سؤالات مأمون از امام رضا

مأمون براي امتحان بيشتر امام رضا عليه‏السلام سؤالهايي را مطرح کرد. امام به اين سؤالات پاسخ داد که ذيلا به آنها اشاره مي‏شود: 

سؤال 1: يابن رسول الله، مگر نگفتي که پيامبران معصومند؟ 

امام پاسخ داد: چرا. 

پرسيد: پس معني قول خداي متعال که مي‏فرمايد «و عصي آدم ربه فغوي» [1]  چيست؟ 

جواب سؤال 1: امام عليه‏السلام گفت: خداي تبارک و تعالي به آدم فرمود: «اسکن انت و زوجک الجنه و کلا منها رغدا حيث شئتما و لا تقربا هذه الشجرة - و اشاره کرد به درخت گندم - فتکونا من الظالمين» [2]  ، و خداوند به آنها نگفت از اين درخت نخوريد يا از نوع اين درخت. آنها نزديک آن درخت نشدند و از آن نخوردند، بلکه از غير آن درخت خوردند وقتي شيطان آنها را وسوسه کرد و گفت: خداي شما، شما را از خوردن از اين درخت منع نکرد مگر اينکه شما را از نزديک شدن به غير آن منع کرد. او شما را از خوردن آن منع نکرد مبادا شما دو ملک شويد يا اينکه هميشه جاودان باشيد. و براي آن دو قسها خورد. بيشتر مطمئن باشيد که من خالصانه به شما نصيحت مي‏کنم. آدم و حوا قبلا نديده بودن کسي ممکن است به طريق دروغ به خدا قسم بخورد. پس او باعث شد آنها شکست بخورند با فريب او، و آنها از آن درخت خوردند زيرا با قسم او به خدا، مطمئن بودند، و اينکه قبل از پيامبري آدم بود و اينکه يک گناه بزرگ نبود که به سبب آن سزاوار ورود به آتش شود، بلکه گناهي بود که مي‏توانست بخشيده شود و پيامبران قبل از نزول وحي به آنها، مي‏شد مرتکب آن شوند. وقتي خدا آدم را برگزيد و پيامبر کرد، او معصوم شد و مجاز نبود مرتکب گناه شود، چه گناه کوچک يا گناه بزرگ. خداي عزوجل مي‏گويد: «و عصي آدم ربه فغوي ثم اجتباه ربه فتاب عليه و هدي» [3]  ، و خداي عزوجل گفت: «ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين» [4] . 

سؤال 2: مأمون پرسيد: پس معني اين آيه چيست که خداوند مي‏فرمايد: «فلما آتاهما صالحا جعلا له شرکاء في ما آتاهما» [5] ؟ 

پاسخ سؤال 2: امام فرمود: حوا براي آدم پانصد شکم زاييد پسر يا دختر، بنابراين آدم و حوا تعهد کردند به خداي متعال، و دعا کردند و گفتند: «لئن آتيتنا صالحا لنکونن من الشاکرين فلما آتاهما صالحا» [6]  (اگر فرزند صالحي به ما بدهي، يقينا تو را شکر خواهيم کرد). وقتي خدا به آنها فرزندان خوبي داد که از هر گونه مريضي و عيبي بري بودند او به آنها دو نمونه پسر و دختر داد دو قسم را به خداي متعال نسبت دادند او را ياد مي‏کردند مشترکا براي آنچه خدا به آنها عطا کرده بود، اما آن فرزندان شکر نکردند او را آن گونه که پدرانشان شکر مي‏کردند. خداي عزوجل مي‏گويد: «فتعالي الله عما يشرکون» [7] . 

سؤال 3: من گواهي مي‏دهم که تو فرزند رسول خدايي، به من بگو درباره‏ي ابراهيم قول خداي متعال را که مي‏فرمايد: «فلما جن عليه الليل راي کوکبا قال هذا ربي» [8] . 

پاسخ سؤال 3: امام فرمود: همانا ابراهيم در جامعه‏اي زندگي مي‏کرد که سه نوع پرستش حکمفرما بود: پرستش زهره، پرستش ماه، و پرستش خورشيد. و اين زماني بود که از غار خارج شده بود جايي که مخفيگاهش بود. چون شب شد، او زهره را ديد و گفت: «اين خداي من است.» او خواست انکار کند (مثل يک نوع پرستش) و پرسيد (از همقطارانش درباره‏ي آن)، اما وقتي آن ستاره غروب کرد، گفت: «من دوست ندارم آنهايي را که غروب مي‏کنند.» براي اينکه غروب از صفات مخلوق است نه از صفات خالق. وقتي ماه را در حال درخشندگي ديد، گفت: «اين خداي من است.» او خواست انکار کند (مانند يک نوع پرستش) و (از همقطارانش راجع به او) پرسيد. اما وقتي ماه غروب کرد گفت: «اگر پروردگارم مرا هدايت نکند، گمراه خواهم شد.» منظورش اين بود که اگر پروردگارم هدايتم نمي‏کرد گمراه شده بودم. وقتي صبح شد و خورشيد را درخشنده ديد، گفت: «اين خداي من است، اين بزرگتر از زهره و ماه است.» او براي انکار و اطلاع اين را گفت نه به اقرار و اخبار. وقتي خورشيد غروب کرد، او به آن سه گروه پرستنده‏ي زهره و ماه و خورشيد گفت: «اي قوم، من از آنچه شما به آن شرک مي‏ورزيد بيزارم. من روي آوردم به سوي آن کسي که آسمانها و زمين را پديد آورده است در حالي که مطيعم و از مشرکين نيستم.» به اتکاي آنچه که ابراهيم بسادگي گفت خواست آنها را به بي‏اعتباري دينشان راهنمايي کند و براي آنها ثابت کند که پرستش سزاوار چيزهايي مانند زهره، ماه و خورشيد نيست، بلکه مخصوص آفريدگار و آفريننده‏ي آسمانها و زمين است. دلايلي که او به مردم خود اقامه کرد، الهام خدا و از داده‏هاي او بود، همان طوري که خدا مي‏فرمايد: «و تلک حجتنا آتيناها ابراهيم علي قومه» [9] . 

سؤال 4: مأمون گفت: اي فرزند رسول خدا، چه قدر تو خوبي! به من بگو  درباره‏ي اين قول ابراهيم وقتي که گفت: «رب ارني کيف تحيي الموتي قال او لم تؤمن قال بلي و لکن ليطمئن قلبي» [10] . 

جواب سؤال 4: امام فرمود: خداي تبارک و تعالي به ابراهيم عليه‏السلام وحي کرد که من تو را از بين بندگانم رفيق صميمي برگزيدم، اگر از من بخواهي مرده را زنده کنم جواب مي‏دهم. ابراهيم فکر کرد که خليل خداست، از اين رو گفت: «رب ارني کيف تحيي الموتي قال او لم تؤمن قال بلي و لکن ليطمئن قلبي». خدا گفت: «فخذ اربعة من الطير فصرهن اليک ثم اجعل علي کل جبل منهن جزء ثم ادعهن يأتينک سعيا و اعلم ان الله عزيز حکيم». پس ابراهيم عقاب و طاووس و اردک و خروس را گرفت و آنها را کشت و قطعه قطعه کرد و سپس آنها را مخلوط کرد، پس هر جزئي را بر سر کوهي که در آن اطراف بود قرار داد - و ده جزء بود - و منقار آنها را در بين انگشتان خود قرار داد و سپس آنها را با اسم صدا کرد و دانه و آداب را نزد خود قرار داد. پس اين اجزاء بعضي بر بعض ديگر پريدند تا اينکه به صورت بدنها درآمدند و هر بدني آمد به گردن و سر خود منضم شد و ابراهيم منقار آنها را رها کرد و آنها پريدند و سپس فرود آمدند و از آن آب و دانه خوردند و گفتند: اي نبي خدا، ما را زنده گردانيدي، خدا تو را زنده کند. پس ابراهيم گفت: بلکه خدا زنده مي‏کند و مي‏ميراند، و او بر هر کاري قادر است. 

سؤال 5: مأمون گفت: رحمت خدا بر تو، اي ابوالحسن، به من بگو درباره‏ي قول خداي متعال که مي‏فرمايد: «فوکزه موسي فقضي عليه قال هذا من عمل الشيطان» [11] . 

جواب سؤال 5: امام فرمود: موسي داخل شهري از شهرهاي فرعون شد وقتي که ساکنين آن شهر از او غافل بودند و آن بين مغرب و عشا بود. «فوجد فيها رجلين يقتتلان هذا من شيعته و هذا من عدوه فاستغاثه الذي من شيعته علي الذي من عدوه». بنابراين موسي دشمن را کشت. خداي تبارک و تعالي مي‏گويد: پس موسي به او برخورد کرد، در اولين ضربه‏ي او مرد. موسي گفت: «هذا من عمل الشيطان». يعني جنگي که بين آن دو مرد اتفاق افتاده بود از کار شيطان بود نه آنچه موسي انجام داده بود از کشتن او، همانا او - يعني شيطان - دشمني گمراه کننده و آشکار است. 

سؤال 6: مأمون گفت: معني قول موسي که مي‏گويد «رب اني ظلمت نفسي فاغفرلي» [12]  چيست؟ 

پاسخ سؤال 6: امام فرمود: معني آن اين است که او خود را در محلي غير از موضع خودش قرار داد وقتي وارد اين شهر شد. «فاغفرلي» يعني مرا از چشم دشمنانت مخفي کن، مبادا آنها مرا پيدا کنند و بکشند. «فغفر له انه هو الغفور الرحيم». موسي گفت: خدايا، چون به من قدرت بخشيدي تا اينکه مردي را با مشت کشتم پس هرگز پشتيبان مجرمين نخواهم بود، بلکه در راه تو با اين قوت کوشش مي‏کنم تا خشنود شوي. در نتيجه موسي عليه‏السلام در شهر مراقب بود و مي‏ترسيد. آن کسي که روز گذشته به او کمک کرده بود، داشت فرياد مي‏زد که دوباره عليه ديگري به او کمک کند. بنابراين موسي به او گفت: «تو واقعا سخت در اشتباهي آشکار هستي. تو ديروز مردي را کشتي و امروز مي‏خواهي ديگري را بکشي. هر آينه تو را اذيت مي‏کنم.» و خواست که به او حمله کند. بنابراين وقتي خواست او را بگيرد آن کسي که دشمن هر دوي آنها بود گفت: «اي موسي، آيا مي‏خواهي مرا بکشي همان گونه که ديروز يک نفر را کشتي؟ تو قصدي جز فساد در روي زمين نداري و نمي‏خواهي جزو آنهايي باشي که کار خوب مي‏کنند.» 

سؤال 7: مأمون گفت: خدا تو را از جانب پيامبرانش پاداش نيک دهد! معني گفته‏ي موسي بن فرعون چيست که مي‏گويد: «فعلتها اذا و انا من الضالين» [13] ؟  

جواب سؤال 7: امام فرمود: فرعون به موسي وقتي که او را به نزدش آوردند گفت: «و تو آن کار را انجام دادي و نسبت به من و خوبيهاي من ناسپاس بودي.» موسي گفت: «من آن کار را انجام دادم و در حالي که راه را گم کرده و اشتباها به آن شهر درآمده بودم. بنابراين فرار کردم وقتي که از شما ترسيدم و خداوندم به من حکمت آموخت و مرا از پيامبران قرار داد.» و همانا خداي عزوجل به پيامبراش محمد صلي الله عليه و آله گفت: «الم يجدک يتيما فآوي» [14]  مي‏گويد: آيا تو را تنها نيافت؟ و مردم را به سوي تو سوق داد، «و وجدک ضالا» يعني در نزد قوم خود گمشده و ناشناخته بودي، «فهدي» يعني مردم را به شناخت تو راهنمايي کرد، «و وجدک عائلا فاغني» [15]  يعني دعاي تو را مستجاب کرد و به اين وسيله تو را غني نمود.

سؤال 8: مأمون فرمود: برکت خدا بر تو باد، اي پسر رسول خدا! معني قول خداي متعال چيست که مي‏فرمايد: «و لما جاء موسي لميقاتنا و کلمه ربه قال رب ارني انظر اليک قال لن تراني»؟ [16]  چگونه جايز است که موسي بن عمران کليم خدا عليه‏السلام نداند که خداي عزوجل ديده نمي‏شود؟ چرا او چنين سؤالي کرد؟ 

پاسخ سؤال 8: امام فرمود: يقينا کليم الله موسي بن عمران عليه‏السلام مي‏دانست که خداي متعال برتر از آن است که با چشم ديده شود، اما وقتي خداي متعال با او سخن گفت و او را مقرب داشت و با او نجوا کرد، موسي  به سوي قومش برگشت و به آنها خبر داد که خداي عزوجل با او تکلم نمود و او را نزديک کرد و با او نجوا نمود. پس گفتند: «هرگز به تو ايمان نمي‏آوريم تا کلام او را بشنويم همان طوري که تو شنيدي.» و آن قوم هفتصد هزار نفر بودند، موسي از بين آنها هفتاد هزار نفر را برگزيد، سپس از بين آنها هفت هزار نفر را انتخاب کرد، سپس هفتصد تن و در آخر هفتاد نفر از آنان را براي ميقات پروردگارش برگزيد و با آنها به سوي کوه طور رهسپار شد و آنها را در دامنه‏ي کوه قرار داد و خود به بالاي کوه رفت و از خدا سؤال کرد تا با او تکلم کند و آنها بشنوند کلام او را. پس خداي متعال تکلم کرد و آنها کلام او را از بالا و پايين و راست و چپ و پشت سر و پيش رو شنيدند، براي اينکه خداي عزوجل آن را در درخت ايجاد کرد و از آن پخش شد تا اينکه آن را از همه طرف شنيدند، پس گفتند: «هرگز به تو ايمان نمي‏آوريم به اينکه ما کلام خدا را شنيديم، تا خدا را آشکارا نبينيم.» وقتي آنها اين کلام خطير را گفتند و مستکبر و سرکش شدند، خداي تبارک و تعالي صاعقه‏اي فرستاد که آنها را به خاطر ظلمشان گرفت، پس مردند. بنابراين موسي گفت: «وقتي برگشتم، به بني‏اسرائيل چه بگويم اگر گفتند: تو آنها را بردي و به کشتن دادي، براي اينکه تو در مناجات با خداي عزوجل صادق نيستي.» از اين قرار، خداي متعال آنها را زنده کرد و آنها را با او فرستاد. آنها گفتند: «اگر تو از خدا درخواست مي‏کردي که او را ببيني، دعايت را اجابت مي‏کرد. به ما بگو که او چگونه است تا ما او را بشناسيم.» موسي گفت: «اي مردم، چشمها نمي‏توانند او را مشاهده کنند و او کيفيت و چگونگي ندارد بلکه به وسيله‏ي آيات و نشانه‏هايش شناخته مي‏شود.» گفتند: «هرگز به تو ايمان نمي‏آوريم تا از او سؤال کني.» موسي گفت: «خدايا، همانا تو شنيدي گفته‏ي بني‏اسرائيل را، و تو داناتري به صلاح آنها.» پس خداي جل جلاله به موسي وحي کرد: «اي موسي، بخواه از من آنچه را که مي‏خواهند. من تو را به ناداني آنها مؤاخذه نمي‏کنم.» در اين هنگام موسي گفت: «رب ارني انظر اليک قال لن تراني و لکن انظر الي الجبل فان استقر مکانه فسوف تراني فلما تجلي ربه للجبل جعله دکا و خر موسي صعقا فلما افاق قال سبحانک تبت اليک». يعني برگشتم من به شناخت خودم نسبت به تو از ناداني قومم، و من از بين آنها اولين مؤمن هستم به اينکه تو ديده نمي‏شوي. 

مأمون داستان امام و معرفت و علم فراوان او را تحسين کرد و گفت: اي ابوالحسن، چقدر تو خوبي! 

سؤال 9: مأمون گفت: يا ابوالحسن، به من بگو راجع به اين کلام خداوند متعال که مي‏فرمايد: «و لقد همت به و هم بها لو لا ان راي برهان ربه» [17]  (آن زن به يوسف اصرار و اهتمام کرد و اگر لطف خدا و برهان پروردگارش نبود، او هم به وي اهتمام مي‏کرد). 

جواب سؤال 9: امام فرمود: آن زن به يوسف اصرار ورزيد و اگر يوسف دلايل پروردگارش را نمي‏ديد او هم به آن زن اهتمام مي‏ورزيد درست همان طوري که آن زن اهتمام مي‏ورزيد، اما او معصوم بود و معصوم به فکر گناه نيست و مرتکب آن نمي‏شود. در واقع پدرم براي من روايت کرده است از پدرش حضرت صادق عليه‏السلام که فرمود: آن زن قصد انجام آن کار را کرد و يوسف قصد کرد که اين کار را انجام ندهد. 

مأمون گفت: خدا به تو پاداش دهد اي ابوالحسن. 

سؤال 10: مأمون پرسيد: معني کلام خدا چيست که مي‏فرمايد: «و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه» [18] . 

جواب سؤال 10: او يونس بن متي بود که با حالت غضب از ميان قومش رهسپار شد. کلمه‏ي «فظن» به معني اطمينان است، يعني او مطمئن بود که ما او را در تنگنا قرار نمي‏دهيم و روزي او را تنگ نمي‏گيريم، و از همين جاست قول خداي متعال که مي‏فرمايد: «و اما اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه» [19]  ، چون او را براي آزمودن، تنگ روزي کرد يا بر او تنگ گرفت. «فنادي في الظلمات» [20]  (در آن تاريکي صدا زد)، يعني تاريکي شب و تاريکي دريا و تاريکي شکم ماهي: «ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين» [21]  (خداي جز تو نيست، تو پاک و منزهي و من از ستمکاران بودم) به خاطر ترک اين عبادت که مرا از شکم ماهي آزاد ساختي. بنابراين خدا پاسخ او را داد و فرمود: «فلو لا انه کان من المسبحين للبث في بطنه الي يوم يبعثون» [22]  (اگر او جزء تسبيح کنندگان نمي‏بود هر آينه تا روز قيامت در شکم ماهي مي‏ماند). 

سؤال 11: مأمون گفت: اي ابوالحسن، چه خوب هستي تو! راجع به اين کلام خداي متعال به من بگو: «حتي اذا استياس الرسل و ظنوا انهم قد کذبوا جائهم نصرنا» [23]  (تا آنجا که رسولان مأيوس شده و گمان کردند که وعده‏ي نصرت حق خلاف خواهد بود. در آن وقت ياري ما فرارسيد). 

پاسخ سؤال 11: امام فرمود: خدا مي‏گويد وقتي که رسولان از قومشان مأيوس شدند و قومشان گمان کردند پيامبرانشان دروغ گفتند، ياري ما به رسولان رسيد. 

سؤال 12: مأمون گفت: خدا به تو پاداش نيک بدهد، اي ابوالحسن! به من بگو درباره‏ي قول خداي متعال که مي‏فرمايد: «ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر» [24] . 

پاسخ سؤال 12: امام فرمود: هيچ کس نزد مشرکين اهل مکه گناهش بزرگتر از رسول خدا صلي الله عليه و آله نبود، براي اينکه آنها غير از خدا سيصد و شصت بت را مي‏پرستيدند. چون پيامبر آنها را به کلمه‏ي توحيد دعوت کرد، اين کار بر آنها سخت گران آمد و گفتند: «اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا لشي‏ء عجاب و انطلق الملأ منهم ان امشوا و اصبروا علي آلهتکم ان هذا لشي‏ء يراد ما سمعنا بهذا في الملة الآخرة ان هذا الا اختلاق» [25]  ، و وقتي خداي عزوجل مکه را براي پيامبر فتح کرد به او گفت: اي محمد «انا فتحنا لک فتحا مبينا ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر» [26]  (ما فتح کرديم براي تو مکه را فتح آشکار، تا اينکه خداوند گناهان گذشته و آينده‏ي تو را نزد مشرکين اهل مکه ببخشد به دعاي تو به توحيد خدا در آنچه گذشته و آنچه به تأخر افتاده). براي اينکه مشرکين مکه بعضي‏شان اسلام آوردند و بعضي‏شان از مکه خارج شدند و کساني هم که باقي مانده بودند، قادر به انکار توحيد بر او نبودند. وقتي مردم را به سوي خدا خواند گناه او نزد ايشان در اين مورد به غلبه‏ي او بر آنها بخشوده شد. 

سؤال 13: مأمون گفت: اي ابوالحسن، خدا به تو خير بدهد! مرا مطلع کن از قول خداي متعال که مي‏فرمايد: «عفا الله عنک لم اذنت لهم» [27] . 

جواب سؤال 13: امام فرمود: اين قسمتي از آن چيزي است که به مجاز نازل شده: به در مي‏گويم که ديوار بشنود. خداي عزوجل پيامبرش را با آن مورد خطاب قرار مي‏دهد، اما منظورش امت اوست. شبيه آن، آيه‏اي است از کلام خداي متعال که مي‏فرمايد: «لئن اشرکت ليحبطن عملک و لتکونن من الخاسرين» [28]  ، و در جاي ديگر مي‏فرمايد: «و لو لا ان ثبتناک لقد کدت ترکن اليهم شيئا قليلا» [29] . 

سؤال 14: مأمون گفت: درست گفتي اي پسر رسول خدا. به من اطلاع بده از قول خداي عزوجل که مي‏فرمايد: «و اذ تقول للذي انعم الله عليه و انعمت عليه امسک عليک زوجک و اتق الله و تخفي في نفسک ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احق ان تخشيه» [30] . 

جواب سؤال 14: امام فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله به منزل زيد ابن حارثه‏ي شرحبيل کلبي براي کاري رفت، زن او را در حال غسل کردن ديد. به او گفت: «پاک و منزه است خدايي که تو را آفريد.» و به اين اراده کرد تنزيه باري تعالي را از قول آن کساني که گمان مي‏کنند ملائکه دختران خدا هستند. پس خداي عزوجل فرمود: «افاصفيکم ربکم بالبنين و اتخذ من الملائکة اناثا انکم لتقولون قولا عظيما» [31]  لذا وقتي پيامبر آن زن را در حال غسل کردن ديد، فرمود: پاک و منزه است آن خدايي که تو را پديد آورده از اينکه فرزندي اتخاذ کند که نياز به اين تطهير و غسل داشته باشد. چون زيد به خانه برگشت همسرش درباره‏ي آمدن پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و گفته‏ي پيامبر که به او فرمود «سبحان الذي خلقک» خبر داد. زيد منظور پيامبر را از آن جمله ندانست و گمان کرد که اين مطلب را پيامبر به دليل اينکه از حسن او به شگفت آمده گفته است. از اين رو به نزد پيامبر رفت و به او گفت: «يا رسول الله، زن من بدخلق است و من مي‏خواهم او را طلاق بدهم.» پس پيامبر به او گفت: «با زنت مدارا کن و از خدا بترس.» و خداي متعال تعداد زنانش را به او معرفي کرده بود گرچه اين زن هم جزء آنها بود و اين را در دل خود پنهان مي‏داشت و آن را براي زيد آشکار نکرد و ترسيد که مردم بگويند محمد به آزاد کرده‏ي خود مي‏گويد زن تو در آينده همسر من خواهد شد که به اين خاطر به او عيب بگيرند. پس خداي عزوجل آيه نازل کرد: «و اذ تقول للذي انعم الله عليه و  انعمت عليه امسک عليک زوجک و اتق الله و تخفي في نفسک ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احق ان تخشيه» [32]  (وقتي که گفتي به آن کسي که خدا به او احسان کرد - يعني به اسلام - و تو به او احسان کردي - يعني به آزاد کردن - که زنت را نگه‏دار و از خدا بترس، و تو در نزد خودت مخفي مي‏کردي آنچه را که خدا آشکار کرد و از مردم ترسيدي و خدا سزاوارتر است که از او بترسي). 

پس زيد بن حارثه او را طلاق داد و عده‏ي او به سر رسيد، پس خداي عزوجل او را به عقد پيامبرش محمد (ص) درآورد و در اين باره آيه‏اي نازل شد، پس خدا فرمود: «فلما قضي زيد منها و طرا زوجنا کها لکي لا يکون علي المؤمنين حرج في ازواج ادعيائهم اذا قضوا منهن و طرا و کان امر الله مفعولا» [33]  (چون زمان عده‏ي آن زن از زيد به پايان رسيد، ما او را به عقد تو درآورديم تا اينکه بر مؤمنين اشکالي نباشد در ازدواج با زنان فرزند خواندگانشان پس از گذشت زمان و عده‏ي آنها، و فرمان خدا انجام شدني است). پس خداي متعال اين آيه را نازل فرمود: «ما کان علي النبي من حرج فيما فرض الله له» [34]  (بر پيامبر درباره‏ي آنچه خدا به او دستور داده است حرجي نيست که آن را انجام دهد). 

با اين پاسخ امام اين مناظره پايان مي‏پذيرد که دليلي بر استعداد و زيادي علوم آن حضرت و آگاهي کامل او بر کتاب بزرگ خداست. امام عظمت پيامبران خدا را برتر از آن دانست که مرتکب خلافي شوند و عصمت آنها را از طريق توضيح دلايل و براهين غير قابل انکار ثابت کرد. 

پی نوشته ها :

[1] طه / 121.

[2] بقره / 35.

[3] طه / 121 و 122.

[4] آل عمران / 33.

[5] اعراف / 190.

[6] اعراف / 189 و 190.

[7] اعراف / 189 و 190.

[8] انعام / 76.

[9] انعام / 83.

[10] بقره / 260.

[11] قصص / 15.

[12] قصص / 16.

[13] شعراء / 20.

[14] ضحي / 6.

[15] ضحي / 8.

[16] اعراف / 143.

[17] يوسف / 24.

[18] انبياء / 87.

[19] فجر / 16.

[20] انبياء / 87.

[21] انبياء / 87.

[22] صافات / 143 و 144.

[23] يوسف / 110.

[24] فتح / 2.

[25] ص / 7 - 5.

[26] فتح / 1 و 2.

[27] توبه / 43.

[28] زمر / 65.

[29] اسراء / 74.

[30] احزاب / 37.

[31] اسراء / 40.

[32] احزاب / 37.

[33] احزاب / 37.

[34] احزاب / 38.