نامه ي مأمون به عباسيان
نامه ي مأمون به عباسيان
بين مأمون و عموها و اقربايش نامههايي رد و بدل شد که در آن يکديگر را لعن و نفرين کرده بودند. مأمون نامهاي به عباسيان نوشته که متن آن اين است:
«به نام خداوند بخشندهي مهربان، ستايش مخصوص خدايي است که رب جهانيان و عالم است، و درود بر محمد و آلش ياد علي رغم نارضايتي بعضيها. اما بعد: مأمون نامهي شما را فهميد و تدبير امر شما و روغن کرهي شما را دانست. او مشرف بر دلهاي کوچک و بزرگ شماست. او شما را ميشناخت از وقتي که به سوي او ميآمديد و وقتي که پشت کرديد و آنچه که قبلا نوشته و کاذبانه چاپلوسي کرده بوديد، و بزرگان شما از حق منصرف شدند و کتاب خدا و آثار او را ترک گفتيد و از آنچه که از جانب پيامبر صادق صلي الله عليه و آله آمد. گويا شما از امتهاي گذشته هستيد که خدا آنها را با غرق شدن و زلزله از بين برد، و مانند آنهايي که با باد و صاعقه و صيحه و سنگ هلاک شدند.
آيا در قرآن تدبر نميکنيد يا بر دلهايتان قفل است؟ قسم به آن کسي که از مأمون به رگ گردن او نزديکتر است، اگر نبود که گويندهاي بگويد مأمون جواب را از روي ناتواني ترک کرد، جواب شما را نميدادم از بدي اخلاقتان و بياهميت بودنتان و ضعف عقلتان و سخافت رأيتان در آنچه به آن پناه بردهايد.
پس بايد شنونده بشنود و کسي که حاضر است به آن که غايب است برساند.»
اين قسمت از نامهي مأمون حاوي مطالب ذيل است:
1. مأمون در نامهاش کلام خود را با درود بر پيامبر و آل او آغاز ميکند و سپس بر آنها درود ميفرستد و به دنبال آن ميگويد: «علي رغم آنهايي که ناخشنودند»، و از «ناراضيان»، بنيعباس را قصد ميکند، آنهايي که بر محو آل نبي کوشيدند و صفات روحي و فکري را از دنياي اسلام زدودند.
2. او چيزهايي را که در داخل نفوس عباسيان مخفي بود ميدانست و از قصد آنها آگاه بود و آنها را وقتي به او روي آوردند و وقتي پشت کردند ميشناخت. او ميدانست که آنها از باطل حمايت ميکنند و حق را و کتاب خدا را و آنچه را که به وسيلهي پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله آورده شده ترک کردهاند.
3. او نامهي آنها را جواب داد نه به خاطر دلجويي از آنها، بلکه به خاطر اينکه نگويند او نتوانست جوابشان را بدهد.
حالا اجازه بدهيد قسمت دوم نامهي مأمون را بخوانيم:
«اما بعد: خداي متعال محمد صلي الله عليه و آله را بعد از وقفهاي در ارسال رسل فرستاد در حالي که قريش مواظب خودشان و اموالشان بودند و فکر نميکردند کسي که در علو يا در شکوه با آنها رقابت کند. پس پيامبر ما صلي الله عليه و آله امين بود و از جملهي افراد متوسط در داشتن خانه بود و فقيرتر از آنها در ثروت بود. پس خديجه بنت خويلد اولين کسي بود که به او ايمان آورد و از طريق ثروتش به او کمک کرد، سپس اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب به او ايمان آورد در حالي که هفت ساله بود. او هيچ چيزي را شريک خدا قرار نداد حتي يک چشم بر هم زدن، و نه بتي را پرستيد و نه ربايي خورد و نه شبيه جهال بود در جهلشان. اما عموهاي پيامبر خدا يا يک مسلمان متوسط بودند و يا يک مشرک معاند، مگر حمزه که نه مانع اسلام شد و نه اسلام مانع او شد، و گذشت در حالي که کاملا خداي خود را ميشناخت. و اما ابوطالب، او کفالت پيامبر را به عهده داشت و او را بزرگ نمود، و هميشه از او دفاع ميکرد و حامي او بود. و چون ابوطالب را خدا قبض روح کرد و مردم مطلع شدند، بر پيامبر هجوم بردند تا او را بکشند، پس او مهاجرت کرد به سوي قومي که در خانههاي خود سکونتش دادند در حالي که قبلا به او ايمان آورده بودند، و دوست داشتند کساني را که به سوي آنها مهاجرت کنند، و در سينهي خود هيچگونه نيازي به آنچه آنها برايشان بياورند نداشتند، و آنها را بر خود ترجيح ميدادند گرچه به خود آنها اختصاص داشت، و کسي که نفس خود را از لئامت (خساست) باز دارد جزو رستگاران است.»
اين قسمت، رسالت پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله را عرضه ميکند و نشان ميدهد که او به سوي مردمي متکبر فرستاده شد، مردمي که فکر ميکردند احدي در شکوه و جلال به پاي آنها نميرسد. و در طلوع فجر اسلام هيچ کس به او ايمان نياورد جز امالمؤمنين خديجهي کبري که تمام اموالش را براي گسترش اسلام خرج کرد و بعد از او امام علي عليهالسلام ايمان آورد که هفت ساله بود، و او براي هيچ بتي سجده نکرد و آن را نپرستيد بلکه خداي متعال را پرستش کرد با ايمان و اخلاص کامل.
اما عموهاي پيامبر، درميان آنها مشرک و حسود و گمراه بود و او ابولهب بود، و در بين آنها قهرمان اسلام شير خدا حمزه بود، همان شهيدي که اسلام از طريق او عزت يافت و آن شجاعي که هميشه از رسول خدا صلي الله عليه و آله دفاع ميکرد تا به شهادت رسيد. و بهترين عموي پيامبر صلي الله عليه و آله ابوطالب بود، همان کسي که به اسلام گرويد و به اهداف و عقيدهي آن گردن نهاد و در کنار پيامبر ايستاد و از او حمايت نمود و او را از شر متجاوزين حفظ کرد. وقتي که اين شخصيت بزرگ درگذشت و پيامبر صلي الله عليه و آله حامي و مدافع خود را از دست داد، قريش تصميم به قتل او گرفت. پس او به سوي يثرب به عنوان مهاجر از مکه خارج شد و آنجا را مقر دعوت خويش و مرکز حکومت قرار داد و در آنجا افراد صادقي را يافت که آمادهي جانفشاني براي او بودند.
حالا اجازه بدهيد به قسمت ديگري از اين نامه بپردازيم:
«هيچ يک از مهاجرين مانند علي بن ابيطالب به حمايت از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله اقدام نکردند، زيرا او به پيامبر کمک کرد و با جان خويش از او دفاع نمود و در رختخواب او خوابيد، و سپس هميشه متمسک به اطراف مرزها بود و با قهرمانان به زد و خورد پرداخت و از هيچ رقيبي رو برنگرداند و در هيچ جنگي پشت به لشکر نکرد. آرام بود. او به تمام مردم دستور ميداد و کسي به او فرمان نميداد. او قهارترين کس در فشار عليه مشرکين بود و بزرگتر از همه در جهاد در راه خدا و فقيهترين آنها در دين خدا و بهترين آنها در خواندن کتاب خدا و آشناترين آنها به حلال و حرام. و او صاحب ولايت در حديث غدير خم و صاحب اين قول پيامبر صلي الله عليه و آله بود که فرمود: «انت مني به منزلة هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي»، و صاحب روز طائف و محبوبترين خلق در نزد خدا و رسول خدا بود که همهي درهاي مسجد را بست مگر در خانهي علي را، و او صاحب پرچم در روز خيبر و هماورد عمرو بن عبدود بود، و رسول الله (ص) هنگامي که برادري را بين مسلمانان برقرار ميساخت او را برادر خود کرد، و او مهماننواز و بخشنده بود.
و اوست صاحب آيهي «و يطعمون الطعام علي حبه مسکينا و يتيما و اسيرا». [1] ، و اوست شوهر فاطمه سيدهي زنان عالميان و سيدهي زنان بهشت، و اوست داماد خديجه، و اوست پسر عموي رسول خدا که او را تربيت کرد و کفالتش را به عهده گرفت، و اوست فرزند ابيطالب در ياري کردن او و کوشش او، و اوست نفس رسول خدا (ص) در روز مباهله.
او کسي بود که ابوبکر و عمر قبل از دست زدن به هر کاري، با او مشورت ميکردند و آنچه را که او تأييد ميکرد انجام ميدادند و آنچه را که تأييد نميکرد انجام نميدادند. او تنها هاشمي بود که در شورا شرکت کرد. به جانم سوگند، اگر اصحابش توانسته بودند راهي پيدا کنند که او را کنار بزنند، همان گونه که عباس - رضي الله عنه - را کنار زدند، اين کار را ميکردند.
و اما مقدم داشتن شما عباس را بر او (علي)، پس خداي متعال ميفرمايد: «اجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام کمن آمن بالله و اليوم الآخر و جاهد في سبيل الله لا يستوون عند الله» [2] به خدا قسم، اگر مردي از مردان شما يا غير او يکي از صفات اميرالمؤمنين و فضايل او و آيههاي تفسير شده در قرآن را ميداشت هر آينه شايسته براي خلافت بود و شما ترجيح ميداديد او را بر اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله از آن صفت. پس هميشه امور او را مقدم ميداشت تا ولايت امور مسلمين را به عهده گرفت، پس او به احدي از بنيهاشم توجه نکرد مگر به عبدالله بن عباس به خاطر بزرگداشت حق او، و صله رحم او، و اعتماد به او. پس اين يکي از آن کارهاي او بود، خدا او را ببخشيد.»
اين قسمت بعضي از فضايل امام ابوالحسن پيشتاز حکمت و علم در دنياي اسلام را بيان ميکند که او از پيامبر صلي الله عليه و آله با جان خود دفاع کرد و از او حمايت نمود و شب در بسترش خوابيد و وقتي که قريش تصميم به کشتن او گرفت با خون خود او را حفظ کرد و با قهرمانان مبارزه نمود و در دفاع از اسلام سرهاي آنها را درو کرد، و قهارترين کس در برابر کفار و ملحدين بود. چقدر مزيت او در اسلام بزرگ است!
از جمله فضايل او اين است که عالمترين مسلمانان بود و فقيهترين آنها در فرايض ديني و شريعت سيد پيامبران، که پيامبر صلي الله عليه و آله ولايت را به او سپرد و او در غدير خم خليفهي بعد از خود بعد از خود قرار داد و جملهي معروف خود را دربارهي او فرمود: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.» پيامبر صلي الله عليه و آله مجددا او را ستود و دربارهاش فرمود: «انت مني بمنزله هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي».
نمونه ديگري از علو مقام و عظمت شأنش نزد پيامبر صلي الله عليه و آله اين است که دستور داد همهي درهايي که به مسجد اعظم او باز بود بسته شود و دري را استثنا نکرد مگر در خانهي علي را که آن را بازگداشت. و از مناقب او اين است که صاحب پرچم در روز خيبر است. او کسي است که قلعههاي خيبر را گشود و به جنگ يهود خاتمه داد و عمرو بن عبدود را کشت که مسلمانان از او بيمناک بودند و هيچ کس جرأت مبارزه با او را نداشت جز قهرمان اسلام و حامي آن امام علي عليهالسلام.
و از مناقب امام اميرالمؤمنين عليهالسلام اينکه پيامبر صلي الله عليه و آله چون برادري را بين مسلمانان برقرار کرد و علي تنها شد، پس رسول خدا صلي الله عليه و آله به عنوان برادر به او پيوست و به او گفت: «اي علي، تو در دنيا آخرت برادر مني.»
و از مناقب و فضايل اوست که دربارهي وي و فرزندان و همسرش سيدهي زنان عالميان آيهي کريمهي «و يطعمون الطعام علي حبه مسکينا و يتيما و اسيرا» نازل شد.
و از فضايل او اين است که پيامبر صلي الله عليه و آله دخترش سيدهي زنان مسلمانان و پارهي تنش فاطمهي زهرا عليهماالسلام را که همتايي براي او جز علي عليهالسلام نبود به عقد او درآورد.
و از بزرگترين مناقب او اين است که نفس نبي صلي الله عليه و آله بود، کما اينکه آيهي مباهله بوضوح بر آن دلالت ميکند، زيرا او از لحاظ ذوق و استعداد شبيه امتداد ذاتيت شخصيت رسول خدا صلي الله عليه و آله بود که نورش آفاق را روشن کرده است.
چون امام علي عليهالسلام يک شخصيت عالي بود و موقعيت بزرگي داشت، ابوبکر و عمر تا رأي او را نميگرفتند کاري انجام نميدادند، و طبيعي است که اين امر مربوط به احکام ديني بود.
و در اين قسمت از نامهي مأمون است که اگر کسي بود که بعضي از فضايل امام علي عليهالسلام را داشت شايستهي به عهده گرفتن خلافت و امور مسلمين بود.
اين است بعضي از آنچه که مأمون در اين مقطع بيان کرده است، و در فصل ديگري از اين نامه ميگويد:
«پس ما (عباسيان) و آنها (امويان) يکي هستيم آن گونه که گمان کرديد، تا خداي متعال کار خلافت را به ما واگذار کرد، بنابراين ما آنها (علويان) را ترسانيدم و بر آنها سخت گرفتيم و آنها را بيش از آنچه بنياميه کشتند، کشتيم.
واي بر شما! بنياميه کشتند کسي را که شمشير کشيده بود و ما بنيعباس جمعا کشتيم. پس بزرگ هاشميان البته خواهد پرسيد به چه گناهي آنها را کشتيد و سؤال خواهند کرد يقينا دربارهي افرادي که آنها را در دجله و فرات انداختند و کساني را که در بغداد و کوفه زنده زنده دفن کرديد. هيهات! «فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره». [3] .
اين قسمت از نامه به ما گزارشي از وضع حکام عباسي ميدهد از ظلم و ستمي که نسبت به خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله روا داشتند. منصور داونيقي به امام صادق عليهالسلام ميگفت: «من تو و خانوادهات را خواهم کشت، حتي هيچ کس از خاندانت را رها نخواهم کرد.» [4] .
منصور ميگفت: «از ذريهي فاطمه هزار نفر يا بيشتر را کشتم و سيد و مولاي آنها جعفر بن محمد را رها کردم.» [5]
و اسماعيل ديباج هنگامي که از دست منصور فرار کرد گفت:
لم يروه ما اراق البغي من دمنا
في کل ارض فلم يقصر من الطلب
و ليس يشفي غليلا في حشاه سوي
ان لا يري فوقها ابنا لبنت نبي [6] .
و ستمگر از اينکه خون ما در هر جا بريزد سير نميشود و از جستجوي ما کوتاهي نميکند.
هيچ چيز تشنگي او را فرو نمينشاند مگر اينکه در روي زمين فرزندي از دختر رسول خدا را نبيند.
مأمون انواع شکنجههاي ترسناکي را که عباسيان نسبت به علويان انجام دادند بيان ميکند که از آن جمله است:
الف. نابود کردن تمام علويان.
ب. افکندن آنها به دجله و فرات در حالي که هنوز زنده بودند تا غرق شوند و بميرند.
ج. و زنده به گور کردن آنها در بغداد و کوفه.
و انواع ديگر شکنجهها که فرزندان پيامبر صلي الله عليه و آله از دولت عباسيان متحمل شدند. حالا بگذاريد قسمت ديگر اين نامه را بشنويم:
«و اما آنچه راجع به خلع امين گفتيد و دربارهي او اشتباه کرديد، به جان خودم سوگند که هيچ کس غير از شما او را به اشتباه نينداخت زيرا شما او را واداشتيد که نقض عهد کند و خيانت را براي او زينت داديد و به او گفتيد: «برادرت ميتواند چه کاري انجام دهد؟ و او مردي در مغرب است. و تو پول و مرد داري. ما دنبال او ميفرستيم و او را ميآوريم». بنابراين شما به او دروغ گفتيد و به او خيانت کرديد و کلام خدا را از ياد برديد که ميفرمايد: «ثم بغي عليه لينصرنه الله [7] .
و در اين مقطع، مأمون حوداثي را که بين او و برادرش امين جريان داشته متذکر ميشود که اين حوادث را عباسيان به وجود آوردند، زيرا آنها بودند که او را به خلع مأمون تشويق کردند و اين کار به رأي امين و تدبير او نبود. و در قسمت ديگر اين نامه آمده است:
«اما آنچه که تذکر داديد دربارهي انتقال بيعت به ابوالحسن الرضا عليهالسلام، مأمون با او بيعت نکرد جز با بصيرت دربارهي امرش، و کاملا آگاه بود که در روي زمين فاضلتر و عفيفتر و باتقواتر و زاهد از او وجود ندارند و از او آزادمنشتر کسي نيست و مورد رضايت خاص و عام است، و سختتر از او در ذات خدا نبود و بيعت با او باعث خشنودي خداي عزوجل بود، و من بهترين کار را کردم و توجهي به سرزنش ديگران ندارم.
اگر بيعت من از روي طرفداري بود عباس پسرم و بقيهي فرزندانم در دل من محبوبتر بودند و در چشم من زيباتر، ولي من کاري را خواستم و خدا کار ديگري خواست، و خواست خدا بر خواست من سبقت گرفت.»
اين قسمت نامه حاکي از بيعت با امام رضا عليهالسلام به ولايت عهدي است که براي طرفداري و يا از روي عواطف و تمايلات شخصي نبوده بلکه از روي کوشش و بصيرت و تدبر در امور مسلمانان صورت گرفته، و اين به خاطر صفات عاليهاي بوده که در امام وجود داشته است و اينکه:
1. امام برترين انسان در روز زمين است.
2. او پاکدامنترين شخص است.
3. او پرهيزکارترين کس از محارم خداست.
4. مسلمانان بر عظمت او متفق القولند و او بر بقيه ترجيح ميدهند.
5. او دربارهي خدا از سرزنش سرزنشکنندگان نميترسد.
اين صفات است که مأمون را به بيعت کردن با امام براي ولايت عهدي واداشت. حالا بگذاريد قسمت ديگري از اين نامه را بشنوم:
«و اما آنچه که شما متذکر شديد که از جفايي که در طول حکومت من متحمل شدهايد. به جان خودم قسم، اين رخ نداد مگر از طريق ياريتان به امين برضد من و چسانيدن خودتان به او. و اما وقتي من او را کشتم شما مانند بردگان متفرق شديد، بعضي اوقات پيرو ابوخالد شديد و گاهي پيرو اعرابي و گاهي پيرو ابنشکله گشتيد، سپس به دنبال هر کسي که شمشير بر من کشيده بود. اگر شيوهي من عفو نبود و طبيعت من تجاوز بود يکي از شما را در روي زمين زنده نميگذاشتم، پس همهي شما خونتان بر من حلال بود.»
مأمون جفا و حرماني را که در زمان او به عباسيان رسيد بيان ميکند و ميگويد آنها بودند که امين را تأييد کردند و او را ياري نمودند و وقتي او کشته شد، به هر کسي که اعلان تمرد کرد در حکومت او - مانند ابراهيم بن شکله و غيره - پيوستند و با اين کار، قلب مأمون را پر از کينه کردند، و اگر طبيعتش تجاوز ميبود - همان گونه که خود ميگويد - هر آينه يک عباسي را در روي زمين باقي نميگذاشت. و اين فصل ديگري از نامهي مأمون است:
«و اما آنچه دربارهي بيعت براي عباس فرزندم پرسيديد، آيا شما ميخواهيد آن را که بهتر است که با آن که بدتر است عوض کنيد؟ واي بر شما! عباس نوجواني است که هنوز به سن بلوغ نرسيده و عقل او با امور زندگي آشنا نيست. به او فرصت داده نشده روي پاي خود بايستد و تجربهاي ندارد، زنان او را اداره ميکنند و کنيزان تکفل او را به عهده دارند، پس تفقه در دين پيدا نکرده است. او بين حلال و حرام را تميز نميدهد، مگر معرفتي که مراعات نگشته و دليلي بر آن اقامه نشده است. اگر او شايستگي داشت و تجربه او را تقويت کرده بود و تفقه در دين داشت، و به درجهي بالاي اميري عادل در زهد در دنيا رسيد و خودش را از آن کنار کشيد. او براي من مانند يک نفر از عک و حمير خواهد بود. بنابراين مکرر اين کلمات را تکرار نکنيد، زيرا زبان من هنوز پر از مطلب و اخباري است که از تذکر آن تنفر دارم و جان شما را ميکاهد وقتي آشکار شود. آنچه قابل ذکر ميباشد اين است که خدا روزي امرش را ميرساند و حکمش را ظاهر ميکند.
اگر شما همه چيز را رد کنيد مگر کشف پوشش و آشکار شدن عيوب، پس رشيد از پدرانش به من خبر داد از آنچه در کتاب دولت و غير آن يافته بود که دولت عباسيان بعد از فرزند هفتم عباس به پايان ميرسد و نعمت متعلقه به آنها به حيات او محدود ميشود، پس اگر آن نعمت با تو وداع کرد با او وداع کن و اگر شخص مرا از دست داديد پس پناهگاهي براي خود جستجو کنيد و هيهات، که شما چيزي جز شمشير نخواهيد داشت، حسني انتقامجو و هلاک کننده براي شما ميآيد و درو ميکند شما را درو کردني يا سفياني وحشي و القائم المهدي که خون شما را نميريزد مگر بحق.»
اين قسمت از نامه دلايل مأمون را براي عدم انتخاب فرزندش عباس به نامزدي براي وليعهدي بيان ميکند: عباس شرايطي را که بايد براي شايستگي وليعهدي داشته باشد نداشت، مانند علم و فضل و تقوا و غيرآن. عباس هنوز بچه بود و روزگار او را تهذيب نکرده بود و تجربه هنوز او را جلا نداده بود. او نه علم و نه فرهنگي داشت، بلکه جواني بود که به وسيلهي زنان هدايت ميشد و با نظر کنيزان عمل ميکرد. پس چگونه مأمون حق داشت که او را نامزد اين امر خطير گرداند؟
بعد از اين مأمون اضافه ميکند که رشيد به او دربارهي آنچه که در کتاب دولت يافته است گفته که پايان دولت عباسي بعد از پادشاه هفتم از بنيعباس خواهد بود و بعد از آن حکام عباسي حکومت نخواهند کرد.
اما رشيد اشتباه کرد زيرا حکومت عباسيان بعد از هفتمين حاکم آنها نيز ادامه يافت و پايان آن به دست هلاکوخان مغول بود و که سر عباسيان را درو کرد و ملک و سلطنتشان را نابود نمود. و قسمت ديگري از اين نامه را ميشنويم:
«من با علي بن موسي الرضا بيعت کردم زيرا او خودش شايستهي خلافت بود و به اين دليل او را برگزيدم. من اين کار را کردم زيرا خواستم خون شما را حفظ کنم و با ادامهي دوستي بين ما و آنها، از شما دفاع نمايم. من اين راه را به منظور اکرام به خاندان ابوطالب و کمک به آنها با کمي فيء که به آنها داده شود برگزيدم.»
مأمون گفت که بيعت او با امام رضا عليهالسلام به خاطر منافع عباسيان بوده و در اين بيعت خون آنها حفظ شده است. شايد علت آن انفجار شهرها با شورشهاي مداوم بوده که آنها صدا ميزدند: «الرضا من آل محمد (ص)»، تا شايد او عدالت سياسي و اجتماعي را در سراسر مملکت برقرار سازد، و زماني که امام رضا عليهالسلام آمد و او را به ولايت عهدي منصوب کردند اين شورشها خاموش شد، در حالي که اگر ادامه پيدا ميکرد، ميتوانست حکومت عباسيان را نابود کند و به خلات آنان پايان دهد.
حالااجازه دهيد به قسمت ديگري از اين نامه برگرديم که در آن مأمون ميگويد:
«و اگر شما مدعي هستيد که من قصد دارم به آنها (يعني علويان) عاقبت و منفعت را واگذار کنم. پس مطمئن باشيد که من هميشه به ياد شما و اولاد شما و فرزندان بعد از شما بودهام، در حالي که شما هميشه بيتوجه و بياعتنا، در وادي حيت سرگردان بودهايد و نميدانيد چه براي شما ميخواهند و چه نقمتي بر سرتان سايه افکنده و نعمت را از شما گرفته است. شما به اين قانع هستيد که شام شود و سوار باشيد و صبح شود و خمار باشيد. شما با گناه، خود را تباه کردهايد و به آن شادمانيد. خداي شما بربط (عود) است. شما زن صفت و احمقايد. هيچ يک از شما به فکر اصلاح زندگي نيست و نه براي ادامهي نعمت و حفظ کرامت و نه براي به دست آوردن کاري نيک که بتواند به وسيلهي آن سرفراز باشد در روزي که مال و فرزند سود ندهد مگر کسي که قلبي آرام داشته باشد.
شما نماز را ضايع کرديد و از شهوات پيروي نموديد و در لذت فرو رفتيد، بنابراين به هلاکت ميرسيد. به خدا قسم، هر چه دربارهي شما فکر ميکنم نمييابم امتي از امتها را که استحقاق عذاب داشته باشند تا اينکه بر آنها عيبي از عيوب وارد شده است که عينا آن عيب و نقص بر شما وارد شده است با عيبهاي زياد. گمان نميکنم ابليس به آن راه پيدا کرده باشد و به مردم دستور داده باشد که اين کار را بکنند. خداي متعال در کتاب عزيزش خبر داده است از قوم صالح که در بين آنها نه گروه بودند که در زمين فساد ميکردند، با وجود اين شما باطنا و ظاهرا به عنوان استحفاف به معاد و کمي يقين به حساب، از آنها پيروي کرديد. کدام يک از شما عقيدهاي دارد که بشود از آن پيروي کرد يا انعکاس مفيدي داشته باشد؟ رويتان زشت و خاک بر گونهتان باد!»
مأمون قبيلهي خود را با زشتترين صفات توصيف کرده که به آن تويف نميشوند مگر پستترين افراد بشر و منحرفين منطقه. او متصور کرده آنها را با تصويري که نفس از آن تنفر دارد و کم احساسترين افراد از آن رويگردان است.
حالا بگذاريد قسمت ديگري از اين نامه را بشنويم:
«اما آنچه شما دربارهي خطا نسبت به ابوالحسن - که خدا روي او را نوراني گرداند - متذکرشديد، پس به جان خودم سوگند که آن نقطهنظر من است براي استقلال و تجديد حيات که از اين طريق اميد به عبور از صراط است و نجات از ترس روز فزع بزرگ (قيامت)، و من فکر نميکنم کاري بهتر از اين کرده باشم که بايد برگردانم مثل اين (خلافت) را به مانند او (رضا). من چگونه ميتوانم آن را به دست آورم، و شما چگونه ميتوانيد به اين سعادت برسيد؟»
مأمون نقطهنظر فاميلش را که به ولايت عهدي امام رضا عليهالسلام عيب گرفته بودند و آن را لغزشي غير قابل بخشش ميدانستند رد کرد و به آنها جواب داد که او گامي بزرگ در راه تجديد حيات و استقلال امت برداشته است، زيرا او براي رهبري جامعه بهترين انسان روي زمين را انتخاب کرده است تا حق را به پا دارد و عدل را گسترش دهد و شکوه ادسلام را برگرداند.
و اين فصل ديگري از اين رساله است، ميگويد:
«اما گفتهي شما که من آراء پدران شما و بصيرت گذشتگانتان را سفيهانه شمردم، مشرکان قريش هم اين گونه ميگفتند: «انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون». [8] واي بر شما! دين از کسي گرفته نميشود مگر از پيامبران، پس بفهمد[ آنچه را که من به شما ميگويم ]، و من نميبينم که شما آن را بفهميد.»
مأمون با اين بيان، نقط نظرات خاندان خود را رد کرد که مدعي بودند او نقطه نظرات پدران آنها را سفيهانه دانسته و ديدگهاي گذشتگان آنان را فاسد کرده است به علت خوبي و نيکي به آل نبي صلي الله عليه و آله. اين منطق مسخره را مشرکين نيز به کار ميبردند و وقتي پيامبر بزرگوار، آنها را به کلمهي توحيد فراخواند آن را رد کردند و گفتند: «و انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون».
و فصل ديگري از اين نامهي را بشنوم که ميگويد:
«اما ناسزا گفتن شما به دليل اعمال سياست مجوس نسبت به شما، هيج چيز شما را به آن معتقد نميکند جز مناعت. حتي اگر ميمونها و خوکها بر شما امارت کنند، به آنها نميگوييد مگر اميرالمؤمنين، به جان خودم سوگند، شما مجوس بوديد و اسلام آورديد مانند پدران و مادران ما در قديم. آنها مجوس بودند که مسلمان شدند و شما مسلمانيد که مرتد شديد، پس مجوسي که مسلمان شود بهتر است از مسلماني که به ارتداد گرايد. پس آنها نهي از منکر و امر به معروف ميکنند، و به کارهاي پسنديده نزديک ميشوند و از کارهاي ناپسند دوري ميجويند، و از مقدسات اسلام دفاع ميکنند، و از شري که به شرک و اهل آن ميرسد و خوشحال ميشوند و از آنچه به اسلام و اهل آن ميرسد و خرسند هستند «فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا.» [9] .
شما يا آن کسي هستيد که با جان خود بازي ميکند و يا يک احمق، يا مغني، يا دفزن و يا نيزن هستيد. و الله اگر بنياميه که شما ديروز آنها را کشتيد زنده ميشدند به آنها گفته ميشد: اهانتي نيست بر شما از آن عيوبي که به وسيلهي آنها بيفضليت شديد، چون که آنها اضافه کردند آنچه را که شما پذيرفتند باطنا و ظاهرا مانند يک صنعت و اخلاق.
شما جزع ميکنيد وقتي شري به شما ميرسد و وقتي به خوبي رسيديد مانع ميشويد. خود را براي خلاف سرزنش نميکنيد و به کار خوب اميد نداريد مگر با ترس. چگونه خلاف خود را سرزنش کند در حالي که شب تا صبح سوار است و صبح ميکند در حالي که از گناه خود در شگفت است که گويي ستايشي را کسب کرده است. آخرين آرزوي او شکم و فرج است.
باکي ندارد براي رسيدن به شهوتش اگر هزار پيغمبر مرسل يا ملک مقرب کشته شوند. بهترين کس براي او آن است که معصيتي را برايش زينت دهد يا او را در کار زشتي کمک کند. او را زن مست تميز ميکند، و کمرش را يک ناشناس ميبندند، و احوال شما متفرق است. شما بايد از کارهاي زشت و رسوا کننده خودداري کنيد و از آنچه که با زبان مردم را عذاب ميدهيد، وگرنه شمشير بالاي سرتان گرفته خواهد شد. و هيچ نيرويي جز به قدرت خدا نيست، و توکل من بر اوست، و او براي من کافي است.» [10] .
اين نامه در اينجا به پايان ميرسد و در آخر اين قسمت، مأمون عيوب و بيرحيمها و فضايح فاميل خود را شرح داده است. من (مؤلف) فکر ميکنم قبيلهي عربي نباشد که چنين ننگي با چنين افتضاحي که مأمون متذکر شده است داشته باشد. چه قبيلهاي به چنين سطحي از پستي بيپايان ميرسد؟
پی نوشته ها :
[1] دهر / 8.
[2] توبه / 19.
[3] زلزله / 7 و 8.
[4] المناقب، ج 3، ص 357.
[5] الادب في ظل التشيع: ص 68.
[6] النزاع و التخاصم مقريزي، ص 51.
[7] حج / 60.
[8] زخرف / 23.
[9] احزاب / 23.
[10] بحارالانوار، ج 49، صص 214 - 208.