اجراي حکم اعدام درباره ي آنها
اجراي حکم اعدام درباره ي آنها
مأمون دستور داد آن سه نفر را از زندان خارج کردند و آنها که از بيعت کردن خودداري ورزيده بودند، چون ديدند امام در کنار مأمون نشسته است، آن قدر خشمگين شدند که علي بن عمران به مأمون گفت: اي اميرالمؤمنين، من تو را به خدا قسم ميدهم که مانع شوي اين امري که خدا براي تو مقرر داشته و تو را به آن اختصاص داده است از دستت خارج شود و به دستت دشمنانت بيفتد، کساني که پدران تو آنها را ميکشتند و در مملکت بيخانمانشان ميکردند.
پس مأمون بر او بانگ زد: اي پسر زن زناکار، چرا تو بر آن اصرار داري؟
آنگاه دستور داد گردن او را بزنيد. پس او را اعدام کردند. و ابويونس را وارد کردند، چون ديد امام در کنار مأمون نشسته است و از عظمت و شکوه برخوردار است، سخت ناراحت شد و خطاب به مأمون گفت: اي اميرالمؤمنين، اين شخصي که در کنار تو نشسته است بتي است که جداي از خدا پرستيده ميشود.
مأمون دستور اعدام او را داد، پس او را کشتند و جلودي را وارد کردند. و او از دشمنترين مردم نسبت به اهلبيت عليهمالسلام و کسي بود که هارون الرشيد او را براي غارت دختران رسول الله (ص) و مصادرهي لباسهاي آنها از زيور آلات به يثرب فرستاده بود، پس به خانهي امام رضا عليهالسلام وارد شد و قصد هجوم به خانهي امام را داشت و اينکه لباس از تن زنان بربايد، پس امام مانع شد امام جلودي توجهي نکرد، پس امام به او التماس کرد و به او قول داد که خود داخل ميشود و آنچه را که او ميخواهد، برايش ميآورد. جلودي قول امام را قبول کرد و امام داخل خانه شد و تمام لباسها و زيورآلات زنان را جمعآوري کرد و آنها را براي جلودي آورد و جلودي آنها را گرفت.
امام از مأمون درخواست کرد که او را ببخشد، مأمون گفت: اي آقاي من، اين همان کسي است که با دختران پيامبر (ص) چنين کرد.
جلودي به امام نگاه کرد که با مأمون صحبت ميکرد و متوسل به عفو او شده بود، امام آن احمق گمان کرد که امام درخواست انتقام از او دارد براي کارهايي که کرده است، پس به مأمون گفت: اي اميرالمؤمنين، از تو درخواست ميکنم به خدا و به آن خدمتي که من به رشيد کردم که گفتهي او را قبول نکني دربارهي من.
پس مأمون به سوي امام رضا عليهالسلام متوجه شد و به او گفت: اي ابوالحسن، او از من خواست که عذرش را بپذيرم و من به قسم او رفتار ميکنم.
آنگاه رو به جلودي کرد و گفت: نه به خدا، حرف او را دربارهي تو نميپذيرم.
سپس رو به سوي جلاد کرد و گفت: او را به رفيقش ملحق کنيد.
پس او را آوردند و گردن زدند. [1] .
پی نوشته ها :
[1] عيون اخبار الرضا، ج 2، صص 162 - 161.