مناظرات و بحث هاي امام رضا

 برای ورود به هر بخش کلیک کنید .

ادامه نوشته

مناظره ‏ي امام رضا درباره‏ ي عترت و امت

مناظره ‏ي امام رضا درباره‏ ي عترت و امت

باز اين بحث ديگري است که امام با دليل ثابت مي‏کند که خدا عترت طاهره‏ي پيامبر را برگزيده است. مناظره در حضور مأمون و گروهي از علماي عراق و خراسان اتفاق افتاد. مأمون از علما درباره‏ي معني اين آيه پرسيد: «ثم  اورثنا الکتاب الذين اصطفينا من عبادنا» [1]  علما گفتند: خداي عزوجل با اين آيه تمام امت را اراده کرده است. 

مأمون گفت: اي ابوالحسن، تو چه مي‏گويي؟ 

پس امام رضا عليه‏السلام فرمود: من مانند اينها نمي‏گويم ولکن مي‏گويم خدا به اين آيه عترت طاهره را قصد کرده است. 

مأمون گفت: و چگونه عترت را بدون امت قصد کرده است؟ 

پس حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: اگر او امت را اراده کرده بود همه‏ي آنها در بهشت بودند به خاطر قول خداي متعال که مي‏فرمايد: «فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن الله ذلک هو الفضل الکبير» [2]  سپس جمع کرد کل آنها را در بهشت، پس خداي عزوجل مي‏فرمايد: «جنات عدن يدخلونها يحلون فيها من اساور من ذهب» [3]  پس وراثت براي عترت طاهره است نه براي غير آنها. 

مأمون گفت: عترت طاهره کيستند؟ 

امام رضا عليه‏السلام فرمود: کساني که خدا در کتابش آنان را توصيف کرده و گفته است: «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا» [4]  و آنها کساني هستند که رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره‏شان فرموده است: «من در ميان شما دو چيز سنگين مي‏گذارم و اگر شما از آنها جدا نشويد هرگز گمراه نمي‏شويد و آن دو، کتاب خدا و عترت من‏اند که هرگز از يکديگر جدا نخواهند شد تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. مواظب باشيد که رفتارتان با آنها در پيروي از من چگونه خواهد بود. اي مردم، سعي نکنيد به آنها چيزي بياموزيد زيرا آنان عالم‏تر از شما هستند.» 

علما يکصدا گفتند: اي ابوالحسن، به ما بگو که آيا عترت همان آل هستند يا غير آل؟ 

امام رضا عليه‏السلام فرمود: آنها آل هستند. 

علما با امام مخالفت کردند، گفتند: از منابع موثق از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت شده است که فرمود: «امت من آل من‏اند.» و اصحاب او با خبري مشهور که نمي‏شود آن را رد کرد، مي‏گويند آل محمد عليهم‏السلام امت او هستند. 

امام ثابت کرد که روايت جعلي و غير صحيح است، گفت: به من بگوييد که آيا صدقه بر آل حرام است؟ 

گفتند: بلي. 

امام پرسيد: آيا صدقه بر امت حرام است؟ 

گفتند: خير. 

امام در حالي که حجت را بر آنها تمام کرده بود، فورا جواب داد: اين است فرق بين آل و امت. واي بر شما! از چه مردمي پيروي مي‏کنيد؟ آيا ما بايد از تذکار با شما روي بگردانيم، يا شما همه‏ي مردماني گزافه‏گو هستيد؟ آيا نمي‏دانيد که وراثت ظاهرا مربوط است به آنهايي که برگزيده و هدايت شدند غير از بقيه‏ي مردم؟ 

علما پرسيدند: اي ابوالحسن، از کجا مي‏گويي؟ 

امام شروع کرد که براي آنها برتري عترت طاهره را بخواند، فرمود: از اين کلام خدا: «و لقد ارسلنا نوحا و ابراهيم و جعلنا في ذريتهما النبوة و الکتاب فمنهم مهتد و کثير منهم فاسقون» [5]  پس وراثت نبوت و کتاب منحصر به آنهايي  است که هدايت شدند، نه فاسقين. آيا نمي‏دانيد که نوح وقتي از خداي متعال درخواست کرد و گفت: «رب ان ابني من اهلي و ان وعدک الحق و انت احکم الحاکمين» [6]  ، و اين بدان جهت بود که خدا به او قول داده بود که او و خاندانش را نجات دهد. بنابراين خداي تبارک و تعالي فرمود: «يا نوح انه ليس من اهلک انه عمل غير صالح فلا تسئلن ما ليس لک به علم اني اعظک ان تکون من الجاهلين» [7]  (اي نوح، او از خانواده‏ي تو نيست، زيرا کار او کاري ناشايست است. پس، از چيزي که به آن آگاهي نداري سؤال نکن. من تو را اندرز مي‏دهم که از نادانان نباشي). 

مأمون که از خشم و غضب منفجر شده بود گفت: آيا خدا عترت را بر بقيه‏ي مردم ترجيح داده است؟ 

امام پاسخ داد: خداي عزوجل برتري عترت را بر ساير مردم در محکم کتابش آشکار کرده است. 

مأمون پرسيد: در کجاي کتاب خداست؟ 

پس امام رضا عليه‏السلام فرمود: در قول خداي متعال که مي‏فرمايد: «ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم» [8]  (خدا آدم و نوح و آل‏ابراهيم و آل‏عمران را بر عالميان برگزيد. آنان نسلي هستند که بعضي از بعض ديگر متولد شده‏اند. و خدا شنوا و داناست). و در جاي ديگر خداي عزوجل مي‏فرمايد: «ام يحسدون الناس علي ما آتيهم الله من فضله فقد آتينا آل ابراهيم الکتاب و الحکمة و آتيناهم ملکا عظيما» [9]  سپس بعد از اين، خدا مردم را مورد خطاب قرار مي‏دهد و مي‏گويد: «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم» [10]  (اي کساني که ايمان آورده‏ايد، از خدا و رسول و اولي الامر از خودتان اطاعت کنيد). يعني کساني که خدا به آنها کتاب و حکمت به ارث داده و به خاطر اين دو، مورد حسادت واقع شده‏اند. پس منظور از آيه‏ي شريفه‏ي «ام يحسدون الناس علي ما آتيهم الله من فضله فقد آتينا آل ابراهيم الکتاب و الحکمة و آتيناهم ملکا عظيما» اطاعت برگزيدگان پاک است. پس «ملک» در اينجا اطاعت است براي آنها. 

علما پرسيدند: آيا خداي متعال کلمه‏ي «برگزيدن» را در کتاب خود تفسير کرده است؟ 

امام پاسخ داد: او کلمه‏ي «برگزيدگان» را در ظاهر جداي از باطن در دوازده جا و محل تفسير کرده است: 

اول اين قول خداي متعال که مي‏فرمايد: «و انذر عشيرتک الاقربين» [11]  (آگاه کن خويشاوندان نزديکت را و اقرباي وفادارت را) - «و رهطک المخلصين» در قرائت ابي بن کعب و نيز در مصحف عبدالله بن مسعود - و اين منزلتي رفيع و فضلي عظيم و شرفي عالي است زماني که خداي عزوجل قصد کرده است به وسيله‏ي آن آل را. اين يک آيه است. 

آيه‏ي دوم در رابطه با «برگزيدن» اين کلام خداست: «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا» [12]  (همانا خدا مي‏خواهد رجس و پليدي را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاک و مطهر کند). هيچ کس نمي‏تواند اين فضيلت را انکار کند مگر معاندي سرسخت و گمراه، چون اين فضيلتي است روشن. 

آيه‏ي سوم در رابطه با کلمه‏ي «برگزيدن» وقتي است که خدا پاکان از خلقش را مشخص کرد و در آيه‏ي ابتهال به پيامبرش دستور داد که به همراه آنان اقدام به مباهله کند. خداي متعال فرمود: يا محمد، «فمن حاجک فيه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علي الکاذبين» [13]  (هر کس بعد از آنکه علم پيدا کردي اگر خواست با تو بحث کند، بگو بياييد فرزندانمانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را بخوانيم، سپس دست به دعا برداريم و نفرين خدا را بر دروغگويان طلب کنيم). بنابراين پيامبر صلي الله عليه و آله با خودش علي و حسن و حسين و فاطمه صلوات الله عليهم را آورد و قرينه قرار داد جان آنها را با جان خودش. آيا مي‏دانيد معني قول خداي متعال در «و انفسنا و انفسکم» چيست؟ 

علما گفتند: جان خودش را قصد کرده است. 

امام رضا عليه‏السلام فرمود: غلط گفتيد. همانا منظور، علي ابي‏طالب عليه‏السلام بوده است و از چيزهايي که دلالت مي‏کند به آن، قول پيامبر است زماني که گفت: «بنو وليعه بايد برگردند يا مردي را به سوي ايشان مي‏فرستم مانند خودم»، يعني علي ابي‏طالب را، و به کلمه‏ي «ابناء» حسن و حسين را قصد کرد و به «نساء» فاطمه عليهاالسلام را. اين خصوصيتي است که احدي جلوتر به آن نرسيده و فضلي است که به هيچ بشري داده نشده و شرفي است که هيچ مخلوقي به آن سبقت نگرفته است، زيرا نفس علي عليه‏السلام را مانند نفس خودش قرار داده است. اين آيه‏ي سوم. 

اما چهارمين آيه اين است که پيامبر مردم را از مسجدش بيرون کرد غير از عترتش را، تا اينکه مردم در اين باره با او صحبت کردند، و عباس صحبت کرد و گفت: «اي پيامبر خدا، تو علي را رها کردي و ما را بيرون کردي از مسجد.» پيامبر فرمود: «من او را رها نکردم و من شما را بيرون نکردم ولکن خداي متعال او را واگذاشت و شما را بيرون کرد.» و در اين جمله، گفته‏ي روشن او به علي عليه‏السلام است که فرمود: «منزلت تو نسبت به من مانند منزلت هارون است نسبت به موسي.» 

علما پرسيدند: اين در کجاي قرآن است؟ 

امام پاسخ داد: آن در قرآن است. 

آنها درخواست کردند: آن را براي ما بخوان. 

پس امام اين کلام خداي متعال را براي آنان خواند: «و اوحينا الي موسي و اخيه ان تبوءا لقومکما بمصر بيوتا و اجعلوا بيوتکم قبلة» [14]  اين آيه موقعيت هارون را نسبت به موسي ثبت مي‏کند و نيز موقعيت علي عليه‏السلام را نسبت به پيامبر خدا صلي الله عليه و آله زماني که فرمود: «آگاه باشيد که اين مسجد حلال نيست براي جنبي مگر براي محمد (ص) و آل او.» 

علما آگاهي از آن را انکار کردند و به امام گفتند: اين توضيح و تفسير وجود ندارد. آيا شما خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله چنين توضيح و تفسيري داريد؟ 

امام پاسخ داد: چه کسي آن را انکار مي‏کند و حال آن که رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «من شهر علمم و علي دروازه‏ي آن است، پس هر که بخواهد وارد اين شهر شود بايد از دروازه‏ي آن وارد شود.» پس در آنچه توضيح و شرح داديم نمونه‏هايي از فضل و شرف علي عليه‏السلام و تقدم او در اسلام و انتخاب الهي و پاکي هست که هيچ کس آنها را انکار نمي‏کند مگر شخص لجوج. و حمد مخصوص خداي تبارک و تعالي است. اين چهارمين دليل. 

اما پنجمين آيه، اين کلام خداي عزوجل است: «و آت ذا القربي حقه» [15]  اين فضيلتي است که خداي متعال مخصوص آنان کرده و آنها را بر همه‏ي امت برتري داده است. وقتي اين آيه نازل شد، پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «فاطمه را نزد من فراخوانيد.» فاطمه را فراخواندند و آن حضرت فرمود: «اي فاطمه.» گفت: «لبيک اي رسول خدا.» پس فرمود: «اين فدک است که با اسب و رکاب تصاحب نشده و لذا مخصوص من است و ديگر مسلمين سهمي در آن ندارند، و من آن را به تو بخشيدم طبق فرماني که خدا به من داده است. پس اين را براي خود و فرزندانت بگير.» اين دليل پنجم. 

اما آيه‏ي ششم، اين قول خداي متعال است که مي‏فرمايد: «قل لا اسئلکم عليه اجرا الا المودة في القربي» [16]  (بگو - اي پيامبر - به مردم که من مزدي از شما نمي‏خواهم مگر دوستي نزديکانم). اين خصيصه‏اي براي پيغمبر تا روز قيامت است و مخصوص براي اهل بيت است جداي از ديگران. از اين جهت است که خداي متعال حکايتي از پيامبرش نوح بيان مي‏کند: «و يا قوم لا اسئلکم عليه مالا ان اجري الا علي الله و ما انا بطارد الذين آمنوا انهم ملاقوا ربهم و لکني اريکم قوما تجهلون» [17]  (گفت: اي قوم، من از شما مال و منال نمي‏خواهم، مزد من با خداست، و من هرگز آن مردم با ايمان را از خود دور نمي‏کنم، همانا آنان به شرف ملاقات حق مي‏رسند ولي به نظر من شما خود مردمي نادان هستيد). خداوند از هود نيز نقل مي‏کند که گفت: «يا قوم لا اسئلکم عليه اجرا ان اجري الا علي الذي فطرني افلا تعقلون» [18]  (اي قوم، من مزدي از شما نمي‏خواهم، مزد من با کسي است که مرا آفريده است. آيا تعقل نمي‏کنيد؟). و گفت خداي متعال به پيامبرش محمد صلي الله عليه و آله که بگو اي محمد، «من مزدي از شما نمي‏خواهم مگر دوستي نزديکانم.» خدا دوستي آنها را بر مردم فرض کرده چون مي‏دانست که آنها هرگز از دين خارج نمي‏شوند و هرگز به گمراهي برنمي‏گردند. دليل ديگر اين است که چه بسا انسان شخصي را دوست داشته باشد اما يکي از افراد خاندانش از او متنفر باشد. چون او دشمن آن شخص است، قلبش با او درست نيست. پس خداي عزوجل دوست دارد که در قلب پيامبر خدا صلي الله عليه و آله چيزي از مؤمنين نباشد، لذا دوستي خويشان و نزديکان رسول الله را بر آنها واجب کرد. پس کسي که پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و اهل بيتش را دوست بدارد، پيامبر خدا صلي الله عليه و آله نمي‏تواند از او غضبناک باشد، و کسي که از پيامبر خدا و اهل بيتش غضبناک باشد بر پيامبر خدا فرض است که از او متنفر باشد، زيرا چنين کسي فريضه‏اي از فرايض الهي را ترک کرده است. پس چه فضيلت و شرافتي بهتر از دوست داشتن پيامبر خدا و اهل بيتش؟ وقتي که خداي متعال آيه‏ي «قل لا اسئلکم عليه اجرا الا المودة في القربي» را نازل کرد، پيامبر صلي الله عليه و آله به پاخاست در بين اصحابش و حمد و ثناي الهي را به جا آورد و گفت: «اي مردم، خداي عزوجل فريضه‏اي را بر شما واجب کرده است. آن را انجام مي‏دهيد؟» هيچ کس پاسخ نداد. روز بعد او به پاخاست در ميان آنها و گفت مانند آنچه را که قبلا گفته بود اما هيچ کس پاسخي نداد. روز بعد او گفت: «خدا فريضه‏اي را براي شما فرستاده است، آيا آن را انجام مي‏دهيد؟» با وجود اين باز هم هيچ کس پاسخي نداد. بنابراين حضرت فرمود: «اي مردم، فريضه نه طلاست نه نقره نه خوراکي نه آشاميدني.» آنها گفتند: «حالا بگو آن چيست؟» حضرت اين آيه را براي آنها خواند. پاسخ دادند که اين مطلب را قبول دارند ولي بيشترشان به وعده‏ي خود عمل نکردند. 

امام رضا عليه‏السلام افزود: پدرم براي من از پدرانش به روايت موثق نقل کرد که حسين بن علي عليه‏السلام فرمود: مهاجرين و انصار اطراف پيامبر خدا صلي الله عليه و آله جمع شدند و به او گفتند: «يا رسول الله، تو حق داري که براي خودت و نمايندگاني که به نزدت مي‏آيند خرج کني. اين اموال ماست، با خون ما در اختيار تو. خدا به تو جزا و پاداش دهد. به هر کس مي‏خواهي بده و آنچه مي‏خواهي نگه‏دار، بدون هيچ اعتراضي.» پس خداي متعال جبرئيل امين را فرستاد و گفت: «اي محمد، بگو من مزدي از شما نمي‏خواهم مگر دوستي نزديکانم.» يعني نزديکان مرا بعد از من دوست بداريد. همه خارج شدند، منافقين گفتند: «پيامبر خدا قبول نکرد آنچه را ما پيشنهاد کريدم زيرا او مي‏خواست دوستي منسوبينش را بعد از خودش به ما تحميل کند. و اين چيزي است که او در جلسه‏اش جعل کرده است.» لذا خداي عزوجل اين آيه را نازل فرمود: «ام يقولون افتريه قل ان افتريته فلا تملکون لي من الله شيئا هو اعلم بما تفيضون فيه کفي به شهيدا بيني و بينکم و هو الغفور الرحيم» [19]  در نتيجه پيامبر (ص) آنان را احضار نمود و پرسيد: «آيا اتفاقي افتاده است؟» آنها پاسخ دادند: «آري به خدا، يا رسول الله. بعضي از ما کلمات بدي گفتند و ما از آنها متنفريم.» پيامبر خدا صلي الله عليه و آله اين آيه را براي آنها خواند. آنان گريستند و گريستنشان سخت شد و خداي تبارک و تعالي اين آيه را نازل کرد: «و هو الذي يقبل التوبة عن عباده و يعفوا عن السيئات و يعلم ما تفعلون» [20]  (و اوست آن که قبول مي‏کند توبه را از بندگانش، و از گناهان آنان درمي‏گذرد و مي‏داند آنچه را که انجام مي‏دهيد). اين دليل ششم. 

و اما آيه‏ي هفتم، پس اين قول خداي متعال است که مي‏فرمايد: «ان الله و ملائکته يصلون علي النبي يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما» [21]  (خدا و ملائکه بر پيامبر درود مي‏فرستد. اي کساني که ايمان آورده‏ايد، بر او درود بفرستيد و سلام کنيد و تسليم امرش باشيد). گفتند: «يا رسول الله، ما نحوه‏ي سلام کردن بر تو را مي‏دانيم ولي چگونه بر تو درود بفرستيم؟» فرمود: «بگوييد: اللهم صل علي محمد و آل محمد کما صليت علي ابراهيم و علي آل ابراهيم انک حميد مجيد.» 

آنگاه امام رضا عليه‏السلام رو به سوي علما کرد و پرسيد: آيا بين شما مردم در اين امر خلافي هست؟ 

همگي يکصدا گفتند: نه. 

به هر حال مأمون گفت: اين از آن چيزهايي است که اصلا خلافي در آن وجود ندارد و همه‏ي امت با آن موافق‏اند ولي آيا در قرآن براي «آل» واضح‏تر از اين چيزي داريد؟ 

امام شروع کرد دلايل قطعي بيشتري راجع به فضايل اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله بياورد، گفت: به من بگوييد راجع به قول خداي متعال که مي‏فرمايد: «يس و القرآن الحکيم انک لمن المرسلين علي صراط مستقيم» [22]  ، قصد او از گفتن «يس» کيست؟ 

علما همه گفتند: منظور او محمد صلي الله عليه و آله است و درباره‏ي آن هيچ شکي نيست. 

امام رو کرد به حاضران و فرمود: خدا به محمد و آل محمد فضيلتي داده است که احدي به کنه وصف آن نمي‏رسد، مگر آنکه خدا او را عاقل کرده باشد، به اين دليل که خداي متعال بر احدي جز انبيا صلوات الله عليهم سلام نکرده است. خداي متعال فرموده است: «سلام علي نوح في العالمين» [23]  ، و  فرموده است: «سلام علي ابراهيم» [24]  ، و فرموده است: «سلام علي موسي و هارون» [25]  و نگفته است: «سلام علي آل نوح»، و نگفته است: «سلام علي آل ابراهيم»، و نگفته است: «سلام علي آل موسي و هارون». و خداي عزوجل فرموده است: «سلام علي آل ياسين» [26]  يعني آل محمد صلوات الله عليهم. 

مأمون رو کرد به امام رضا عليه‏السلام و گفت: من فهميدم که اين شرح و توضيح از منبع نبوت است. 

سپس امام به دلايل خود ادامه داد و فرمود: اما آيه‏ي هشتم اين کلام خداي متعال است: «و اعلموا انما غنمتم من شي‏ء فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي» [27]  (بدانيد وقتي غنيمتي از چيزي به شما رسيد همانا يک پنجم آن براي خدا و رسول و ذوي القربي است). پس قرينه قرار داده است سهم نزديکان پيامبر را به سهم خودش و به سهم رسول خدا صلي الله عليه و آله. پس اين يک وجه تمايز است بين آل و امت، زيرا خدا آنها را در يک مقام قرار داده است و مردم را در مقابل ديگر، و پسنديده است براي آنها آنچه را که براي خود پسنديده و آنها را به آن منحصر کرده است. او از خودش شروع کرده است، سپس از پيامبرش، بعد به خويشان نزديک در هر چيزي که براي او فرض شده از في‏ء و غنايم و غير ذلک از آن، همان چيزهايي را که براي خود پسنديده براي آنان نيز پسنديده است. او گفته و گفته‏اش درست است: «بدانيد وقتي غنيمت از چيزي به دست آورديد، همانا براي خداست يک پنجم آن و براي رسول و نزديکان رسول.» اين تأکيد مؤکد است و فضيلتي براي آنها تا روز قيامت در کتاب خدا. «لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حکيم حميد» [28]  (هرگز از پيش و پس اين کتاب، باطل بدان راه نيابد زيرا که از سوي خداي حکيم و پسنديده نازل شده است). اما اين کلام او که مي‏فرمايد: «و اليتامي و المساکين» [29]  ، مسلما وقتي يتيمي يتيمان قطع شود در غنايم سهمي ندارند و براي آنان جايز نيست که آن را بگيرند. همين طور فقرا، وقتي فقرشان بر طرف شد، بهره‏اي از غنيمت ندارند و گرفتن آن براي آنها حلال نيست. و اما سهم نزديکان پيامبر تا روز قيامت براي آنها برجاست، چه غني باشند چه فقير، زيرا کسي از خدا و پيامبر (ص) غني‏تر نيست. خداوند يک سهم از غنايم را براي خودش و يک سهم براي پيامبرش تعيين کرده است؛ بنابراين او براي آنها پسنديده است آنچه را که براي خود و پيامبرش پسنديده است. 

همچنين است غنايمي که بدون جنگ به دست آمده است (في‏ء) و در آن نيز او براي نزديکان پيامبر (ص) پذيرفته است آنچه را که براي خود و پيامبرش پذيرفته. او اجازه داده است به آنها که سهمي از غنايم داشته باشند. پس، از خودش آغاز کرده و بعد رسولش را ذکر نموده و سپس آنان را، و سهم آنها را با سهم خدا و رسولش مقارن قرار داده است. 

و همچنين است در اطاعت، مي‏فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم» [30]  (اي کساني که ايمان آورده‏ايد، اطاعت کنيد خدا را و اطاعت کنيد رسول و اولي الامر از خودتان را). پس اول از خودش شروع نموده سپس رسولش و بعد اهل بيت او را ذکر کرده است. 

و همچنين است آيه‏ي ولايت، مي‏فرمايد: «انما وليکم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوه و يؤتون الزکوة و هم راکعون» [31]  (همانا ولي شما خدا و رسول او و آنهايي هستند که ايمان آورده‏اند و در حال رکوع و زکات مي‏دهند.). پس طاعت آنها و طاعت رسول را قرين طاعت خودش کرده و نيز ولايتشان را با ولايت رسول مقرون به طاعت خودش قرار داده همان طور که سهم آنها را با سهم رسول مقرون به سهم خودش در غنيمت و في‏ء قرار داده است. پس پاک و منزه است خداي متعال، چه بزرگ است نعمت او بر اهل اين خانواده! 

چون داستان صدقه پيش آمد، نفس خود و رسولش را و اهل بيت او را منزه از آن دانست. پس گفت: «انما الصدقات للفقراء و المساکين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم و في الرقاب و الغارمين و في سبيل الله و ابن السبيل فريضة من الله» [32]  پس آيا تو چيزي را در اين آيه پيدا مي‏کني که سهمي براي خود يا پيامبرش يا ذوي القربي تعيين کرده باشد؟ براي اينکه او چون خودش را از صدقه منزه دانست و رسولش و اهل بيت او را منزه کرد، بلکه به آنها حرام نمود، زيرا صدقه بر محمد و آل محمد حرام است و اين آلودگي دست مردم است، براي آنان حلال نيست، براي اينکه آنها پاک و از پليدي و ناپاکي ايمن هستند، چون آنها را خداي تبارک و تعالي پاک گردانيد و برگزيد، و پسنديد براي آنها آنچه را که براي خود پسنديد و ناخوش داشت براي آنها آنچه را که براي خود ناخوش داشت. 

و اما آيه‏ي نهم، پس ما همان اهل ذکر هستيم که خدا در محکم کتابش فرموده است: «فسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون» [33]  (پس ما اهل ذکر هستيم، بپرسيد اگر نمي‏دانيد). 

علما به اين جمله اعتراض کردند، گفتند: به خدا، منظور يهود و نصاري است. 

امام نقطه نظرات آنها را رد کرد، فرمود: سبحان الله! آيا جايز است چنين چيزي؟ در اين صورت آنها ما را به پيروزي از دينشان دعوت خواهند کرد و خواهند گفت که دينشان از دين ما بهتر است. 

مأمون رو به امام رضا عليه‏السلام کرد و از او خواست که بيشتر توضيح دهد و گفت: آيا توضيح ديگري داري که خلاف اين را ثابت کند؟ 

امام پاسخ داد: بلي، «ذکر» پيامبر خداست و ما اهل بيت او هستيم. و اين در سوره‏ي طلاق روشن است: «فاتقوا الله يا اولي الالباب الذين آمنوا قد انزل الله اليکم ذکرا رسولا يتلوا عليکم آيات الله مبينات» [34]  پس «ذکر» رسول خدا صلي الله عليه و آله است و ما اهل بيت او هستيم. اين آيه‏ي نهم. 

اما دهمين آيه آن است که خدا در آيه‏ي تحريم گفته است: «حرمت عليکم امهاتکم و بناتکم و اخواتکم» [35]  (بر شما مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان حرام شد.) 

امام علما را مورد خطاب قرار داد و فرمود: به من بگوييد اگر پيغمبر خدا زنده بود مجاز بود با دختر من يا دختر پسر من يا ساير دختراني که از نسل من هستند ازدواج کند؟ 

علما پاسخ دادند: نه. 

امام دوباره از آنها سؤال کرد: به من بگوييد آيا او مجاز بود با يکي از دختران شما ازدواج کند؟ 

آنها پاسخ دادند: بلي. 

امام فرمود: بنابراين من يکي از اهل بيت او هستم و شما از اهل بيت او (آل او) نيستيد. اگر شما از آل او مي‏بوديد دختران شما بر او حرام بود همچنان که دختران من بر او حرامند. دليلش هم اين است که ما متعلق به آل او هستيم در حالي که شما متعلق به امت او هستيد. اين يکي ديگر از تفاوتهاي بين آل و امت است، زيرا آل متعلق به اوست در صورتي که امت اگر از آل نباشد متعلق به او نيست. اين دهمين دليل. 

اما درباره‏ي آيه‏ي يازدهم، پس قول خداي متعال در سوره‏ي مؤمن است درباره‏ي حکايتي از قول مردي از آل فرعون، که مي‏فرمايد: «و قال رجل مؤمن من آل فرعون يکتم ايمانه اتقتلون رجلا ان يقول ربي الله و قد جائکم بالبينات من ربکم» [36]  آن مرد پسر دايي فرعون بود و خدا او را به فرعون نسبت مي‏دهد به دليل دودمانش، و او را به دليل دينش نسبت نداده است. و همچنين او منحصر کرده است ما را، زيرا ما از آل رسول الله صلي الله عليه و آله هستيم و دودمان ما متعلق به اوست، در حالي که او دينش را عموميت داده است. پس اين يکي ديگر از تفاوتهاي بين آل و امت است. اين آيه‏ي يازدهم. 

اما آيه‏ي دوازدهم اين کلام خداي متعال است که مي‏فرمايد: «و امر اهلک بالصلوة و اصطبر عليها» [37]  پس او منحصر کرد ما را به اين امتياز مخصوص هنگامي که از طريق پيامبرش به ما دستور داد همراه امت به اقامه‏ي نماز، سپس آن را مخصوص ما گردانيد غير از امت. پس رسول خدا (ص) بعد از نزول اين آيه به در خانه‏ي علي و فاطمه عليهماالسلام مي‏آمد هر روزي پنج بار موقع نماز به مدت نه ماه تمام، و مي‏فرمود: «الصلوة رحمکم الله» (نماز. خدا شما را رحمت کند)، و خدا احدي از ذراري انبيا را به مثل اين کرامت که به ما ارزاني داشت گرامي نداشت به آن، و ما را مخصوص آن گردانيد غير از جميع اهل بيت آنها. بنابراين اين فرق ديگري است بين آل و امت. حمد، مخصوص خداي عالميان است، و صلوات بر محمد پيامبرش باد. 

پس مأمون و علما گفتند: خدا به شما اهل بيت پيامبر به نيابت از طرف اين امت پاداش بدهد پاداش نيکو، و ما شرح و بيان را در آنچه براي ما مشتبه شد پيدا نکرديم مگر در نزد شما. 

با اين دليل، ما به پايان صحبت امام رضا عليه‏السلام و بعضي از مناظره‏هايي که در بحثهاي علمي ارائه مي‏کرد و کوششهاي آن حضرت براي دفاع از اسلام مي‏رسيم. 

پی نوشته ها :

[1] فاطر / 32.

[2] فاطر / 32.

[3] فاطر / 33.

[4] احزاب / 33.

[5] حديد / 26.

[6] هود / 45.

[7] هود / 46.

[8] آل عمران / 33 و 34.

[9] نساء / 54.

[10] نساء / 59.

[11] شعراء / 214.

[12] احزاب / 33.

[13] آل‏عمران / 61.

[14] يونس / 87.

[15] اسراء / 26.

[16] شوري / 23.

[17] هود / 29.

[18] هود / 51.

[19] احقاف / 8.

[20] شوري / 25.

[21] احزاب / 56.

[22] يس / 4 - 1.

[23] صافات / 79.

[24] صافات / 109.

[25] صافات / 120.

[26] صافات / 130.

[27] انفال / 41.

[28] فصلت / 42.

[29] انفال / 41.

[30] نساء / 59.

[31] مائده / 55.

[32] توبه / 60.

[33] نحل / 43.

[34] طلاق / 9 و 10.

[35] نساء / 23.

[36] مؤمن / 28.

[37] طه / 132.

پرسش هاي ابن‏ سکيت

پرسش هاي ابن‏ سکيت

ابويوسف يعقوب بن اسحاق الدورقي معروف به ابن‏سکيت يکي از علماي بزرگ در زمان امام رضا عليه‏السلام بود. او به نزد امام آمد و سؤالهاي چندي از آن حضرت کرد، از جمله پرسيد: چرا خدا موسي را با معجزه‏ي عصا و يد بيضا، و عيسي را با معجزه‏ي طب و شفاي بيماريها، و محمد را با معجزه‏ي سخن و سخنوري فرستاد؟ 

امام درباره‏ي دلايل اين چيزها به او پاسخ داد، فرمود: خدا موسي را [با يد بيضا] فرستاد چون سحر بر افکار مردم آن زمان حکمفرما بود. بنابراين او براي آنها چيزي را از جانب خدا آورد که آنها هرگز نداشتند و نه مي‏توانستند چيزي مانند آن بياورند. لذا موسي از سوي خداوند با معجزه‏ي ابطال سحر که در قدرت اهل آن زمان عملي مانند آن نبود، حجت آورد. 

و خدا عيسي را با دارو فرستاد در دوراني که مرضهاي کهنه و مزمن گسترش پيدا کرده بود و مردم نياز شديدي به شفا داشتند. بنابراين عيسي از جانب خدا چيزي آورد که آنها هرگز نداشتند، مانند مرده زنده کردن و کور و پيس را به اذن خدا شفا دادن، و اين دليلي عليه آنان بود. 

و خدا محمد صلي الله عليه و آله را در زماني فرستاد که سخن و سخنوري بر افکار مردم حکمفرما بود. بنابراين آن حضرت براي آنها از جانب خدا چيزي آورد حاوي اخطارها و دستورهاي کامل که توانست اظهارات آنها را رد کند و بحث او تخلف آنها را ثابت کرد. 

ابن‏سکيت علم امام را تحسين کرد و گفت: به خدا من هرگز کسي را مانند تو نديده‏ام. اکنون بگو امروزه حجت بر خلق چيست و کيست؟ 

امام پاسخ داد: دليل عقلي اين است که تو بيايي بداني که چه کسي درباره‏ي خدا درست مي‏گويد، آن را باور کني، و چه کسي به خدا دروغ مي بندد، آن را رد کني. 

ابن‏سکيت اعلام کرد: به خدا اين پاسخ درست است [1] . 

خدا عقل را آفريد و آن را براي انسان الگو قرار داد. عقل براي انسان رحمت است وقتي که از آن اطاعت کني، و ناراحتي است وقتي که از آن نافرماني کني. از طريق عقل ما مي‏توانيم حق را از باطل، و درست را از نادرست تشخيص دهيم. 

پی نوشته ها :

[1] الاحتجاج، ج 2، صص 225 - 224.

مناظره‏ ي امام رضا با يک مرد

مناظره‏ ي امام رضا با يک مرد

 

مردي که نامش را مورخان ذکر نکرده‏اند به نزد امام رضا عليه‏السلام آمد. وقتي آن مرد نشست، رو کرد به امام و از او پرسيد: اي پسر رسول خدا، دليل حدوث عالم جهان چيست؟ 

 

امام پاسخ او را با دليلي قطعي داد: تو نبودي، بعد به وجود آمدي. پس مي‏داني که تو خودت را به وجود نياورده‏اي و مثل تويي تو را خلق نکرده است. 

مأمون استعداد امام را ستود

مأمون استعداد امام را ستود

مأمون استعداد امام را ستود و گفت: اي پسر رسول خدا، تو سينه‏ي مرا شفا بخشيدي و آنچه را که بر من پنهان بود توضيح دادي. خدا از طرف پيامبرانش و از طرف اسلام به تو پاداش نيک دهد. 

مأمون جلسه را ترک کرد و دست محمد بن جعفر عموي امام رضا عليه‏السلام را گرفت و از او پرسيد: برادرزاده‏ات را چگونه ديدي؟ 

محمد بن جعفر تحسين خود را نسبت به امام نشان داد و گفت: او (امام رضا عليه‏السلام) عالمي است که ما نظيرش را نديده‏ايم. 

مأمون با اين واقعيت موافقت کرد و گفت: يقينا برادرزاده‏ات از اهل بيت پيامبر است؛ کساني که پيامبر درباره‏شان گفته است: «واقعا پرهيزکاران اهل بيتم و نيکان فرزندانم، کودکانشان عاقل‏ترين مردم و بزرگانشان عالم‏ترين مردمند. چيزي ياد آنها ندهيد زيرا آنان عالم‏تر از شما هستند. آنها شما را از راه هدايت خارج نمي‏کنند و شما را به گمراهي نمي‏کشند.» 

پس علي بن محمد بن جهم روايت مي‏کند که حضرت رضا عليه‏السلام به منزلش رفت. صبح روز بعد به منزلش رفتم و آنچه مأمون گفته بود و جواب عمويش محمد بن جعفر را برايش نقل کردم. پس امام عليه‏السلام خنديد، آنگاه فرمود: اي ابن‏جهم، آنچه از او شنيدي تو را مغرور نکند، زيرا او مرا مي‏کشد و خداي متعال انتقام مرا از او مي‏گيرد [1] . 

موضوع درست آن طوري بود که امام عليه‏السلام پيش بيني کرده بود و اين بدان علت بود که مأمون دشمن او بود و نسبت به فضايل و علم فراواني که خدا به او عطا فرموده بود حسد مي‏ورزيد. از اين رو مأمون بدترين جنايت را در تاريخ اسلام مرتکب شد آنگاه که غذاي امام را مسموم کرد و آن را به او داد تا بخورد و بدين ترتيب امام را که فرزند و نوه‏ي پيامبر و منبع علم و دانش در روي زمين بود، شهيد کرد. 

پی نوشته ها :

[1] عيون اخبار الرضا، ج 1، صص 204 - 195.

مناظره‏ ي امام با علي بن محمد بن جهم

 مناظره‏ ي امام با علي بن محمد بن جهم

از جمله مناظره‏هاي امام با متکلمان و مردان دين، بين او و علي بن محمد ابن جهم اتفاق افتاد که از امام عليه‏السلام پرسيد: آيا تو عصمت پيامبران را قبول داري؟ 

امام پاسخ داد: بلي. 

او مخالف کرد با امام به استناد اين آيات، گفت: چه مي‏گويي درباره‏ي کلام خداي تبارک و تعالي که مي‏فرمايد: «و عصي آدم ربه فغوي» [1]  ، و اين کلام خداي متعال که فرموده است: «و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه» [2]  ، و کلام خداي متعال درباره‏ي يوسف عليه‏السلام که مي‏فرمايد: «و لقد همت به و هم بها» [3]  ، و قول خداي عزوجل درباره‏ي حضرت داوود که فرموده است: «و ظن داود انما فتناه» [4]  ، و قول خداي متعال درباره‏ي پيغمبرش حضرت محمد صلي الله عليه و آله که مي‏فرمايد: «و تخفي في نفسک ما الله مبديه» [5] . 

امام از علي بن محمد بن جهم به خاطر تفسير آيات بر طبق نقطه نظر خودش بدون علم به تفسير و توضيح آنها انتقاد کرد و براي او تفسيرشان را خواند و گفت: واي بر تو اي علي! از خدا بترس و فواحش را به انبيا نسبت نده و کتاب خدا را براي خودت تفسير نکن. خداي عزوجل فرموده است: «و ما يعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم» [6]  امام شروع کرد به تفسير اين آيات، گفت: اما اين کلام خداي متعال درباره‏ي آدم: «و عصي آدم ربه فغوي». همانا خداي عزوجل آدم را به عنوان حجت خود در زمينش و خليفه در شهرهايش خلق کرد، و او را براي بهشت خلق نکرده بود، و معصيت آدم در بهشت بود نه در زمين، و عصمت در زمين لازم است تا اندازه‏هاي امر خدا به پايان برسد. چون او به زمين هبوط کرد و او را حجت و خليفه‏ي خودش قرار داد او را معصوم گردانيد طبق اين قول خداي متعال: «ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين» [7] . 

اما راجع به اين کلام خداي متعال: «و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه». همانا معني «ظن» طلب يقين کردن است. او فهميد که خدا قصد ندارد روزي او را تنگ کند. آيا قول خداي متعال را نشنيده‏اي که مي‏فرمايد: «و اما اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه» [8] ؟ يعني تنگ گرفت بر او روزيش را. اگر او گمان مي‏کرد که خدا بر او قادر نيست کافر شده بود. 

و اما قول خداي متعال درباره‏ي يوسف: «و لقد همت به و هم بها». پس آن زن خواست مرتکب گناه شود در حالي که يوسف خواست اگر او مجبورش کند وي را بکشد. بنابراين خدا او را از قتل و زنا نجات داد. و اين است قول خداي متعال که فرمايد: «کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء» [9]  يعني قتل و زنا. 

امام رو کرد به علي بن محمد بن جهم و از او پرسيد: چه مي‏گفتند آنها درباره‏ي او قبل از تو؟ 

علي بن محمد بن جهم شروع کرد به خواندن براي امام آنچه را که براي او به ارث رسيده بود از تفسير آيه، گفت: آنها مي‏گويند همانا داوود عليه‏السلام در محرابش نماز مي‏خواند، ابليس به صورت پرنده‏اي زيبا درآمد که زيباتر از آن در ميان پرندگان نبود. داوود نمازش را قطع کرد و بلند شد که پرنده را بگيرد، پس پرنده به سوي خانه‏اي پريد و روي پشت بام نشست. داوود هم از بام براي گرفتن او بالا رفت پرنده در خانه اوريا بن حنان نشست. داوود هم به دنبال پرنده بالا رفت. در اين هنگام زن اوريا مشغول غسل کردن بود، چون داوود به آن زن نظر کرد به او متمايل شد. و اوريا به يکي از جنگها رفته بود، داوود به يکي از يارانش نوشت که اوريا را در جلو تابوت بفرست، و او را به جلو تابوت فرستادند. اوريا بر مشرکين پيروز شد و اين بر داوود گران آمد. دوباره نوشت که او را در جلو تابوت قرار دهيد. پس اوريا در جلو تابوت قرار گرفت و کشته شد و داوود زن او را گرفت. 

در اين روايت نسبت فحشا و منکر به يکي از پيامبران خداي متعال داده مي‏شود. بعلاوه روايت حاوي افسانه‏اي است که داوود پرنده را دنبال کرد. اما امام عليه‏السلام اين روايت را رد کرد وقتي آن را شنيد و گفت: انا لله و انا اليه راجعون. شما به يکي از پيامبران خدا نسبت سستي در نمازش داديد تا اينکه به دنبال پرنده‏اي خارج شد، سپس نسبت فحشا و بعد قتل به او داديد. 

ابن جهم از امام خواست که موضوع را براي او توضيح دهد، به امام گفت: يابن رسول الله، گناه داوود چه بود؟ 

امام درباره‏ي داستان واقعي داوود گفت: داوود فکر کرد که از همه‏ي بندگان خدا آگاه‏تر است. بنابراين خداوند عزوجل براي او ملکي چند فرستاد و آنها از محراب او بالا رفتند و به او گفتند: «خصمان بغي بعضنا علي بعض فاحکم بيننا بالحق و لا تشطط و اهدنا الي سواء الصراط ان هذا اخي له تسع و تسعون نعجة و لي نعجة واحدة فقال اکفلنيها و عزني في الخطاب» [10]  داوود عليه‏السلام عجله کرد در تصميم‏گيري عليه مدعي عليه، گفت: يقينا او به تو ظلم کرده است در اينکه خواسته است گوسفند تو را به گوسفندان خود اضافه کند. و از مدعي طلب بينه نکرد و به مدعي عليه نگفت که تو چه مي‏گويي؟ پس اين يک خطاي صدور حکم در چهارچوب امر بود، و نبود آن طوري که تو فکر کردي. آيا نشنيدي قول خداي متعال که مي‏فرمايد: «يا داود انا جعلناک خليفة في الارض فاحکم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوي» [11]  تا آخر آيه؟ 

ابن‏جهم از امام خواست که داستان داوود و اوريا را برايش بگويد و گفت: اي پسر پيامبر خدا، داستان داوود با اوريا چيست؟ 

امام عليه‏السلام شروع کرد داستان داوود را براي او توضيح دهد، گفت: در زمان داوود يک زن بيوه بعد از مرگ شوهرش هرگز شوهر نمي‏کرد. داوود عليه‏السلام اولين مردي بود که خدا به او اجازه داد با بيوه‏اي که شوهرش کشته شده بود ازدواج کند. بر طبق اين دستور، او با زن اوريا بعد از کشته شدن اوريا ازدواج کرد و دوران انتظار و عده‏اش سر آمد. اين بود که مردم تهمت زدند به داوود در کشتن اوريا. 

و اما محمد صلي الله عليه و آله و قول خداي عزوجل: «و تخفي في نفسک ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احق ان تخشيه» [12]  خداي متعال اسامي زنان پيغمبر در دنيا و زنانش در آخرت را به او اطلاع داد و اعلام داد و اعلام کرد که آنها «ام‏المؤمنين» هستند. و يکي از آنها زينب دختر جحش اسدي بود و او هنوز زن زيد بن حارثه بود. حضرت اسم او را نزد خودش پنهان مي‏کرد و آن را آشکار نمي‏ساخت، مبادا يکي از منافقين بگويد او درباره‏ي زني صحبت مي‏کند که در خانه‏ي مردي است، و از گفته‏ي منافقين مي‏ترسيد. پس خدا فرمود: «و تخشي الناس و الله احق ان تخشيه» يعني در نزد خودت. خداي عزوجل تزويج احدي از مخلوقاتش را به عهده نگرفت مگر تزويج حوا براي آدم عليه‏السلام و زينب براي رسول خدا صلي الله عليه و آله (به قول او: «فلما قضي زيد منها و طرا زوجنا کها» [13]  (و فاطمه براي علي عليه‏السلام را. 

وقتي علي بن محمد بن جهم اين سخنان شنيد، گريست و گفت: اي پسر رسول خدا، من توبه مي‏کنم به سوي خداي عزوجل از اينکه صحبتي درباره‏ي پيامبران خدا عليهم‏السلام بکنم بعد از امروز، مگر به آنچه که تو تذکر دادي [14] . 

اين بود بعضي از مناظره‏هايي که امام با سران فلاسفه و علماي مذاهب و اديان مختلف انجام داد. اين مناظره‏ها تسلط امام را بر آنها ثابت مي‏کند و اينکه آنها برتري آن حضرت را و ضعف خود را در برابر او پذيرفتند، زيرا امام عليه السلام علم زيادي داشت. 

پی نوشته ها :

[1] طه / 121.

[2] انبياء / 87.

[3] يوسف / 24.

[4] ص / 24.

[5] احزاب / 37.

[6] آل عمران / 7.

[7] آل عمران / 33.

[8] فجر / 16.

[9] يوسف / 24.

[10] ص / 22 و 23.

[11] ص / 26.

[12] احزاب / 37.

[13] احزاب / 37.

[14] عيون اخبار الرضا، ج 1، صص 195 - 192.

سؤالات مأمون از امام رضا

سؤالات مأمون از امام رضا

مأمون براي امتحان بيشتر امام رضا عليه‏السلام سؤالهايي را مطرح کرد. امام به اين سؤالات پاسخ داد که ذيلا به آنها اشاره مي‏شود: 

سؤال 1: يابن رسول الله، مگر نگفتي که پيامبران معصومند؟ 

امام پاسخ داد: چرا. 

پرسيد: پس معني قول خداي متعال که مي‏فرمايد «و عصي آدم ربه فغوي» [1]  چيست؟ 

جواب سؤال 1: امام عليه‏السلام گفت: خداي تبارک و تعالي به آدم فرمود: «اسکن انت و زوجک الجنه و کلا منها رغدا حيث شئتما و لا تقربا هذه الشجرة - و اشاره کرد به درخت گندم - فتکونا من الظالمين» [2]  ، و خداوند به آنها نگفت از اين درخت نخوريد يا از نوع اين درخت. آنها نزديک آن درخت نشدند و از آن نخوردند، بلکه از غير آن درخت خوردند وقتي شيطان آنها را وسوسه کرد و گفت: خداي شما، شما را از خوردن از اين درخت منع نکرد مگر اينکه شما را از نزديک شدن به غير آن منع کرد. او شما را از خوردن آن منع نکرد مبادا شما دو ملک شويد يا اينکه هميشه جاودان باشيد. و براي آن دو قسها خورد. بيشتر مطمئن باشيد که من خالصانه به شما نصيحت مي‏کنم. آدم و حوا قبلا نديده بودن کسي ممکن است به طريق دروغ به خدا قسم بخورد. پس او باعث شد آنها شکست بخورند با فريب او، و آنها از آن درخت خوردند زيرا با قسم او به خدا، مطمئن بودند، و اينکه قبل از پيامبري آدم بود و اينکه يک گناه بزرگ نبود که به سبب آن سزاوار ورود به آتش شود، بلکه گناهي بود که مي‏توانست بخشيده شود و پيامبران قبل از نزول وحي به آنها، مي‏شد مرتکب آن شوند. وقتي خدا آدم را برگزيد و پيامبر کرد، او معصوم شد و مجاز نبود مرتکب گناه شود، چه گناه کوچک يا گناه بزرگ. خداي عزوجل مي‏گويد: «و عصي آدم ربه فغوي ثم اجتباه ربه فتاب عليه و هدي» [3]  ، و خداي عزوجل گفت: «ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين» [4] . 

سؤال 2: مأمون پرسيد: پس معني اين آيه چيست که خداوند مي‏فرمايد: «فلما آتاهما صالحا جعلا له شرکاء في ما آتاهما» [5] ؟ 

پاسخ سؤال 2: امام فرمود: حوا براي آدم پانصد شکم زاييد پسر يا دختر، بنابراين آدم و حوا تعهد کردند به خداي متعال، و دعا کردند و گفتند: «لئن آتيتنا صالحا لنکونن من الشاکرين فلما آتاهما صالحا» [6]  (اگر فرزند صالحي به ما بدهي، يقينا تو را شکر خواهيم کرد). وقتي خدا به آنها فرزندان خوبي داد که از هر گونه مريضي و عيبي بري بودند او به آنها دو نمونه پسر و دختر داد دو قسم را به خداي متعال نسبت دادند او را ياد مي‏کردند مشترکا براي آنچه خدا به آنها عطا کرده بود، اما آن فرزندان شکر نکردند او را آن گونه که پدرانشان شکر مي‏کردند. خداي عزوجل مي‏گويد: «فتعالي الله عما يشرکون» [7] . 

سؤال 3: من گواهي مي‏دهم که تو فرزند رسول خدايي، به من بگو درباره‏ي ابراهيم قول خداي متعال را که مي‏فرمايد: «فلما جن عليه الليل راي کوکبا قال هذا ربي» [8] . 

پاسخ سؤال 3: امام فرمود: همانا ابراهيم در جامعه‏اي زندگي مي‏کرد که سه نوع پرستش حکمفرما بود: پرستش زهره، پرستش ماه، و پرستش خورشيد. و اين زماني بود که از غار خارج شده بود جايي که مخفيگاهش بود. چون شب شد، او زهره را ديد و گفت: «اين خداي من است.» او خواست انکار کند (مثل يک نوع پرستش) و پرسيد (از همقطارانش درباره‏ي آن)، اما وقتي آن ستاره غروب کرد، گفت: «من دوست ندارم آنهايي را که غروب مي‏کنند.» براي اينکه غروب از صفات مخلوق است نه از صفات خالق. وقتي ماه را در حال درخشندگي ديد، گفت: «اين خداي من است.» او خواست انکار کند (مانند يک نوع پرستش) و (از همقطارانش راجع به او) پرسيد. اما وقتي ماه غروب کرد گفت: «اگر پروردگارم مرا هدايت نکند، گمراه خواهم شد.» منظورش اين بود که اگر پروردگارم هدايتم نمي‏کرد گمراه شده بودم. وقتي صبح شد و خورشيد را درخشنده ديد، گفت: «اين خداي من است، اين بزرگتر از زهره و ماه است.» او براي انکار و اطلاع اين را گفت نه به اقرار و اخبار. وقتي خورشيد غروب کرد، او به آن سه گروه پرستنده‏ي زهره و ماه و خورشيد گفت: «اي قوم، من از آنچه شما به آن شرک مي‏ورزيد بيزارم. من روي آوردم به سوي آن کسي که آسمانها و زمين را پديد آورده است در حالي که مطيعم و از مشرکين نيستم.» به اتکاي آنچه که ابراهيم بسادگي گفت خواست آنها را به بي‏اعتباري دينشان راهنمايي کند و براي آنها ثابت کند که پرستش سزاوار چيزهايي مانند زهره، ماه و خورشيد نيست، بلکه مخصوص آفريدگار و آفريننده‏ي آسمانها و زمين است. دلايلي که او به مردم خود اقامه کرد، الهام خدا و از داده‏هاي او بود، همان طوري که خدا مي‏فرمايد: «و تلک حجتنا آتيناها ابراهيم علي قومه» [9] . 

سؤال 4: مأمون گفت: اي فرزند رسول خدا، چه قدر تو خوبي! به من بگو  درباره‏ي اين قول ابراهيم وقتي که گفت: «رب ارني کيف تحيي الموتي قال او لم تؤمن قال بلي و لکن ليطمئن قلبي» [10] . 

جواب سؤال 4: امام فرمود: خداي تبارک و تعالي به ابراهيم عليه‏السلام وحي کرد که من تو را از بين بندگانم رفيق صميمي برگزيدم، اگر از من بخواهي مرده را زنده کنم جواب مي‏دهم. ابراهيم فکر کرد که خليل خداست، از اين رو گفت: «رب ارني کيف تحيي الموتي قال او لم تؤمن قال بلي و لکن ليطمئن قلبي». خدا گفت: «فخذ اربعة من الطير فصرهن اليک ثم اجعل علي کل جبل منهن جزء ثم ادعهن يأتينک سعيا و اعلم ان الله عزيز حکيم». پس ابراهيم عقاب و طاووس و اردک و خروس را گرفت و آنها را کشت و قطعه قطعه کرد و سپس آنها را مخلوط کرد، پس هر جزئي را بر سر کوهي که در آن اطراف بود قرار داد - و ده جزء بود - و منقار آنها را در بين انگشتان خود قرار داد و سپس آنها را با اسم صدا کرد و دانه و آداب را نزد خود قرار داد. پس اين اجزاء بعضي بر بعض ديگر پريدند تا اينکه به صورت بدنها درآمدند و هر بدني آمد به گردن و سر خود منضم شد و ابراهيم منقار آنها را رها کرد و آنها پريدند و سپس فرود آمدند و از آن آب و دانه خوردند و گفتند: اي نبي خدا، ما را زنده گردانيدي، خدا تو را زنده کند. پس ابراهيم گفت: بلکه خدا زنده مي‏کند و مي‏ميراند، و او بر هر کاري قادر است. 

سؤال 5: مأمون گفت: رحمت خدا بر تو، اي ابوالحسن، به من بگو درباره‏ي قول خداي متعال که مي‏فرمايد: «فوکزه موسي فقضي عليه قال هذا من عمل الشيطان» [11] . 

جواب سؤال 5: امام فرمود: موسي داخل شهري از شهرهاي فرعون شد وقتي که ساکنين آن شهر از او غافل بودند و آن بين مغرب و عشا بود. «فوجد فيها رجلين يقتتلان هذا من شيعته و هذا من عدوه فاستغاثه الذي من شيعته علي الذي من عدوه». بنابراين موسي دشمن را کشت. خداي تبارک و تعالي مي‏گويد: پس موسي به او برخورد کرد، در اولين ضربه‏ي او مرد. موسي گفت: «هذا من عمل الشيطان». يعني جنگي که بين آن دو مرد اتفاق افتاده بود از کار شيطان بود نه آنچه موسي انجام داده بود از کشتن او، همانا او - يعني شيطان - دشمني گمراه کننده و آشکار است. 

سؤال 6: مأمون گفت: معني قول موسي که مي‏گويد «رب اني ظلمت نفسي فاغفرلي» [12]  چيست؟ 

پاسخ سؤال 6: امام فرمود: معني آن اين است که او خود را در محلي غير از موضع خودش قرار داد وقتي وارد اين شهر شد. «فاغفرلي» يعني مرا از چشم دشمنانت مخفي کن، مبادا آنها مرا پيدا کنند و بکشند. «فغفر له انه هو الغفور الرحيم». موسي گفت: خدايا، چون به من قدرت بخشيدي تا اينکه مردي را با مشت کشتم پس هرگز پشتيبان مجرمين نخواهم بود، بلکه در راه تو با اين قوت کوشش مي‏کنم تا خشنود شوي. در نتيجه موسي عليه‏السلام در شهر مراقب بود و مي‏ترسيد. آن کسي که روز گذشته به او کمک کرده بود، داشت فرياد مي‏زد که دوباره عليه ديگري به او کمک کند. بنابراين موسي به او گفت: «تو واقعا سخت در اشتباهي آشکار هستي. تو ديروز مردي را کشتي و امروز مي‏خواهي ديگري را بکشي. هر آينه تو را اذيت مي‏کنم.» و خواست که به او حمله کند. بنابراين وقتي خواست او را بگيرد آن کسي که دشمن هر دوي آنها بود گفت: «اي موسي، آيا مي‏خواهي مرا بکشي همان گونه که ديروز يک نفر را کشتي؟ تو قصدي جز فساد در روي زمين نداري و نمي‏خواهي جزو آنهايي باشي که کار خوب مي‏کنند.» 

سؤال 7: مأمون گفت: خدا تو را از جانب پيامبرانش پاداش نيک دهد! معني گفته‏ي موسي بن فرعون چيست که مي‏گويد: «فعلتها اذا و انا من الضالين» [13] ؟  

جواب سؤال 7: امام فرمود: فرعون به موسي وقتي که او را به نزدش آوردند گفت: «و تو آن کار را انجام دادي و نسبت به من و خوبيهاي من ناسپاس بودي.» موسي گفت: «من آن کار را انجام دادم و در حالي که راه را گم کرده و اشتباها به آن شهر درآمده بودم. بنابراين فرار کردم وقتي که از شما ترسيدم و خداوندم به من حکمت آموخت و مرا از پيامبران قرار داد.» و همانا خداي عزوجل به پيامبراش محمد صلي الله عليه و آله گفت: «الم يجدک يتيما فآوي» [14]  مي‏گويد: آيا تو را تنها نيافت؟ و مردم را به سوي تو سوق داد، «و وجدک ضالا» يعني در نزد قوم خود گمشده و ناشناخته بودي، «فهدي» يعني مردم را به شناخت تو راهنمايي کرد، «و وجدک عائلا فاغني» [15]  يعني دعاي تو را مستجاب کرد و به اين وسيله تو را غني نمود.

سؤال 8: مأمون فرمود: برکت خدا بر تو باد، اي پسر رسول خدا! معني قول خداي متعال چيست که مي‏فرمايد: «و لما جاء موسي لميقاتنا و کلمه ربه قال رب ارني انظر اليک قال لن تراني»؟ [16]  چگونه جايز است که موسي بن عمران کليم خدا عليه‏السلام نداند که خداي عزوجل ديده نمي‏شود؟ چرا او چنين سؤالي کرد؟ 

پاسخ سؤال 8: امام فرمود: يقينا کليم الله موسي بن عمران عليه‏السلام مي‏دانست که خداي متعال برتر از آن است که با چشم ديده شود، اما وقتي خداي متعال با او سخن گفت و او را مقرب داشت و با او نجوا کرد، موسي  به سوي قومش برگشت و به آنها خبر داد که خداي عزوجل با او تکلم نمود و او را نزديک کرد و با او نجوا نمود. پس گفتند: «هرگز به تو ايمان نمي‏آوريم تا کلام او را بشنويم همان طوري که تو شنيدي.» و آن قوم هفتصد هزار نفر بودند، موسي از بين آنها هفتاد هزار نفر را برگزيد، سپس از بين آنها هفت هزار نفر را انتخاب کرد، سپس هفتصد تن و در آخر هفتاد نفر از آنان را براي ميقات پروردگارش برگزيد و با آنها به سوي کوه طور رهسپار شد و آنها را در دامنه‏ي کوه قرار داد و خود به بالاي کوه رفت و از خدا سؤال کرد تا با او تکلم کند و آنها بشنوند کلام او را. پس خداي متعال تکلم کرد و آنها کلام او را از بالا و پايين و راست و چپ و پشت سر و پيش رو شنيدند، براي اينکه خداي عزوجل آن را در درخت ايجاد کرد و از آن پخش شد تا اينکه آن را از همه طرف شنيدند، پس گفتند: «هرگز به تو ايمان نمي‏آوريم به اينکه ما کلام خدا را شنيديم، تا خدا را آشکارا نبينيم.» وقتي آنها اين کلام خطير را گفتند و مستکبر و سرکش شدند، خداي تبارک و تعالي صاعقه‏اي فرستاد که آنها را به خاطر ظلمشان گرفت، پس مردند. بنابراين موسي گفت: «وقتي برگشتم، به بني‏اسرائيل چه بگويم اگر گفتند: تو آنها را بردي و به کشتن دادي، براي اينکه تو در مناجات با خداي عزوجل صادق نيستي.» از اين قرار، خداي متعال آنها را زنده کرد و آنها را با او فرستاد. آنها گفتند: «اگر تو از خدا درخواست مي‏کردي که او را ببيني، دعايت را اجابت مي‏کرد. به ما بگو که او چگونه است تا ما او را بشناسيم.» موسي گفت: «اي مردم، چشمها نمي‏توانند او را مشاهده کنند و او کيفيت و چگونگي ندارد بلکه به وسيله‏ي آيات و نشانه‏هايش شناخته مي‏شود.» گفتند: «هرگز به تو ايمان نمي‏آوريم تا از او سؤال کني.» موسي گفت: «خدايا، همانا تو شنيدي گفته‏ي بني‏اسرائيل را، و تو داناتري به صلاح آنها.» پس خداي جل جلاله به موسي وحي کرد: «اي موسي، بخواه از من آنچه را که مي‏خواهند. من تو را به ناداني آنها مؤاخذه نمي‏کنم.» در اين هنگام موسي گفت: «رب ارني انظر اليک قال لن تراني و لکن انظر الي الجبل فان استقر مکانه فسوف تراني فلما تجلي ربه للجبل جعله دکا و خر موسي صعقا فلما افاق قال سبحانک تبت اليک». يعني برگشتم من به شناخت خودم نسبت به تو از ناداني قومم، و من از بين آنها اولين مؤمن هستم به اينکه تو ديده نمي‏شوي. 

مأمون داستان امام و معرفت و علم فراوان او را تحسين کرد و گفت: اي ابوالحسن، چقدر تو خوبي! 

سؤال 9: مأمون گفت: يا ابوالحسن، به من بگو راجع به اين کلام خداوند متعال که مي‏فرمايد: «و لقد همت به و هم بها لو لا ان راي برهان ربه» [17]  (آن زن به يوسف اصرار و اهتمام کرد و اگر لطف خدا و برهان پروردگارش نبود، او هم به وي اهتمام مي‏کرد). 

جواب سؤال 9: امام فرمود: آن زن به يوسف اصرار ورزيد و اگر يوسف دلايل پروردگارش را نمي‏ديد او هم به آن زن اهتمام مي‏ورزيد درست همان طوري که آن زن اهتمام مي‏ورزيد، اما او معصوم بود و معصوم به فکر گناه نيست و مرتکب آن نمي‏شود. در واقع پدرم براي من روايت کرده است از پدرش حضرت صادق عليه‏السلام که فرمود: آن زن قصد انجام آن کار را کرد و يوسف قصد کرد که اين کار را انجام ندهد. 

مأمون گفت: خدا به تو پاداش دهد اي ابوالحسن. 

سؤال 10: مأمون پرسيد: معني کلام خدا چيست که مي‏فرمايد: «و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه» [18] . 

جواب سؤال 10: او يونس بن متي بود که با حالت غضب از ميان قومش رهسپار شد. کلمه‏ي «فظن» به معني اطمينان است، يعني او مطمئن بود که ما او را در تنگنا قرار نمي‏دهيم و روزي او را تنگ نمي‏گيريم، و از همين جاست قول خداي متعال که مي‏فرمايد: «و اما اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه» [19]  ، چون او را براي آزمودن، تنگ روزي کرد يا بر او تنگ گرفت. «فنادي في الظلمات» [20]  (در آن تاريکي صدا زد)، يعني تاريکي شب و تاريکي دريا و تاريکي شکم ماهي: «ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين» [21]  (خداي جز تو نيست، تو پاک و منزهي و من از ستمکاران بودم) به خاطر ترک اين عبادت که مرا از شکم ماهي آزاد ساختي. بنابراين خدا پاسخ او را داد و فرمود: «فلو لا انه کان من المسبحين للبث في بطنه الي يوم يبعثون» [22]  (اگر او جزء تسبيح کنندگان نمي‏بود هر آينه تا روز قيامت در شکم ماهي مي‏ماند). 

سؤال 11: مأمون گفت: اي ابوالحسن، چه خوب هستي تو! راجع به اين کلام خداي متعال به من بگو: «حتي اذا استياس الرسل و ظنوا انهم قد کذبوا جائهم نصرنا» [23]  (تا آنجا که رسولان مأيوس شده و گمان کردند که وعده‏ي نصرت حق خلاف خواهد بود. در آن وقت ياري ما فرارسيد). 

پاسخ سؤال 11: امام فرمود: خدا مي‏گويد وقتي که رسولان از قومشان مأيوس شدند و قومشان گمان کردند پيامبرانشان دروغ گفتند، ياري ما به رسولان رسيد. 

سؤال 12: مأمون گفت: خدا به تو پاداش نيک بدهد، اي ابوالحسن! به من بگو درباره‏ي قول خداي متعال که مي‏فرمايد: «ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر» [24] . 

پاسخ سؤال 12: امام فرمود: هيچ کس نزد مشرکين اهل مکه گناهش بزرگتر از رسول خدا صلي الله عليه و آله نبود، براي اينکه آنها غير از خدا سيصد و شصت بت را مي‏پرستيدند. چون پيامبر آنها را به کلمه‏ي توحيد دعوت کرد، اين کار بر آنها سخت گران آمد و گفتند: «اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا لشي‏ء عجاب و انطلق الملأ منهم ان امشوا و اصبروا علي آلهتکم ان هذا لشي‏ء يراد ما سمعنا بهذا في الملة الآخرة ان هذا الا اختلاق» [25]  ، و وقتي خداي عزوجل مکه را براي پيامبر فتح کرد به او گفت: اي محمد «انا فتحنا لک فتحا مبينا ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر» [26]  (ما فتح کرديم براي تو مکه را فتح آشکار، تا اينکه خداوند گناهان گذشته و آينده‏ي تو را نزد مشرکين اهل مکه ببخشد به دعاي تو به توحيد خدا در آنچه گذشته و آنچه به تأخر افتاده). براي اينکه مشرکين مکه بعضي‏شان اسلام آوردند و بعضي‏شان از مکه خارج شدند و کساني هم که باقي مانده بودند، قادر به انکار توحيد بر او نبودند. وقتي مردم را به سوي خدا خواند گناه او نزد ايشان در اين مورد به غلبه‏ي او بر آنها بخشوده شد. 

سؤال 13: مأمون گفت: اي ابوالحسن، خدا به تو خير بدهد! مرا مطلع کن از قول خداي متعال که مي‏فرمايد: «عفا الله عنک لم اذنت لهم» [27] . 

جواب سؤال 13: امام فرمود: اين قسمتي از آن چيزي است که به مجاز نازل شده: به در مي‏گويم که ديوار بشنود. خداي عزوجل پيامبرش را با آن مورد خطاب قرار مي‏دهد، اما منظورش امت اوست. شبيه آن، آيه‏اي است از کلام خداي متعال که مي‏فرمايد: «لئن اشرکت ليحبطن عملک و لتکونن من الخاسرين» [28]  ، و در جاي ديگر مي‏فرمايد: «و لو لا ان ثبتناک لقد کدت ترکن اليهم شيئا قليلا» [29] . 

سؤال 14: مأمون گفت: درست گفتي اي پسر رسول خدا. به من اطلاع بده از قول خداي عزوجل که مي‏فرمايد: «و اذ تقول للذي انعم الله عليه و انعمت عليه امسک عليک زوجک و اتق الله و تخفي في نفسک ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احق ان تخشيه» [30] . 

جواب سؤال 14: امام فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله به منزل زيد ابن حارثه‏ي شرحبيل کلبي براي کاري رفت، زن او را در حال غسل کردن ديد. به او گفت: «پاک و منزه است خدايي که تو را آفريد.» و به اين اراده کرد تنزيه باري تعالي را از قول آن کساني که گمان مي‏کنند ملائکه دختران خدا هستند. پس خداي عزوجل فرمود: «افاصفيکم ربکم بالبنين و اتخذ من الملائکة اناثا انکم لتقولون قولا عظيما» [31]  لذا وقتي پيامبر آن زن را در حال غسل کردن ديد، فرمود: پاک و منزه است آن خدايي که تو را پديد آورده از اينکه فرزندي اتخاذ کند که نياز به اين تطهير و غسل داشته باشد. چون زيد به خانه برگشت همسرش درباره‏ي آمدن پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و گفته‏ي پيامبر که به او فرمود «سبحان الذي خلقک» خبر داد. زيد منظور پيامبر را از آن جمله ندانست و گمان کرد که اين مطلب را پيامبر به دليل اينکه از حسن او به شگفت آمده گفته است. از اين رو به نزد پيامبر رفت و به او گفت: «يا رسول الله، زن من بدخلق است و من مي‏خواهم او را طلاق بدهم.» پس پيامبر به او گفت: «با زنت مدارا کن و از خدا بترس.» و خداي متعال تعداد زنانش را به او معرفي کرده بود گرچه اين زن هم جزء آنها بود و اين را در دل خود پنهان مي‏داشت و آن را براي زيد آشکار نکرد و ترسيد که مردم بگويند محمد به آزاد کرده‏ي خود مي‏گويد زن تو در آينده همسر من خواهد شد که به اين خاطر به او عيب بگيرند. پس خداي عزوجل آيه نازل کرد: «و اذ تقول للذي انعم الله عليه و  انعمت عليه امسک عليک زوجک و اتق الله و تخفي في نفسک ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احق ان تخشيه» [32]  (وقتي که گفتي به آن کسي که خدا به او احسان کرد - يعني به اسلام - و تو به او احسان کردي - يعني به آزاد کردن - که زنت را نگه‏دار و از خدا بترس، و تو در نزد خودت مخفي مي‏کردي آنچه را که خدا آشکار کرد و از مردم ترسيدي و خدا سزاوارتر است که از او بترسي). 

پس زيد بن حارثه او را طلاق داد و عده‏ي او به سر رسيد، پس خداي عزوجل او را به عقد پيامبرش محمد (ص) درآورد و در اين باره آيه‏اي نازل شد، پس خدا فرمود: «فلما قضي زيد منها و طرا زوجنا کها لکي لا يکون علي المؤمنين حرج في ازواج ادعيائهم اذا قضوا منهن و طرا و کان امر الله مفعولا» [33]  (چون زمان عده‏ي آن زن از زيد به پايان رسيد، ما او را به عقد تو درآورديم تا اينکه بر مؤمنين اشکالي نباشد در ازدواج با زنان فرزند خواندگانشان پس از گذشت زمان و عده‏ي آنها، و فرمان خدا انجام شدني است). پس خداي متعال اين آيه را نازل فرمود: «ما کان علي النبي من حرج فيما فرض الله له» [34]  (بر پيامبر درباره‏ي آنچه خدا به او دستور داده است حرجي نيست که آن را انجام دهد). 

با اين پاسخ امام اين مناظره پايان مي‏پذيرد که دليلي بر استعداد و زيادي علوم آن حضرت و آگاهي کامل او بر کتاب بزرگ خداست. امام عظمت پيامبران خدا را برتر از آن دانست که مرتکب خلافي شوند و عصمت آنها را از طريق توضيح دلايل و براهين غير قابل انکار ثابت کرد. 

پی نوشته ها :

[1] طه / 121.

[2] بقره / 35.

[3] طه / 121 و 122.

[4] آل عمران / 33.

[5] اعراف / 190.

[6] اعراف / 189 و 190.

[7] اعراف / 189 و 190.

[8] انعام / 76.

[9] انعام / 83.

[10] بقره / 260.

[11] قصص / 15.

[12] قصص / 16.

[13] شعراء / 20.

[14] ضحي / 6.

[15] ضحي / 8.

[16] اعراف / 143.

[17] يوسف / 24.

[18] انبياء / 87.

[19] فجر / 16.

[20] انبياء / 87.

[21] انبياء / 87.

[22] صافات / 143 و 144.

[23] يوسف / 110.

[24] فتح / 2.

[25] ص / 7 - 5.

[26] فتح / 1 و 2.

[27] توبه / 43.

[28] زمر / 65.

[29] اسراء / 74.

[30] احزاب / 37.

[31] اسراء / 40.

[32] احزاب / 37.

[33] احزاب / 37.

[34] احزاب / 38.

مناظره‏ ي امام رضا با هربذ اکبر

مناظره‏ ي امام رضا با هربذ اکبر

سران مذاهب و اديان شکست خوردند و ناتواني آنها در برابر امام و ضعف در چهره‏شان آشکار بود. کسي جز سر موبد زردشتيان نبود، بنابراين امام رو به او کرد و گفت: درباره‏ي زردشت به من بگو چگونه تو ادعا مي‏کني که او يک پيامبر است؟ دليل تو براي پيامبري او چيست؟ 

رئيس موبدان گفت: چيزهايي آورده که قبل از او کسي نياورده است. البته ما خود او را نديده‏ايم اما اخباري از اجدادمان در دست است که او چيزهايي را که ديگران حلال نکرده‏اند، بر ما حلال کرد، لذا از او پيروي مي‏کنيم. 

امام از او پرسيد: تو به خاطر داستاني که از زردشت به تو رسيده به او ايمان آوردي و پيروش شدي. اين طور نيست؟ 

جواب داد: بلي. 

امام عليه او با دليل غير قابل تکذيب ثابت کرد، گفت: اين وضع براي همه‏ي ملتهاست. داستان آنچه پيامبران انجام دادند مانند موسي و عيسي و محمد صلي الله عليه و آله به آنها رسيده است. اگر همه‏ي آنها اين کار را انجام داده‏اند، پس چرا تو به هيچ يک از آنها ايمان نياورده‏اي و معتقد به زردشت هستي از طريق داستاني که درباره‏ي او به تو رسيده است و تأييد مي‏کني که او چيزي را آورده است که ديگران نياورده‏اند؟ 

تحير و شگفتي بر سر موبد زردشتي مستولي شد. او گيج بود و چيزي براي گفتن نداشت. بنابراين نبيره‏ي پيامبر (يعني امام رضا عليه‏السلام) رو به رؤساي اديان کرد و به آنها گفت: اي قوم، اگر در ميان شما کسي هست که مخالف اسلام است و مي‏خواهد از من سؤال کند، بگذاريد هر سؤالي را که مي‏خواهد بدون هيچ خجالتي مطرح کند [1] . 

اين مناظره‏ها نيروهاي ضد اسلام را ساکت کرد و بروشني توانايي زياد امام را بر علوم که خدا به او عطا فرموده بود به اثبات رساند و درستي عقيده‏ي شيعه را به اثبات رساند که مي‏گويند خدا به امامان اهل بيت عليهم‏السلام توانايي علمي بخشيده است و اينکه امامان عالم‏ترين مردم آن جامعه بودند، نه تنها در زمينه‏ي علوم شرعي بلکه همچنين در همه‏ي علوم. 

انجمنها در خراسان توجه زيادي به اين مناظرات که در آنها امام رضا عليه‏السلام بر رؤساي مذاهب و اديان غالب شده بود، داشتند. در ضمن، اين مناظره‏ها حسد و دشمني مأمون را بر ضد امام رضا عليه‏السلام برانگيخت، زيرا قصد او اين بود که امام در طول مناطره از پاسخ عاجز بماند به منظور به کار بردن اين عجز به عنوان وسيله‏اي براي رسوا کردن امام و برداشتن او از پست وليعهدي. در نتيجه مأمون از کوشش در اين راه که خود را از دست امام رضا عليه‏السلام خلاص کند مضايقه نکرد. او فکر کرد که وسيله‏اي براي رهايي از دست امام ندارد مگر کشتن او يا مسموم کردن غذايش. ما موضوع شهادت امام را با جزئيات بيشتري در بخشهاي بعدي شرح خواهيم داد.

پی نوشته ها :

[1] الاحتجاج، ج 2، صص 212 - 199؛ عيون اخبار الرضا، ج 1، صص 168 - 154.