برکات قبر مطهر امام رضا

1 - مرحوم صدوق، در کتاب عيون، با سند خود، از حسين بن عبدالله طائي نقل نموده که گويد: شنيدم از محمد بن عمر نوقاني که مي‏گفت: شب تاريکي در نوقان در اتاق فوقاني خوابيده بودم. ناگهان از خواب بيدار شدم و به طرف قبر مطهر امام رضا عليه‏السلام که در سناباد بود نظر کردم پس ديدم نوري از آن قبر ساطع است به گونه‏اي که آن محل همانند روز روشن است. در آن زمان من در امامت آن حضرت شک داشتم. پس مادرم که از مخالفين اهل بيت عليهم‏السلام و از اهل تسنن بود به من گفت: تو را چه مي‏شود؟ 

گفتم: اي مادر! نور بلندي را از محل شهادت علي بن موسي‏الرضا عليه‏السلام مي‏بينم سپس مادر خود را نيز بالا بردم تا اين که او نيز آن نور را ديد و تعجب نمود و شروع به حمد خداوند کرد اما مانند من ايمان به صاحب آن مشهد پيدا نکرد. 

پس من به طرف آن مشهد رفتم و ديدم در حرم آن حضرت بسته است [پيش خود] گفتم: خدايا، اگر امامت حضرت رضا عليه‏السلام حق است در حرم او را بر من بگشا و چون در را فشار دادم باز شد. پس پيش خود گفتم: شايد بسته نبوده است پس به دست خود در را بستم و يقين کردم که ديگر بدون کليد باز نخواهد شد. 

باز گفتم: خدايا، اگر امامت حضرت رضا عليه‏السلام حق است اين در را بر من بگشا و چون فشار دادم آن در باز شد و من وارد شدم و آن حضرت را زيارت کردم و نماز خواندم و امامت آن حضرت را باور نمودم و از آن پس هميشه شب‏هاي جمعه از نوقان به زيارت آن حضرت مي‏روم. 

2 - در همان کتاب، از حسين بن عبدالله طائي نقل شده که گويد: شنيدم که ابومنصور بن عبدالرزاق به حاکم توس مي‏گفت: آيا خداوند به تو فرزندي داده است؟ حاکم گفت: خير، پس ابومنصور به او گفت: براي چه زيارت حضرت رضا عليه‏السلام نمي‏روي و در آن مشهد از خدا نمي‏خواهي که فرزندي به تو بدهد؟! سپس گفت: من در آن جا حوايجي را از خداوند طلب نموده‏ام و خداوند به من عطا فرموده است. 

پس من بعد از مدتي آن حاکم را ديدم و به من گفت: من به زيارت آن مشهد رفتم و از خداوند خواستم که فرزندي به من عطا فرمايد و خداوند فرزندي پسري به من عطا نمود. پس من اين خبر را به ابومنصور دادم و او از خشنودي مرا انعام و احسان نمود. 

مرحوم صدوق در پايان خبر فوق مي‏گويد: من از امير رکن الدولة خواستم که اجازه‏ي زيارت حضرت امام رضا عليه‏السلام را به من بدهد. پس او در سال 352 هجري به من اجازه زيارت داد و چون من خواستم براي زيارت حرکت کنم مرا خواست و گفت: آن مشهد محل مبارکي است و من آن را زيارت نموده‏ام و حوايج خود را در آن جا از خداوند خواسته‏ام و بر آورده شده است پس تو از دعا و زيارت براي من کوتاهي مکن چرا که دعا در آن مشهد مستجاب خواهد بود. من نيز ضمانت نمودم که براي او زيارت و دعا کنم و چنين کردم و چون بازگشتم و بر رکن الدوله وارد شدم به من گفت: آيا براي ما دعا و زيارت نمودي؟ 

گفتم: آري، گفت: احسنت! من يقين دارم که دعا در آن مشهد مستجاب خواهد بود. 

3 - شيخ صدوق عليه الرحمة، در همان کتاب، از ابونصر احمد بن حسين ضبي (نصبي) [مطلبي] نقل مي‏نمايد و درباره‏ي او مي‏گويد: من کسي را دشمن‏تر از او نسبت به اهل بيت پيامبرصلي الله عليه و اله نديده بودم، به گونه‏اي که او چون مي‏خواست صلوات فرستد مي‏گفت: «اللهم صل علي محمد فردا»؛ يعني: خدايا، فقط درود و سلام خود را بر محمد فرست و از صلوات بر آل آن حضرت امتناع مي‏نمود. 

ابونصر مي‏گويد: در يکي از خيابان‏هاي نيشابور [بازارهاي نيشابور] از فراء ابوبکر حمامي که از اصحاب و راويان حديث بود شنيدم که مي‏گفت: امانتي از مردم نزدمن بود و من آن را در جايي دفن نمودم و محل آن را فراموش کردم و متحير ماندم و چون مدتي گذشت صاحب آن امانت آمد و آن را از من طلب نمود و مرا متهم نمود و من متحير و پريشان بودم تا اين که ديدم عده‏اي از مردم عازم زيارت حضرت رضا عليه‏السلام هستند پس من نيز با آنان حرکت نمودم و آن بزرگوار را زيارت کردم و از خدا خواستم که محل دفن آن وديعه را به ياد من بياورد. 

پس در همان مشهد به خواب رفتم و شخصي نزد من آمد و گفت: تو آن امانت را در فلان محل دفن نموده‏اي پس من به وطن بازگشتم و به صاحب امانت گفتم که امانت شما در فلان محل مدفون است و خود باور نداشتم که چنين چيزي صحيح باشد پس صاحب امانت به آن محل رفت و آن محل را حفر نمود و امانت خود را با مهري که بر آن زده بود يافت و پس از آن هميشه اين قصه را براي مردم نقل مي‏کرد و آنان را به زيارت امام عليه‏السلام تشويق مي‏نمود. 

4 - شيخ صدوق عليه الرحمة، در همان کتاب،از ابوجعفر محمد بن ابي‏القاسم هروي نقل نموده که گويد: از ابوالحسن علي بن حسن فهستاني شنيدم که گفت: من در «مرو الرود» بودم و ديدم مردي از راه رسيده بود و زيارت و نماز خود را در آن مشهد خوانده بود و زايري جز او در آن حرم نبود پس او از خادم آن قبر مطهر که مي‏خواست او را بيرون کند و درها را ببندد خواهش نمود که درها را ببندد و او را که از راه دور به زيارت آمده بود در آن مشهد رها کند تا نماز بخواند. 

پس خادم او را رها مي‏کند و درها را مي‏بندد و او مشغول نماز مي‏شود تا اين که خسته و ناتوان مي‏گردد پس سر خودرا بر زانو مي‏گذارد تا ساعتي استراحت نمايد و چون سر خود را بر مي‏دارد مي‏بيند مقابل او بر ديوار حرم نوشته است: 

 

من سره ان يري قبرا بروتيه‏

يفرج الله عمن زاره کربه‏

 

فليات ذا القبر ان الله اسکنه‏

سلالة من نبي الله منتجبه‏

 

اين زاير مي‏گويد: من برخاستم و تا سحر مشغول نماز شدم تا اين که باز خسته شدم و سر بر زانو نهادم و استراحت نمودم و چون سر از زانو برداشتم آن دو شعر را بر ديوار نديدم در حالي که وقتي آن دو بيت را مشاهده کردم مثل اين بود که تازه آنها را نوشته باشند. پس صبح شد و درها گشوده گرديد و من خارج شدم. 

5 - در همان کتاب، از علي بن احمد بصري معدل نقل شده که گويد: يکي از صالحين در خواب رسول خدا صلي الله عليه و اله را ملاقات نمود و عرض کرد: يا رسول الله من کدام يک از فرزندان شما را زيارت کنم؟ رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: «بعضي از فرزندان من چون نزد من آمدند مسموم شده بودند و بعضي از آنان که نزد من آمدند کشته و مقتول شده بودند.» اين مرد صالح مي‏گويد: عرض کردم: يارسول الله! با دور بودن قبر آنان از يکديگر کدام يک از آنان را زيارت کنم؟ 

رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: «آن که به تو نزديک‏تر است را زيارت کن و آن را که در سرزمين غربت مدفون است زيارت کن.» گفتم: يا رسول الله! [حضرت] رضا عليه‏السلام را مي‏فرماييد؟ رسول خداصلي الله عليه و اله فرمود: «صلي الله عليه، صلي الله عليه، صلي الله عليه.» 

6 - در همان کتاب، از ابوعمرو و محمد بن عبدالله حکمي، حاکم نوقان نقل شده که گويند: دو نفر از ري (تهران) نامه‏اي از سلطان ري براي امير بخارا مي‏بردند و وارد نوقان شدند. يکي از آنان اهل ري بود و ديگري اهل قم. شخص قمي بر مذهب نصب و دشمني با اهل بيت عليهم‏السلام بود که در گذشته در قم رايج بوده است و شخص رازي بر مذهب تشيع بوده و چون به نيشابور رسيدند مرد رازي به آن مرد قمي گفت: 

مي‏خواهي اول حضرت رضا عليه‏السلام را زيارت کنيم و سپس به بخارا برويم؟ مرد قمي گفت: سلطان ما را به بخارا فرستاده و تا رسالت خود را انجام ندهيم نبايد کار ديگري انجام دهيم. پس آنها به طرف بخارا حرکت نمودند و پس از بازگشت چون به توس رسيدند مرد رازي باز گفت: آيا مي‏خواهي به زيارت حضرت رضا عليه‏السلام برويم؟ آن مرد قمي ناصبي گفت: 

من از قم با عقيده‏ي مرجئه (خوارج) خارج گرديدم و نمي‏خواهم چون به آن شهر باز مي‏گردم رافضي باشم. پس مرد رازي شيعي بار و وسايل خود را به آن مرد قمي داد و خود سوار بر الاغي شد و به زيارت حضرت رضا عليه‏السلام مشرف گرديد و چون شب شد به خدام حرم آن حضرت گفت: امشب مرا در اين حرم واگذاريد و کليدها را به من بدهيد. 

مرد رازي مي‏گويد: آنان کليدها را به من دادند و من درها را بستم و پس از زيارت آنچه مي‏توانستم در بالاي سر مبارک نماز خواندم و سپس قرآن را از اول آن قرائت نمودم و هر چه از قرآن مي‏خواندم مي‏شنيدم که ديگري نيز با من مي‏خواند. پس قرائت خود را رها کردم و اطراف حرم را جستجو نمودم و کسي را نيافتم. تا اين که باز آمدم و شروع به قرائت نمودم و هر چه مي‏خواندم صداي شخص ديگري را نيز مي‏شنيدم که همان آيات را مي‏خواند پس لحظه‏اي سکوت نمودم و گوش کردم ناگهان شنيدم که صداي تلاوت از قبر مطهر امام عليه‏السلام مي‏آيد و چون به آخر سوره‏ي مريم رسيدم و آيه‏ي (يوم نحشر المتقين الي الرحمن وفدا و نسوق المجرمين الي جهنم وردا) را قرائت نمودم صداي قرآن را از قبر شنيدم که مي خواند: (يوم يحشر المتقون الي الرحمن وفدا و يساق المجرمون الي جهنم وردا) تا اين که قرآن را تمام نمودم و آن صدا نيز خاتمه يافت. 

و من چون صبح شد به نوقان بازگشتم و آن قرائت را براي قراء آن ديار خواندم آنها گفتند: اين قرائت از جهت لفظ و معنا صحيح است لکن ما کسي را نديده‏ام که اين آيه را اين چنين قرائت نمايد. سپس به ري (تهران) بازگشتم و به بعضي از قراء گفتم: آيا شما شنيده‏ايد که اين آيه را چنين قرائت نموده باشند؟ 

پس يکي از آنان گفت: تو اين قرائت را از کجا به دست آورده‏اي؟ گفتم: براي من چيزي رخ داده است که نياز به معرفت آن پيدا نموده‏ام. پس او گفت: اين قرائت طبق روايت اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و اله است و سپس از من خواست که علت سؤال از اين آيه را به او بگويم. پس من قصه‏ي خود را براي او گفتم و اين قرائت براي من به اين طريق ثابت شد. 

7 - در همان کتاب، از ابونصر مؤذن نيشابوري نقل شده که گويد: براي من بيماري سختي رخ داد که در اثر آن زبانم سنگين شد و قدرت سخن گفتن نداشتم. پس با خود انديشيدم که به زيارت حضرت رضا عليه‏السلام بروم و نزد قبر آن بزرگوار دعا کنم و او را واسطه نمايم تا خداوند مرا شفا دهد و زبانم باز گردد. 

بدين منظور بر الاغي سوار شدم و به زيارت آن امام عليه‏السلام رفتم و پس از زيارت در بالاي سر مبارک آن حضرت دو رکعت نماز خواندم و در سجده در حال دعا و تضرع الي الله بودم و از خداوند مي‏خواستم که به حق صاحب آن قبر شريف مرا شفا بخشد و زبانم باز شود پس در همان سجده به خواب رفتم و در خواب ديدم که قبر امام عليه‏السلام گشوده شد و مرد کامل و گندمگوني از آن خارج گرديد و چون نزد من آمد فرمود: 

«اي ابانصر! لا اله الا الله» پس من اشاره کردم که چگونه بگويم در حالي که زبانم بسته است؟ او فريادي بر من زد و فرمود: «مگر قدرت خدا را منکر هستي؟ بگو لااله الاالله!» پس زبانم باز شد و گفتم: «لا اله الا الله» و به طرف خانه‏ي خود باز گشتم و پياپي مي‏گفتم: «لا اله الا الله» و پس از آن زبانم بسته نشد. 

8 - در همان کتاب،از حاکم رازي نقل شده که گويد: ابوجعفر عتبي مرا نزد ابومنصور عبدالرازق فرستاد و چون روز پنج‏شنبه رسيد از او اجازه خواستم که به زيارت حضرت رضا عليه‏السلام بروم پس او به من گفت: بشنو تا قصه‏ي خود را نسبت به صاحب اين مشهد براي تو بگويم. 

سپس گفت: من در ايام جواني بر اهل اين مشهد سخت‏گيري مي‏کردم و زوار او را در بين راه نگه مي‏داشتم و لباس‏ها و اموال و پوشش‏هاي آنان را مي‏گرفتم تا اين که روزي براي صيد بيرون رفتم و حيوان شکاري خود (فهد) را به دنبال آهويي فرستادم پس آن حيوان شکاري آن آهو را دنبال کرد تا اين که آن آهو به کنار اين مشهد رسيد (و به آن پناهنده شد) و آن حيوان شکاري مقابل او ايستاد و جلو نرفت پس او را تحريص کرديم که نزديک برود و شکار را بگيرد و او نزديک شکار نمي‏رفت و هنگامي‏که آهو از آن مقام جدا مي‏شد حيوان شکاري به طرف او مي‏رفت و چون به ديوار آن مشهد پناهنده مي‏شد او باز مي‏گشت پس آن آهو وارد يکي از حجره‏هاي آن مشهد شد و من داخل رواق شدم و به ابونصر گفتم: آهو کجا رفت؟ او گفت: من او را نديدم پس من داخل آن حجره شدم و آثار مانند فضله و بول مشاهده کردم اما او را پيدا نکردم. 

پس نذر کردم که ديگر زوار آن مشهد را اذيت نکنم و آنان را مورد احسان خود قرار دهم و هر وقت مشکلي براي من رخ مي‏دهد به اين مشهد پناه مي‏برم و پس از زيارت آن امام عليه‏السلام حاجت خود را از خداوند مي‏خواهم و خداوند به من عطا مي‏فرمايد. 

سپس مي‏گويد: [نزد آن قبر مطهر] از خداوند خواستم که فرزند پسري به من عطا فرمايد و او فرزندي به من عطا نمود تا اين که بالغ گرديد و کشته شد. پس باز در آن مشهد از خداوند فرزند پسر ديگري خواستم و خداوند به من عطا نمود. 

آن گاه مي‏گويد: چيزي را در آن مشهد از خداوند نخواستم جز آن که خدا به من عطا نمود. سپس مي‏افزايد اين آثاري است که من تاکنون از اين مشهد ديده‏ام. سلام بر ساکن آن باد. 

9 - در همان کتاب، از ابوعلي عامر بن عبدالله، حاکم مرو رود که از روات حديث مي‏باشد نقل شده که گويد: زماني که من قبر حضرت رضا عليه‏السلام را در توس زيارت نمودم مردي ترک زبان را ديدم که داخل حرم آن حضرت شده بود و در بالاي سر مبارک ايستاده بود و گريه مي‏کرد و به زبان ترکي مي‏گفت: 

«خدايا،اگر فرزند من زنده است مرا به او برسان و اگر از دنيا رفته است مرا از احوال او آگاه نما.» ابوعلي مي‏گويد: من چون به زبان ترکي آشنا بودم به او گفتم: تو را چه مي‏شود و مشکل تو چيست؟ مرد ترک گفت: فرزندي داشتم که در جنگ اسحاق آباد ناپديد گرديد و اطلاعي از او ندارم و او را مادري است که پياپي گريه مي‏کند و من در اين جا براي او دعا مي‏کنم چون شنيده‏ام که دعا در اين مشهد مستجاب است. 

ابوعلي مي‏گويد: من به حال او رقت نمودم و دست او را گرفتم و از حرم خارج نمودم تا به خانه‏ي خود ببرم و ميهمان من باشد و چون از آن محل خارج شديم ناگهان جوان بلند قامت و با خط و خالي را ديديم که مرقعه و چپيه‏اي بر رويش بود و چون مرد ترکي او را ديد پريد و با او معانقه نمود و گريان شد و همديگر را شناختند و من فهميدم که آن جوان فرزند اوست که براي او نزد قبر امام عليه‏السلام دعا مي‏کرد پس من به آن جوان گفتم: 

تو چگونه اينجا آمدي؟ آن جوان گفت: من بعد از جنگ اسحاق، در طبرستان واقع شدم و مردي از ديلم مرا تربيت نمود و چون بزرگ شدم به جستجوي پدر و مادر خود آمدم و خبري از آنان نداشتم تا اين که با عده‏اي همراه شدم و آنان مرا به اين جا آوردند. آن مرد ترک سپس گفت: براي من از اين مشهد آثاري ظاهر شده است که به حقانيت [و امامت] صاحب آن يقين پيدا کرده‏ام و سوگند ياد نموده‏ام که تا زنده هستم از اين مشهد جدا نشوم.