سؤالهاي عمران صابي

عمران صابي فيلسوفي بزرگ و رهبر روحاني قبيله‏ي صابي در زمان امام رضا عليه‏السلام بود. او به وسيله‏ي مأمون احضار شد به منظور امتحان کردن امام، و براي امام مشکل‏ترين و مبهم‏ترين سؤالات فلسفي را آماده کرد. شيخ محمد تقي جعفري محقق، سؤالهاي عمران را توضيح داده و در تفسير آنها گفته است: «اين مناظره حاوي مهم‏ترين و مبهم‏ترين سؤالهاي حکمت درباره‏ي عقل متعالي است که عقول محققان را وقتي درباره‏ي آن فکر مي‏کنند خسته مي‏کند. متخصصين پاسخ کافي به اين سؤالات نداده‏اند، زيرا سؤالهاي ديگر ممکن است از آن سؤال ناشي شود و سؤالها ممکن است مبهم‏تر از خود آن سؤالات قبلي باشد. عمران در اين روايت اين سؤالات مبهم را اقامه مي‏کند که به وسيله‏ي امام علي بن موسي الرضا عليه‏السلام هشتمين حجت خدا بر بندگانش و وصي پيامبرش بر روي زمين پاسخ داده مي‏شود. آنچه امام توضيح داده است در طول اين مناظره، راه روشني است که نمي‏شود با غبار پرده‏ي مادي که با دلايل محدود عقلي در دژ تاريک اشياء محسوس ناشي شده است آن را محو کرد. در اين طريق حقايقي که دليل آن ناقص است نمي‏تواند آنها را آشکارا بشناساند به آنهايي که به اهل بيت پيامبر متوسل و معتقدند که آنها سرچشمه‏ي وحي و محل فرشتگانند که يکي پس از ديگري آمد و شد مي‏کنند و محل نزول وحي‏اند.» 

ما سؤالات صابي را همراه با پاسخهاي امام درست آن طوري که شيخ صدوق در کتاب خود عيون اخبار الرضا آورده است بيان خواهيم کرد. ما همچنين بعضي اقتباسات تفسيري شيخ جعفري از آنها را بيان خواهيم کرد. نمايندگاني که همراه عمران صابي بودند تعدادي سؤال مطرح کردند. بعد از آني که امام عليه‏السلام پاسخ سؤالهاي نمايندگان را داد که شامل علماي ديني مسيحي و يهود بودند، به آنها گفت: اي مردم، اگر کسي از شما با اسلام آشناست و مي‏خواهد سؤالي از من بکند، بگذاريد بدون هيچ گونه خجالتي اين کار را انجام دهد. 

عمران صابي يک کارشناس در علوم ديني، امام را با ادب و احترام مورد خطاب قرار داد و گفت: اگر به خاطر اين نبود که شما دعوت کرديد از من که سؤال کنم از شما، از شما سؤال نمي‏کردم. من وارد کوفه و بصره و شام و جزيره شدم و در آنجا فقهايي را ديدم، اما هيچ يک از آنها نتوانست براي من ثابت کند که خدا يکي است و دومي ندارد و کس ديگري جز او نيست که دائما در يگانگيش ثابت باشد. ممکن است من از شما سؤال کنم؟ 

عمران صابي سؤال عميق خود را مطرح کرد و گفت که علماي ديني کوفه و بصره و شام و جزيره نتوانستند جواب آن را بدهند. او از امام درخواست کرد که پاسخ آن را بدهد. 

امام لبخندي زد و گفت: اگر در بين جمعيت عمران صابي حاضر باشد حتما تو هستي. 

عمران پاسخ داد: بله، خودم هستم. 

امام فرمود: اي عمران، از من سؤال کن اما انصاف را فرو منه و از بيان بيهوده و باطل حذر کن. 

عمران صابي سر خود را خم کرد، سپس با ادب و احترام گفت: به خدا قسم اي مولاي من، فقط مي‏خواهم چيزي را برايم ثابت کني که بتوانم بدان چنگ زنم و به سراغ چيز ديگر نروم. 

عمران صابي قصد خويش را بيان کرد، زيرا او مي‏خواست حقيقت را بفهمد و نه چيز ديگري را. امام عليه‏السلام به او گفت: آنچه مي‏خواهي، بپرس. 

جلسه پر از علماي ديني و سران بود و در بين آنها مأمون هم بود. آنها سکوت را حفط کردند که بتوانند سؤال عمران صابي و جواب امام به او را بشنوند. 

سپس عمران صابي سؤالاتش را به شرح زير مطرح کرد: 

سؤال 1: به من خبر ده از نخستين موجود و آنچه که آفريده است. 

اما چيزي که عمران صابي سؤال کرد، اول چيز و اول ماده‏اي است که خدا همه چيز را از آن آفريده است. چيزي که او از آن سؤال کرد وجود خداي خالق متعال نبود، به اين دليل که وجود خدا به آساني به وسيله‏ي آنهايي که با خبر بودند و اراده مي‏کردند، شناخته شده بود و شکي نداشتند زيرا همه‏ي چيزها در جهان جلوه‏ي وجود خالق آنهاست، از اين رو غير ممکن است معلول بدون هر علتي وجود داشته باشد. حالا، اجازه دهيد پاسخ امام عليه‏السلام را در مورد اين سؤال بشنويم: 

پاسخ سؤال 1: اما راجع به يکي بودن او. او هميشه يکي بوده است. او نه محدود بوده و نه صفات او اتفاقي است و او هميشه همچنان باقي مي‏ماند. سپس او مخلوقات مختلفي بدون سابقه با صفات غير مترقبه و حدود مختلف آفريد. نه به واسطه‏ي چيزي که او تأسيس کرده است و نه به واسطه‏ي چيزي که او را محدود کرده و نه طبق چيزي که او تقليد کند يا به عنوان نمونه‏ي قبلي براي آنها بپذيرد. سپس او مخلوقات را به وجود آورد گزيده و ناگزيده، و مختلف و همسان از نظر شکل و نوع. او آنها را آفريد نه به خاطر احتياج به آنان و نه براي رسيدن به مرتبه‏اي عالي که به آن نائل نشده باشد، و هيچ گونه افزايش يا کاهشي را از اين خلقت براي خود منظور نداشت. 

اين مقاله گزارشي از پاسخ امام عليه‏السلام به شرح زير به ما مي‏دهد: 

اولا، خداي متعال يکي است. هيچ چيزي با او نيست. او نه محدود است و نه صفاتش اتفاقي است، مانند آنهايي که ممکن الوجودند. او يکي است، هميشه بوده است و هميشه چنين خواهد بود. وحدانيت او نه عددي است نه کيفي و نه کلي، بلکه معني آن اين است که او متحد با چيزهاي مادي و غير مادي نيست. کاملترينشان را دارد. هيچ موجود ممکني مانند او نيست، زيرا آنها را به او نسبت مي‏دهند همان طوري که چيزهاي ساخته شده را به سازنده‏اش نسبت مي‏دهند، بنابراين تبارک است خدا. 

ثانيا، نظر بدويها اين بود که هر تصوري بايد مربوط و مشغول به يک موضوع مسلم باشد. اين نظريه درباره‏ي غير از ضرورت وجود خداي متعال درست است. اما راجع به او، او اشياء را نه از اشياء قبلي به وجود آورده و نه از اشيائي که خلق کرده بوده است، بلکه او به شي‏ء مي‏گويد «باش» و آن هست. آفرينش اشياء توسط او نه بر طبق چيزي است که او از آن تقليد کرده و يا آن را به عنوان يک طرح پذيرفته باشد. خداوند قادر مطلق است که موجب آفرينش اشيائي شده که به آنها احتياجي ندارد زيرا او تنها منبع احسان نسبت به مخلوقات است. 

امام عليه‏السلام رو به عمران صابي کرد و پرسيد: اي عمران، آيا اين مطلب را فهميدي؟ 

عمران پاسخ داد: بلي به خدا سوگند اي مولاي من. 

امام اضافه کرد: بدان اي عمران که اگر او آنچه را خلق کرده است براي احتياج باشد، نبايد هيچ چيزي جز آنچه را که او براي کمک به نيازش هست خلق کرده باشد و اينکه او بايد صد برابر آنچه خلق کرده است خلق کند، زيرا هر چه کمک کننده بيشتر باشد کمک گيرنده قوي‏تر خواهد شد. اما درباره‏ي احتياج، اي عمران، اين غير ممکن است زيرا هر آنچه او مي‏آفريند نيازهاي ديگري ايجاد مي‏شود. اما تو مي‏تواني بگويي که آفريده‏ها به يکديگر احتياج دارند. در نتيحه من مي‏توانم بگويم که او آفريدگان را براي احتياج نيافريد، و او بعضي از آنها را به ديگري ترجيح داد در حالي که نه نيازي به آنهايي که ترجيحشان داده بود داشت و نه او يک کينه جو بود براي آنهايي که تحقيرشان کرده بود. 

اين بيانيه کامل مي‏کند آنچه را که قبلا بود و نشان مي‏دهد که خداي متعال آفريد آفريده‏ها را در حالي که نيازي به آنها نداشت، بلکه آنها نياز به احسان و رحمت و بخشش او داشتند. او کاملا کريم است، بنابراين رحمت و نيکوکاري 

را بر همه‏ي موجودات و مخلوقات گسترش داد. يک نمونه از بخشش او اين است که بعضي از مخلوقاتش را به ديگران ترجيح داد در حالي که نه نيازي به آنهايي که ترجيحشان داده بود داشت و نه کينه‏اي نسبت به آنهايي که تحقيرشان کرده بود. 

سؤال 2: اي مولاي من، آيا او خودش خودش را از هستي آگاه کرد؟ 

اين سؤال خيلي عميق است. شيخ جعفري آن را به شرح زير توضيح داده است: «تو ممکن است چيزي به دست بياوري و آن را به عنوان حقيقت از طريق کشف علوم ثابت کني. آن چيز به عينيتهاي تقسيم و از قسمت ديگر آن جدا مي‏شود، و بنابراين محدود است. گوهر از نظر علمي حاصل نمي‏گردد مگر اينکه همه‏ي آنچه غير اوست از او پاک شود. به عبارت ديگر عالم نمي‏تواند بشناسد و به دست بياورد هستي را مگر اينکه همه چيز را بجز آن حذف کند. اين دليل سؤال عمران بود راجع به اينکه خداي تعالي خودش را به خودش شناخت. در آن موقع اگر پاسخ امام مثبت مي‏بود، عمران اين سؤال را مطرح مي‏کرد که آيا شناخت خودش به وسيله‏ي خودش مستلزم انفصال موجودات منطقي غير از خودش است؟» 

پاسخ سؤال 2: امام عليه‏السلام فرمود: علم با چيزي که خلاف آن را نفي مي‏کند به دست مي‏آيد، به طوري که خود آن چيز از طريق نفي مخالفت آن چيز به وجود مي‏آيد. نياز به نفي آن چيز سبب شناخت ما در مورد خود آن چيز مي‏شود. 

سپس امام رو به عمران کرد و پرسيد: اي عمران، آيا فهميدي؟ 

عمران پاسخ داد: بلي به خدا سوگند اي مولاي من. 

نتيجه‏ي جواب امام عليه‏السلام اين بود که آنچه صابي تذکر داده بود صحيح بوده است. اگر علم به هستي مقايسه بشود با بسياري از چيزهايي که مخالف آن است بنابراين مستلزم حذف آن چيزها به منظور به دست آوردن علم به هستي است. ولي راجع به خداي متعال، آفريدگار جهان و حيات بخش، او چيزي ندارد که او را با آن مقايسه کنند، پس او نيازي به حذف آن ندارد داير بر اينکه او تکليف اراده‏اش را با حذف آن معين کند. 

سؤال 3: به من بگو به چه وسيله‏اي او مي‏داند آنچه را که مي‏داند، با فکر يا بدون فکر؟ 

صابي با اين سؤال قصد داشت که امام را مجبور کند تا اقرار کند خداي متعال مرکب است زيرا داراي فکر است. 

پاسخ سوال 3: اگر آن با فکر بود، آيا ناچار بود که براي اين فکر حدي قرار دهد که منتهي به معرفت شود؟ 

امام خواست بگويد که براي فکر لازم بود که حقايق و احساساتش را بشناسد. پس سؤالهاي زير را از او پرسيد: «پس آن فکر چيست؟» 

صابي سکوت کرد و نتوانست چيزي بگويد، زيرا امام جايي براي او باقي نگذاشته بود تا معتقداتش را ثابت کند. سپس امام رو به صابي کرد و گفت:آيا اين درست است که اگر من سؤالي درباره‏ي فکر از تو کردم، تو با فکر ديگري آن را تعريف کني؟ اگر پاسخ مثبت بدهي، در واقع حرف و ادعايت را باطل کرده‏اي. 

امام بحث را کاملا به اثبات رساند و دلايل محکمي بر فساد معتقدات صابي ارائه داد که فکر مي‏کرد خداي متعال را مي‏شود با فکر شناخت، از اين رو بايد فکر ديگري براي شناخت خود او باري تعالي باشد. اين فکر متعلق به فکر ديگري است الي ماشاء الله. اين موضوع منتهي مي‏شود به يک رشته‏ي بي‏انتها. اگر فکر دوم متعلق به فکر اول باشد در نتيجه‏ي آن دور حاصل مي‏شود. فلاسفه و حکما همه متفق‏اند که هر دو مطلب (دور و تسلسل) باطل است، زيرا آنها نتيجه‏ي مطالب فاسدند. پس امام تکميل کرد بحث و دليلش را، گفت: اي عمران، آيا سزاوار نيست که بداني واحد با فکر توصيف نمي‏شود؟ و نمي‏شود گفت که او بيش از عمل و کار و ساختن دارد، و تصور اين نيست که او نظريات و اعضايي مانند آن مخلوقات دارد. بنابراين بفهم و عقيده‏ات را اصلاح کن با آن، همان طور که براي دانستن آن آمده‏اي. 

امام عليه‏السلام مي‏خواست بگويد که افعال خدا و کار خدا فرق مي‏کند و شبيه آن ممکنات نيست که محتاج وسيله و تفکر است مانند عقل و همه‏ي اعضاي ثابت براي انجام آنها. اين براي خداي متعال غير ممکن است که چنين وسيله و انديشه‏اي داشته باشد. 

سؤال 4: عمران گفت: اي آقاي من، آيا به من خبر نمي‏دهي از حدود خلقت او و معاني و انواع آن؟ 

پاسخ سؤال 4: امام به او پاسخ داد: تو سؤال کردي. پس بدان که حد مخلوقات شش نوع است: لمس کردني، وزن کردني، ديدني، چيزي که وزن ندارد که همان روح است و نوعي ديگر که ديدني است ولي وزن ندارد و قابل لمس و حس نيست، و رنگ ندارد و قابل چشيدن نيست و اندازه و عرض و صورت و درازا و پهنا نيز ندارد. از آن جمله است عمل و حرکاتي که چيزها را مي‏سازد و کار مي‏کند و از حالي به حالي تغيير مي‏دهد و زياد و کم مي‏کند. اما راجع به کار و عمل، آنها مي‏روند، زيرا وقت بيشتري ندارند از آنچه براي نيازشان مقدر شده. وقتي آن کار با چيزي انجام شد با حرکت مي‏رود و اثر آن باقي مي‏ماند. و جاري مجراي کلام است که مي‏رود و اثرش باقي مي‏ماند. 

سؤال 5: اي مولاي من، آيا راجع به خالق به من نمي‏گويي؟ اگر او يکي است و چيزي جز او نيست و چيزي با او نيست، آيا به آفريدن خلق تغيير نمي‏کند؟ 

معني سؤال اين است که اساس طبيعي حقيقت توسط خداي متعال مستلزم تغيير آفريدگار قادر مطلق به تغييرات آنهاست، و اين بدان معني است که آنها با او در اصل متحدند و اين غير ممکن است. 

پاسخ سؤال 5: او (خدا) قديم است. او بزرگ و قادر مطلق است و با آفريدن خلقش تغيير پيدا نمي‏کند، اما مخلوقات تغيير پيدا مي‏کنند به تغييرات از ناحيه‏ي او. 

نتيجه‏ي پاسخ امام عليه‏السلام اين است که آفريدگار قادر مطلق، سازنده و اساس همه چيز و ازلي است، بنابراين نيازي به تغيير از راه تغيير هستي ممکن و مخلوقات ندارد. 

سؤال 6: اي مولاي من، ما با چه چيز او را بشناسيم؟ 

پاسخ سؤال 6: با غير او. 

همه‏ي چيزهاي ديدني و غير ديدني در جهان گواه بر وجود قادر متعال است. ما او را از طريق مخلوقاتش مي‏شناسيم و از طريق خلق شگفتيهايش به او ايمان داريم. در اين زمان که انسان به فضاي طبيعي تجاوز و آن را تسخير کرده است،بزرگي خداي قادر متعال بيشتر آشکار شده است براي بشر از طريق آنچه او در اين فضا ذخيره کرده مانند ستارگان که نه حساب مي‏آيند و نه قابل شمارش هستند و طبق موازين و نظم دقيقي حرکت مي‏کنند. اگر آنها از مسيرشان تخطي کنند، تصادف خواهند کرد و نابود خواهند شد و هيچ اثري از آنها باقي نخواهد ماند. بنابراين سپاس مخصوص خداوند حکيم است. 

سؤال 7: غير او چيست؟ 

پاسخ سؤال 7: مشيت او، اسم او و صفت او و هر چيز ديگر شبيه به اينها، و تمام اينها حادث، مخلوق و تدبير شده‏ي خداوندند. 

ما خداي متعال را از راه اراده، نام و صفتش مي‏شناسيم که دليلي براي جلال اوست. در دعاي صباح آمده است: «اي کسي که دلالت مي‏کند ذاتش بر ذات او». و همه‏ي هستي در جهان متعلق به اوست، همان طوري که مصنوع متعلق به صانع است. 

سؤال 8: اي مولاي من، او چيست؟ 

پاسخ سؤال 8: او نور است، يعني او هدايت مي‏کند مخلوقاتش را، از جمله مردم آسمان و زمين را. تو حقي بر من بيش از اقرار به يگانگي او نداري.

عمران با اين سؤال قصد داشت حقيقت خداي متعال را بداند. او تصور مي‏کرد که خداوند مانند بقيه‏ي هستي ممکن است. اين غير ممکن است. انسان که جسم خود و سيستمهاي کوچکي را که در آن وجود دارد نمي‏شناسد، چگونه مي‏خواهد ذات قادر مطلق و آفريننده‏ي جهان را بشناسد؟ امام پاسخ داد که بايد خدا را از طريق صفات آشکارش مانند راهنمايي مخلوقاتش و ديگر دلايل روشني که وجود آفريننده‏ي متعال را ثابت مي‏کند، شناخت. 

سؤال 9: اي مولاي من، آيا او قبل از ايجاد خلق ساکت نبود و سپس صحبت کرد؟ 

پاسخ سؤال 9: سکوت در جايي معني دارد که قبلا نطقي در بين باشد. مثلا در مورد چراغ «ساکت» گفته نمي‏شود، و نيز در مورد کار چراغ گفته نمي‏شود: «چراغ درخشيد» زيرا «نور» و «درخشش»، «کار» و «وجود» ي از چراغ نيستند بلکه چيزي جز چراغ نيستند و فعل چراغ محسوب نمي‏شوند و خود چيزي جز نور نيستند؛ پس هنگامي که ما را روشني مي‏بخشد، گوييم از براي ما روشن شد و ما روشني جستيم، و تو به آن روشني، امر خود را مي‏يابي و در کار خويش بينا مي‏گردي. 

معني پاسخ امام عليه‏السلام اين است که سکوت و گفتن به دنبال يکديگرند در موضوعي که آنها پذيرفته‏اند، مانند توراث قريحه و بدون قريحه. اما درباره‏ي سخن خدا، آن مانند سخن سخنرانان از جمله‏ي ممکنات نيست. به عبارت ديگر سخن و سکوت او تطبيق نمي‏کند آنچنان که بر وجود ممکنات منطبق است. شيعيان معتقدند که سخن يکي از نشانه‏هاي عمل است و اينکه در وجود خداوند تبارک و تعالي ثابت نيست آن طوري که در صفات ذاتي ثابت است، زيرا خداي تبارک و تعالي سخن و صحبت را به وجود مي‏آورد وقتي که اراده کند. امام رضا عليه‏السلام براي عمران صابي مثال چراغ را زد زيرا نمي‏شود گفت که چراغ ساکت است و سخن نمي‏گويد و همچنين دادن نسبت اضافي به چراغ مجاز نيست. اين يکي از امکانات توضيح سخن امام عليه‏السلام نسبت به او مي‏باشد. 

سؤال 10: اي مولاي من، آن وجودي که نزد من بود بايد بگويم آن وجود در ذاتش با عمل وجود تغيير مي‏کند. 

پاسخ سؤال 10: اي عمران، معني جمله‏ي تو اين است که هستي به هيچ وجه ذاتش تغيير نمي‏کند مگر وقتي که اثرات آن ذات به طريقي آن را تغيير دهد. آيا ديده‏اي که آتش، طبيعت خودش را تغيير دهد، يا حرارت، خودش را بسوزاند، يا هيچ ديده‏اي که شخص بينا بينايي خود را ببيند؟ 

عمران قبلا اين سؤال را تذکر داده بود. بعلاوه امام عليه‏السلام پاسخ آن را داد و در توضيح آن گفت: هستي به هيچ وجه ذاتش تغيير نمي‏کند. براي مثال عملي که از روح صادر مي‏شود افزايش يا کاهشي در او به وجود نمي‏آيد. با وجود اين، مثال ديگر چشم است که گرچه بينايي از آن صادر مي‏شود اما افزايش يا کاهشي در آن به وجود نمي‏آيد. 

سؤال 11: اي مولاي من، آيا به من نمي‏گويي که او در مخلوق است يا مخلوق در اوست؟ 

پاسخ سؤال 11: او اجل از همه‏ي آنهاست. اي عمران، نه او در مخلوق است و نه مخلوق در اوست. او برتر از همه‏ي اينهاست. من به تو مي‏آموزم آنچه را که نمي‏داني. و نيست حول و قوه‏اي جز به وسيله‏ي خدا. راجع به آيينه به من بگو که آيا تو در آن هستي يا آن در تو است؟ پس اگر هيچ يک از شما در ديگري نيستيد، پس چگونه تو مي‏آيي و خودت را در آن مي‏بيني، اي عمران؟ 

امام عليه‏السلام براي خدا غير ممکن دانست و او را برتر از آن شمرد که در مخلوقش وجود داشته باشد يا آنها در او وجود داشته باشند. او مسئله‏ي انعکاس در آيينه را مثل زد، در حالي که نه کسي در آيينه است و نه آيينه در او، بلکه نوري است که انعکاسش در آيينه ديده مي‏شود و به هيچ وجه کسي در آن نيست. 

سؤال 12: از طريق نوري که بين من و آيينه هست. 

اين سؤال مربوط است به آنچه که قبلا درباره‏اش توضيح داديم. 

پاسخ سؤال 12: آيا مي‏تواني آن نور را بيش از آنچه که با چشمت مي‏بيني، در آيينه ببيني؟ 

عمران پاسخ داد: بلي. 

امام فرمود: پس آن را به ما نشان بده. 

عمران ساکت ماند و ندانست که چه بگويد، زيرا امام براي او جاي هيچ پاسخي نگذاشته بود. پس امام به صحبتش ادامه داد و فرمود: من نمي‏بينم نور را جز اينکه راهنمايي مي‏کند تو را و آيينه را که بياييد ببينيد يکديگر را، بدون اينکه هر يک در ديگري باشد. نمونه‏هاي زيادي هست که جاهل بسادگي نمي‏تواند آنها را ببيند، و براي خدا مثالهاي عالي است.