سؤالات مأمون از امام رضا
سؤالات مأمون از امام رضا
مأمون براي امتحان بيشتر امام رضا عليهالسلام سؤالهايي را مطرح کرد. امام به اين سؤالات پاسخ داد که ذيلا به آنها اشاره ميشود:
سؤال 1: يابن رسول الله، مگر نگفتي که پيامبران معصومند؟
امام پاسخ داد: چرا.
پرسيد: پس معني قول خداي متعال که ميفرمايد «و عصي آدم ربه فغوي» [1] چيست؟
جواب سؤال 1: امام عليهالسلام گفت: خداي تبارک و تعالي به آدم فرمود: «اسکن انت و زوجک الجنه و کلا منها رغدا حيث شئتما و لا تقربا هذه الشجرة - و اشاره کرد به درخت گندم - فتکونا من الظالمين» [2] ، و خداوند به آنها نگفت از اين درخت نخوريد يا از نوع اين درخت. آنها نزديک آن درخت نشدند و از آن نخوردند، بلکه از غير آن درخت خوردند وقتي شيطان آنها را وسوسه کرد و گفت: خداي شما، شما را از خوردن از اين درخت منع نکرد مگر اينکه شما را از نزديک شدن به غير آن منع کرد. او شما را از خوردن آن منع نکرد مبادا شما دو ملک شويد يا اينکه هميشه جاودان باشيد. و براي آن دو قسها خورد. بيشتر مطمئن باشيد که من خالصانه به شما نصيحت ميکنم. آدم و حوا قبلا نديده بودن کسي ممکن است به طريق دروغ به خدا قسم بخورد. پس او باعث شد آنها شکست بخورند با فريب او، و آنها از آن درخت خوردند زيرا با قسم او به خدا، مطمئن بودند، و اينکه قبل از پيامبري آدم بود و اينکه يک گناه بزرگ نبود که به سبب آن سزاوار ورود به آتش شود، بلکه گناهي بود که ميتوانست بخشيده شود و پيامبران قبل از نزول وحي به آنها، ميشد مرتکب آن شوند. وقتي خدا آدم را برگزيد و پيامبر کرد، او معصوم شد و مجاز نبود مرتکب گناه شود، چه گناه کوچک يا گناه بزرگ. خداي عزوجل ميگويد: «و عصي آدم ربه فغوي ثم اجتباه ربه فتاب عليه و هدي» [3] ، و خداي عزوجل گفت: «ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين» [4] .
سؤال 2: مأمون پرسيد: پس معني اين آيه چيست که خداوند ميفرمايد: «فلما آتاهما صالحا جعلا له شرکاء في ما آتاهما» [5] ؟
پاسخ سؤال 2: امام فرمود: حوا براي آدم پانصد شکم زاييد پسر يا دختر، بنابراين آدم و حوا تعهد کردند به خداي متعال، و دعا کردند و گفتند: «لئن آتيتنا صالحا لنکونن من الشاکرين فلما آتاهما صالحا» [6] (اگر فرزند صالحي به ما بدهي، يقينا تو را شکر خواهيم کرد). وقتي خدا به آنها فرزندان خوبي داد که از هر گونه مريضي و عيبي بري بودند او به آنها دو نمونه پسر و دختر داد دو قسم را به خداي متعال نسبت دادند او را ياد ميکردند مشترکا براي آنچه خدا به آنها عطا کرده بود، اما آن فرزندان شکر نکردند او را آن گونه که پدرانشان شکر ميکردند. خداي عزوجل ميگويد: «فتعالي الله عما يشرکون» [7] .
سؤال 3: من گواهي ميدهم که تو فرزند رسول خدايي، به من بگو دربارهي ابراهيم قول خداي متعال را که ميفرمايد: «فلما جن عليه الليل راي کوکبا قال هذا ربي» [8] .
پاسخ سؤال 3: امام فرمود: همانا ابراهيم در جامعهاي زندگي ميکرد که سه نوع پرستش حکمفرما بود: پرستش زهره، پرستش ماه، و پرستش خورشيد. و اين زماني بود که از غار خارج شده بود جايي که مخفيگاهش بود. چون شب شد، او زهره را ديد و گفت: «اين خداي من است.» او خواست انکار کند (مثل يک نوع پرستش) و پرسيد (از همقطارانش دربارهي آن)، اما وقتي آن ستاره غروب کرد، گفت: «من دوست ندارم آنهايي را که غروب ميکنند.» براي اينکه غروب از صفات مخلوق است نه از صفات خالق. وقتي ماه را در حال درخشندگي ديد، گفت: «اين خداي من است.» او خواست انکار کند (مانند يک نوع پرستش) و (از همقطارانش راجع به او) پرسيد. اما وقتي ماه غروب کرد گفت: «اگر پروردگارم مرا هدايت نکند، گمراه خواهم شد.» منظورش اين بود که اگر پروردگارم هدايتم نميکرد گمراه شده بودم. وقتي صبح شد و خورشيد را درخشنده ديد، گفت: «اين خداي من است، اين بزرگتر از زهره و ماه است.» او براي انکار و اطلاع اين را گفت نه به اقرار و اخبار. وقتي خورشيد غروب کرد، او به آن سه گروه پرستندهي زهره و ماه و خورشيد گفت: «اي قوم، من از آنچه شما به آن شرک ميورزيد بيزارم. من روي آوردم به سوي آن کسي که آسمانها و زمين را پديد آورده است در حالي که مطيعم و از مشرکين نيستم.» به اتکاي آنچه که ابراهيم بسادگي گفت خواست آنها را به بياعتباري دينشان راهنمايي کند و براي آنها ثابت کند که پرستش سزاوار چيزهايي مانند زهره، ماه و خورشيد نيست، بلکه مخصوص آفريدگار و آفرينندهي آسمانها و زمين است. دلايلي که او به مردم خود اقامه کرد، الهام خدا و از دادههاي او بود، همان طوري که خدا ميفرمايد: «و تلک حجتنا آتيناها ابراهيم علي قومه» [9] .
سؤال 4: مأمون گفت: اي فرزند رسول خدا، چه قدر تو خوبي! به من بگو دربارهي اين قول ابراهيم وقتي که گفت: «رب ارني کيف تحيي الموتي قال او لم تؤمن قال بلي و لکن ليطمئن قلبي» [10] .
جواب سؤال 4: امام فرمود: خداي تبارک و تعالي به ابراهيم عليهالسلام وحي کرد که من تو را از بين بندگانم رفيق صميمي برگزيدم، اگر از من بخواهي مرده را زنده کنم جواب ميدهم. ابراهيم فکر کرد که خليل خداست، از اين رو گفت: «رب ارني کيف تحيي الموتي قال او لم تؤمن قال بلي و لکن ليطمئن قلبي». خدا گفت: «فخذ اربعة من الطير فصرهن اليک ثم اجعل علي کل جبل منهن جزء ثم ادعهن يأتينک سعيا و اعلم ان الله عزيز حکيم». پس ابراهيم عقاب و طاووس و اردک و خروس را گرفت و آنها را کشت و قطعه قطعه کرد و سپس آنها را مخلوط کرد، پس هر جزئي را بر سر کوهي که در آن اطراف بود قرار داد - و ده جزء بود - و منقار آنها را در بين انگشتان خود قرار داد و سپس آنها را با اسم صدا کرد و دانه و آداب را نزد خود قرار داد. پس اين اجزاء بعضي بر بعض ديگر پريدند تا اينکه به صورت بدنها درآمدند و هر بدني آمد به گردن و سر خود منضم شد و ابراهيم منقار آنها را رها کرد و آنها پريدند و سپس فرود آمدند و از آن آب و دانه خوردند و گفتند: اي نبي خدا، ما را زنده گردانيدي، خدا تو را زنده کند. پس ابراهيم گفت: بلکه خدا زنده ميکند و ميميراند، و او بر هر کاري قادر است.
سؤال 5: مأمون گفت: رحمت خدا بر تو، اي ابوالحسن، به من بگو دربارهي قول خداي متعال که ميفرمايد: «فوکزه موسي فقضي عليه قال هذا من عمل الشيطان» [11] .
جواب سؤال 5: امام فرمود: موسي داخل شهري از شهرهاي فرعون شد وقتي که ساکنين آن شهر از او غافل بودند و آن بين مغرب و عشا بود. «فوجد فيها رجلين يقتتلان هذا من شيعته و هذا من عدوه فاستغاثه الذي من شيعته علي الذي من عدوه». بنابراين موسي دشمن را کشت. خداي تبارک و تعالي ميگويد: پس موسي به او برخورد کرد، در اولين ضربهي او مرد. موسي گفت: «هذا من عمل الشيطان». يعني جنگي که بين آن دو مرد اتفاق افتاده بود از کار شيطان بود نه آنچه موسي انجام داده بود از کشتن او، همانا او - يعني شيطان - دشمني گمراه کننده و آشکار است.
سؤال 6: مأمون گفت: معني قول موسي که ميگويد «رب اني ظلمت نفسي فاغفرلي» [12] چيست؟
پاسخ سؤال 6: امام فرمود: معني آن اين است که او خود را در محلي غير از موضع خودش قرار داد وقتي وارد اين شهر شد. «فاغفرلي» يعني مرا از چشم دشمنانت مخفي کن، مبادا آنها مرا پيدا کنند و بکشند. «فغفر له انه هو الغفور الرحيم». موسي گفت: خدايا، چون به من قدرت بخشيدي تا اينکه مردي را با مشت کشتم پس هرگز پشتيبان مجرمين نخواهم بود، بلکه در راه تو با اين قوت کوشش ميکنم تا خشنود شوي. در نتيجه موسي عليهالسلام در شهر مراقب بود و ميترسيد. آن کسي که روز گذشته به او کمک کرده بود، داشت فرياد ميزد که دوباره عليه ديگري به او کمک کند. بنابراين موسي به او گفت: «تو واقعا سخت در اشتباهي آشکار هستي. تو ديروز مردي را کشتي و امروز ميخواهي ديگري را بکشي. هر آينه تو را اذيت ميکنم.» و خواست که به او حمله کند. بنابراين وقتي خواست او را بگيرد آن کسي که دشمن هر دوي آنها بود گفت: «اي موسي، آيا ميخواهي مرا بکشي همان گونه که ديروز يک نفر را کشتي؟ تو قصدي جز فساد در روي زمين نداري و نميخواهي جزو آنهايي باشي که کار خوب ميکنند.»
سؤال 7: مأمون گفت: خدا تو را از جانب پيامبرانش پاداش نيک دهد! معني گفتهي موسي بن فرعون چيست که ميگويد: «فعلتها اذا و انا من الضالين» [13] ؟
جواب سؤال 7: امام فرمود: فرعون به موسي وقتي که او را به نزدش آوردند گفت: «و تو آن کار را انجام دادي و نسبت به من و خوبيهاي من ناسپاس بودي.» موسي گفت: «من آن کار را انجام دادم و در حالي که راه را گم کرده و اشتباها به آن شهر درآمده بودم. بنابراين فرار کردم وقتي که از شما ترسيدم و خداوندم به من حکمت آموخت و مرا از پيامبران قرار داد.» و همانا خداي عزوجل به پيامبراش محمد صلي الله عليه و آله گفت: «الم يجدک يتيما فآوي» [14] ميگويد: آيا تو را تنها نيافت؟ و مردم را به سوي تو سوق داد، «و وجدک ضالا» يعني در نزد قوم خود گمشده و ناشناخته بودي، «فهدي» يعني مردم را به شناخت تو راهنمايي کرد، «و وجدک عائلا فاغني» [15] يعني دعاي تو را مستجاب کرد و به اين وسيله تو را غني نمود.
سؤال 8: مأمون فرمود: برکت خدا بر تو باد، اي پسر رسول خدا! معني قول خداي متعال چيست که ميفرمايد: «و لما جاء موسي لميقاتنا و کلمه ربه قال رب ارني انظر اليک قال لن تراني»؟ [16] چگونه جايز است که موسي بن عمران کليم خدا عليهالسلام نداند که خداي عزوجل ديده نميشود؟ چرا او چنين سؤالي کرد؟
پاسخ سؤال 8: امام فرمود: يقينا کليم الله موسي بن عمران عليهالسلام ميدانست که خداي متعال برتر از آن است که با چشم ديده شود، اما وقتي خداي متعال با او سخن گفت و او را مقرب داشت و با او نجوا کرد، موسي به سوي قومش برگشت و به آنها خبر داد که خداي عزوجل با او تکلم نمود و او را نزديک کرد و با او نجوا نمود. پس گفتند: «هرگز به تو ايمان نميآوريم تا کلام او را بشنويم همان طوري که تو شنيدي.» و آن قوم هفتصد هزار نفر بودند، موسي از بين آنها هفتاد هزار نفر را برگزيد، سپس از بين آنها هفت هزار نفر را انتخاب کرد، سپس هفتصد تن و در آخر هفتاد نفر از آنان را براي ميقات پروردگارش برگزيد و با آنها به سوي کوه طور رهسپار شد و آنها را در دامنهي کوه قرار داد و خود به بالاي کوه رفت و از خدا سؤال کرد تا با او تکلم کند و آنها بشنوند کلام او را. پس خداي متعال تکلم کرد و آنها کلام او را از بالا و پايين و راست و چپ و پشت سر و پيش رو شنيدند، براي اينکه خداي عزوجل آن را در درخت ايجاد کرد و از آن پخش شد تا اينکه آن را از همه طرف شنيدند، پس گفتند: «هرگز به تو ايمان نميآوريم به اينکه ما کلام خدا را شنيديم، تا خدا را آشکارا نبينيم.» وقتي آنها اين کلام خطير را گفتند و مستکبر و سرکش شدند، خداي تبارک و تعالي صاعقهاي فرستاد که آنها را به خاطر ظلمشان گرفت، پس مردند. بنابراين موسي گفت: «وقتي برگشتم، به بنياسرائيل چه بگويم اگر گفتند: تو آنها را بردي و به کشتن دادي، براي اينکه تو در مناجات با خداي عزوجل صادق نيستي.» از اين قرار، خداي متعال آنها را زنده کرد و آنها را با او فرستاد. آنها گفتند: «اگر تو از خدا درخواست ميکردي که او را ببيني، دعايت را اجابت ميکرد. به ما بگو که او چگونه است تا ما او را بشناسيم.» موسي گفت: «اي مردم، چشمها نميتوانند او را مشاهده کنند و او کيفيت و چگونگي ندارد بلکه به وسيلهي آيات و نشانههايش شناخته ميشود.» گفتند: «هرگز به تو ايمان نميآوريم تا از او سؤال کني.» موسي گفت: «خدايا، همانا تو شنيدي گفتهي بنياسرائيل را، و تو داناتري به صلاح آنها.» پس خداي جل جلاله به موسي وحي کرد: «اي موسي، بخواه از من آنچه را که ميخواهند. من تو را به ناداني آنها مؤاخذه نميکنم.» در اين هنگام موسي گفت: «رب ارني انظر اليک قال لن تراني و لکن انظر الي الجبل فان استقر مکانه فسوف تراني فلما تجلي ربه للجبل جعله دکا و خر موسي صعقا فلما افاق قال سبحانک تبت اليک». يعني برگشتم من به شناخت خودم نسبت به تو از ناداني قومم، و من از بين آنها اولين مؤمن هستم به اينکه تو ديده نميشوي.
مأمون داستان امام و معرفت و علم فراوان او را تحسين کرد و گفت: اي ابوالحسن، چقدر تو خوبي!
سؤال 9: مأمون گفت: يا ابوالحسن، به من بگو راجع به اين کلام خداوند متعال که ميفرمايد: «و لقد همت به و هم بها لو لا ان راي برهان ربه» [17] (آن زن به يوسف اصرار و اهتمام کرد و اگر لطف خدا و برهان پروردگارش نبود، او هم به وي اهتمام ميکرد).
جواب سؤال 9: امام فرمود: آن زن به يوسف اصرار ورزيد و اگر يوسف دلايل پروردگارش را نميديد او هم به آن زن اهتمام ميورزيد درست همان طوري که آن زن اهتمام ميورزيد، اما او معصوم بود و معصوم به فکر گناه نيست و مرتکب آن نميشود. در واقع پدرم براي من روايت کرده است از پدرش حضرت صادق عليهالسلام که فرمود: آن زن قصد انجام آن کار را کرد و يوسف قصد کرد که اين کار را انجام ندهد.
مأمون گفت: خدا به تو پاداش دهد اي ابوالحسن.
سؤال 10: مأمون پرسيد: معني کلام خدا چيست که ميفرمايد: «و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه» [18] .
جواب سؤال 10: او يونس بن متي بود که با حالت غضب از ميان قومش رهسپار شد. کلمهي «فظن» به معني اطمينان است، يعني او مطمئن بود که ما او را در تنگنا قرار نميدهيم و روزي او را تنگ نميگيريم، و از همين جاست قول خداي متعال که ميفرمايد: «و اما اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه» [19] ، چون او را براي آزمودن، تنگ روزي کرد يا بر او تنگ گرفت. «فنادي في الظلمات» [20] (در آن تاريکي صدا زد)، يعني تاريکي شب و تاريکي دريا و تاريکي شکم ماهي: «ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين» [21] (خداي جز تو نيست، تو پاک و منزهي و من از ستمکاران بودم) به خاطر ترک اين عبادت که مرا از شکم ماهي آزاد ساختي. بنابراين خدا پاسخ او را داد و فرمود: «فلو لا انه کان من المسبحين للبث في بطنه الي يوم يبعثون» [22] (اگر او جزء تسبيح کنندگان نميبود هر آينه تا روز قيامت در شکم ماهي ميماند).
سؤال 11: مأمون گفت: اي ابوالحسن، چه خوب هستي تو! راجع به اين کلام خداي متعال به من بگو: «حتي اذا استياس الرسل و ظنوا انهم قد کذبوا جائهم نصرنا» [23] (تا آنجا که رسولان مأيوس شده و گمان کردند که وعدهي نصرت حق خلاف خواهد بود. در آن وقت ياري ما فرارسيد).
پاسخ سؤال 11: امام فرمود: خدا ميگويد وقتي که رسولان از قومشان مأيوس شدند و قومشان گمان کردند پيامبرانشان دروغ گفتند، ياري ما به رسولان رسيد.
سؤال 12: مأمون گفت: خدا به تو پاداش نيک بدهد، اي ابوالحسن! به من بگو دربارهي قول خداي متعال که ميفرمايد: «ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر» [24] .
پاسخ سؤال 12: امام فرمود: هيچ کس نزد مشرکين اهل مکه گناهش بزرگتر از رسول خدا صلي الله عليه و آله نبود، براي اينکه آنها غير از خدا سيصد و شصت بت را ميپرستيدند. چون پيامبر آنها را به کلمهي توحيد دعوت کرد، اين کار بر آنها سخت گران آمد و گفتند: «اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا لشيء عجاب و انطلق الملأ منهم ان امشوا و اصبروا علي آلهتکم ان هذا لشيء يراد ما سمعنا بهذا في الملة الآخرة ان هذا الا اختلاق» [25] ، و وقتي خداي عزوجل مکه را براي پيامبر فتح کرد به او گفت: اي محمد «انا فتحنا لک فتحا مبينا ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر» [26] (ما فتح کرديم براي تو مکه را فتح آشکار، تا اينکه خداوند گناهان گذشته و آيندهي تو را نزد مشرکين اهل مکه ببخشد به دعاي تو به توحيد خدا در آنچه گذشته و آنچه به تأخر افتاده). براي اينکه مشرکين مکه بعضيشان اسلام آوردند و بعضيشان از مکه خارج شدند و کساني هم که باقي مانده بودند، قادر به انکار توحيد بر او نبودند. وقتي مردم را به سوي خدا خواند گناه او نزد ايشان در اين مورد به غلبهي او بر آنها بخشوده شد.
سؤال 13: مأمون گفت: اي ابوالحسن، خدا به تو خير بدهد! مرا مطلع کن از قول خداي متعال که ميفرمايد: «عفا الله عنک لم اذنت لهم» [27] .
جواب سؤال 13: امام فرمود: اين قسمتي از آن چيزي است که به مجاز نازل شده: به در ميگويم که ديوار بشنود. خداي عزوجل پيامبرش را با آن مورد خطاب قرار ميدهد، اما منظورش امت اوست. شبيه آن، آيهاي است از کلام خداي متعال که ميفرمايد: «لئن اشرکت ليحبطن عملک و لتکونن من الخاسرين» [28] ، و در جاي ديگر ميفرمايد: «و لو لا ان ثبتناک لقد کدت ترکن اليهم شيئا قليلا» [29] .
سؤال 14: مأمون گفت: درست گفتي اي پسر رسول خدا. به من اطلاع بده از قول خداي عزوجل که ميفرمايد: «و اذ تقول للذي انعم الله عليه و انعمت عليه امسک عليک زوجک و اتق الله و تخفي في نفسک ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احق ان تخشيه» [30] .
جواب سؤال 14: امام فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله به منزل زيد ابن حارثهي شرحبيل کلبي براي کاري رفت، زن او را در حال غسل کردن ديد. به او گفت: «پاک و منزه است خدايي که تو را آفريد.» و به اين اراده کرد تنزيه باري تعالي را از قول آن کساني که گمان ميکنند ملائکه دختران خدا هستند. پس خداي عزوجل فرمود: «افاصفيکم ربکم بالبنين و اتخذ من الملائکة اناثا انکم لتقولون قولا عظيما» [31] لذا وقتي پيامبر آن زن را در حال غسل کردن ديد، فرمود: پاک و منزه است آن خدايي که تو را پديد آورده از اينکه فرزندي اتخاذ کند که نياز به اين تطهير و غسل داشته باشد. چون زيد به خانه برگشت همسرش دربارهي آمدن پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و گفتهي پيامبر که به او فرمود «سبحان الذي خلقک» خبر داد. زيد منظور پيامبر را از آن جمله ندانست و گمان کرد که اين مطلب را پيامبر به دليل اينکه از حسن او به شگفت آمده گفته است. از اين رو به نزد پيامبر رفت و به او گفت: «يا رسول الله، زن من بدخلق است و من ميخواهم او را طلاق بدهم.» پس پيامبر به او گفت: «با زنت مدارا کن و از خدا بترس.» و خداي متعال تعداد زنانش را به او معرفي کرده بود گرچه اين زن هم جزء آنها بود و اين را در دل خود پنهان ميداشت و آن را براي زيد آشکار نکرد و ترسيد که مردم بگويند محمد به آزاد کردهي خود ميگويد زن تو در آينده همسر من خواهد شد که به اين خاطر به او عيب بگيرند. پس خداي عزوجل آيه نازل کرد: «و اذ تقول للذي انعم الله عليه و انعمت عليه امسک عليک زوجک و اتق الله و تخفي في نفسک ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احق ان تخشيه» [32] (وقتي که گفتي به آن کسي که خدا به او احسان کرد - يعني به اسلام - و تو به او احسان کردي - يعني به آزاد کردن - که زنت را نگهدار و از خدا بترس، و تو در نزد خودت مخفي ميکردي آنچه را که خدا آشکار کرد و از مردم ترسيدي و خدا سزاوارتر است که از او بترسي).
پس زيد بن حارثه او را طلاق داد و عدهي او به سر رسيد، پس خداي عزوجل او را به عقد پيامبرش محمد (ص) درآورد و در اين باره آيهاي نازل شد، پس خدا فرمود: «فلما قضي زيد منها و طرا زوجنا کها لکي لا يکون علي المؤمنين حرج في ازواج ادعيائهم اذا قضوا منهن و طرا و کان امر الله مفعولا» [33] (چون زمان عدهي آن زن از زيد به پايان رسيد، ما او را به عقد تو درآورديم تا اينکه بر مؤمنين اشکالي نباشد در ازدواج با زنان فرزند خواندگانشان پس از گذشت زمان و عدهي آنها، و فرمان خدا انجام شدني است). پس خداي متعال اين آيه را نازل فرمود: «ما کان علي النبي من حرج فيما فرض الله له» [34] (بر پيامبر دربارهي آنچه خدا به او دستور داده است حرجي نيست که آن را انجام دهد).
با اين پاسخ امام اين مناظره پايان ميپذيرد که دليلي بر استعداد و زيادي علوم آن حضرت و آگاهي کامل او بر کتاب بزرگ خداست. امام عظمت پيامبران خدا را برتر از آن دانست که مرتکب خلافي شوند و عصمت آنها را از طريق توضيح دلايل و براهين غير قابل انکار ثابت کرد.
پی نوشته ها :
[1] طه / 121.
[2] بقره / 35.
[3] طه / 121 و 122.
[4] آل عمران / 33.
[5] اعراف / 190.
[6] اعراف / 189 و 190.
[7] اعراف / 189 و 190.
[8] انعام / 76.
[9] انعام / 83.
[10] بقره / 260.
[11] قصص / 15.
[12] قصص / 16.
[13] شعراء / 20.
[14] ضحي / 6.
[15] ضحي / 8.
[16] اعراف / 143.
[17] يوسف / 24.
[18] انبياء / 87.
[19] فجر / 16.
[20] انبياء / 87.
[21] انبياء / 87.
[22] صافات / 143 و 144.
[23] يوسف / 110.
[24] فتح / 2.
[25] ص / 7 - 5.
[26] فتح / 1 و 2.
[27] توبه / 43.
[28] زمر / 65.
[29] اسراء / 74.
[30] احزاب / 37.
[31] اسراء / 40.
[32] احزاب / 37.
[33] احزاب / 37.
[34] احزاب / 38.