مناظره ي امام رضا با جاثليق
مناظره ي امام رضا با جاثليق
مأمون يک امتحان ديگر از امام گرفت تا شايد از طريق شکست در جلسه، بر آن حضرت پيروز شود. او به وزيرش فضل بن سهل دستور داد متکلمان برجسته را که در ميان آنها علماي ديني مانند جاثليق، رأس الجالوت، هربذ بزرگ و پيروان زردشت، نسطاس رومي، علماي طبيعي و بقيهي حکما بودند، گرد آورد. فضل نيز آنها را فراخواند و سپس آنان را به نزد مأمون برد.
مأمون از آنها استقبال به عمل آورد و احترامشان کرد، سپس در حضور آنان قصد خود را بيان نمود، گفت: من شما را براي امر خيري دعوت کردهام و ميخواهم با پسر عمويم که از مدينه به اينجا آمده است، مناظره کنيد. فردا صبح به حضور من بياييد و کسي از شما غايب نباشد.
آنها پاسخ دادند: شنيديم و اطاعت ميکنيم.
مأمون به ياسر خادم دستور داد که امام را براي مناظره با علماي دين احضار کند. ياسر با عجله به نزد امام رفت و گفتهي مأمون را به آن حضرت اطلاع داد. امام به او پاسخ داد، سپس رو به حسن بن محمد نوفلي کرد و گفت: اي نوفلي، تو يک عرافي هستي و قلب يک عراقي سخت نيست. بنابراين چه چيزي دستگيرت ميشود از قضيهي پسر عمويت که از ما خواسته است که با فلاسفه و متکلمين ملاقات کنيم؟
نوفلي قصد امام را فهميد، بنابراين عرض کرد: فدايت شوم، او ميخواهد تو را امتحان کند و ميخواهد بداند چقدر علم داري. او در واقع فرض خودش را بر پايهاي متزلزل بنا کرده، و به خدا آنچه که او ساخته مضر است.
امام پرسيد: و چه چيزي او ساخته است؟
نوفلي علت احتياط و ترس خود را براي امام توضيح داد و گفت: اصحاب کلام و بدعت مخالف علما هستند، چون يک عالم انکار نميکند غير قابل انکار را، در حالي که اصحاب مقالات، متکلمان و اهل شرک مردمي هستند که انکار ميکنند و ميکوشند ثابت کنند آنچه را که درست نيست. اگر تو با آنها بحث کني و بگويي که خدا يکي است، آنها خواهند گفت يکي بدون او را ثابت کن، و اگر بگويي محمد صلي الله عليه و آله پيامبر خداست، آنها خواهند گفت رسالت او را ثابت کن. پس آنها اصرار ميکنند بر دروغشان روي شخصي که ميکوشد دروغ آنها را رد کند، و به کارشان ادامه خواهند داد تا ثابت کنند که او در اشتباه است تا وي بحث خود را ترک کند. بنابراين فدايت شوم، از آنها حذر کن.
نوفلي علت ترس خود را از آنهايي که با امام مناظره داشتند بيان کرد، زيرا آنها قصد رسيدن به واقعيت و دانستن حقيقت را نداشتند، بلکه به منظور رسيدن به اهداف مناسب، منتظر سفسطه بودند. امام ترس را از نوفلي دور کرد و گفت: آيا تو ميترسي که آنها بحث مرا رد کنند؟
نوفلي جواب داد: نه به خدا، من هرگز دربارهي تو نميترسم و اميدوارم که خدا تو را بر همهي آنها ان شاء الله پيروز گرداند.
امام پرسيد: آيا مايلي که بداني چه وقت مأمون پشيمان خواهد شد؟
نوفلي پاسخ داد: بلي.
امام توضيح داد: وقتي که بحث مرا بشنود و من با اهل تورات با توراتشان، با اهل انجيل با انجيلشان، با اهل زبور با زبورشان، و با صائبين با زبان عبرانيشان، با زردشتيان با زبان پارسيشان، با روميان با زبان روميشان و با اهل مقالات به زبان خودشان احتجاج کنم. چون من راههاي بحث را به روي آنها ببندم و ادعايشان را رد کنم و گفتارشان را ترک کنم و آنها برگردند به گفتهي من، پس مأمون ميفهمد که به آنچه آرزو ميکرد نرسيده است. اين است موقعي که افسوس ميخورد. و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم.
با اين کلمات، امام عليهالسلام اظهار کرد که توانايي بيکران علمي دارد و قادر است با همهي گروههاي مذهبي و معتقد بحث کند و تصورات آنها را رد نمايد و راه راست را به آنان نشان دهد. او تصميم داشت مأمون را از امتحاني که عليه او اتخاذ کرده بود، پشيمان کند.
روز بعد فضل بن سهل با عجله به نزد امام عليهالسلام رفت و به او گفت: فدايت شوم، پسر عمويت (يعني مأمون) منتظر تو است. مردم جمع شدهاند، نظر شما دربارهي رفتن به نزد او چيست؟
امام پاسخ داد که آماده است در جلسه حضور پيدا کند و به نزد مأمون خواهد رفت. او خارج شد و با ابهت قدم ميزد به سوي صورتهايي که متواضع بودند. او خدا را متذکر شد و به نزد مأمون رفت.
در جلسه طالبيان، هاشميان، فرماندهان نظامي، و علماي مسلمان و غير مسلمان حضور داشتند. وقتي که امام آمد مأمون و همهي آنهايي که در جلسه بودند براي او قيام کردند و از او با احترام و عظمت استقبال نمودند. امام نشست در حالي که مردم هنوز ايستاده بودند براي نشان دادن احترام به او. مأمون به آنها دستور داد بنشينند و آنها نشستند. تمام مردم در جلسه به احترام امام سکوت کردند، سپس مأمون رو به جاثليق کرد و گفت: اي جاثليق، اين پسر عموي من علي بن موسي بن جعفر است از فرزندان فاطمه (س) دختر پيامبر ما صلي الله عليه و آله و علي بن ابيطالب (ع). من مايلم که تو در بحث کلام با او به مناظره بپردازي و در اين باره انصاف را رعايت کني.
جاثليق پرسيد: اي اميرالمؤمنين، چگونه من ميتوانم با مردي بحث کنم که ميخواهد با من بحث کند با کتابي که ما آن را منکريم و پيامبري که ما باورش نداريم؟
جاثليق فکر کرد که امام عليهالسلام دلايلش را به حمايت از باورهايش از طريق بعضي آيات قرآن و يا از راه بعضي از کلمات پيامبر صلي الله عليه و آله ارائه خواهد داد. چون او به آيات قرآن و احاديث نبوي معتقد نبود، از امام درخواست کرد که دلايلش را از طريق کتاب آنها ارائه کند و امام به او پاسخ داد: اي نصراني، اگر از انجيل خودتان دليل بياورم آيا آن را ميپذيري؟
جاثليق پاسخ داد: بلي، به خدا آن را ميپذيرم. آيا من ميتوانم چيزي را که کتاب مقدس ميگويد رد کنم؟
امام گفت: آنچه را ميخواهي از من سؤال کن و پاسخ آن را نيز بشنو.
سؤال 1: جاثليق پرسيد: نظرت دربارهي نبوت عيسي و کتابش چيست؟ آيا منکر آن دو هستي؟
پاسخ سؤال 1: امام رضا عليهالسلام فرمود: من پيامبري عيسي و کتابش و بشارتهايي را که براي جامعهاش آورده است و حواريون که به آن اقرار کردهاند، ميپذيرم. کسي که پيامبري محمد (ص) و کتاب او و بشارتهايي را که به ملتش داده قبول نداشته باشد پيامبري عيسي را رد کرده است.
جاثليق گفت: آيا احکام به وسيلهي دو شاهد عادل ثابت نميشود؟
حضرت پاسخ داد: چرا.
جاثليق درخواست کرد: پس دو شاهد از غير اهل اسلام و از ميان آنهايي که منکر مسيحيت نيستند اقامه کن تا پيامبري محمد را تأييد کنند، و از ملتهاي ديگر دربارهي ما هم سؤال کن.
امام گفت: اکنون انصاف دادي اي نصراني. آيا شخص عادلي را که نزد عيسي بن مريم مقام و منزلتي داشت، قبول داري؟
جاثليق گفت: کيست آن شخص عادلي که عيسي بن مريم گفته است؟ نامش را بگو.
امام پرسيد: چه ميگويي دربارهي يوحنا ديلمي؟
جاثليق گفت: به به، بهترين کس نسبت به مسيح را نام بردي.
نبيرهي پيامبر از او پرسيد: من تو را به خدا قسم ميدهم که آيا انجيل نميگويد که يوحنا گفت: يقينا مسيح به من گفت که دين محمد عرب بشارت باد تو را که بعد از من خواهد بود، بنابراين من بشارت دادم به حواريون و آنها به او ايمان آوردند.
جاثليق نميتوانست کلمات امام را انکار کند، اما گفت: يوحنا نام او را براي ما نبرده است تا ما او را بشناسيم.
امام پرسيد: اگر ما کسي را بياوريم که انجيل را بخواند و نام محمد و اهل بيتش و امتش را بخواند، تو باور ميکني؟
جاثليق پاسخ داد: پيشنهاد درستي است.
امام به نسطاس رومي رو کرد و از او پرسيد: آيا تو سفر سوم انجيل را حفظ داري؟
جواب بود: من کاملا را حفظ دارم.
امام عليهالسلام جاثليق را مورد خطاب قرار داد، گفت: آيا انجيل خواندهاي؟
پاسخ داد: بلي.
امام گفت: بنابراين من خواهم خواند براي تو بعضي از آيات سفر سوم را، اگر محمد صلي الله عليه و آله و اهل بيت و امتش در آن ذکر شده باشند، آيا براي من شهادت ميدهي؟ اگر آنها در آنجا ذکر نشده باشند، پس براي من شهادت نده.
امام بعضي از آيات سفر سوم را براي او خواند، وقتي رسيد به معرفي پيامبر صلي الله عليه و آله، رو به جاثليق کرد و پرسيد: تو را به مسيح و مادرش قسم ميدهم، آيا دانستي که من از انجيل مطلع هستم؟
جواب بود: بلي.
امام بعضي از آيات سفر سوم انجيل را که دربارهي معرفي پيامبر و اهل بيت و امتش بود براي او خواند. سپس از او پرسيد: نظرت چيست؟ اين گفتهي عيسي ابن مريم است. اگر انکار کني آنچه را که انجيل ميگويد، پس تو انکار کردهاي موسي را و عيسي را، و اگر آنها را انکار کني، بر مردم لازم است که تو را بکشند زيرا خدايشان، پيامبرشان و کتابشان را انکار کردهاي.
جاثليق گفت: من مطلب روشن در انجيل را انکار نميکنم، بلکه آن را ميپذيرم.
امام رو کرد به حاضران و از آنها خواست که کلام جاثليق را به خاطر داشته باشند و سپس به جاثليق گفت: اي جاثليق، بپرس از من آنچه را که ميخواهي.
سؤال 2: جاثليق گفت: راجع به حواريون عيسي بن مريم به من بگو چند نفر بودند؟ به من بگو علماي انجيل چند نفر بودند؟
جواب سؤال 2: امام فرمود: از خوب کسي سؤال کردي! تعداد حواريون دوازده نفر بود و افضل و اعلم آنها لوقا بود. اما علماي مسيحيت سه نفر بودند: يوحناي اکبر، يوحنا در «قرقيسيا» و يوحنا ديلمي در «زخار» که همو معرف پيامبر صلي الله عليه و آله و اهل بيتش بود و هموست مبشر ملت عيسي و بنياسرائيل به پيامبر.
امام اضافه کرد: به خدا ما معتقديم به عيسي که معتقد به محمد صلي الله عليه و آله بود. و ما چيزي عليه عيسي نداريم مگر ضعف و کمي روزه و نماز او.
وقتي جاثليق آخرين حرف از کلام امام را شنيد فرياد زد: به خدا علمت را فاسد کردي و امورت ضعيف شد. ما فکر ميکرديم که تو عالمترين اهل اسلام هستي.
امام به آرامي با او رو به رو شد، پرسيد: چرا؟
جاثليق مغزش را از دست داد به طوري که شروع به گفتن کرد: به خاطر اين کلامت که گفتي عيسي کم روزه ميگرفت و نماز ميخواند، در حالي که عيسي هرگز در روز افطار نميکرد و هرگز در شب نميخوابيد. او هميشه روزها روزه بود و شبها نماز ميخواند.
امام آماده شد براي رد کردن باور مسيحيان که ميگفتند مسيح خدايي غير از خدا بود و خدمت ميشد. از جاثليق پرسيد: براي کي روزه ميگرفت و نماز ميخواند؟
جاثليق جواب نداد. نميدانست چه بگويد. بنابراين امام رو به او کرد و گفت: من ميخواهم از تو بپرسم.
جاثليق گفت: بپرس. اگر پاسخش را بدانم، جواب ميدهم.
امام پرسيد: آيا انکار نميکني که عيسي مرده را به اذان خدا زنده ميکرد؟
جاثليق پاسخ داد: من قبلا انکار ميکردم آن را. کسي که مرده را زنده ميکند، کور را بينا ميکند و پيس را شفا ميبخشد، خداست و شايستهي پرستش.
امام گفتهي او را رد کرد، گفت: در واقع يسع نيز درست آن چيزي را که عيسي عليهالسلام انجام ميداد، انجام داد. او نيز روي آب راه ميرفت، مرده را زنده ميکرد و کور و پيس را شفا ميداد، پس چرا امتش او را به عنوان خدا نپذيرفتند و کسي او را نپرستيد؟ حزقيل نيز سي و پنج مرد را شصت سال پس از مرگشان زنده کرد. اي رأس الجالوت، آيا تو در تورات ديدهاي اين مردان را که در ميان جوانان بنياسرائيل بودند وقتي که بخت نصر به اورشليم حمله کرد و آنها را گرفت و به بابل تبعيد نمود و اينکه خداي تبارک و تعالي حزقيل را به سوي آنان فرستاد و او آنها را که مرده بودند زنده کرد؟ اين جملات در تورات هست و هيچ کس آن را انکار نميکند جز کافر.
جاثليق علم امام را به کتب آنها ستود و سپس گفت: ما آن را شنيدهايم و ميدانيم.
امام گفت: راست گفتي.
آنگاه رو کرد به يک يهودي که در جلسه بود و از او خواست که چند آيه از تورات را بخواند و او خواند براي آنها. در آنجا اشاراتي به چند پيامبر بود. سپس امام رو به جاثليق کرد و پرسيد: آيا اين پيامبران قبل از عيسي بودند، يا عيسي قبل از آنها بود؟
پاسخ داد: بلکه آنها قبل از عيسي بودند.
امام شروع کرد به خواندن براي آنها يکي از معجزات جدش رسول اعظم خاتم انبيا را، و گفت: قريش در اطراف رسول خدا (ص) اجتماع کردند و از او خواستند که مردگانشان را زنده کند. پيامبر علي بن ابيطالب را با آنها فرستاد و به او گفت: «برو به قبرستان جبانه و با صداي بلند مردمي را که اينان ميخواهند صدا بزن و بگو اي فلاني، اي فلاني، محمد رسول خدا (ص) ميگويد به شما که به اذن خداي تبارک و تعالي از جاي برخيزيد.» همه از جاي برخاستند و گرد و غبار را از سر و روي خود پاک ميکردند. قريش به سوي آنها رفتند و از آنها دربارهي امورشان پرسشهايي کردند و به آنها گفتند که محمد (ص) به عنوان پيامبر برگزيده شده است. آنها گفتند: ما دوست داشتيم که او را ميشناختيم و به او ايمان ميآورديم. پيامبر کور و پيس و مجنون را شفا داد و حيوانات، پرندگان، جن و شيطان با او صحبت کردند، اما ما او را به عنوان ربي غير از الله نپذيرفتيم. ما طرفداري و دوستي هيچ يک از اين پيامبران را رد نميکنيم. اگر تو عيسي را به عنوان خدا بپذيري، پس اجازه داري که يسع و حزقيل را هم به عنوان خدا بپذيري، زيرا آنها نيز همان کاري را ميکردند که عيسي بن مريم ميکرد، مانند مرده زنده کردن. وقتي که گروهي از بنياسرائيل از ترس مرگ خانههاي خود را ترک کردند خدا در يک لحظه جان آنها را گرفت. مردم دهکده حصار دور آنان کشيدند و آنها در آنجا ماندند تا استخوانهايشان پوسيد. يکي از پيامبران بنياسرائيل از آنجا ميگذشت، متحير شد وقتي ديد که همهي استخوانهايشان پوسيده شده است. خدا به او وحي کرد: دوست داري که آنها را زنده کنم و تو آگاهشان کني؟ گفت: آري. پس خدا به او وحي کرد که آنها را صدا بزن و او گفت: اي استخوانهاي پوسيده، به اذن خدا برخيزيد! پس تمام آنها زنده شدند و گرد و خاک را از سر و روي خود پاک ميکردند. همچنين ابراهيم خليل الرحمن پرندگاني گرفت و آنها را قطعه قطعه کرد و هر قطعهاي را بر روي کوهي گذاشت، سپس آنها را صدا زد، همگي با شتاب به سوي او آمدند. نيز موسي بن عمران هفتاد تن از اصحابش را انتخاب کرد و آنها با او به کوه رفتند و به او گفتند: «تو خدا را ديدهاي، پس او را به ما هم نشان بده.» موسي گفت: «من او را نديدهام.» آنها گفتند: «ما به تو ايمان نميآوريم تا آشکارا خدا را ببينيم.» پس صاعقه آنها را گرفت و همگيشان را سوزاند و تنها موسي زنده ماند. پس موسي گفت: «پروردگارا، من هفتاد تن از ميان بنياسرائيل انتخاب کردم و آنها را به کوه آوردم. حالا اگر به تنهايي برگردم، چگونه ممکن است قومم سخنان مرا در مورد اين واقعه بپذيرند؟ پس اگر ميخواستي، آنها را با من قبلا از بين ميبردي. آيا ما را به خاطر کاري که سفهاي ما کردند هلاک ميکني؟» پس خداي متعال همهي آنها را از بعد مرگشان زنده کرد. تو نميتواني همهي اين چيزهايي را که من براي تو بيان کردم انکار کني، زيرا تورات و انجيل و زبور داوود و فرقان آنها را ذکر کردهاند. اگر هر کس که مرده زنده ميکند و نابينا و مبتلا به پيس و ديوانه را شفا ميدهد خدا باشد، پس اينها را هم خدا بدان. حال چه ميگويي اي نصراني؟
امام از مسيحيت براي پذيرفتن مسيح به عنوان يک خدا غير از الله انتقاد کرد زيرا مسيح مرده را زنده ميکرد و کور و پيس را شفا ميداد، در حالي که چنين اعجازي از طريق سرور انبيا پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و از طريق بعضي از انبياي بزرگ ديگر نيز اتفاق افتاد اما آنها به عنوان خدا غير از الله پذيرفته نشدند.
بعد از آنکه جاثليق اين کلمات درخشان را از امام شنيد، او را مورد خطاب قرار داد و گفت: نظر من با شما موافق است. و لا اله الا الله.
امام رو کرد به رأس الجالوت و به او گفت: به من رو کن! من ميخواهم از تو بپرسم راجع به ده آيهاي که بر موسي بن عمران نازل شد. آيا در تورات خبر محمد (ص) و امت او را پيدا کردهاي که ميگويد: «آن زمان که امت آخر و پيروان آن شتر سوار بيايند و خداي متعال را بسيار تسبيح گويند، تسبيحي جديد در کنايس جديد (يعني مساجد)، بنياسرائيل بايد به سوي آنان و سرزمينشان فرار کنند تا قلوبشان آرامش يابد، زيرا در دست آنان شمشيرهايي است که به وسيلهي آن شمشيرها از امت کافر در سراسر جهان انتقام ميگيرند»؟ آيا اين مطالب در تورات نوشته شده است؟
رأس الجالوت در حالي که متحير بود گفت: بلي، ما آن را همين گونه در تورات يافتيم.
سپس امام عليهالسلام رو به جاثليق کرد و از او پرسيد: علم تو به کتاب شعيا تا چه حد است؟
جواب داد: من آن را حرف به حرف ميدانم.
اما جاثليق و رأس الجالوت را مورد خطاب قرار داد و گفت: آيا قبول داريد که اين کلمات از گفتههاي اوست؟: «اي مردم، من تصوير الاغ سواري را ديدم که لباسهايي از نور بر تن داشت و ديدم شتر سواري را که نورش همچون نور ماه بود.»
آنها گفتند: شعيا چنين گفته است.
امام رو به سوي جاثليق کرد و پرسيد: آيا تو ميداني که عيسي گفت: «من رهسپار به سوي خداي خود و خداي شما هستم، و فارقليط ميآيد که او به حقانيت من گواهي ميدهد همان گونه که من به حقانيت او گواهي ميدهم، و او هر چيز را براي شما توضيح ميدهد، و او يکي از آنهايي است که همهي معايب ملتها را آشکار ميکند، و او کسي است که ستون کفر را درهم ميشکند»؟
جاثليق حيران شد و گفت: ما همهي آنچه را که در انجيل است ميپذيريم.
سپس امام از طريق انجيل از او اعتراف گرفت، گفت: آيا تو آن را در انجيل يافتي؟
جاثليق جواب داد: بلي.
امام پرسيد: اي جاثليق، ميتواني راجع به آن انجيل اول که گم کرديد بگويي که چه کسي آن را يافت و چه کسي اين انجيل را براي شما جمعآوري کرد؟
جاثليق تصادفي گفت: ما انجيل را گم نکرديم مگر فقط براي يک روز، سپس آن را تر و تازه پيدا کرديم. يوحنا و متي آن را براي ما پيدا کردند.
امام در پاسخ گفت: چقدر شناخت شما به سنن انجيل و علماي آن کم است! اگر چنين باشد که شما ميگوييد، پس دربارهي انجيل با يکديگر اختلاف نداشتيد، بلکه اختلافتان دربارهي اين انجيلي است که در دست شماست. اگر اين انجيل مانند انجيل اولي بود شما هيچ اختلافي دربارهي آن با يکديگر نداشتيد. اما من مطلب را برايتان روشن ميکنم: بدان که وقتي اولين انجيل مفقود شد مردم به نزد علمايشان رفتند و به آنها گفتند: «عيسي بن مريم کشته شد و ما انجيل را گم کرديم و شما علماي ما هستيد. چه چيزي نزد شماست؟» الوقا و مرقانوس و يوحنا و متي گفتند: «انجيل در سينهي ماست. دربارهي آن ناراحت نباشيد و کليساها را خالي نکنيد، زيرا ما انجيل را هر يکشنبه يکي پس از ديگري بر شما ميخوانيم تا اينکه تمام آن را جمع کنيم.»
امام افزود: الوقا و مرقانوس و يوحنا و متي اين انجيل را براي شما وضع کردند بعد از آنکه انجيل اولي مفقود شده بود. اين چهار نفر حواريون اوليه بودند. آيا اين را ميدانستي؟
جاثليق امام را تحسين نمود و اعتراف کرد که آن را نميدانسته است، گفت: من اين را قبلا نميدانستم و اکنون فهميدم و براي من روشن شد از تسلط علم تو به انجيل، و چيزهايي از تو شنيدم که قلب من به درستي آن گواهي ميدهد، بنابراين فهم بيشتري پيدا کردم.
امام عليهالسلام رو به مأمون و حاضران مجلس از خويشاوندان او و سايرين کرد و به آنها گفت: شاهد باشيد به آنچه که او اکنون گفت.
آنها گفتند: ما گواهي ميدهيم.
امام به جاثليق خطاب کرد و گفت: تو را سوگند به پسر و مادرش، آيا ميداني که متي راجع به نسبت عيسي گفته است: مسيح پسر داوود، پسر ابراهيم، پسر اسحاق، پسر يعقوب، پسر يهود، پسر خضرون است؟ و مرقانوس در نسبت عيسي گفته است: او کلمة الله است که خداوند او را در بدن انسان قرار داد و به صورت انسان درآمد؟ و الوقا گفته است: همانا عيسي بن مريم و مادرش انسانهايي بودند از گوشت و خون که روح القدس در آنها حلول کرد؟ پس تو گواهي ميدهي که خود عيسي گفته است که از او پيروي ميکند به عنوان آفريدهاش. من به تو حقا ميگويم. هيچ کس به آسمان صعود نميکند مگر آنکه از آنجا نزول کرده باشد مگر شتر سوار خاتم پيامبران، زيرا او به آسمانها صعود ميکند و سپس فرود ميآيد. در اين باره چه ميگويي؟
جاثليق پذيرفت آنچه را که آنها راجع به عيسي گفته بودند و آنچه را که عيسي راجع به آفرينش خود گفته بود. او گفت: اين سخن عيسي است و ما آن را انکار نميکنيم.
امام گفت: پس چه ميگويي دربارهي گواهي الوقا و مرقانوس و متي بر عيسي و آنچه که به او نسبت دادند؟
جواب داد: بر عيسي دروغ بستند.
امام رو کرد به رهبران و علمايي که در جلسهاش حاضر بودند و به آنها گفت: اي مردم، آيا او [يک لحظه قبل] به درستي آنها گواهي نداد و نگفت که آنها علماي انجيل هستند و آنچه ميگويند درست است؟
شکست در صورت جاثليق ظاهر شد و از امام تقاضا کرد در اين باره از او سؤال نکند، گفت: اي عالم مسلمانان، من دوست دارم که مرا از بحث دربارهي آنها معاف کني.
امام او را معاف کرد و سپس به او فرمود: سؤال کن از من آنچه را که ميخواهي.
جاثليق علم امام را تحسين کرد که امتداد طبيعي آن از جدش سرور همهي مخلوقات محمد صلي الله عليه و آله بود، سپس با تسليم و تحسين به امام گفت: اجازه بده ديگري غير از من از شما سؤال کند. به خدا من فکر نميکردم که در ميان مسلمانان عالمي مانند تو باشد.
جاثليق سرش را خم کرد، و مجلس با گفتن «لا اله الا الله» و «الله اکبر» متزلزل شد. مأمون و ديگران فهميدند که خدا امام را به عنوان يک نعمت به مردم عطا کرده است همچنان که جدش را با علم فراوان به آنان داد.