خلوص زاير وعنايات حضرت رضا
خلوص زاير وعنايات حضرت رضا
عالم بزرگوار و معتمد علما، مرحوم حاج ملا محمد هاشم خراساني، صاحب کتاب منتخب التواريخ، در کتاب خود، بعد از توصيه به زيارت حضرت رضا عليهالسلام و زيارت قبور اطراف و علماي مدفون در جوار آن حضرت ميگويد:
بدان که اگر کسي با صدق به زيارت حضرت رضا عليهالسلام مشرف شد مکاشفات و ملاطفاتي از آن بزرگوار مشاهده خواهد نمود.
سپس گويد: مرحوم حاج ملا غلامحسين ازغدي، مشهور به حاجي آخوند، که از موثقين و محبين احقر بود بلاواسطه نقل کرد که زني از محارم و منسوبين ما که بسيار فقير و مؤمنه بود سالي يک مرتبه از ازغد، که چهار فرسخي مشهد مقدس است، پياده به زيارت حضرت رضا عليهالسلام مشرف ميشد و وقت برگشتن براي هر يک از اطفالي که در قبيله بودند سوغاتي از قبيل کفش و کلاه و سينه بند و مانند اينها ميآورد.
ما ميگفتيم: شما که بادست خالي و پياده ميروي از کجا پول ميآوري که اينها را ميخري؟
او ميگفت: وقتي که به حرم مطهر ميروم حضرت را ميان ضريح ميبينم، و آن حضرت احوال مرا و احوال اطفال و عدد آنها را ميپرسد و به اندازهاي به من پول ميدهد که بتوانم براي اطفال سوغاتي بخرم. مگر شما که به زيارت ميرويد حضرت را نميبينيد؟
ما در جواب آن مخدره سکوت ميکرديم و خيال ميکرديم که اين زن به زيارت که ميرود در مشهد تکدي ميکند. لذا اين سفر که روانهي مشهد مقدس شد من هم پشت سرش آمدم ديدم آن زن به منزل يک نفر از ازغديها رفت من هم در بيرون آن منزل منتظر شدم تا وقتي که تجديد وضو نمود و بيرون آمد که به زيارت مشرف شود. من هم پشت سرش رفتم تا داخل حرم مطهر شد و خود را به ضريح مطهر چسبانيد. من درب حرم ايستادم تا از حرم خارج شد. نزديک رفتم و سلام کردم. چشمش که به من افتاد اظهار بشاشت کرد. گفتم: چقدر مقابل ضريح طول دادي؟
گفت: بلي، حضرت از من احوالپرسي کرد و احوال اطفال قبيله را پرسيد و به من پول داد که براي اطفال سوغاتي بخرم. دستش را باز کرد ديدم چند قران ميان دستش هست.
فهميدم اين زن به واسطه اخلاص و صدق خود به آن مقامي که بايد برسد رسيده است. هر چه کردم پولها را از او بگيرم که برايش سوغات بخرم راضي نشد و گفت: خودم بايد سوغات بخرم.
حاج ملا محمد هاشم خراساني در کتاب خود نيز ميگويد: حقير در اين سن - که بيشتر از شصت سال است - معجزاتي از اين مرقدمطهر مشاهده کردم که ذکر آنها موجب تطويل است و در اينجا به ذکر قضيهاي، از محسوسات خودم قناعت ميکنم.
حقير در صغر سن در مدرسه ميرزا جعفر به مکتب ميرفتم. يک روز رفتم که براي خودم خورشي تهيه نمايم. درب صحن مقدس که رسيدم صداي صيحه و ضجه از خيابان سفلي بلند بود. من متحير بودم ناگاه چيزي به پهلوي من خورد، بر روي سنگ افتادم و مدهوش شدم. يک وقت به هوش آمم ديدم در منزل ميان بستر افتادهام! باز دوباره مدهوش شدم. بعد معلوم شد که دو گاه از دو فرسخي شهر از ظلم صاحبشان گريخته و غرش کنان رو به صحن مقدس آمدهاند که متحصن شوند و هر دو مقابل پنجره زانو زدهاند و در بين راه چند نفر را تنه زدهاند که يکي از آنها من بدبخت بودهام و از آن صدمه يکي از ثناياي حقير شکسته و ميان لب سفلي فرو رفته و جوش خورده و فعلا هم موجود است. (منتخب التواريخ، ص 678)