، پس هر جزئي را بر سر کوهي که در آن اطراف بود قرار داد - و ده جزء بود - و منقار آنها را در بين انگشتان خود قرار داد و سپس آنها را با اسم صدا کرد و دانه و آداب را نزد خود قرار داد. پس اين اجزاء بعضي بر بعض ديگر پريدند تا اينکه به صورت بدنها درآمدند و هر بدني آمد به گردن و سر خود منضم شد و ابراهيم منقار آنها را رها کرد و آنها پريدند و سپس فرود آمدند و از آن آب و دانه خوردند و گفتند: اي نبي خدا، ما را زنده گردانيدي، خدا تو را زنده کند. پس ابراهيم گفت: بلکه خدا زنده ميکند و ميميراند، و او بر هر کاري قادر است.
سؤال 5: مأمون گفت: رحمت خدا بر تو، اي ابوالحسن، به من بگو دربارهي قول خداي متعال که ميفرمايد: «فوکزه موسي فقضي عليه قال هذا من عمل الشيطان» [11] .
جواب سؤال 5: امام فرمود: موسي داخل شهري از شهرهاي فرعون شد وقتي که ساکنين آن شهر از او غافل بودند و آن بين مغرب و عشا بود. «فوجد فيها رجلين يقتتلان هذا من شيعته و هذا من عدوه فاستغاثه الذي من شيعته علي الذي من عدوه». بنابراين موسي دشمن را کشت. خداي تبارک و تعالي ميگويد: پس موسي به او برخورد کرد، در اولين ضربهي او مرد. موسي گفت: «هذا من عمل الشيطان». يعني جنگي که بين آن دو مرد اتفاق افتاده بود از کار شيطان بود نه آنچه موسي انجام داده بود از کشتن او، همانا او - يعني شيطان - دشمني گمراه کننده و آشکار است.
سؤال 6: مأمون گفت: معني قول موسي که ميگويد «رب اني ظلمت نفسي فاغفرلي» [12] چيست؟
پاسخ سؤال 6: امام فرمود: معني آن اين است که او خود را در محلي غير از موضع خودش قرار داد وقتي وارد اين شهر شد. «فاغفرلي» يعني مرا از چشم دشمنانت مخفي کن، مبادا آنها مرا پيدا کنند و بکشند. «فغفر له انه هو الغفور الرحيم». موسي گفت: خدايا، چون به من قدرت بخشيدي تا اينکه مردي را با مشت کشتم پس هرگز پشتيبان مجرمين نخواهم بود، بلکه در راه تو با اين قوت کوشش ميکنم تا خشنود شوي. در نتيجه موسي عليهالسلام در شهر مراقب بود و ميترسيد. آن کسي که روز گذشته به او کمک کرده بود، داشت فرياد ميزد که دوباره عليه ديگري به او کمک کند. بنابراين موسي به او گفت: «تو واقعا سخت در اشتباهي آشکار هستي. تو ديروز مردي را کشتي و امروز ميخواهي ديگري را بکشي. هر آينه تو را اذيت ميکنم.» و خواست که به او حمله کند. بنابراين وقتي خواست او را بگيرد آن کسي که دشمن هر دوي آنها بود گفت: «اي موسي، آيا ميخواهي مرا بکشي همان گونه که ديروز يک نفر را کشتي؟ تو قصدي جز فساد در روي زمين نداري و نميخواهي جزو آنهايي باشي که کار خوب ميکنند.»
سؤال 7: مأمون گفت: خدا تو را از جانب پيامبرانش پاداش نيک دهد! معني گفتهي موسي بن فرعون چيست که ميگويد: «فعلتها اذا و انا من الضالين» [13] ؟
جواب سؤال 7: امام فرمود: فرعون به موسي وقتي که او را به نزدش آوردند گفت: «و تو آن کار را انجام دادي و نسبت به من و خوبيهاي من ناسپاس بودي.» موسي گفت: «من آن کار را انجام دادم و در حالي که راه را گم کرده و اشتباها به آن شهر درآمده بودم. بنابراين فرار کردم وقتي که از شما ترسيدم و خداوندم به من حکمت آموخت و مرا از پيامبران قرار داد.» و همانا خداي عزوجل به پيامبراش محمد صلي الله عليه و آله گفت: «الم يجدک يتيما فآوي» [14] ميگويد: آيا تو را تنها نيافت؟ و مردم را به سوي تو سوق داد، «و وجدک ضالا» يعني در نزد قوم خود گمشده و ناشناخته بودي، «فهدي» يعني مردم را به شناخت تو راهنمايي کرد، «و وجدک عائلا فاغني» [15] يعني دعاي تو را مستجاب کرد و به اين وسيله تو را غني نمود.
سؤال 8: مأمون فرمود: برکت خدا بر تو باد، اي پسر رسول خدا! معني قول خداي متعال چيست که ميفرمايد: «و لما جاء موسي لميقاتنا و کلمه ربه قال رب ارني انظر اليک قال لن تراني»؟ [16] چگونه جايز است که موسي بن عمران کليم خدا عليهالسلام نداند که خداي عزوجل ديده نميشود؟ چرا او چنين سؤالي کرد؟
پاسخ سؤال 8: امام فرمود: يقينا کليم الله موسي بن عمران عليهالسلام ميدانست که خداي متعال برتر از آن است که با چشم ديده شود، اما وقتي خداي متعال با او سخن گفت و او را مقرب داشت و با او نجوا کرد، موسي به سوي قومش برگشت و به آنها خبر داد که خداي عزوجل با او تکلم نمود و او را نزديک کرد و با او نجوا نمود. پس گفتند: «هرگز به تو ايمان نميآوريم تا کلام او را بشنويم همان طوري که تو شنيدي.» و آن قوم هفتصد هزار نفر بودند، موسي از بين آنها هفتاد هزار نفر را برگزيد، سپس از بين آنها هفت هزار نفر را انتخاب کرد، سپس هفتصد تن و در آخر هفتاد نفر از آنان را براي ميقات پروردگارش برگزيد و با آنها به سوي کوه طور رهسپار شد و آنها را در دامنهي کوه قرار داد و خود به بالاي کوه رفت و از خدا سؤال کرد تا با او تکلم کند و آنها بشنوند کلام او را. پس خداي متعال تکلم کرد و آنها کلام او را از بالا و پايين و راست و چپ و پشت سر و پيش رو شنيدند، براي اينکه خداي عزوجل آن را در درخت ايجاد کرد و از آن پخش شد تا اينکه آن را از همه طرف شنيدند، پس گفتند: «هرگز به تو ايمان نميآوريم به اينکه ما کلام خدا را شنيديم، تا خدا را آشکارا نبينيم.» وقتي آنها اين کلام خطير را گفتند و مستکبر و سرکش شدند، خداي تبارک و تعالي صاعقهاي فرستاد که آنها را به خاطر ظلمشان گرفت، پس مردند. بنابراين موسي گفت: «وقتي برگشتم، به بنياسرائيل چه بگويم اگر گفتند: تو آنها را بردي و به کشتن دادي، براي اينکه تو در مناجات با خداي عزوجل صادق نيستي.» از اين قرار، خداي متعال آنها را زنده کرد و آنها را با او فرستاد. آنها گفتند: «اگر تو از خدا درخواست ميکردي که او را ببيني، دعايت را اجابت ميکرد. به ما بگو که او چگونه است تا ما او را بشناسيم.» موسي گفت: «اي مردم، چشمها نميتوانند او را مشاهده کنند و او کيفيت و چگونگي ندارد بلکه به وسيلهي آيات و نشانههايش شناخته ميشود.» گفتند: «هرگز به تو ايمان نميآوريم تا از او سؤال کني.» موسي گفت: «خدايا، همانا تو شنيدي گفتهي بنياسرائيل را، و تو داناتري به صلاح آنها.» پس خداي جل جلاله به موسي وحي کرد: «اي موسي، بخواه از من آنچه را که ميخواهند. من تو را به ناداني آنها مؤاخذه نميکنم.» در اين هنگام موسي گفت: «رب ارني انظر اليک قال لن تراني و لکن انظر الي الجبل فان استقر مکانه فسوف تراني فلما تجلي ربه للجبل جعله دکا و خر موسي صعقا فلما افاق قال سبحانک تبت اليک». يعني برگشتم من به شناخت خودم نسبت به تو از ناداني قومم، و من از بين آنها اولين مؤمن هستم به اينکه تو ديده نميشوي.
مأمون داستان امام و معرفت و علم فراوان او را تحسين کرد و گفت: اي ابوالحسن، چقدر تو خوبي!
سؤال 9: مأمون گفت: يا ابوالحسن، به من بگو راجع به اين کلام خداوند متعال که ميفرمايد: «و لقد همت به و هم بها لو لا ان راي برهان ربه» [17] (آن زن به يوسف اصرار و اهتمام کرد و اگر لطف خدا و برهان پروردگارش نبود، او هم به وي اهتمام ميکرد).
جواب سؤال 9: امام فرمود: آن زن به يوسف اصرار ورزيد و اگر يوسف دلايل پروردگارش را نميديد او هم به آن زن اهتمام ميورزيد درست همان طوري که آن زن اهتمام ميورزيد، اما او معصوم بود و معصوم به فکر گناه نيست و مرتکب آن نميشود. در واقع پدرم براي من روايت کرده است از پدرش حضرت صادق عليهالسلام که فرمود: آن زن قصد انجام آن کار را کرد و يوسف قصد کرد که اين کار را انجام ندهد.
مأمون گفت: خدا به تو پاداش دهد اي ابوالحسن.
سؤال 10: مأمون پرسيد: معني کلام خدا چيست که ميفرمايد: «و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه» [18] .
جواب سؤال 10: او يونس بن متي بود که با حالت غضب از ميان قومش رهسپار شد. کلمهي «فظن» به معني اطمينان است، يعني او مطمئن بود که ما او را در تنگنا قرار نميدهيم و روزي او را تنگ نميگيريم، و از همين جاست قول خداي متعال که ميفرمايد: «و اما اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه» [19] ، چون او را براي آزمودن، تنگ روزي کرد يا بر او تنگ گرفت. «فنادي في الظلمات» [20] (در آن تاريکي صدا زد)، يعني تاريکي شب و تاريکي دريا و تاريکي شکم ماهي: «ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين» [21] (خداي جز تو نيست، تو پاک و منزهي و من از ستمکاران بودم) به خاطر ترک اين عبادت که مرا از شکم ماهي آزاد ساختي. بنابراين خدا پاسخ او را داد و فرمود: «فلو لا انه کان من المسبحين للبث في بطنه الي يوم يبعثون» [22] (اگر او جزء تسبيح کنندگان نميبود هر آينه تا روز قيامت در شکم ماهي ميماند).
سؤال 11: مأمون گفت: اي ابوالحسن، چه خوب هستي تو! راجع به اين کلام خداي متعال به من بگو: «حتي اذا استياس الرسل و ظنوا انهم قد کذبوا جائهم نصرنا» [23] (تا آنجا که رسولان مأيوس شده و گمان کردند که وعدهي نصرت حق خلاف خواهد بود. در آن وقت ياري ما فرارسيد).
پاسخ سؤال 11: امام فرمود: خدا ميگويد وقتي که رسولان از قومشان مأيوس شدند و قومشان گمان کردند پيامبرانشان دروغ گفتند، ياري ما به رسولان رسيد.
سؤال 12: مأمون گفت: خدا به تو پاداش نيک بدهد، اي ابوالحسن! به من بگو دربارهي قول خداي متعال که ميفرمايد: «ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر» [24] .
پاسخ سؤال 12: امام فرمود: هيچ کس نزد مشرکين اهل مکه گناهش بزرگتر از رسول خدا صلي الله عليه و آله نبود، براي اينکه آنها غير از خدا سيصد و شصت بت را ميپرستيدند. چون پيامبر آنها را به کلمهي توحيد دعوت کرد، اين کار بر آنها سخت گران آمد و گفتند: «اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا لشيء عجاب و انطلق الملأ منهم ان امشوا و اصبروا علي آلهتکم ان هذا لشيء يراد ما سمعنا بهذا في الملة الآخرة ان هذا الا اختلاق» [25] ، و وقتي خداي عزوجل مکه را براي پيامبر فتح کرد به او گفت: اي محمد «انا فتحنا لک فتحا مبينا ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر» [26] (ما فتح کرديم براي تو مکه را فتح آشکار، تا اينکه خداوند گناهان گذشته و آيندهي تو را نزد مشرکين اهل مکه ببخشد به دعاي تو به توحيد خدا در آنچه گذشته و آنچه به تأخر افتاده). براي اينکه مشرکين مکه بعضيشان اسلام آوردند و بعضيشان از مکه خارج شدند و کساني هم که باقي مانده بودند، قادر به انکار توحيد بر او نبودند. وقتي مردم را به سوي خدا خواند گناه او نزد ايشان در اين مورد به غلبهي او بر آنها بخشوده شد.
سؤال 13: مأمون گفت: اي ابوالحسن، خدا به تو خير بدهد! مرا مطلع کن از قول خداي متعال که ميفرمايد: «عفا الله عنک لم اذنت لهم» [27] .
جواب سؤال 13: امام فرمود: اين قسمتي از آن چيزي است که به مجاز نازل شده: به در ميگويم که ديوار بشنود. خداي عزوجل پيامبرش را با آن مورد خطاب قرار ميدهد، اما منظورش امت اوست. شبيه آن، آيهاي است از کلام خداي متعال که ميفرمايد: «لئن اشرکت ليحبطن عملک و لتکونن من الخاسرين» [28] ، و در جاي ديگر ميفرمايد: «و لو لا ان ثبتناک لقد کدت ترکن اليهم شيئا قليلا» [29] .
سؤال 14: مأمون گفت: درست گفتي اي پسر رسول خدا. به من اطلاع بده از قول خداي عزوجل که ميفرمايد: «و اذ تقول للذي انعم الله عليه و انعمت عليه امسک عليک زوجک و اتق الله و تخفي في نفسک ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احق ان تخشيه» [30] .
جواب سؤال 14: امام فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله به منزل زيد ابن حارثهي شرحبيل کلبي براي کاري رفت، زن او را در حال غسل کردن ديد. به او گفت: «پاک و منزه است خدايي که تو را آفريد.» و به اين اراده کرد تنزيه باري تعالي را از قول آن کساني که گمان ميکنند ملائکه دختران خدا هستند. پس خداي عزوجل فرمود: «افاصفيکم ربکم بالبنين و اتخذ من الملائکة اناثا انکم لتقولون قولا عظيما» [31] لذا وقتي پيامبر آن زن را در حال غسل کردن ديد، فرمود: پاک و منزه است آن خدايي که تو را پديد آورده از اينکه فرزندي اتخاذ کند که نياز به اين تطهير و غسل داشته باشد. چون زيد به خانه برگشت همسرش دربارهي آمدن پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و گفتهي پيامبر که به او فرمود «سبحان الذي خلقک» خبر داد. زيد منظور پيامبر را از آن جمله ندانست و گمان کرد که اين مطلب را پيامبر به دليل اينکه از حسن او به شگفت آمده گفته است. از اين رو به نزد پيامبر رفت و به او گفت: «يا رسول الله، زن من بدخلق است و من ميخواهم او را طلاق بدهم.» پس پيامبر به او گفت: «با زنت مدارا کن و از خدا بترس.» و خداي متعال تعداد زنانش را به او معرفي کرده بود گرچه اين زن هم جزء آنها بود و اين را در دل خود پنهان ميداشت و آن را براي زيد آشکار نکرد و ترسيد که مردم بگويند محمد به آزاد کردهي خود ميگويد زن تو در آينده همسر من خواهد شد که به اين خاطر به او عيب بگيرند. پس خداي عزوجل آيه نازل کرد: «و اذ تقول للذي انعم الله عليه و انعمت عليه امسک عليک زوجک و اتق الله و تخفي في نفسک ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احق ان تخشيه» [32] (وقتي که گفتي به آن کسي که خدا به او احسان کرد - يعني به اسلام - و تو به او احسان کردي - يعني به آزاد کردن - که زنت را نگهدار و از خدا بترس، و تو در نزد خودت مخفي ميکردي آنچه را که خدا آشکار کرد و از مردم ترسيدي و خدا سزاوارتر است که از او بترسي).
پس زيد بن حارثه او را طلاق داد و عدهي او به سر رسيد، پس خداي عزوجل او را به عقد پيامبرش محمد (ص) درآورد و در اين باره آيهاي نازل شد، پس خدا فرمود: «فلما قضي زيد منها و طرا زوجنا کها لکي لا يکون علي المؤمنين حرج في ازواج ادعيائهم اذا قضوا منهن و طرا و کان امر الله مفعولا» [33] (چون زمان عدهي آن زن از زيد به پايان رسيد، ما او را به عقد تو درآورديم تا اينکه بر مؤمنين اشکالي نباشد در ازدواج با زنان فرزند خواندگانشان پس از گذشت زمان و عدهي آنها، و فرمان خدا انجام شدني است). پس خداي متعال اين آيه را نازل فرمود: «ما کان علي النبي من حرج فيما فرض الله له» [34] (بر پيامبر دربارهي آنچه خدا به او دستور داده است حرجي نيست که آن را انجام دهد).
با اين پاسخ امام اين مناظره پايان ميپذيرد که دليلي بر استعداد و زيادي علوم آن حضرت و آگاهي کامل او بر کتاب بزرگ خداست. امام عظمت پيامبران خدا را برتر از آن دانست که مرتکب خلافي شوند و عصمت آنها را از طريق توضيح دلايل و براهين غير قابل انکار ثابت کرد.
پی نوشته ها :
[1] طه / 121.
[2] بقره / 35.
[3] طه / 121 و 122.
[4] آل عمران / 33.
[5] اعراف / 190.
[6] اعراف / 189 و 190.
[7] اعراف / 189 و 190.
[8] انعام / 76.
[9] انعام / 83.
[10] بقره / 260.
[11] قصص / 15.
[12] قصص / 16.
[13] شعراء / 20.
[14] ضحي / 6.
[15] ضحي / 8.
[16] اعراف / 143.
[17] يوسف / 24.
[18] انبياء / 87.
[19] فجر / 16.
[20] انبياء / 87.
[21] انبياء / 87.
[22] صافات / 143 و 144.
[23] يوسف / 110.
[24] فتح / 2.
[25] ص / 7 - 5.
[26] فتح / 1 و 2.
[27] توبه / 43.
[28] زمر / 65.
[29] اسراء / 74.
[30] احزاب / 37.
[31] اسراء / 40.
[32] احزاب / 37.
[33] احزاب / 37.
[34] احزاب / 38.
مناظره ي امام رضا با هربذ اکبر
سران مذاهب و اديان شکست خوردند و ناتواني آنها در برابر امام و ضعف در چهرهشان آشکار بود. کسي جز سر موبد زردشتيان نبود، بنابراين امام رو به او کرد و گفت: دربارهي زردشت به من بگو چگونه تو ادعا ميکني که او يک پيامبر است؟ دليل تو براي پيامبري او چيست؟
رئيس موبدان گفت: چيزهايي آورده که قبل از او کسي نياورده است. البته ما خود او را نديدهايم اما اخباري از اجدادمان در دست است که او چيزهايي را که ديگران حلال نکردهاند، بر ما حلال کرد، لذا از او پيروي ميکنيم.
امام از او پرسيد: تو به خاطر داستاني که از زردشت به تو رسيده به او ايمان آوردي و پيروش شدي. اين طور نيست؟
جواب داد: بلي.
امام عليه او با دليل غير قابل تکذيب ثابت کرد، گفت: اين وضع براي همهي ملتهاست. داستان آنچه پيامبران انجام دادند مانند موسي و عيسي و محمد صلي الله عليه و آله به آنها رسيده است. اگر همهي آنها اين کار را انجام دادهاند، پس چرا تو به هيچ يک از آنها ايمان نياوردهاي و معتقد به زردشت هستي از طريق داستاني که دربارهي او به تو رسيده است و تأييد ميکني که او چيزي را آورده است که ديگران نياوردهاند؟
تحير و شگفتي بر سر موبد زردشتي مستولي شد. او گيج بود و چيزي براي گفتن نداشت. بنابراين نبيرهي پيامبر (يعني امام رضا عليهالسلام) رو به رؤساي اديان کرد و به آنها گفت: اي قوم، اگر در ميان شما کسي هست که مخالف اسلام است و ميخواهد از من سؤال کند، بگذاريد هر سؤالي را که ميخواهد بدون هيچ خجالتي مطرح کند [1] .
اين مناظرهها نيروهاي ضد اسلام را ساکت کرد و بروشني توانايي زياد امام را بر علوم که خدا به او عطا فرموده بود به اثبات رساند و درستي عقيدهي شيعه را به اثبات رساند که ميگويند خدا به امامان اهل بيت عليهمالسلام توانايي علمي بخشيده است و اينکه امامان عالمترين مردم آن جامعه بودند، نه تنها در زمينهي علوم شرعي بلکه همچنين در همهي علوم.
انجمنها در خراسان توجه زيادي به اين مناظرات که در آنها امام رضا عليهالسلام بر رؤساي مذاهب و اديان غالب شده بود، داشتند. در ضمن، اين مناظرهها حسد و دشمني مأمون را بر ضد امام رضا عليهالسلام برانگيخت، زيرا قصد او اين بود که امام در طول مناطره از پاسخ عاجز بماند به منظور به کار بردن اين عجز به عنوان وسيلهاي براي رسوا کردن امام و برداشتن او از پست وليعهدي. در نتيجه مأمون از کوشش در اين راه که خود را از دست امام رضا عليهالسلام خلاص کند مضايقه نکرد. او فکر کرد که وسيلهاي براي رهايي از دست امام ندارد مگر کشتن او يا مسموم کردن غذايش. ما موضوع شهادت امام را با جزئيات بيشتري در بخشهاي بعدي شرح خواهيم داد.
پی نوشته ها :
[1] الاحتجاج، ج 2، صص 212 - 199؛ عيون اخبار الرضا، ج 1، صص 168 - 154.