پرسش هاي سليمان مروزي
پرسش هاي سليمان مروزي
اما راجع به سليمان مروزي، او در فلسفه مهارت داشت و در تحقيقات الهيات مجرب بود و برجستهترين عالم ديني در خراسان به شمار ميرفت. مأموران از او دعوت کرد و با او دوستانه و احترام آميز رفتار نمود و به او گفت: پسر عمويم علي بن موسي الرضا از حجاز به نزد ما آمده است. او حکمت و حکما را دوست دارد. ميخواهي روز ترويه (روز هشتم ذي الحجه) به منظور بحث و مناظره با او به نزد ما بيايي؟
سليمان ترسيد و فکر کرد که امام نخواهد توانست جواب سؤالهاي او را بدهد و آن علوي کينهي او را به دل خواهد گرفت. از اين جهت از مأمون عذرخواهي کرد و گفت: من دوست ندارم در جلسهي شما و در بين هاشميان از او سؤال کنم. مردم به عنوان عيب به او نگاه خواهند کرد وقتي که با من در حکمت بحث کند، و عيب شايستهي او نيست.
مأمون با او پيمان بست و به وي قول داد که هيچ ضرري به او نخواهد رسيد و هيچ حادثهي ناخوشايندي برايش پيش نخواهد آمد و گفت: من از تو دعوت کردم زيرا ميدانم که تو در حکمت عالمي. من قصدي ندارم جز اينکه تو او را در بحث ساکت کني.
اين جملات ثابت ميکند که مأمون قصد سوء نسبت به امام داشت و عليه او توطئه ميکرد و نسبت به او دشمني نشان ميداد. وقتي سليمان اطمينان يافت، به مأمون گفت: اي اميرالمؤمنين، کافي خواهد بود که ما با هم وارد شويم و تو مرا ستايش نکني.
پس مأمون قاصد خود را به نزد امام فرستاد و از او خواست به منظور مناظره با سليمان به نزدش بيايد. امام پذيرفت و همراه با هيئتي که در ميان آنها افراد برجسته از اصحابش بودند از جمله عمران صابي که به دست امام مسلمان شده بود، حضور يافتند. سپس مناظرهاي بين سليمان و عمران صابي دربارهي «بداء» رخ داد. سليمان بداء را انکار مينمود، در حالي که عمران آن را ثابت ميکرد. سپس سليمان نظر امام را دربارهي آن خواست و او از طريق بعضي آيات قرآن آن را ثابت کرد. سپس مأمون رو به سليمان کرد و گفت: آنچه ميخواهي از ابوالحسن سؤال کن. تو بايستي خوب بشنوي و منصف باشي.
سليمان از امام سؤالهايي کرد و از آن جمله پرسيد: نظر شما دربارهي کسي که اراده را همانند اسم و نسبت قرار داده است مانند حي، سميع، بصير و قدير چيست؟
امام در پاسخ فرمود: تو ميخواهي بگويي که اشياء به وجود آمدند و گوناگون شدند چون که او ميخواست و اراده کرد، و نميخواهي بگويي که اشياء به وجود آمدند و گوناگون شدند چون که او بسيار شنوا و بسيار بيناست. اين دليلي است که آنها (يعني خواست و اراده) شبيه به سميع و بصير و قادر مطلق نيستند.
سليمان گفتهي امام را قطع کرد و گفت: او هميشه مايل بوده است.
امام پاسخ داد: اي سليمان، ميل او چيزي است غير از او.
سليمان بعضي نسبتها را شمرد تا نشان بدهد که خداي متعال با قصدش متحد است. بنابراين امام خطاي مبهم سليمان را رد کرد و گفت: پس در اين صورت چيزي غير از خود او را ازل با او همراه دانستهاي.
سليمان پاسخ داد: من آن را ثابت نکردم.
سليمان پرسيد: آيا اين اراده است که به وجود آمده است؟
امام پاسخ داد: نه، آن به وجود نيامده است.
امام، سليمان را گيج کرد و او شروع به تناقض گويي نمود، چنانکه بعضي اوقات ميگفت اراده هميشگي است و بعضي اوقات ميگفت که به وجود آمده است. در اينجا بود که مأمون فريادکشان از او خواست که سرسختي نشان ندهد و در گفتار خود منصف باشد، گفت: تو بايد منصف باشي. آيا نميبيني که مردم اطراف تو متوجه هستند؟
سپس مأمون رو به امام کرد و گفت: اي ابوالحسن، با او در فلسفه مناظره کن زيرا او حکيم خراسان است.
امام از او پرسيد: آيا اراده حادث است؟
سليمان حادث بودن اراده را انکار کرد، بنابراين امام در پاسخ او گفت: اي سليمان، اراده حادث است زيرا اگر چيزي ابدي نيست پس حادث است و اگر حادث نيست پس ابدي است.
سليمان کلام امام را قطع کرد و گفت: ارادهي خدا جزئي از اوست، درست همان طوري که شنيدن و ديدن و علم او جزئي از اوست.
امام بيان او را رد کرد و پرسيد: آيا او خودش را اراده کرده است؟
سليمان پاسخ داد: نه.
امام شروع به رد کردن جملات او نمود و گفت: بنابراين اراده مانند سميع و بصير نيست.
سليمان جوابهاي الله بختي ميداد زيرا امام براي او جاي دفاع از خطاهاي مبهمش نميگذاشت. سليمان گفت: مطمئنا او خودش را اراده ميکند، درست همان طور که صداي خود را ميشنود و خود را ميبيند و به خود آگاه است.
امام جملات او را رد کرد و پرسيد: معني اينکه او خودش را اراده ميکند چيست؟ آيا او اراده ميکند که يک شيء باشد؟ آيا او اراده ميکند که زنده باشد،سميع باشد و قادر مطلق باشد؟
سليمان نميدانست چه بگويد، بنابراين پاسخ داد: بلي.
امام پرسيد: آيا اتفاقي در ارادهاش ميافتد؟
جواب بود: بلي.
امام شروع کرد به رد کردن جملات سليمان و نشان دادن تناقض در آن، گفت: اينکه ميگويي او اراده ميکند که زنده باشد، سميع باشد و بصير باشد، معني ندارد. آيا اين از طريق ارادهي اوست؟
چون مطلب خيلي سخت بود، سليمان گفت: بلي، از طريق ارادهي اوست.
حاضران در جلسه همه خنديدند. مأمون به تناقض گوي سليمان خنديد. به هر حال امام رو به مردم کرد و از آنها خواست نسبت به سليمان ملايمت به خرج دهند. سپس از او پرسيد: اي سليمان، آيا تو فکر ميکني که خداي متعال از شأني به شأني تغيير کند و به آن تبديل شود؟ اين چيزي است که نميتوان خداوند را به آن وصف نمود.
سليمان عاجز شد و سکوت کرد، بنابراين امام رو به سوي او کرد به منظور اثبات دليل عليه او، و گفت: اي سليمان، من ميخواهم يک سؤال از تو بکنم.
سليمان جواب داد: فدايت شوم، بپرس.
امام فرمود: به من بگو آيا تو و دوستانت با مردم دربارهي حکمت بر طبق آنچه که ميدانيد و فهميدهايد بحث ميکنيد، يا بر طبق آنچه که نميفهميد و نميدانيد؟
سليمان جواب داد: بلکه بر طبق آنچه که فهميدهايم و ميدانيم.
امام شروع کرد به اثبات دليل عليه سخنان باطل سليمان، گفت: چيزي که مردم ميدانند اين است که مشتاق غير از مشيت است، که مشتاق قبل از مشيت است، که کننده قبل از کار انجام شده است. اين جمله گفتهي شما را باطل ميکند که مشيت و مشتاق يک چيز هستند.
سليمان گفت: فدايت شوم، آيا اين از او نيست همان طوري که مردم ميدانند و فهميدهاند؟
امام به رد کردن سخنان خطاي سليمان ادامه داد و گفت: من فکر ميکنم که تو ادعا به آگاهي از آن کردي بدون آگاهي، و گفتي که مشيت مانند سميع و بصير است. اگر تو چنين نظريهاي داري پس مشيت چيزي است نه معروف و نه قابل فهم.
سليمان حيران شد و نميتوانست پاسخ بدهد به دليل توانايي علمي زياد امام عليهالسلام. امام مناظره را به منظور تکميل دليل خود عليه گفتههاي او از سر گرفت، گفت: اي سليمان، آيا خدا به همهي آنچه که در بهشت و جهنم است علم دارد؟
سليمان پاسخ داد: بلي.
امام با او مخالفت کرد، گفت: آيا آنچه خداي متعال ميداند قسمتي از آن است؟
سليمان جواب داد: بلي.
امام فرمود: اگر چنين باشد، هيچ چيز باقي نميماند مگر اينکه او آنها را اضافه يا کم ميکند.
سليمان پاسخ داد: بلکه او زياد ميکند.
امام گفتهي او را رد کرد و گفت: بنابر گفتهي تو «که خداوند اضافه ميکند»، چيزي به آنها اضافه کرده است که خود نميدانسته ايجاد خواهد شد.
سليمان گفت: فدايت شوم، پس اضافهها حدي ندارند.
امام در ادامه، حرفهاي باطل سليمان را رد کرد و گفت: اگر به نظر تو اين طور است که علم او احاطه به آنچه که در آن باغ است ندارد، اگر نداند حد آن را (که در باغ است)، اگر علمش احاطه نداشته باشد که چه در باغ است، او نخواهد دانست که چه در باغ است قبل از آنکه باشد، و خداي متعال شأنش بالاتر از آن است که اينها بر او مخفي باشد.
سليمان شروع کرد عذرخواهي کن و نظرش را اصلاح نمايد، گفت: واقعا من گفتم که او نميداند آن را، براي اينکه آن حدي ندارد و خداي متعال توصيف کرده است آنها را به خلود، و ما کراهت داشتيم که براي آنها انقطاع قرار دهيم.
امام به ابطال کلمات بياساس و توصيفات او ادامه داد و گفت: علم او به آن موجب قطع او از آنها نميشود، براي اينکه او ميداند، پس آنها را اضافه ميکند و آن را از آنها قطع نميکند. اين آن چيزي است که خداي تبارک و تعالي در کتاب خودش گفته است: «کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب» [1] ، و براي اهل بهشت گفته است: «عطاء غير مجذوذ» [2] ، و گفته است: «و فاکهة کثيرة لا مقطوعة و لا ممنوعة» [3] او - تبارک و تعالي - اين را ميداند و زيادي را از آنها قطع نميکند. آيا نميبيني که او آنچه را که مردم بهشت ميخورند و ميآشامند، دوباره تجديد ميکند؟
جواب داد: چرا.
امام پرسيد: آيا او قطع ميکند از آنها وقتي ديگري را جايگزين ميکند؟
جواب داد: نه.
امام عليهالسلام ادامه داد و براي اثبات عقيدهاش گفت: اگر او کسي را جايگزين آن کرد، پس آن (ميوهها) جاودانياند. بنابراين آنها از آن قطع نميشوند.
سليمان براي محکم کردن حرفهاي بياساس خود و تصورات خطايش که امام قبلا از طريق استدلالهاي غير قابل تکذيب آنها را رد کرده بود، گفت: بلي قطع ميکند از آنها و زياد نميکند.
امام عليهالسلام گفت: بنابراين او آنهايي را که در آن هستند نابود کرده است و اين گفتهي سليمان خلود را باطل ميکند، و مخالف کتاب خداست، زيرا خداي متعال ميفرمايد: «لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد» [4] ، و ميفرمايد: «عطاء غير مجذوذ»، و ميفرمايد: «و ما هم منها بمخرجين»» [5] ، و ميفرمايد: «خالدين فيها ابدا» [6] ، و ميفرمايد: «و فاکهة کثيرة لا مقطوعة و لا ممنوعة».
سليمان ساکت بود و نميدانست چه پاسخ بدهد بعد از آنکه امام همهي راههاي بحث او را بسته بود. سپس امام از او پرسيد: اي سليمان، به من بگو که آيا اراده فعل است يا نه؟
سليمان پاسخ داد: بلکه فعل است.
امام فرمود: بنابراين اراده محدث است، زيرا همهي افعال محدثند.
تمام موجودات ممکن، معلوم و مصنوع و حادثاند، اما وجود واجب باري تعالي براي او غير ممکن است صفات ممکن الوجود را داشته باشد. سليمان که قادر نبود چيزي بگويد شروع به تناقض گويي کرد و گفت: اراده فعل نيست.
در حالي که قبلا پذيرفته بود که اراده يک فعل است. در نتيجه امام از او پرسيد: آيا کسي با اوست که او ابدي است؟
سليمان طفره رفت و پاسخ سؤال امام را نداد، گفت: اراده همان انشاء است.
امام پاسخ داد: اين آن چيزي است که بر ضرار يارانش عيب گرفتي که ميگويند: هر چيزي که خداوند متعال خلق کرده است در آسمان يا زمين و دريا يا خشکي مانند سگ، خوک، ميمون، انسان يا حيوان ارادهي خداست و اينکه ارادهي خداست که زندگي ميدهد، ميميراند، ميرود، ميخورد، ميآشامد، ازدواج ميکند، احساس خوشي ميکند، خطا ميکند، مرتکب عمل خلاف ميشود، کافر ميشود، مشرک ميگردد، پس او آن را ترک ميکند و به آن برميگردد، و اين حد آن است.
امام عليهالسلام ثابت کرد فساد نقطه نظر ضرار را که سليمان و يارانش از آن انتقاد کرده بودند. او همهي اين نقطهنظر فاسد را جلو سليمان رد کرد، اما سليمان جملات امام را نفهميد و گفت: اراده مانند سمع و بصر و علم است.
سليمان آنچه را که قبلا گفته بود که اراده مانند سمع و بصر است، تکرار کرد. امام قبلا اين جملهي فاسد را رد کرده بود، با وجود اين از او پرسيد: به من بگو آيا سمع و بصر و علم مصنوع هستند؟
جواب بود: نه.
امام از سليمان براي تناقض گويي وي انتقاد کرد و گفت: چگونه آن را نفي ميکني و يک وقتي ميگويي او اراده ندارد و يک وقتي ميگويي اراده دارد، و حال آنکه ميگويي اراده از اعمال او نيست.
سليمان تصادفي گفت: مطمئنا آن مانند گفتهي ما است: «او بعضي اوقات ميداند و بعضي اوقات نميداند!»
امام با دليل جامع به او پاسخ داد، گفت: آن مساوي نيست زيرا نفي معلوم مانند نفي علم نيست، و نفي مراد نفي اراده نيست چون اگر چيزي اراده نشود اراده نخواهد بود. گاهي علم ثابت است اگر چه معلوم به منزلهي بصر نيست. ممکن است انسان بصير باشد اگر چه مبصر نباشد. و کارهاي علم ثابت است اگر چه معلوم نيست.
سليمان پاسخ داد: اراده ساخته شده است.
امام جملهي سليمان را تأييد نکرد و گفت: بنابراين اراده مخلوق است و مانند سمع و بصر نيست، زيرا سمع و بصر مصنوعي نيست و اين مصنوعي است.
سليمان گفت: اراده يکي از صفات جاودان است.
امام در پاسخ گفت: بنابراين انسان هم بايد جاودان باشد زيرا صفاتش جاوداني است.
سليمان در صحبتش شروع به طفره رفتن کرد و گفت: نه، زيرا او اين کار را انجام نميدهد (يعني اراده)
در نتيجه امام براي اين کار از او انتقاد کرد و گفت: اي خراساني، چقدر خطاهاي تو زياد است! آيا اشياء طبق ارادهي او نيستند؟
سليمان در خطاي خود پافشاري کرد و گفت: نه.
امام در پاسخ او گفت: اگر اشياء بر طبق ارادهي او يا خواست او يا فرمان او يا فعل او نيستند، پس چگونه هستند؟ خدا بزرگتر از آن است!
سليمان گيج شده بود و نميتوانست چيزي بگويد. پس امام به رد کردن حرفهاي بياساس سليمان و تصوراتش ادامه داد و از او پرسيد: نميخواهي به من بگويي دربارهي اين کلمات خداي سبحانه و تعالي که ميفرمايد: «و اذا اردنا ان نهلک قرية امرنا متر فيها ففسقوا فيها» [7] ؟ آيا معني آن اين نيست که به اين وسيله ارادهي او حادث نميشود؟
سليمان پاسخ داد: چرا.
امام در پاسخ گفت: اگر اراده حادث شد پس گفتهي تو است که او اراده است يا چيزي از او، زيرا براي او ممکن نيست خودش را پديد آورد و تغييري در حالش پيدا نشود. خدا برتر از اين است.
سليمان در مخالفت با امام گفت: مقصود خداوند اين است که ارادهي ايجاد ميکند.
امام پرسيد: پس منظورش چيست؟
جواب داد: منظورش اين است که کاري انجام ميدهد.
امام فرمود: واي بر تو! چقدر اين مطلب را تکرار ميکني؟ من به تو گفتم که اراده محدث است زيرا فعل و ايجاد شيء محدث است.
سليمان گفت: بنابراين اراده معني نخواهد داشت.
حضرت فرمود: آيا تو فکر ميکني خداوند را با ارادهي که معني ندارد توصيف کردهاي؟ اگر اراده معني قديم يا جديد نداشته باشد پس حرف شما باطل است که ميگوييد خداي تبارک و تعالي هميشه مريد است.
سليمان شروع کرد به چنگ زدن به کلمات مبهم، گفت: قصد من اين بود که اراده يکي از افعال هميشگي خداست.
امام در پاسخ گفت: آيا نميداني چيزي که مفعول نيست و قديم و جديد با هم در يک زمان جمع نميشوند؟
سليمان گيج شده بود بعد از اينکه امام همهي اشتباهات مبهم او را باطل کرد و براي او روشن ساخت که هر چيز ممکني مخلوق است و ازلي نيست و اينکه ارادهي خدا مانند صفات ممکن الوجود نيست.
امام به اثبات دلايل خود بر ضد سليمان ادامه داد و گفت: باکي بر تو نيست، سؤالت را تمام کن.
سليمان گفت: اراده صفتي از صفات خداست.
امام براي تکرار اين جملهاش از او انتقاد کرد، گفت: چقدر ميگويي که اين يکي از صفات خداست؟ آيا اين اراده مخلوق است، يا هميشه بوده است؟
جواب داد: مخلوق است.
امام گفت: الله اکبر! تو به من ميگويي که صفات او حادث است. پس اگر يکي از صفاتش ازلي باشد، پس او چيزي را اراده نميکند زيرا چيزي که هميشه بوده است مفعول نيست.
سليمان با خودش شروع به تناقض گويي کرد و گفت: اشياء اراده نيستند و او چيزي را اراده نميکند.
اما در پاسخ او گفت: اي سليمان، تو از صحنه خارج شدي. او انجام داد و خلق کرد مادامي که اراده کرد، و خلق کردن او هميشگي است. اين صفت کسي است که نميداند چه کار ميکند، و خدا برتر از آن است.
سليمان گفت: سرورم، من به تو گفتم که اراده مانند سمع و بصر و علم است.
مأمون گفت: واي بر تو اي سليمان! چقدر اين حرف غلط را تکرار ميکني؟ اين سخن را قطع کن و به سراغ چيز ديگري برو، چون نميتواني هيچ پاسخي بهتر از اين آماده کني.
امام رو به مأمون کرد و گفت: رها کن او را اي اميرالمؤمنين! حرفش را قطع نکن، چون آن را دليل حقانيت خود قرار ميدهد.
سپس رو به سليمان کرد و گفت: ادامه بده، اي سليمان.
سليمان ادامه داد، گفت: من قبلا اطلاع دادم به تو که اراده مانند سمع و بصر و علم است.
امام پاسخ داد: باکي بر تو نيست، راجع به معني آن به من بگو. آيا يک معني دارد يا معاني مختلف؟
جواب داد: يکي معني دارد.
امام پرسيد: پس معني اراده يکي است؟
پاسخ داد: بلي.
امام با دليلي غير قابل انکار در پاسخ او گفت: اگر معني آن يکي است، ارادهي قيام ارادهي نشستن خواهد بود و ارادهي حيات ارادهي مرگ. اگر اراده يکي باشد، قسمتي بر قسمتي پيشي نميگيرد و قسمتي مخالف قسمتي نيست و يک چيز خواهد بود.
سليمان پاسخ داد: مطمئنا معاني آن مختلف است.
امام فهميد که سليمان بيثبات است، بنابراين به او گفت: راجع به مريد به من بگو. آيا او اراده است يا غير از آن؟
سليمان جواب داد: بلکه آن اراده است.
امام به او پاسخ داد: پس مريد به نظر شما مختلف است وقتي آن اراده باشد.
سليمان پاسخ داد: اي آقاي من، اراده مريد نيست.
با وجودي که امام ميدانست سليمان مطمئن نيست باز به او گفت: پس اراده محدثه است، وگرنه چيزي غير از او با اوست. بفهم و سؤال کن.
سليمان گفت: اراده يکي از اسمهاي اوست.
امام پرسيد: آيا خود چنين نامي بر خويش نهاده است؟
سليمان پاسخ داد: نه، او خودش را به آن نام نمينامد.
امام گفت: بنابراين تو حق نداري او را به آنچه او خود را به آن نناميده است بنامي.
سليمان گيج شد و گفت: او خودش را مريد وصف کرده است.
امام گفت: او که خود را مريد وصف نموده است معنايش اين نيست که خواسته بگويد او اراده است و يا اينکه اراده نامي از نامهاي اوست.
سليمان گفت: براي اينکه اراده اسم اوست.
امام پرسيد: پس اگر اراده نکند چيزي را، نميداند آن را؟
سليمان پاسخ داد: بلي.
امام شروع کرد به توضيح فساد نظريهي سليمان و گفت: از کجا تو اين را ميگويي؟ چه دليلي داري که ارادهي او علم اوست؟ او ميداند چيزي را که هرگز اراده نکرده است، و اين قول خداي متعال است: «و لئن شئنا لنذهبن بالذي اوحينا اليک» [8] بنابراين او ميداند چگونه آن را ببرد، اما هرگز اين کار را نخواهد کرد.
سليمان گفت: براي اين است که خدا امور را تمام کرده است، بنابراين چيزي بر آن نميافزايد.
امام پاسخ داد: اين گفتهي يهود است. پس چگونه خداي متعال فرموده است: «ادعوني استجب لکم» [9] .
اما سليمان آن را رد کرد و گفت: منظورش اين است که او بر اين کار قدرت دارد.
امام پرسيد: آيا او وعدهاي ميدهد که به آن وفا نخواهد کرد؟! پس چگونه گفته است: «يزيد في الخلق ما يشاء» [10] ، و گفته است: «يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الکتاب» [11] در حالي که او اين امر را تمام کرده است؟
سليمان بعد از آنکه امام همهي درهاي بحث را به روي او بست گيج شد. هر جايي که او رفت امام با يک بحث غير قابل تکذيب در برابر او با دلايل قاطع به منظور بياعتبار کردن نقطه نظرات او ايستاد. سپس امام عليهالسلام به ادامهي بحث خود براي باطل کردن جملات بيپايه و اساس سليمان ادامه داد و گفت: اي سليمان، آيا خدا ميداند که انساني هست و نميخواهد انساني را هرگز خلق کند؟ و اينکه آن انسان امروز ميميرد و او نميخواهد که امروز بميرد؟
سليمان گفت: بلي.
امام فورا کلمات متناقض سليمان را رد کرد و پرسيد: آيا او ميداند آنچه را که اراده کرده است وجود دارد، يا ميداند آنچه را که اراده نکرده است وجود دارد؟
سليمان با امام مخالفت کرد و گفت: او ميداند که هر دوي آنها وجود دارند.
امام پاسخ جملهي متناقض او را داد، گفت: بنابراين او ميداند که يک انسان در آن واحد هم زنده است و هم مرده، هم ايستاده است و هم نشسته، هم نابيناست و هم بينا؛ و اين محال است.
سليمان شروع کرد به تناقض گويي بيشتر با توجه به سؤال امام، گفت: فدايت شوم، او وجود يکي از آنها را ميداند.
امام گفت: باکي بر تو نيست! کدام يک از آنها وجود دارد؟ آن که او ميخواسته است باشد، يا آن که او نميخواسته است باشد؟
مردم همراه با مأمون زدند زير خنده، اما امام رضا عليهالسلام به سليمان لبخند زد و گفت: تو خطا کردي و حرف خودت را رها ساختي. او ميداند که امروز شخصي خواهد مرد و او نميخواهد امروز بميرد، و اينکه او مخلوقي را خلق ميکند و نميخواسته است که آنها را خلق کند. اگر علم شما کافي نيست (که بفهمي) به آنچه که او نميخواهد باشد، پس او فقط ميداند چه چيزي ميخواهد باشد.
سليمان سعي کرد جملات خود را اصلاح کند، گفت: حرف من اين است که اراده نه اوست و نه چيزي غير از اوست.
امام سليمان را بر تناقض گويياش آگاه کرد و گفت: وقتي ميگويي خدا نيست، در واقع قبول کردهاي که غير خداست و وقتي ميگويي ارادهي خدا نيست، در واقع قبول کردهاي که آن خداست.
سليمان پرسيد: آيا خدا ميداند چگونه چيزي را پديد آورد؟
امام فرمود: بلي.
سليمان پرسيد: آيا اين چيزي را ثابت ميکند؟
امام پاسخي عقلايي به او داد، گفت: تو يک چيز غير ممکن ميگويي. زيرا چه بسا انسان بتواند ديواري بسازد و آن را نسازد، يا خياط باشد و خياطي نکند، يا سازندهي چيزي باشد و آن را نسازد. اي سليمان، آيا تو فهميدي که او يکي است و چيزي با او نيست؟
جواب داد: بلي.
امام فرمود: آيا اين چيزي را ثابت ميکند؟
اما سليمان آنچه را که قبلا گفته بود انکار کرد، گفت: او نميداند که يکي است بدون هيچ چيزي با او.
امام پرسيد: تو اين را ميداني؟
جواب داد: بلي.
امام فرمود: بنابراين تو - اي سليمان - بيشتر از او ميداني!
سليمان گفت: اين موضوع محال است.
امام پرسيد: از نظر تو محال است که خداوند واحد باشد و چيزي با او نباشد و سميع و بصير و حکيم و قادر باشد؟
گفت: بلي.
امام پاسخي عقلاني به او داد، گفت: چگونه ميگويي که خداي متعال واحد است، حي است، سميع است، بصير است، حکيم است، قادر است، عليم است، خبير است و خودش اين را نميداند؟ و اين رد ميکند آنچه را که تو گفتهاي و تکذيب ميکند آن را، و خدا برتر از اين تهمتهاست.
سپس امام اضافه کرد: چگونه ميخواهد خلق کند چيزي را که خلق آن را نميداند و نميداند چيست؟ و اگر سازنده نداند، چگونه چيزي را ميسازد قبل از آنکه آن را بسازد؟ پس او متحير است، و خداي متعال برتر از همهي اينهاست.
سليمان الله بختي گفت: اراده قدرت است.
امام پاسخ داد: خداي عزوجل هميشه بر آنچه اراده نکرده است قادر است و فراري هم از آن نيست زيرا خداي متعال ميفرمايد: «و لئن شئنا لنذهبن بالذي اوحينا اليک». اگر اراده قدرت باشد، او اراده ميکند که آن را ببرد به قدرتش.
علايم عجز بر صورت سليمان ظاهر گرديد و او در برابر اقيانوس علم و شايستگي امام حيران شد و در نتيجه سکوت اختيار کرد. مأموران رو به او کرد و بحث امام را ستود، گفت: اي سليمان، او داناترين هاشمي است.
اين مناظره حاوي تحقيقات ديني مهمي است که نشان ميدهد امام رضا عليهالسلام توانايي علمي بزرگي داشته است و اين، عقيدهي شيعهي اماميه را ثابت ميکند که ميگفتند امام بايد داناترين مردم زمانش باشد. اين مناظره کوششهاي مأمون را که قصد داشت امام در پاسخ حتي يک سؤال از خود عجز نشان بدهد تا او معتقدات شيعه را نسبت به امام سست کند، خنثي کرد. شيخ صدوق رضي الله عنه تفسيري بر اين مناظره دارد، ميگويد: مأمون براي امام رضا متکلمين زيادي از تيرههاي مختلف با اميال گمراه کننده به منظور مجاب کردن او حتي از طريق يکي از آنها دعوت کرد، و اين به خاطر حسد نسبت به او و مقام علميش بود. همهي آنهايي که با امام رضا عليهالسلام به مناظره پرداختند به فضل و علم و شايستگي او نسبت به بحثهاي مطروحه اعتراف کردند. زيرا خداوند عالم دريغ مينمود که فردي بر او برتري جويد، و نور خدا را تمام ميکند و حجت خود را ياري ميدهد و همچنين وعده فرموده در کتابش و گفته است: «انا لننصر رسلنا و الذين آمنوا في الحيوة الدنيا» [12] يعني به آنهايي که ايمان به ائمهي هدي آوردهاند و پيروان عارف به آنها و آنهايي که مايلند کمک کنند به آنها با حجت عليه مخالفين آنها مادامي که در دنيا هستند. و خدا در آخرت هم با آنان چنين رفتار خواهد کرد و خداي عزوجل خلف وعده نميکند [13] .
پی نوشته ها :
[1] نساء / 56.
[2] هود / 108.
[3] واقعه / 32 و 33.
[4] ق / 35.
[5] حجر / 48.
[6] بينه / 8.
[7] اسراء / 16.
[8] اسراء / 86.
[9] مؤمن / 60.
[10] فاطر / 1.
[11] رعد / 39.
[12] مؤمن / 51.
[13] عيون اخبار الرضا، ج 1، صص 191 - 182.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵ ساعت 11:56 توسط امیرحسین
|