مناظره‏ ي امام رضا با جاثليق

مأمون يک امتحان ديگر از امام گرفت تا شايد از طريق شکست در جلسه، بر آن حضرت پيروز شود. او به وزيرش فضل بن سهل دستور داد متکلمان برجسته را که در ميان آنها علماي ديني مانند جاثليق، رأس الجالوت، هربذ بزرگ و پيروان زردشت، نسطاس رومي، علماي طبيعي و بقيه‏ي حکما بودند، گرد آورد. فضل نيز آنها را فراخواند و سپس آنان را به نزد مأمون برد. 

مأمون از آنها استقبال به عمل آورد و احترامشان کرد، سپس در حضور آنان قصد خود را بيان نمود، گفت: من شما را براي امر خيري دعوت کرده‏ام و مي‏خواهم با پسر عمويم که از مدينه به اينجا آمده است، مناظره کنيد. فردا صبح به حضور من بياييد و کسي از شما غايب نباشد. 

آنها پاسخ دادند: شنيديم و اطاعت مي‏کنيم. 

مأمون به ياسر خادم دستور داد که امام را براي مناظره با علماي دين احضار کند. ياسر با عجله به نزد امام رفت و گفته‏ي مأمون را به آن حضرت اطلاع داد. امام به او پاسخ داد، سپس رو به حسن بن محمد نوفلي کرد و گفت: اي نوفلي، تو يک عرافي هستي و قلب يک عراقي سخت نيست. بنابراين چه چيزي دستگيرت مي‏شود از قضيه‏ي پسر عمويت که از ما خواسته است که با فلاسفه و متکلمين ملاقات کنيم؟ 

نوفلي قصد امام را فهميد، بنابراين عرض کرد: فدايت شوم، او مي‏خواهد تو را امتحان کند و مي‏خواهد بداند چقدر علم داري. او در واقع فرض خودش را بر پايه‏اي متزلزل بنا کرده، و به خدا آنچه که او ساخته مضر است. 

امام پرسيد: و چه چيزي او ساخته است؟ 

نوفلي علت احتياط و ترس خود را براي امام توضيح داد و گفت: اصحاب کلام و بدعت مخالف علما هستند، چون يک عالم انکار نمي‏کند غير قابل انکار را، در حالي که اصحاب مقالات، متکلمان و اهل شرک مردمي هستند که انکار مي‏کنند و مي‏کوشند ثابت کنند آنچه را که درست نيست. اگر تو با آنها بحث کني و بگويي که خدا يکي است، آنها خواهند گفت يکي بدون او را ثابت کن، و اگر بگويي محمد صلي الله عليه و آله پيامبر خداست، آنها خواهند گفت رسالت او را ثابت کن. پس آنها اصرار مي‏کنند بر دروغشان روي شخصي که مي‏کوشد دروغ آنها را رد کند، و به کارشان ادامه خواهند داد تا ثابت کنند که او در اشتباه است تا وي بحث خود را ترک کند. بنابراين فدايت شوم، از آنها حذر کن. 

نوفلي علت ترس خود را از آنهايي که با امام مناظره داشتند بيان کرد، زيرا آنها قصد رسيدن به واقعيت و دانستن حقيقت را نداشتند، بلکه به منظور رسيدن به اهداف مناسب، منتظر سفسطه بودند. امام ترس را از نوفلي دور کرد و گفت: آيا تو مي‏ترسي که آنها بحث مرا رد کنند؟ 

نوفلي جواب داد: نه به خدا، من هرگز درباره‏ي تو نمي‏ترسم و اميدوارم که خدا تو را بر همه‏ي آنها ان شاء الله پيروز گرداند. 

امام پرسيد: آيا مايلي که بداني چه وقت مأمون پشيمان خواهد شد؟ 

نوفلي پاسخ داد: بلي. 

امام توضيح داد: وقتي که بحث مرا بشنود و من با اهل تورات با توراتشان، با اهل انجيل با انجيلشان، با اهل زبور با زبورشان، و با صائبين با زبان عبرانيشان، با زردشتيان با زبان پارسيشان، با روميان با زبان روميشان و با اهل مقالات به زبان خودشان احتجاج کنم. چون من راههاي بحث را به روي آنها ببندم و ادعايشان را رد کنم و گفتارشان را ترک کنم و آنها برگردند به گفته‏ي من، پس مأمون مي‏فهمد که به آنچه آرزو مي‏کرد نرسيده است. اين است موقعي که افسوس مي‏خورد. و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم. 

با اين کلمات، امام عليه‏السلام اظهار کرد که توانايي بيکران علمي دارد و قادر است با همه‏ي گروههاي مذهبي و معتقد بحث کند و تصورات آنها را رد نمايد و راه راست را به آنان نشان دهد. او تصميم داشت مأمون را از امتحاني که عليه او اتخاذ کرده بود، پشيمان کند. 

روز بعد فضل بن سهل با عجله به نزد امام عليه‏السلام رفت و به او گفت: فدايت شوم، پسر عمويت (يعني مأمون) منتظر تو است. مردم جمع شده‏اند، نظر شما درباره‏ي رفتن به نزد او چيست؟ 

امام پاسخ داد که آماده است در جلسه حضور پيدا کند و به نزد مأمون خواهد رفت. او خارج شد و با ابهت قدم مي‏زد به سوي صورتهايي که متواضع بودند. او خدا را متذکر شد و به نزد مأمون رفت. 

در جلسه طالبيان، هاشميان، فرماندهان نظامي، و علماي مسلمان و غير مسلمان حضور داشتند. وقتي که امام آمد مأمون و همه‏ي آنهايي که در جلسه بودند براي او قيام کردند و از او با احترام و عظمت استقبال نمودند. امام  نشست در حالي که مردم هنوز ايستاده بودند براي نشان دادن احترام به او. مأمون به آنها دستور داد بنشينند و آنها نشستند. تمام مردم در جلسه به احترام امام سکوت کردند، سپس مأمون رو به جاثليق کرد و گفت: اي جاثليق، اين پسر عموي من علي بن موسي بن جعفر است از فرزندان فاطمه (س) دختر پيامبر ما صلي الله عليه و آله و علي بن ابي‏طالب (ع). من مايلم که تو در بحث کلام با او به مناظره بپردازي و در اين باره انصاف را رعايت کني. 

جاثليق پرسيد: اي اميرالمؤمنين، چگونه من مي‏توانم با مردي بحث کنم که مي‏خواهد با من بحث کند با کتابي که ما آن را منکريم و پيامبري که ما باورش نداريم؟ 

جاثليق فکر کرد که امام عليه‏السلام دلايلش را به حمايت از باورهايش از طريق بعضي آيات قرآن و يا از راه بعضي از کلمات پيامبر صلي الله عليه و آله ارائه خواهد داد. چون او به آيات قرآن و احاديث نبوي معتقد نبود، از امام درخواست کرد که دلايلش را از طريق کتاب آنها ارائه کند و امام به او پاسخ داد: اي نصراني، اگر از انجيل خودتان دليل بياورم آيا آن را مي‏پذيري؟ 

جاثليق پاسخ داد: بلي، به خدا آن را مي‏پذيرم. آيا من مي‏توانم چيزي را که کتاب مقدس مي‏گويد رد کنم؟ 

امام گفت: آنچه را مي‏خواهي از من سؤال کن و پاسخ آن را نيز بشنو. 

سؤال 1: جاثليق پرسيد: نظرت درباره‏ي نبوت عيسي و کتابش چيست؟ آيا منکر آن دو هستي؟ 

پاسخ سؤال 1: امام رضا عليه‏السلام فرمود: من پيامبري عيسي و کتابش و بشارتهايي را که براي جامعه‏اش آورده است و حواريون که به آن اقرار کرده‏اند، مي‏پذيرم. کسي که پيامبري محمد (ص) و کتاب او و بشارتهايي را که به ملتش داده قبول نداشته باشد پيامبري عيسي را رد کرده است. 

جاثليق گفت: آيا احکام به وسيله‏ي دو شاهد عادل ثابت نمي‏شود؟ 

حضرت پاسخ داد: چرا. 

جاثليق درخواست کرد: پس دو شاهد از غير اهل اسلام و از ميان آنهايي که منکر مسيحيت نيستند اقامه کن تا پيامبري محمد را تأييد کنند، و از ملتهاي ديگر درباره‏ي ما هم سؤال کن. 

امام گفت: اکنون انصاف دادي اي نصراني. آيا شخص عادلي را که نزد عيسي بن مريم مقام و منزلتي داشت، قبول داري؟ 

جاثليق گفت: کيست آن شخص عادلي که عيسي بن مريم گفته است؟ نامش را بگو. 

امام پرسيد: چه مي‏گويي درباره‏ي يوحنا ديلمي؟ 

جاثليق گفت: به به، بهترين کس نسبت به مسيح را نام بردي. 

نبيره‏ي پيامبر از او پرسيد: من تو را به خدا قسم مي‏دهم که آيا انجيل نمي‏گويد که يوحنا گفت: يقينا مسيح به من گفت که دين محمد عرب بشارت باد تو را که بعد از من خواهد بود، بنابراين من بشارت دادم به حواريون و آنها به او ايمان آوردند. 

جاثليق نمي‏توانست کلمات امام را انکار کند، اما گفت: يوحنا نام او را براي ما نبرده است تا ما او را بشناسيم. 

امام پرسيد: اگر ما کسي را بياوريم که انجيل را بخواند و نام محمد و اهل بيتش و امتش را بخواند، تو باور مي‏کني؟ 

جاثليق پاسخ داد: پيشنهاد درستي است.  

امام به نسطاس رومي رو کرد و از او پرسيد: آيا تو سفر سوم انجيل را حفظ داري؟ 

جواب بود: من کاملا را حفظ دارم. 

امام عليه‏السلام جاثليق را مورد خطاب قرار داد، گفت: آيا انجيل خوانده‏اي؟ 

پاسخ داد: بلي. 

امام گفت: بنابراين من خواهم خواند براي تو بعضي از آيات سفر سوم را، اگر محمد صلي الله عليه و آله و اهل بيت و امتش در آن ذکر شده باشند، آيا براي من شهادت مي‏دهي؟ اگر آنها در آنجا ذکر نشده باشند، پس براي من شهادت نده. 

امام بعضي از آيات سفر سوم را براي او خواند، وقتي رسيد به معرفي پيامبر صلي الله عليه و آله، رو به جاثليق کرد و پرسيد: تو را به مسيح و مادرش قسم مي‏دهم، آيا دانستي که من از انجيل مطلع هستم؟ 

جواب بود: بلي. 

امام بعضي از آيات سفر سوم انجيل را که درباره‏ي معرفي پيامبر و اهل بيت و امتش بود براي او خواند. سپس از او پرسيد: نظرت چيست؟ اين گفته‏ي عيسي ابن مريم است. اگر انکار کني آنچه را که انجيل مي‏گويد، پس تو انکار کرده‏اي موسي را و عيسي را، و اگر آنها را انکار کني، بر مردم لازم است که تو را بکشند زيرا خدايشان، پيامبرشان و کتابشان را انکار کرده‏اي. 

جاثليق گفت: من مطلب روشن در انجيل را انکار نمي‏کنم، بلکه آن را مي‏پذيرم. 

امام رو کرد به حاضران و از آنها خواست که کلام جاثليق را به خاطر داشته باشند و سپس به جاثليق گفت: اي جاثليق، بپرس از من آنچه را که مي‏خواهي. 

سؤال 2: جاثليق گفت: راجع به حواريون عيسي بن مريم به من بگو چند نفر بودند؟ به من بگو علماي انجيل چند نفر بودند؟ 

جواب سؤال 2: امام فرمود: از خوب کسي سؤال کردي! تعداد حواريون دوازده نفر بود و افضل و اعلم آنها لوقا بود. اما علماي مسيحيت سه نفر بودند: يوحناي اکبر، يوحنا در «قرقيسيا» و يوحنا ديلمي در «زخار» که همو معرف پيامبر صلي الله عليه و آله و اهل بيتش بود و هموست مبشر ملت عيسي و بني‏اسرائيل به پيامبر. 

امام اضافه کرد: به خدا ما معتقديم به عيسي که معتقد به محمد صلي الله عليه و آله بود. و ما چيزي عليه عيسي نداريم مگر ضعف و کمي روزه و نماز او. 

وقتي جاثليق آخرين حرف از کلام امام را شنيد فرياد زد: به خدا علمت را فاسد کردي و امورت ضعيف شد. ما فکر مي‏کرديم که تو عالم‏ترين اهل اسلام هستي. 

امام به آرامي با او رو به رو شد، پرسيد: چرا؟ 

جاثليق مغزش را از دست داد به طوري که شروع به گفتن کرد: به خاطر اين کلامت که گفتي عيسي کم روزه مي‏گرفت و نماز مي‏خواند، در حالي که عيسي هرگز در روز افطار نمي‏کرد و هرگز در شب نمي‏خوابيد. او هميشه روزها روزه بود و شبها نماز مي‏خواند. 

امام آماده شد براي رد کردن باور مسيحيان که مي‏گفتند مسيح خدايي غير از خدا بود و خدمت مي‏شد. از جاثليق پرسيد: براي کي روزه مي‏گرفت و نماز مي‏خواند؟ 

جاثليق جواب نداد. نمي‏دانست چه بگويد. بنابراين امام رو به او کرد و گفت: من مي‏خواهم از تو بپرسم. 

جاثليق گفت: بپرس. اگر پاسخش را بدانم، جواب مي‏دهم. 

امام پرسيد: آيا انکار نمي‏کني که عيسي مرده را به اذان خدا زنده مي‏کرد؟ 

جاثليق پاسخ داد: من قبلا انکار مي‏کردم آن را. کسي که مرده را زنده مي‏کند، کور را بينا مي‏کند و پيس را شفا مي‏بخشد، خداست و شايسته‏ي پرستش. 

امام گفته‏ي او را رد کرد، گفت: در واقع يسع نيز درست آن چيزي را که عيسي عليه‏السلام انجام مي‏داد، انجام داد. او نيز روي آب راه مي‏رفت، مرده را زنده مي‏کرد و کور و پيس را شفا مي‏داد، پس چرا امتش او را به عنوان خدا نپذيرفتند و کسي او را نپرستيد؟ حزقيل نيز سي و پنج مرد را شصت سال پس از مرگشان زنده کرد. اي رأس الجالوت، آيا تو در تورات ديده‏اي اين مردان را که در ميان جوانان بني‏اسرائيل بودند وقتي که بخت نصر به اورشليم حمله کرد و آنها را گرفت و به بابل تبعيد نمود و اينکه خداي تبارک و تعالي حزقيل را به سوي آنان فرستاد و او آنها را که مرده بودند زنده کرد؟ اين جملات در تورات هست و هيچ کس آن را انکار نمي‏کند جز کافر. 

جاثليق علم امام را به کتب آنها ستود و سپس گفت: ما آن را شنيده‏ايم و مي‏دانيم. 

امام گفت: راست گفتي. 

آنگاه رو کرد به يک يهودي که در جلسه بود و از او خواست که چند آيه از تورات را بخواند و او خواند براي آنها. در آنجا اشاراتي به چند پيامبر بود. سپس امام رو به جاثليق کرد و پرسيد: آيا اين پيامبران قبل از عيسي بودند، يا عيسي قبل از آنها بود؟ 

پاسخ داد: بلکه آنها قبل از عيسي بودند. 

امام شروع کرد به خواندن براي آنها يکي از معجزات جدش رسول اعظم خاتم انبيا را، و گفت: قريش در اطراف رسول خدا (ص) اجتماع کردند و از او خواستند که مردگانشان را زنده کند. پيامبر علي بن ابي‏طالب را با آنها فرستاد و به او گفت: «برو به قبرستان جبانه و با صداي بلند مردمي را که اينان مي‏خواهند صدا بزن و بگو اي فلاني، اي فلاني، محمد رسول خدا (ص) مي‏گويد به شما که به اذن خداي تبارک و تعالي از جاي برخيزيد.» همه از جاي برخاستند و گرد و غبار را از سر و روي خود پاک مي‏کردند. قريش به سوي آنها رفتند و از آنها درباره‏ي امورشان پرسشهايي کردند و به آنها گفتند که محمد (ص) به عنوان پيامبر برگزيده شده است. آنها گفتند: ما دوست داشتيم که او را مي‏شناختيم و به او ايمان مي‏آورديم. پيامبر کور و پيس و مجنون را شفا داد و حيوانات، پرندگان، جن و شيطان با او صحبت کردند، اما ما او را به عنوان ربي غير از الله نپذيرفتيم. ما طرفداري و دوستي هيچ يک از اين پيامبران را رد نمي‏کنيم. اگر تو عيسي را به عنوان خدا بپذيري، پس اجازه داري که يسع و حزقيل را هم به عنوان خدا بپذيري، زيرا آنها نيز همان کاري را مي‏کردند که عيسي بن مريم مي‏کرد، مانند مرده زنده کردن. وقتي که گروهي از بني‏اسرائيل از ترس مرگ خانه‏هاي خود را ترک کردند خدا در يک لحظه جان آنها را گرفت. مردم دهکده حصار دور آنان کشيدند و آنها در آنجا ماندند تا استخوانهايشان پوسيد. يکي از پيامبران بني‏اسرائيل از آنجا مي‏گذشت، متحير شد وقتي ديد که همه‏ي استخوانهايشان پوسيده شده است. خدا به او وحي کرد: دوست داري که آنها را زنده کنم و تو آگاهشان کني؟ گفت: آري. پس خدا به او وحي کرد که آنها را صدا بزن و او گفت: اي استخوانهاي پوسيده، به اذن خدا برخيزيد! پس تمام آنها زنده شدند و گرد و خاک را از سر و روي خود پاک مي‏کردند. همچنين ابراهيم خليل الرحمن پرندگاني گرفت و آنها را قطعه قطعه کرد و هر قطعه‏اي را بر روي کوهي گذاشت، سپس آنها را صدا زد، همگي با شتاب به سوي او آمدند. نيز موسي بن عمران هفتاد تن از اصحابش را انتخاب کرد و آنها با او به کوه رفتند و به او گفتند: «تو خدا را ديده‏اي، پس او را به ما هم نشان بده.» موسي گفت: «من او را نديده‏ام.» آنها گفتند: «ما به تو ايمان نمي‏آوريم تا آشکارا خدا را ببينيم.» پس صاعقه آنها را گرفت و همگيشان را سوزاند و تنها موسي زنده ماند. پس موسي گفت: «پروردگارا، من هفتاد تن از ميان بني‏اسرائيل انتخاب کردم و آنها را به کوه آوردم. حالا اگر به تنهايي برگردم، چگونه ممکن است قومم سخنان مرا در مورد اين واقعه بپذيرند؟ پس اگر مي‏خواستي، آنها را با من قبلا از بين مي‏بردي. آيا ما را به خاطر کاري که سفهاي ما کردند هلاک مي‏کني؟» پس خداي متعال همه‏ي آنها را از بعد مرگشان زنده کرد. تو نمي‏تواني همه‏ي اين چيزهايي را که من براي تو بيان کردم انکار کني، زيرا تورات و انجيل و زبور داوود و فرقان آنها را ذکر کرده‏اند. اگر هر کس که مرده زنده مي‏کند و نابينا و مبتلا به پيس و ديوانه را شفا مي‏دهد خدا باشد، پس اينها را هم خدا بدان. حال چه مي‏گويي اي نصراني؟ 

امام از مسيحيت براي پذيرفتن مسيح به عنوان يک خدا غير از الله انتقاد کرد زيرا مسيح مرده را زنده مي‏کرد و کور و پيس را شفا مي‏داد، در حالي که چنين اعجازي از طريق سرور انبيا پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و از طريق بعضي از انبياي بزرگ ديگر نيز اتفاق افتاد اما آنها به عنوان خدا غير از الله پذيرفته نشدند. 

بعد از آنکه جاثليق اين کلمات درخشان را از امام شنيد، او را مورد خطاب قرار داد و گفت: نظر من با شما موافق است. و لا اله الا الله. 

امام رو کرد به رأس الجالوت و به او گفت: به من رو کن! من مي‏خواهم از تو بپرسم راجع به ده آيه‏اي که بر موسي بن عمران نازل شد. آيا در تورات خبر محمد (ص) و امت او را پيدا کرده‏اي که مي‏گويد: «آن زمان که امت آخر و پيروان آن شتر سوار بيايند و خداي متعال را بسيار تسبيح گويند، تسبيحي جديد در کنايس جديد (يعني مساجد)، بني‏اسرائيل بايد به سوي آنان و سرزمينشان فرار کنند تا قلوبشان آرامش يابد، زيرا در دست آنان شمشيرهايي است که به وسيله‏ي آن شمشيرها از امت کافر در سراسر جهان انتقام مي‏گيرند»؟ آيا اين مطالب در تورات نوشته شده است؟ 

رأس الجالوت در حالي که متحير بود گفت: بلي، ما آن را همين گونه در تورات يافتيم. 

سپس امام عليه‏السلام رو به جاثليق کرد و از او پرسيد: علم تو به کتاب شعيا تا چه حد است؟ 

جواب داد: من آن را حرف به حرف مي‏دانم. 

اما جاثليق و رأس الجالوت را مورد خطاب قرار داد و گفت: آيا قبول داريد که اين کلمات از گفته‏هاي اوست؟: «اي مردم، من تصوير الاغ سواري را ديدم که لباسهايي از نور بر تن داشت و ديدم شتر سواري را که نورش همچون نور ماه بود.» 

آنها گفتند: شعيا چنين گفته است. 

امام رو به سوي جاثليق کرد و پرسيد: آيا تو مي‏داني که عيسي گفت: «من رهسپار به سوي خداي خود و خداي شما هستم، و فارقليط مي‏آيد که او به حقانيت من گواهي مي‏دهد همان گونه که من به حقانيت او گواهي مي‏دهم، و او هر چيز را براي شما توضيح مي‏دهد، و او يکي از آنهايي است که همه‏ي معايب ملتها را آشکار مي‏کند، و او کسي است که ستون کفر را درهم مي‏شکند»؟ 

جاثليق حيران شد و گفت: ما همه‏ي آنچه را که در انجيل است مي‏پذيريم. 

سپس امام از طريق انجيل از او اعتراف گرفت، گفت: آيا تو آن را در انجيل يافتي؟ 

جاثليق جواب داد: بلي. 

امام پرسيد: اي جاثليق، مي‏تواني راجع به آن انجيل اول که گم کرديد بگويي که چه کسي آن را يافت و چه کسي اين انجيل را براي شما جمع‏آوري کرد؟ 

جاثليق تصادفي گفت: ما انجيل را گم نکرديم مگر فقط براي يک روز، سپس آن را تر و تازه پيدا کرديم. يوحنا و متي آن را براي ما پيدا کردند. 

امام در پاسخ گفت: چقدر شناخت شما به سنن انجيل و علماي آن کم است! اگر چنين باشد که شما مي‏گوييد، پس درباره‏ي انجيل با يکديگر اختلاف نداشتيد، بلکه اختلافتان درباره‏ي اين انجيلي است که در دست شماست. اگر اين انجيل مانند انجيل اولي بود شما هيچ اختلافي درباره‏ي آن با يکديگر نداشتيد. اما من مطلب را برايتان روشن مي‏کنم: بدان که وقتي اولين انجيل مفقود شد مردم به نزد علمايشان رفتند و به آنها گفتند: «عيسي بن مريم کشته شد و ما انجيل را گم کرديم و شما علماي ما هستيد. چه چيزي نزد شماست؟» الوقا و مرقانوس و يوحنا و متي گفتند: «انجيل در سينه‏ي ماست. درباره‏ي آن ناراحت نباشيد و کليساها را خالي نکنيد، زيرا ما انجيل را هر يکشنبه يکي پس از ديگري بر شما مي‏خوانيم تا اينکه تمام آن را جمع کنيم.» 

امام افزود: الوقا و مرقانوس و يوحنا و متي اين انجيل را براي شما وضع کردند بعد از آنکه انجيل اولي مفقود شده بود. اين چهار نفر حواريون اوليه بودند. آيا اين را مي‏دانستي؟ 

جاثليق امام را تحسين نمود و اعتراف کرد که آن را نمي‏دانسته است، گفت: من اين را قبلا نمي‏دانستم و اکنون فهميدم و براي من روشن شد از تسلط علم تو به انجيل، و چيزهايي از تو شنيدم که قلب من به درستي آن گواهي مي‏دهد، بنابراين فهم بيشتري پيدا کردم. 

امام عليه‏السلام رو به مأمون و حاضران مجلس از خويشاوندان او و سايرين کرد و به آنها گفت: شاهد باشيد به آنچه که او اکنون گفت. 

آنها گفتند: ما گواهي مي‏دهيم. 

امام به جاثليق خطاب کرد و گفت: تو را سوگند به پسر و مادرش، آيا مي‏داني که متي راجع به نسبت عيسي گفته است: مسيح پسر داوود، پسر ابراهيم، پسر اسحاق، پسر يعقوب، پسر يهود، پسر خضرون است؟ و مرقانوس در نسبت عيسي گفته است: او کلمة الله است که خداوند او را در بدن انسان قرار داد و به صورت انسان درآمد؟ و الوقا گفته است: همانا عيسي بن مريم و مادرش انسانهايي بودند از گوشت و خون که روح القدس در آنها حلول کرد؟ پس تو گواهي مي‏دهي که خود عيسي گفته است که از او پيروي مي‏کند به عنوان آفريده‏اش. من به تو حقا مي‏گويم. هيچ کس به آسمان صعود نمي‏کند مگر آنکه از آنجا نزول کرده باشد مگر شتر سوار خاتم پيامبران، زيرا او به آسمانها صعود مي‏کند و سپس فرود مي‏آيد. در اين باره چه مي‏گويي؟ 

جاثليق پذيرفت آنچه را که آنها راجع به عيسي گفته بودند و آنچه را که عيسي راجع به آفرينش خود گفته بود. او گفت: اين سخن عيسي است و ما آن را انکار نمي‏کنيم. 

امام گفت: پس چه مي‏گويي درباره‏ي گواهي الوقا و مرقانوس و متي بر عيسي و آنچه که به او نسبت دادند؟ 

جواب داد: بر عيسي دروغ بستند. 

امام رو کرد به رهبران و علمايي که در جلسه‏اش حاضر بودند و به آنها گفت: اي مردم، آيا او [يک لحظه قبل] به درستي آنها گواهي نداد و نگفت که آنها علماي انجيل هستند و آنچه مي‏گويند درست است؟ 

شکست در صورت جاثليق ظاهر شد و از امام تقاضا کرد در اين باره از او سؤال نکند، گفت: اي عالم مسلمانان، من دوست دارم که مرا از بحث درباره‏ي آنها معاف کني. 

امام او را معاف کرد و سپس به او فرمود: سؤال کن از من آنچه را که مي‏خواهي. 

جاثليق علم امام را تحسين کرد که امتداد طبيعي آن از جدش سرور همه‏ي مخلوقات محمد صلي الله عليه و آله بود، سپس با تسليم و تحسين به امام گفت: اجازه بده ديگري غير از من از شما سؤال کند. به خدا من فکر نمي‏کردم که در ميان مسلمانان عالمي مانند تو باشد. 

جاثليق سرش را خم کرد، و مجلس با گفتن «لا اله الا الله» و «الله اکبر» متزلزل شد. مأمون و ديگران فهميدند که خدا امام را به عنوان يک نعمت به مردم عطا کرده است همچنان که جدش را با علم فراوان به آنان داد.