قصه ‏ي دعبل در وقت مرگ

مرحوم صدوق، در کتاب عيون،از داوود بکري نقل کرده که گويد: از علي بن دعبل خزاعي شنيدم مي‏گفت: پدرم دعبل را در وقت مرگ ديدم، در حالي که رنگ چهره‏ي او سياه گرديد و زبان او گره خورد و بسته شد تا جايي که نزديک بود من از مذهب او دست بردارم [و از تشيع کناره گيري کنم]. بعد از سه روز او را در خواب ديدم که لباس سفيدي در تن داشت و کلاه سفيدي بر سر او بود به او گفتم: 

اي پدر! خدا با تو چه کرد؟ پدرم گفت: اي عزيزم! اين که ديدي در وقت مرگ رنگ من سياه وزبان من بسته شد به علت شرب خمر (شراب خواري) من در دنيا بود و اين چنين بودم تا رسول خدا صلي الله عليه و اله را ملاقات نمودم در حالي که لباس سفيدي بر تن و کلاه (عمامه) سفيدي بر سر داشت پس به من فرمود: «دعبل تو هستي؟» گفتم:«آري، يا رسول الله! فرمود: «اشعار خود را درباره‏ي فرزندان من بخوان.» و چون گفتم: 

 

الا اضحک الله سن الدهر ان ضحکت‏

و آل احمد مظلمون قد قهروا

 

مشردون نفوا عن عقر دارهم‏

کانهم قد جنوا ما ليس يغتفر

 

يعني: روزه‏گار را خنده مباد در حالي که آل پيامبر صلي الله عليه و اله مظلوم و از خانه و کاشانه‏ي خود آواره گرديدند؛ آن چنان که خطاي آنان قابل بخشش نبود! 

پس رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: «احسنت» و سپس از من شفاعت نمود و لباس خود را به من عطا فرمود. پدرم سپس به لباس خود اشاره نمود و گفت: اين همان لباسي است که پيامبر خدا صلي الله عليه و اله به من عطا نموده است.