مأمون امام را مجبور کرد
مأمون امام را مجبور کرد
تمام راههاي سياستمدارانهاي که مأمون براي قانع کردن امام رضا عليهالسلام در پذيرفتن ولايت عهدي دنبال کرد به بنبست رسيد. بنابراين فکر کرد که مجبور است راه ديگري را در پيش گيرد و که همانا تهيد امام و وعد و وعيد دادن به او بود. بنابراين امام را احضار کرد. وقتي امام حضور يافت، گفتگوهايي بين آنها رد و بدل شد. پس امام به او فرمود: به خدا من هرگز دروغ نگفتهام از زماني که خداي متعال مرا خلق کرده است، و من از دنيا براي دنيا گوشهگيري اختيار نکردهام. و من قصد تو را ميدانم.
مأمون فوري پرسيد: چه قصدي دارم؟
امام از او امان خواست تا حقيقت را بصراحت بگويد: و فرمود: امام بايد صادق باشد.
مأمون گفت: به تو امان دادم.
امام انگيزهي مأمون را از سپردن وليعهدي به او توضيح داد و فرمود: از اين طريق تو ميخواهي مردم بگويند که علي بن موسي الرضا خود را از دنيا کنار نکشيد بلکه دنيا بود که خود را از او کنار کشيد. آيا نميبينيد چگونه وليعهدي را به طمع رسيدن به خلافت قبول کرد؟
مأمون خشمگين شد و دماغش ورم کرد و به امام بانگ زد: تو هميشه مرا به کاري وادار ميکني که از انجامش متنفرم، و گويي از قدرت و شوکت من باک نداري و خود را ايمن ميداني. به خدا قسم بايد وليعهدي را قبول کني، يا اينکه تو را به قبول آن مجبور ميکنم. تو بايد اين کار را بکني و گرنه گردنت را ميزنم. [1] .
امام عليهالسلام به خداي تضرع کرد و گفت: خدايا، تو نهي کردي از اينکه من با دست خودم خويشتن را به هلاکت اندازم، و من مجبور شدم. من اگر وليعهدي را قبول نکنم از طرف عبدالله مأمون کشته ميشوم. من مجبور شدم همان طور که يوسف و دانيال عليهمالسلام به وسيلهي طاغوت زمانشان مجبور شدند که ولايت را بپذيرند. خدايا، پيماني نيست جز پيمان تو، و ولايتي براي من نسيت جز از طرف تو. پس مرا براي اقامهي دينت و زنده کردن سنت پيامبرت موفق کن، که همانا تويي مولا و ياري دهنده، و تو بهترين مولا و خوب ياري کنندهاي هستي. [2] .
به هرحال، امام رضا عليهالسلام ولايت عهدي را پذيرفت در حالي که گريه ميکرد و محزون بود و درد و ناراحتي بر او تسلط داشت.
پی نوشته ها :
[1] امالي صدوق، ص 43؛ عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 140.
[2] عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 19.