سیاست هارون الرشید

و همچنین هارون الرشید چرا به امثال قاضی ابویوسف، کسائی نحوی، و محمد بن حسن شیبانی حنفی احترام می‏کند؟ 

زمانی که کسائی و شیبانی در یک روز در شهر ری می‏میرند، خیلی متأثر می‏شود و می‏گوید: 

حیف که فقه و عربیت (زبان عربی) در ری به خاک رفت. 

به دست خود آب روی دست ابومعاویه‏ی نابینا می‏ریزد و چه بسا موعظه‏ی علماء، اشک شیطانی او را جاری می‏سازد؟ [1] .

اما فرزندان پاک و دانشمند و پرهیزکار علی و زهرا علیهماالسلام را شکنجه و آزار می‏دهد، یحیی بن عبدالله را به زندان می‏افکند، و شهید می‏کند؟ [2] .

و عبدالله افطس از فرزندان امام چهارم علیه‏السلام را در زندان مدت‏ها زجر و شکنجه داد، و در پایان به دستور جعفر برمکی - که مقرب هارون بود - دستور داد سر از بدنش جدا کردند. [3] .

هارون نسبت به شیعیان علی علیه‏السلام کینه می‏ورزید و همه جا مراقب آنها بود و از قتل و زجر آنان دریغ نمی‏کرد. 

هارون از همان کودکی با آل علی سخت دشمن بود. و قبل از آن که خلیفه شود، علویان از روی کار آمدن او بیم داشتند. 

زمانی که خلیفه شد، فرمان داد همه‏ی فرزندان علی علیه‏السلام را یک جا از بغداد به مدینه تبعید کنند. 

هارون به قدری در دشمنی به آل علی شهرت یافت که شعراء برای تقرب به پیشگاهش، آل علی را هجو و بدگویی می‏کردند. [4] .

هارون، حمید بن قحطبه‏ی طوسی را - پس از آن که مراتب فداکاری و سرسپردگیش معلوم شد و از او اقرار گرفت تا سرحد مال و جان و فرزند و عیال و دین! در فرمانبرداری او، استقامت نماید. - شمشیری داد و امر کرد در یک شب شصت نفر از اولاد علی و زهراء علیهماالسلام را از میان اطاق‏های زندان یکی، یکی بیرون آورد و گردن زده، سر و پیکرشان را میان چاه حیاط افکند، و ناجوانمردانه جمعی از سادات محاسن سفید پرهیزکار و جوانان رشید بی‏گناه را از دم تیغ گذراند. [5] .

باز نمونه‏ی دیگری از فرهنگ دوستی! رشید را ملاحظه کنید: 

یحیی بن عبدالله، یکی دیگر از فرزند زادگان امام مجتبی علیه‏السلام است. یحیی، مردی بزرگ و بافضیلت بود که از بیم هارون الرشید مدت‏ها متواری و پنهان بود. بالاخره به سرزمین دیلم گریخت، مردم را به سوی خود خواند و گروه زیادی با وی بیعت نمودند و کارش رونق گرفت. هارون از قدرت او سخت ترسید و فضل بن یحیی برمکی را با پنجاه هزار سرباز به جنگش فرستاد. و به سلطان دیلم نامه‏ای تهدید آمیز نوشت و یحیی را از وی خواست. 

فضل به دیلم رفت و راه مسالمت آمیزی پیش گرفت و نامه‏هایی آمیخته با تهدید و تطمیع و بیم و امید، به سویش فرستاد. یحیی نیز چون قدر خود را در برابر فضل ناچیز دید و همچنین حاکم دیلم سخت در طرد او کوشا بود، از فضل امان خواست و او برای رشید گزارش داد. 

رشید با کمال خرسندی امان نامه‏ای را که قاضیان و فقیهان و رجال، امضاء کرده بودند، برایش فرستاد و جوائز و هدایایی بر آن افزود. یحیی نیز امان را پذیرفته با فضل به بغداد آمد. 

طبری ضمن حوادث سال و صد و هفتاد و شش می‏نویسد: 

فضل، زمانی که یحیی را به بغداد آورد. رشید، کاملا به او محبت کرد و ارزاق و اموال فراوانی به او بخشید. 

لیکن پس از اندک زمانی، خبث باطنی و کینه درونی خود را آشکار کرد، آن همه عهد و پیمان‏ها و امان‏های محکم را به هیچ شمرد و آغاز سرزنش و بدگویی نمود. 

یحیی بن عبدالله، آن امان نامه را بیرون آورد و گفت: با وجود چنین سند محکمی، این بهانه‏ها چیست؟ و چرا می‏خواهی پیمان خود را بشکنی؟ 

رشید، روزی که محمد بن حسن فقیه، رفیق ابویوسف و ابوالبختری در مجلس حضور داشتند، دستور داد، همان امان را آوردند و به محمد بن حسن داد و گفت: 

درباره‏ی این امان چه می‏گویی؟ 

محمد بن حسن گفت: این امان صحیح است و از هر نقص و آلایشی منزه است. 

سپس هارون آن را به دست ابوالبختری داد و از او رأی خواست. ابوالبختری در آن نظر کرد و گفت: این امان به این دلیل و آن دلیل، نقض شده و باطل است. - و به ریختن خون یحیی حکم نمود!! - 

هارون رأی او را پذیرفت و گفت: 

انت قاضی القضاة حقا. 

تو در واقع از همه قضاة بالاتری!!

و امان را گرفت و پاره کرد و ابوالبختری بر آن تف افکند! [6] .

هارون از دین فروشی او، آن چنان خوشحال شد که او را بر کرسی قضا نشاند و یک میلیون و ششصد هزار درهم به او جایزه داد!! 

هارون پس از صدور این حکم، دستور دارد یحیی را به زندان انداختند و روزی صد تازیانه بر بدنش زدند و سرانجام او را زیر ساختمانی گذاشته، پایه از رویش بالا بردند!! 

و به نقلی غذایش را قطع کردند تا از گرسنگی جان سپرد. 

و به نقل ابوالفرج اصفهانی: او را زهر دادند و به قصر خلافت آوردند. و قاضی‏ها و شاهدانی را احضار کردند تا آنها ببینند و گواهی دهند که در زندان هیچ صدمه و آسیبی بر یحیی وارد نشده و دستگاه خلافت متعرض قتل وی نگردیده است!! 

در این زمان قضاة و سایر شهود، هر کدام با یحیی سخن گفتند، اما یحیی ساکت بود و نمی‏توانست پاسخ دهد. پرسیدند: چرا سخن نمی‏گویی؟ 

در جواب به دهان خویش اشاره کرد که بر تکلم قادر نیستم و زبان خود را درآورد، همچون زغال سیاه شد بود! 

رشید به حاضران گفت: 

یحیی به دروغ خود را مسموم نشان می‏دهد! 

سپس جمعیت قضاة و شهود مرخص شده بیرون رفتند. و هنوز به وسط خانه نرسیده بودند که یحیی از شدت زهر جان سپرد! [7] .

تمام این ها، گوشه‏ای از بیدادگری‏ها و پیمان شکنی‏ها و زجرها و شکنجه‏ها و جنایاتی است که منصور و هارون نسبت به اولاد ابوطالب و علی علیه‏السلام مرتکب گشته‏اند. 

بالاتر از همه‏ی این جنایات و وحشی‏گری‏ها، جریان توقیف و تبعید و زندانی شدن امام هشتم حضرت موسی بن جعفر علیه‏السلام است. 

هارون، گروهی از مأمورین خود را فرستاد و آن حضرت را از میان مسجد پیغمبر، و کنار قبر جدش در حال نماز گرفت و بست، و به سوی بصره فرستاد. فرزند پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به جرم اینکه امام حق و رهبر عادل و معدن علم و شرافت و فضیلت است، یک سال در زندان بصره و پس از آن چند سال در گوشه‏های زندان‏های بغداد به سر برد و عاقبت به زهر هارون شهید گردید. [8] .

 

پی نوشتها :

[1] تاریخ تمدن اسلام 105:3.

[2] تتمة المنتهی / 174.

[3] تتمة المنتهی / 175.

[4] تاریخ تمدن اسلام 199:4.

[5] عیون اخبار الرضا علیه‏السلام 108:1.

[6] اقتباس از منتهی الامال، 185:1، عصر المأمون، 122:1.

[7] مقاتل الطالبین، چاپ نجف، / 31.

[8] بحار چاپ کمپانی 217:11.