درخواست مأمون از امام براي عهدهد ار شدن خلافت
درخواست مأمون از امام براي عهدهد ار شدن خلافت
مأمون رسملا خلافت را به امام عرضه کرد و از حضرت درخواست کرد که آن را به عهده بگيرد و گفت: اي فرزند رسول خدا، من فضل تو را شناختم و علم و زهد و تقوا و عبادت تو را درک کردم و ميبينم که تو شايستهتري به خلافت تا من.
امام پاسخ داد: با گوشهگيري از دنيا اميد نجات از شر دنيا را دارم، و با پرهيز از محارم اميد نجات از غنايم را دارم، و با فروتني در دنيا به رفعت در نزد خدا اميد بستهام.
مأمون فورا گفت: من ديدم که بايد خودم را از خلافت عزل کنم و آن را به تو بسپارم.
به هر حال امام کاملا از قصد مأمون يعني کسي که براي رسيدن به مقاصد سياسي خود از هيچ کوششي فروگذار نميکرد، آگاهي داشت. چگونه مأمون خود را خلافت عزل ميکرد در حالي که براي رسيدن به آن برادرش امين را کشت، بغداد را خراب کرد، و داغ و حزن و سوگواري را در سراسر جهان اسلام گسترش داد؟ پس چگونه آن را به امام عليهالسلام تسليم ميکرد؟
امام جواب قاطعي به مأمون داد که او را خشمگين کرد، فرمود: اگر اين خلافت مال تو است جايز نيست خودت را خلع کني و لباسي را که خدا به تو پوشانده به ديگري بدهي، و اگر خلافت مال تو نيست چيزي که مال تو نيست جايز نيست آن را به من بدهي.
مأمون فهميد که امام تمام راهها را به روي او مسدود کرده است، بنابراين سرانجام با تهديد به امام گفت: چارهاي نداري جز قبول اين امر.
پس امام جواب داد: من اين کار را هرگز با ميل انجام نخواهم داد.
ذوالرياستين اين وضع را تحسين کرد و گفت: و اعجبا! من ديدم که مأمون امير المؤمنين امر خلافت را به رضا واگذار کرد و ديدم که رضا به او ميگويد: «توان انجام آن را ندارم»، و من هيچ گاه خلافت را از اکنون ضايعتر نديدم.
امام عليهالسلام کاملا از قصد رياکارانهي مأمون آگاه بود زيرا مأمون از خاندان عباسي بود، خانداني که با بدخواهي عليه اهلبيت عليهمالسلام پرورش يافته بود و آنها را در روز روشن و شب تاريک ميکشت و ميکوشيد که نسلشان را از روي زمين براندازد. اما مأمون شريرتر از آنها بود، زيرا او آقا و بزرگ علويان امام رضا عليهالسلام را کشت و از جمله ساير علويان پاک را کشت، پس چگونه امام ميتوانست به او اعتماد کند.