حكایات رضوی سری پنجم

درس پیشوا شناسى


روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام در جمع عدّه اى از دوستان و اصحاب خود فرمود: امام و پیشواى جامعه داراى علائم و نشانه هائى است ، كه برخى از آن عبارت است :
از تمامى افراد باید عالم تر و آگاه تر باشد، در حكومت و قضاوت باتدبیر و قاطع باشد، پرهیزكار و متّقى ، حلیم و صبور، شجاع و قوىّدل ، سخاوتمند و كریم باشد، و نیز در برابر خداوند عابد و در برابر بندگان فروتن باشد.
ختنه شده و پاك و نظیف تولّد یابد، هنگام تولّد از رحم مادر، شهادت بر یگانگى خدا و رسالت رسول خدا دهد.
همچنان كه از جلو مى بیند و متوجّه مى شود، از پشت سر نیز متوجّه گردد، سایه نداشته باشد، در خواب محتلم نشود، چشم او هنگام خواب همانند دیگران نمى بیند؛ ولى قلبش متوجّه و آگاه است ، از غیب با او حدیث و سخن گفته مى شود، زره رسول اللّه صلى الله علیه و آله اندازه او و بر قامت او راست مى آید.
روى زمین اثرى از بول و غایط او بر جاى نماند، چون خداوند زمین را به بلعیدن آن امر كرده است ، عرق و بوى او از مشك و عنبر خوشبوتر است ، نسبت به مردم در نفوس و اموالشان اولویّت دارد؛ و از هركس به مردم دلسوزتر و مهربان تر؛ و نیز نسبت به آنها متواضع باشد، خود مُجرى دستورات الهى ؛ و نیز واداركننده مردم بر اجراى اوامر و نواهى خداوند است .
دعاى او مستجاب مى باشد و چنانچه دعا كند كه صخره اى متلاشى شود همان خواهد شد، سلاح و شمشیر ذوالفقار حضرت رسول صلى الله علیه و آله ، همچنین صحیفه اى كه در آن نام تمامى پیروانشان و نیز صحیفه اى كه نام همه قاتلین و دشمنانشان در آن ثبت گردیده ، نزد او موجود خواهد بود.
و یه عنوان این كه او امام و خلیفه رسول اللّه صلوات اللّه علیه مى باشد، سه كتاب مهمّ دیگر نزد او مى باشد، كه عبارتند از:
كتاب حامعه ، كه طول آن هفتاد ذراع (حدود 35 متر) مى باشد و تمام نیازمندیهاى انسانها در تمام امور و مسائل ، در آن موجود است .
كتاب جفر اكبر و اصغر، كه تمام علوم و حدود و دیات در آن مذكور است .
مصحف و كتابنامه شریف حضرت فاطمه زهراء علیها السلام مى باشد.
همچنین آورده اند:
روزى از روزها یكى از رؤ سا و سران واقفیّه به نام حسین بن قیاما به حضور حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام رسید و اظهار داشت : آیا تو امام و حجّت خدا هستى ؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، حسین گفت : من شهادت و گواهى مى دهم بر این كه تو امام نمى باشى .
حضرت لحظاتى سر خویش را به زیر افكند و سپس سر خود را بلند نمود و فرمود: دلیل تو چیست كه مى گوئى من امام نیستم ؟
حسین گفت : چون امام جعفر صادق علیه السلام فرموده است : حجّت خدا عقیم نخواهد بود، و شما در این موقعیّت سنّى بدون فرزند پسر مى باشى .
حضرت رضا علیه السلام باز لحظاتى طولانى تر از قبل ، سر خویش را پائین انداخت و پس از آن سر خود را بالا گرفت و فرمود: من خداوند متعال را شاهد و گواه قرار مى دهم بر این كه به همین زودى داراى فرزند پسرى خواهم شد.
راوى - به نام عبدالرّحمن بن ابى نجران - گوید: من نیز در آن مجلس حضور داشتم و چون این سخن را از امام رضا علیه السلام شنیدم ، تاریخ آن را ثبت كردم و هنوز مدّت یك سال سپرى نشده بود كه حضرت داراى فرزندى پسر به نام ابوجعفر، محمّد بن علىّعلیهما السلام شد.

 

درمان خرابى دندان و زبان در خواب و بیدارى


شخصى به نام ابواحمد، عبداللّه صفوانى حكایت كند:
روزى به همراه قافله اى از خراسان عازم كرمان شدم ، در بین راه دزدان و راهزنان ، راه را بر ما بستند و تمام اموال و وسائل ما را غارت كرده و به یغما بردند.
در این میان ، یكى از همراهان ما را كه مشهور بود، دست گیر كردند و او را مدّتى در یَخ و برف نگه داشته و دهانش را پر از یخ و برف كردند، به طورى كه بعد از آن قدرت و توان بر سخن گفتن و غذا خوردن را نداشت .
پس از آن ، این شخص در عالم خواب دید كه به او گفته شد: حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام در مسیر راه خراسان مى باشد، چنانچه درمان زبان و دندان هایت را مى خواهى ، نزد آن حضرت برو، كه درمان مى نماید.
و در همان عالم خواب ، امام علیه السلام را مشاهده كرد و مشكل دهان خود را با آن بزرگوار در میان گذاشت ؛ و تقاضاى معالجه و درمان دندان ها و زبانش را كرد؟
امام علیه السلام فرمود: مقدارى كُمّون - زیره - و سعتر - مَرزه ، آویشم - با قدرى نمك تهیّه كن و آن ها را در هم و یك جا بكوب تا تمامى آن ها پودر شود.
سپس چند مرتبه با این پودر، دهانت را شستشو بده تا ناراحتى زبان و دندان هایت بر طرف و بهبودى حاصل شود.
بعد از آن كه آن شخص از خواب بیدار شد، اهمیّتى به آنچه در عالم خواب دیده بود نداد، تا آن كه وارد شهر نیشابور شد؛ و از محلّ سكونت حضرت سؤ ال كرد؟
به او گفتند: حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام از نیشابور به سمت خراسان حركت كرده است .
بدین جهت ، آن مرد نیز به سمت خراسان حركت كرد؛ و در منزلى به نام رباط سعد، امام علیه السلام را ملاقات نمود.
پس به محضر مبارك حضرت وارد شد و جریان خود را به طور مشروح براى حضرت بازگو نمود؛ و سپس اظهار داشت :
یاابن رسول اللّه ! از شما خواهش مى كنم دوائى را براى درمان و بهبودى دندان ها و زبانم معرّفى فرما كه بتوانم به آسانى غذا بخورم و سخن بگویم ؟
حضرت به آن شخص فرمود: همان داروئى را كه در خواب برایت گفتم ، تهیّه كن و به همان كیفیّت مورد استفاده قرار بده ، و عمل نما تا خوب شوى .
آن مرد اظهار داشت : اى پسر رسول خدا! چنانچه ممكن باشد یك بار دیگر آن را تكرار فرما؟
حضرت فرمود: مقدارى كُمّون و سعتر را با مقدارى نمك تهیّه كن و آن ها را به طورى مخلوط كن و بكوب تا یك جا پودر شود و سپس چند مرتبه مقدارى از آن ها را داخل دهان گردان و شستشو بده تا بهبودى حاصل شود؛ و ناراحتى آن برطرف گردد.
پس از آن كه آن شخص ، همان دارو را طبق دستور حضرت تهیّه نمود و مورد استفاده قرار داد، عافیت و سلامتى كامل خود را باز یافت ؛ و همانند قبل به طور معمول غذا مى خورد و سخن مى گفت .
ثعالبى نیز - كه یكى از علماء اهل سنّت است - گوید: و من خودم آن مرد را دیدم و همین حكایت را از زبان او شنیدم .

 

درمان مسافر با نیشكر


چون ماءمون - خلیفه عبّاسى - جهت دست یابى به اهداف شوم خود دستور داد تا حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام را از مدینه به خراسان - از راه اهواز - احضار نمایند.
ابوهاشم جعفرى گوید: زمانى كه ماءمون چنین تصمیمى را گرفت ، شخصى را به نام رجاء بن اءبى ضحّاك ، ماءمور این كار كرد.
و من در محلّى اطراف شهر اهواز به نام ایذج بودم ، چون خبر حركت و عبور امام رضا علیه السلام را از آن دیار شنیدم ، جهت دیدار و زیارت آن حضرت شتابان حركت كردم ؛ و در اهواز به حضور مبارك آن بزرگوار شرفیاب شدم .
چون فصل تابستان و هوا بسیار گرم بود، امام علیه السلام مریض حال ، در گوشه اى قرار گرفته بود، دستور داد تا طبیبى را برایش بیاورند.
همین كه پزشك به محضر شریف ایشان وارد شد، حضرت نوعى گیاه مخصوص را توصیف و تقاضا نمود.
طبیب اظهار داشت : من چنین گیاهى را نمى شناسم و حتّى اسم آن را هنوز نشنیده ام ، اگر هم این گیاه موجود باشد الا ن در چنین فصلى ، در این مناطق یافت نمى شود.
امام علیه السلام فرمود: پس جهت درمان آن ، مقدارى نیشكر برایم بیاورید.
دكتر اظهار داشت : این دارو از آن داروى اوّلى نایاب تر است ؛ چون الا ن فصل نیشكر نیست ، بلكه زمان به عمل آمدن و برداشت آن ، فصل زمستان مى باشد.
حضرت فرمود: هر دوى آن ها در سرزمین شما فراوان است و در همین فصل نیز موجود خواهد بود.
سپس در ادامه فرمایش خود فرمود: هم اینك به همراه این شخص به سمت شیروان حركت كنید و از رودخانه اى كه در مسیر راه مى باشد، عبور نمائید.
و چون از طرف رودخانه گذر كنید، شخصى را مى بینید كه مشغول آبیارى و زراعت زمین خود مى باشد، از او محلّ كشت نیشكر؛ و نیز همان گیاه را سؤ ال كنید، او آشناى به گیاهان است و شما را به آنچه كه بخواهید، راهنمائى مى نماید.
ابوهاشم گوید: پس طبق دستور امام علیه السلام به همراه طبیب حركت كردم ؛ و طبق راهنمائى حضرت رودخانه اى كه در بین راه بود، از آن عبور كردیم ، مرد كشاورزى را دیدیم كه مشغول زراعت و آبیارى زمین خود بود.
بنابر فرموده حضرت ، موضوع را با وى مطرح نمودیم ؛ و او ما را به هر دوى آن دو گیاه راهنمائى كرد.
پس از یافتن محلّ رویش و كشت آن دو گیاه ، مقدارى از هر كدام چیدیم ؛ و سپس آن ها را برداشتیم و به سمت محلّ سكونت امام رضاعلیه السلام حركت نمودیم .
طبیب در بین راه گفت : این شخص كیست ؟
گفتم : او فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله مى باشد.
اظهار داشت : آیا آثار نبوّت در او هست ؟
در پاسخ گفتم : خیر، او جانشین و وصىّ پیغمبر است .
و چون این خبر به اطّلاع ماءمون رسید، سریعا دستور حركت داد، كه مبادا مردم شیفته حضرت گردند.

 

درویش


نقل كردهاندكه درویشی فقیر به نام عنایت درمشهد بود كه گاهی دو روز را در گرسنگی به سر میبرد زیرا عادت نداشت چیزی را از مردم طلب كند پس با نهایت گرسنگی و ناتوانی به حرم مطهر مشرف شد و خدمت قبر آن حضرت گریه نمود.
ناگهان حالت چرت به او دست داد در آن حال امام رضا (ع) را ملاقات كرد كه فرمود می روی نزد فلان بقال من گفتهام كه به تو 4 غاز«واحد پول دوره قاجار معادل نیم شاهی» دهد آنها را ببر نزد فلان خرده فروش كه در فلان جا بساط دارد سنگی روی بساط اوست آن رابه 4 غاز بخر و آن سنگ را حكاكی كن در میان آن دانة لعلی است چون آن دانه را بیرون آوری به هندوستان ببر. گفتم من كه حكاكی نمیدانم فرمود ما تو را تعلیم میدهیم چون به حال آمد برخاست و از حرم بیرون آمد و همان كار را انجام داد پس به هندوستان رفت و آن دانه را به زر بسیاری از او خریدند و ثروتمند شد و به مشهد بازگشت.

(كرامات رضویه ج 1 ص 215 – 214).

 

دو جریان مهمّ و حیرت انگیز


در زمانى كه حضرت ابوالحسن ، امام رضا علیه السلام توسّط ماءمون عبّاسى از مدینه به خراسان احضار شده بود، در مسیر راه خویش به محلّى به نام ((حمراء)) رسید.
حضرت براى استراحت ، كنار چشمه اى فرود آمد و چون سفره غذا را پهن كردند، حضرت با همراهانش مشغول تناول غذا گردید.
ناگهان حضرت ، سر خود را بلند نمود و مردى را كه شتابان مى آمد، نگریست ؛ و دست از غذا خوردن كشید.
وقتى آن مرد محضر حضرت شرفیاب شد، عرض كرد: فدایت گردم ، تو را بشارت باد بر این كه زبیرى كشته شد.
رنگ چهره حضرت دگرگون و زرد شد و سر خویش را پائین انداخت ، سپس فرمود: گمان مى كنم كه زبیرى شب گذشته مرتكب گناهى خطرناك شده باشد، كه او را داخل دوزخ گردانیده است .
پس از آن ، دست مبارك خویش را دراز نمود و مشغول تناول غذا گردید؛ و از آن مرد پرسید: علّت مرگ زبیرى چه بود؟
در پاسخ اظهار داشت : زبیرى شب گذشته شراب خمر بسیارى بیاشامید تا جائى كه فورا به هلاكت رسید.
همچنین محمّد بن عبداللّه افطس حكایت كند:
روزى بر مأ مون وارد شدم ، پس از صحبت هائى گفت : رحمت و درود خدا بر حضرت رضا علیه السلام كه عالم تر از او یافت نمى شود، در آن شبى كه مردم با او بیعت كرده بودند، پیشنهاد كردم كه خلافت را بپذیرد؛ و من جانشین او در خراسان باشم ؟
فرمود: خیر، نمى پذیرم و كمتر از محدوده خراسان را هم قبول دارم ، و من در خراسان باید بمانم تا مرگ ، مرا دریابد.
گفتم : فدایت گردم ، چگونه و از كجا چنین مى دانى و مى گوئى ؟!
حضرت فرمود: علم و اطّلاعات من نسبت به موقعیّت كنونى و آینده ام همانند علم و اطّلاع تو نسبت به خودت مى باشد.
گفتم : موقعیّت شما در آینده چگونه است ؟
فرمود: مسافت بین من و تو بسیار است ، چون كه مرگ من در مشرق ؛ ولى مرگ تو در مغرب انجام خواهد گرفت .
سپس گفتم : راست مى گوئى و خدا و رسولش درست گفته اند، و بعد از آن نیز هر چه تلاش كردم كه او را تطمیع در خلافت كنم ، فریب نخورد و اثرى نبخشید.
اكنون قبر مطّهر آن حضرت سمت مشرق و قبر ماءمون در سمت مغرب قرار گرفته است .

 

دو معجزه و یك غیب گوئى


محمّد بن فضیل - كه یكى از راویان حدیث است - حكایت كند:
مدّتى بود كه به ناراحتى درد پهلو و درد پا مبتلا شد بودم ، به همین جهت محضر مبارك حضرت ابوالحسن ، امام رضا علیه السلام شرفیاب شدم تا شفاى خود را بگیرم ؛ در آن زمان حضرت در مدینه بود و هنوز به خراسان منتقل نشده بود، هنگامى كه وارد بر امام علیه السلام شدم فرمود: چرا ناراحت و افسرده اى ؟
گفتم : ناراحتى درد پهلو و درد پا دارم كه مرا سخت مى آزارد.
امام علیه السلام با دست مبارك خویش اشاره به پهلویم نمود و دعائى را خواند و آب دهان مبارك خود را بر محلّ درد مالید و فرمود: دیگر از این جهت ، ناراحتى نخواهى داشت .
و سپس نگاهى به پایم انداخت و اظهار داشت : حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام فرموده است : هر كه از شیعیان ما، مبتلا به مرض و ناراحتى شود و در مقابل آن صبر و شكیبائى از خود نشان دهد، خداوند پاداش هزار شهید به او عطا مى فرماید.
محمّد بن فضیل گوید: با این سخن حضرت ، فهمیدم كه درد پایم باقى خواهد ماند و خوب شدنى نیست .
دوستان او مانند هیثم بن ابى مسروق گفته اند: محمّد تا آخر عمر مبتلا به پا درد بود و با همان ناراحتى از دنیا رفت .
همچنین آورده اند:
حُبابه والبیّه از زمان امیرالمؤ منین ، امام علىّ علیه السلام تمام ائمّه را تا امام رضا علیهم السلام محضر یكایك آن ها شرفیاب شد و از هر یك معجزه مخصوصى مشاهده كرد.
چون حُبابه والبیّه بر امام رضا علیه السلام وارد شد، به او فرمود: جدّم ، امیرالمؤ منین علیه السلام چه مطالبى را برایت بیان نمود؟
حُبابه گفت : آن حضرت فرمود: تو یك علامت و برهان عظیمى را خواهى دید؛ امام رضا علیه السلام فرمود: اى حُبابه ! آیا متوجّه موهاى سفیدت شده اى ؟ گفت : بلى .
فرمود: آیا دوست دارى كه گیسوانت سیاه و خودت را جوان ببینى ؛ و به حالت جوانى برگردى ؟
حُبابه گفت : بلى ، این بزرگ ترین نشانه و برهان خواهد بود.
در همین لحظه حُبابه احساس خاصّى در خود كرد و متوجّه شد كه حضرت مخفیانه دعائى را مى خواند.
سپس حُبابه ، گیسوان خود را تماشا كرد، دید كه همه سیاه و زیبا گشته است ، مكانى خلوت را پیدا كرد و به آن جا رفت و پس از آن كه خود را بررسى كرد متوجّه شد كه دختر شده است و باكره مى باشد.

 

دینار


در خراسان به خدمت امام رضا (ع) رفتم و در دل خود گفتم كه از آن حضرت از این دینارها كه به نام آن حضرت سكه زده شده طلب کنم،پس چون بر آن حضرت وارد شدم فرمود به غلام خود كه ابومحمد ازاین دینارها كه اسم من بر آن است میخواهد سی عدد از آنها بیاور، غلام آورد. من گرفتم آنها را پس با خود گفتم كه کاشکی می توانستم از جامه های شریف وی به تن کنم. چون این خیال در دل من گذشت آن حضرت رو كرد به غلام خود و فرمود بشویید رختهای مرا و بیاورید ، پیراهن وروپوش و ردا و كفش آن حضرت را آوردند و به من دادند..

(منتهی الامال ج 2 ص 361).

 

رنج تنهایی


او تنها خانواده و فرزندش را با خود همراه نكرده بود شاید بدان خاطر كه از فرجام كارها خبر داشت و نمیخواست در دردمندیها آنها را شریك خود سازد. خستگی روحی و زجر و آزارها را خود به تنهایی تحمل میكرد.

 

روزی فراوان


احمد بن عمر و حسین بن زید گویند: خدمت امام رضا(ع) رسیدیم و گفتیم ما روزی فراوان و زندگی خوشی داشتیم اما اوضاع تغییر پیدا کرد و وضع ما قدری بد شده است از خدا بخواه وضع اول را به ما برگرداند.امام (ع) فرمود: چه می خواهید؟ می خواهید شاه باشید، دوست دارید مثل طاهر و هرثمه ( افسران عالی رتبه مامون) باشید اما در این مذهبی که هستید نباشید؟
گفتم: نه به خدا خوشحال نخواهم بود که همه دنیا با آنچه از طلا و نقره دارد از من باشد ولی به مذهب شیعه نباشم.

 

روش او در بحث


او در بحث خود با دیگران روش خاصی را اعمال میكرد و آن این بود كه راه را بر خصم نمیبست بلكه آزادش میگذاشت تا به هر صورتی كه میخواهد همة مسائل خود را بیان كند. در بحث همچنان پیش میرفت كه راه را بر خود بسته ببیند و آنگاه امام قدم به پیش مینهاد و مباحث خود را مطرح میكرد به طوری كه فرد خود قانع میشد و درمییافت كه چه خطا و اشتباهی در استدلال است. امام در شیوههای بحث خود از روشهای جدال، حكمت و راه موعظه استفاده میكرد. و گاهی هم برای افراد بیمحتوا ولی گستاخ از شیوة كرامت واعجاز استفاده میكرد.

 

روش برخورد با مردم


مرحوم شیخ طوسى رضوان اللّه تعالى علیه در كتاب رجال خود آورده است :
در یكى از روزها، عدّه اى از دوستان امام رضا علیه السلام در منزل آن حضرت گرد یكدیگر جمع شده بودند و یونس بن عبدالرّحمن نیز كه از افراد مورد اعتماد حضرت و از شخصیّت هاى ارزنده بود، در جمع ایشان حضور داشت .
هنگامى كه آنان مشغول صحبت و مذاكره بودند، ناگهان گروهى از اهالى بصره اجازه ورود خواستند.
امام علیه السلام ، به یونس فرمود: داخل فلان اتاق برو و مواظب باش هیچ گونه عكس العملى از خود نشان ندهى ؛ مگر آن كه به تو اجازه داده شود.
آن گاه اجازه فرمود و اهالى بصره وارد شدند و بر علیه یونس ، به سخن چینى و ناسزاگوئى آغاز كردند.
و در این بین حضرت رضا علیه السلام سر مبارك خود را پائین انداخته بود و هیچ سخنى نمى فرمود؛ و نیز عكس العملى ننمود تا آن كه بلند شدند و ضمن خداحافظى از نزد حضرت خارج گشتند.
بعد از آن ، حضرت اجازه فرمود تا یونس از اتاق بیرون آید.
یونس با حالتى غمگین و چشمى گریان وارد شد و حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت :
یاابن رسول اللّه ! من فدایت گردم ، با چنین افرادى من معاشرت دارم ، در حالى كه نمى دانستم درباره من چنین خواهند گفت ؛ و چنین نسبت هائى را به من مى دهند.
امام رضا علیه السلام با ملاطفت ، یونس بن عبدالرّحمان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى یونس ! غمگین مباش ، مردم هر چه مى خواهند بگویند، این گونه مسائل و صحبت ها اهمیّتى ندارد، زمانى كه امام تو، از تو راضى و خوشنود باشد هیچ جاى نگرانى و ناراحتى وچود ندارد.
اى یونس ! سعى كن ، همیشه با مردم به مقدار كمال و معرفت آن ها سخن بگوئى و معارف الهى را براى آن ها بیان نمائى .
و از طرح و بیان آن مطالب و مسائلى كه نمى فهمند و درك نمى كنند، خوددارى كن .
اى یونس ! هنگامى كه تو دُرّ گرانبهائى را در دست خویش دارى و مردم بگویند كه سنگ یا كلوخى در دست تو است ؛ و یا آن كه سنگى در دست تو باشد و مردم بگویند كه درّ گرانبهائى در دست دارى ، چنین گفتارى چه تاءثیرى در اعتقادات و افكار تو خواهد داشت ؟
و آیا از چنین افكار و گفتار مردم ، سود و یا زیانى بر تو وارد مى شود؟!
یونس با فرمایشات حضرت آرامش یافت و اظهار داشت : خیر، سخنان ایشان هیچ اهمیّتى برایم ندارد.
امام رضا علیه السلام مجدّدا او را مخاطب قرار داد و فرمود:
اى یونس ، بنابر این چنانچه راه صحیح را شناخته ، همچنین حقیقت را درك كرده باشى ؛ و نیز امامت از تو راضى باشد، نباید افكار و گفتار مردم در روحیّه ، اعتقادات و افكار تو كمترین تاثیرى داشته باشد؛ مردم هر چه مى خواهند، بگویند.

 

زلزله وحشتناك در خراسان


طبق آنچه مورّخین و راویان حدیث حكایت كرده اند:
ماءمورین و جاسوسان حكومتى براى ماءمون عبّاسى خبر آوردند كه حضرت ابوالحسن ، علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام جلساتى تشكیل مى دهد و مردم در آن مجالس شركت كرده و شیفته بیان و علوم او گشته اند.
ماءمون دستور داد تا مجالس را به هم بزنند و مردم را متفّرق كرده و نیز حضرت را نزد وى احضار كنند.
همین كه امام رضا علیه السلام نزد ماءمون حضور یافت ، ماءمون نگاهى تحقیرآمیز به حضرت انداخت .
و چون حضرت چنین دید، با حالت غضب و ناراحتى از مجلس ماءمون خارج شد؛ و در حالى كه زمزمه اى بر لب هاى مباركش بود، چنین مى فرمود:
به حق جدّم ، محمّد مصطفى و پدرم ، علىّ مرتضى و مادرم ، سیّدة النّساء - صلوات اللّه علیهم - نفرین مى كنم كه به حول و قوّه الهى آنجا به لرزه درآید و سگ هائى كه اطراف او جمع شده اند، همه را مطرود مى سازم .
بعد از آن ، امام رضا علیه السلام وارد منزل خود شد و تجدید وضوء نمود و دو ركعت نماز خواند و در قنوت ، دعاى مفصّلى را تلاوت نمود و هنوز از نماز فارغ نشده بود، كه زلزله هولناكى سكوت شهر را درهم ریخت و صداى گریه و شیون مردان و زنان بلند شد.
و به دنباله این حادثه ، طوفان شدید و غبار غلیظى با صداهاى وحشتناكى به وجود آمد.
وقتى حضرت از نماز فارغ شد و سلام نماز را داد، به اباصلت فرمود: بالاى بام منزل برو و ببین چه خبر است ؟
و سپس افزود: متوجّه آن زن بدكاره ، فاحشه نیز باش كه چگونه تیر بلا بر گلویش فرود آمده و او را به هلاكت رسانیده است .
این همان زن بدكاره اى است كه جاسوسان و بدگویان را بر علیه من تحریك مى كرد و آن ها را هدایت مى نمود تا نزد ماءمون سخن چینى و بدگوئى مرا كنند و ماءمون را بر علیه من مى شوراند.
در پایان این حكایت آمده است : تمام آنچه را كه حضرت بیان فرموده بود به واقعیّت پیوست ؛ و پس از آن كه ماءمون متوجّه این قضیّه شد، دستور داد تا افراد سخن چین و دروغ گو را از اطراف ماءمون و دستگاه حكومتى او البتّه در ظاهر و براى عوام فریبى كنار بروند و دیگر به آن ها توجّه و كمكى نشود.